امروز  28 دی 1395
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
تفسیر جزء 18 قرآن کریم از تفسیر نمونه / قرآن کریم 15:59 - 16 / 9 / 1392 767 بازدید
سوره مؤمنون آیات 23تا 50  

***

[سوره المؤمنون (23): آيات 23 تا 25]

وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى‏ قَوْمِهِ فَقالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ أَ فَلا تَتَّقُونَ (23) فَقالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ما هذا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُرِيدُ أَنْ يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَأَنْزَلَ مَلائِكَةً ما سَمِعْنا بِهذا فِي آبائِنَا الْأَوَّلِينَ (24) إِنْ هُوَ إِلاَّ رَجُلٌ بِهِ جِنَّةٌ فَتَرَبَّصُوا بِهِ حَتَّى حِينٍ (25)

ترجمه:

23- ما نوح را به سوى قومش فرستاديم، به آنها گفت اى قوم من! خداوند يكتا را بپرستيد كه غير از او معبودى براى شما نيست، آيا (باز از پرستش بتها) پرهيز نمى‏كنيد؟

24- جمعيت اشرافى (و مغرور) از قوم نوح كه كافر شده بودند گفتند: اين مرد بشرى است همچون شما كه مى‏خواهد بر شما برترى جويد، اگر خدا مى‏خواست پيامبرى بفرستد فرشتگانى نازل مى‏كرد، ما چنين چيزى هرگز در نياكان خود نشنيده‏ايم.

25- او فقط مردى است كه مبتلا به نوعى از جنون است، بايد مدتى در باره او صبر كنيد (تا مرگش فرا رسد، يا از اين بيمارى رهايى يابد).

تفسير: منطق كوردلان مغرور

از آنجا كه در آيات گذشته، سخن از توحيد و معرفت خداوند و دلائل عظمت‏ او در جهان آفرينش بود، همين مطلب را در آيات مورد بحث و آيات آينده از زبان پيامبران بزرگ و در لابلاى تاريخ آنها بيان مى‏كند.

نخست از نوح نخستين پيامبر اولوا العزم و منادى توحيد شروع كرده مى‏گويد:" ما نوح را به سوى قومش فرستاديم، او به آنها گفت كه اى قوم من! اللَّه خداوند يگانه يكتا را بپرستيد كه غير از او معبودى براى شما نيست" ().

" آيا با اين بيان روشن از پرستش بتها پرهيز نمى‏كنيد"؟.

***" اما جمعيت اشرافى ثروتمند و مغرور كه چشمها را در ظاهر پر مى‏كنند و از درون خالى هستند، از قوم او گفتند: اين مرد تنها بشرى همچون شما است با اين قيد كه حس برترى جويى در او تحريك شده و مى‏خواهد بر شما مسلط شود و حكومت كند"!.

و به اين ترتيب انسان بودنش را نخستين عيبش دانستند و به دنبال آن متهمش ساختند كه او يك فرد سلطه جو است و سخنانش از خدا و توحيد و دين و آئين، همه توطئه‏اى است براى رسيدن به اين مقصود! سپس افزودند:" اگر خدا مى‏خواست رسولى بفرستد حتما فرشتگانى را براى اين منظور نازل مى‏كرد".

و براى تكميل اين استدلال واهى گفتند:" ما هرگز چنين چيزى را از نياكان پيشين خود نشنيده‏ايم كه انسانى دعوى نبوت كند و خود را نماينده خدا بداند"!.

*** ولى اين سخنان بى اساس در روح اين پيامبر بزرگ اثر نكرد و نوح هم چنان‏  به دعوت خود ادامه مى‏داد و نشانه‏اى از برترى‏جويى و سلطه‏طلبى در كار او نبود، لذا او را به اتهام ديگرى متهم ساختند و آن اتهام" جنون و ديوانگى" بود كه همه پيامبران الهى و رهبران راستين را در طول تاريخ به آن متهم ساختند، گفتند:

" او فقط مردى است كه مبتلا به نوعى از جنون است بايد مدتى در باره او صبر كنيد تا مرگ او فرا رسد و يا از اين جنون شفا يابد"!.

