امام صادق همسرم را زنده کرد

بازدید : 1504
زمان تقریبی مطالعه : 5 دقیقه
تاریخ : 29 دی 1392
امام صادق همسرم را زنده کرد

امام صادق همسرم را زنده کرد
حضرت امام صادق عليه‏السلام فرمود: اگر يکي از جوانان شيعه را نزد من بياورند که وظيفه خود را در شناخت دين انجام نمي‏دهد او را تأديب مي‏کنم. 
در خراسان مردي دوستدار و محب اهل‏بيت عليهم‏السلام بود و ثروت و اموال فراوان داشت و هر دو سال يک بار براي انجام مراسم حج به مکه مسافرت مي‏کرد و در ضمن سفر تجارت نيز مي‏نمود و در هر سفر هزار دينار به عنوان نذر خدمت امام صادق عليه‏السلام تقديم مي‏کرد و چند روزي نزد امام صادق عليه‏السلام مي‏ماند و بعد مي‏رفت و مرتب از معجزات حضرت براي محبان و دوستداران اهل‏بيت عليهم‏السلام سخن مي‏گفت و بر اعتقادات آنها اضافه مي‏کرد. 
سالي زن او گفت: چه مي‏شود که امسال مرا نيز همراه ببري تا من نيز اعمال حج را به جا آورم و هزار دينار نذر خود به حضرت را نيز بدهم و توفيق زيارت حضرت را پيدا کنم و به خانواده او خدمت کنم. 
مرد خراساني قبول و بعد مقدمات سفر را فراهم کردند و به اتفاق عازم شدند. زن سوغاتيهاي زيادي مانند لباسهاي گرانبها و جواهرات و هزار دينار خود و هزار دينار شوهرش را داخل صندوقي گذاشت و به آن قفل ‏محکمي زد و دو فرزند خود را نيز همراه خود به مسافرت بردند و بالاخره بعد از طي مسافت‏هاي 
 
[ صفحه 55]
 
طولاني به مدينه رسيدند و قرار شد. روز بعد خدمت امام صادق عليه‏السلام برسند. از قضا در همان روز حال همسر مرد خراساني آن قدر بد شد که به حال مرگ درآمد و در حال احتضار بود که به شوهرش گفت: بعد از مرگ مرا غسل و کفن کن و به امام صادق عليه‏السلام التماس کن که بر من نماز بخواند و او مرا به خاک بسپارد، باشد که خداوند به برکت او از گناهان من بگذرد. اين را گفت و جان به جان آفرين تسليم کرد و فرزندان او مشغول گريه و زاري شدند. مرد خراساني متحير و درمانده شد. 
سپس زن را غسل داده و کفن کردند و بعد آمد که صندوق پول را بردارد که خدمت امام صادق عليه‏السلام ببرد. صندوق را خالي ديد بر غم و اندوه او افزوده شد. بالاخره دو هزار دينار ديگر برداشت و به همراه دو فرزند خود به خدمت امام صادق عليه‏السلام رفت و بعد از سلام و اظهار ارادت و احوالپرسي آن مبلغ را به امام داد و وصيت همسرش را به امام صادق عليه‏السلام عرض کرد. حضرت فرمود: اين دينارهاي خود را بردار ما دينارهاي خود را قبلا اخذ نموديم. مرد خراساني گفت: فدايت شوم، چگونه؟ حضرت فرمود: وقتي به بغداد رسيديد به آن پول نياز پيدا شد و من دست دراز کردم و آن دو هزار دينار را برداشتم. 
مرد خراساني از شنيدن اين سخن بسيار خوشحال شد و حضرت وقتي گريه و زاري فرزندان او را مشاهده کرد متأثر شد و داخل اطاق رفت و دو رکعت نماز خواند و سر به سجده نهاد و سجده‏اش را خيلي طولاني نمود و سپس سر از سجده برداشت 
 [ صفحه 56]
 
و آمد و فرمود: فرزندان خود را بردار و به محل اقامت خود برو من عمر مادر آن‏ها را از حضرت واجب الوجود تقاضا کردم و دعاي من مستجاب شد و مادر آن‏ها زنده شد. 
فرزندان وقتي خبر زنده شدن مادرشان را شنيدند با سرعت خودشان را به مادرشان رساندند، وقتي مادر را زنده ديدند به دست و پاي مادر افتادند. مادر آن‏ها را در بغل گرفت در اين هنگام بود که مرد خراساني نيز رسيد و ديد همسرش کفن به گردن نشسته، فرزندان خود را در بغل گرفت و بسيار خوشحال شد و گفت: اي مونس غمخوار من حال جان کندن و شرح مردن خود را به من بگو. 
زن گفت: وقتي زمان احتضار رسيد صورتهاي بسيار عجيبي به نظر من آمدند يکي بسيار خوب که هرگاه به او نگاه مي‏کردم بسيار خوشحال مي‏شدم و صورت ديگر که بسيار زشت بود و هرگاه به او نگاه مي‏کردم از وي خيلي مي‏ترسيدم. پس به آن صورت خوب گفتم: به آن خدايي که غير از او خدايي نيست و به تو اين صورت خوب را عطا فرموده است بگو تو کيستي که از ديدن تو مسرور مي‏شوم و آن صورت زشت کيست که با ديدن آن غم و اندوه به من مي‏رسد؟ گفت: من اعمال خوب و کارهاي پسنديده تو هستم که در دنيا انجام دادي و اين صورت زشت نيز اعمال ناشايسته تو است. و بعد از لحظه‏اي آن صورت‏ها به هوا رفتند و جان من از بدنم جدا شد و مرا به عالم بالا بردند و به هر منزلي که مي‏رسيدند فرشته‏ها به من تعظيم مي‏کردند که اين زن از محبان حضرت رسالت است. 
 
[ صفحه 57]
 
تا اين که روح مرا به زير عرش بردند اندکي طول نکشيد که در ملکوت غلغله بزرگي بر پا شد که راه را باز کنيد که امام زمان عليه‏السلام مي‏آيد ناگهان ديدم شخصي مي‏آيد و تمامي ملائکه به او سلام و تعظيم مي‏کردند و ايشان نيز تعظيم مي‏کرد و جواب سلام آن‏ها را مي‏داد و بعد از آن دستهاي مبارک را به ساق عرش زد و روح مرا از خداوند تقاضا نمود. روح مرا به من پس دادند و سپس حضرت دست من را گرفت و فرمود: چشم‏هايت را ببند، چشم‏هايم را بستم. فرمود: چشم‏هايت را باز کن و وقتي چشم‏هايم را باز کردم خودم را در ميان فرزندانم ديدم. هنگامي که فرزندانم مرا ديدند خيلي مسرور و خوشحال شدند و بعد از آن تو آمدي. 
اين را گفت و برخاست و لباس پوشيد و به شوهرش گفت: برخيز تا به خدمت آن حضرت برويم. شوهرش برخاست و به اتفاق نزد حضرت آمدند. زن به شوهرش گفت: اين مرد که در آنجا نشسته است کيست؟ شوهرش گفت: او امام صادق عليه‏السلام است. زن با سرعت خود را به حضرت رساند و گفت: هزار جان من فداي خاک قدم تو باد. بعد به شوهرش گفت: به خدا قسم آن کسي که مرا از ساق عرش برگرداند اين مرد بود. سپس زن و شوهر چند روزي در ملازمت حضرت به سر بردند سپس عازم مکه شدند و اعمال حج را به جا آوردند و بعد از چند روز به وطن خود بازگشتند. 

کتاب معجزات امام صادق (ع)  - نویسنده : حبیب الله اکبر پور  

دیدگاه های کاربران

هیچ دیدگاهی برای این مطلب وارد نشده است!

ارسال دیدگاه