جالب اينكه آنها در اين تهمت خود نسبت به اين پيامبر بزرگ تعبير"" را (داراى نوعى جنون است) به كار بردند، تا بر اين واقعيت سرپوش نهند كه زندگى اين پيغمبر و سخنان او همگى بهترين نشانه عقل و دانش او است در حقيقت آنها مى‏خواستند بگويند همه اينها درست است، ولى جنون فنون و چهره‏هاى مختلفى دارد كه در بعضى مظاهر عقل نيز هست!! جمله‏ ممكن است اشاره به انتظار مرگ نوح باشد كه مخالفان براى آن دقيقه شمارى مى‏كردند تا آسوده خاطر شوند، و ممكن است تاكيدى بر نسبت جنون به او باشد يعنى انتظار بكشيد تا از اين بيمارى بهبودى يابد! « بعضى نيز گفته‏اند اين جمله اشاره به اين است كه او را مدتى به زندان بيفكنيد و بعضى گفته‏اند منظور اين است فعلا او را به حال خود رها كنيد تا بعد، ولى اين دو تفسير چندان صحيح به نظر نمى‏رسد.».

به هر حال آنها در سخنان خود سه نوع اتهام واهى و ضد و نقيض براى نوح قائل شدند، و هر يك را دليل بر نفى رسالت او گرفتند.

نخست اينكه اصولا ادعاى رسالت از ناحيه بشر دروغ است! چنين چيزى سابقه نداشت اگر خدا مى‏خواست بايد فرشتگانى بفرستد.

ديگر اينكه او مرد سلطه جويى است و اين ادعا را وسيله‏اى براى رسيدن‏ به اين هدف قرار داده است.  سوم اينكه او عقل درستى ندارد و آنچه مى‏گويد: از اين رهگذر است!.

و از آنجا كه پاسخ اين ايرادها و اتهامات بى اساس و پريشان همه روشن بود و در آيات ديگر قرآن نيز آمده، قرآن در اينجا سخنى در اين زمينه نمى‏گويد.

زيرا از يك سو مسلم است رهبر انسان بايد از جنس خود او باشد تا با نيازها و دردها و مسائل انسان آشنايى داشته باشد، بعلاوه هميشه پيامبران از جنس بشر بوده‏اند.

از سوى ديگر از زندگى پيامبران به خوبى روشن مى‏شود كه مساله برادرى و تواضع و نفى هر گونه سلطه جويى از بارزترين صفاتشان بوده، و عقل و هوش و درايتشان نيز حتى بر دشمنانشان آشكار بوده و در لابلاى گفته‏هاشان به آن اعتراف مى‏كردند.

 [سوره المؤمنون (23): آيات 26 تا 30]

قالَ رَبِّ انْصُرْنِي بِما كَذَّبُونِ (26) فَأَوْحَيْنا إِلَيْهِ أَنِ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنا وَ وَحْيِنا فَإِذا جاءَ أَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ فَاسْلُكْ فِيها مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَ أَهْلَكَ إِلاَّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ مِنْهُمْ وَ لا تُخاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ (27) فَإِذَا اسْتَوَيْتَ أَنْتَ وَ مَنْ مَعَكَ عَلَى الْفُلْكِ فَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي نَجَّانا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (28) وَ قُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِي مُنْزَلاً مُبارَكاً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ (29) إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ وَ إِنْ كُنَّا لَمُبْتَلِينَ (30)

ترجمه:

26- (نوح) گفت پروردگارا مرا در برابر تكذيب‏هاى آنان يارى كن.

27- ما به نوح وحى كرديم كه كشتى را در حضور ما و مطابق فرمان ما بساز و هنگامى كه فرمان ما (براى غرق آنان) فرا رسد و آب از تنور بجوشد (كه اين نشانه فرا رسيدن طوفان است) از هر يك از انواع حيوانات يك جفت در كشتى سوار كن، و همچنين خانواده‏ات را، مگر آنها كه قبلا وعده هلاكشان داده شده است (اشاره‏به همسر نوح و فرزند ناخلف اوست) و ديگر در باره اين ستمگران با من سخن مگوى كه آنها همگى هلاك خواهند شد!

 28- و هنگامى كه تو و همه كسانى كه با تو هستند بر كشتى سوار شديد بگو ستايش خدايى را كه ما را از قوم ستمگر نجات بخشيد.

29- و بگو پروردگارا ما را در منزلگاهى پر بركت فرود آر، و تو بهترين فرود آورندگانى.

30- (آرى) در اين ماجرا آيات و نشانه‏هايى براى صاحبان عقل و انديشه است و ما مسلما همگان را آزمايش مى‏كنيم.

تفسير: پايان عمر يك قوم سركش‏

در آيات گذشته بخشى از تهمتهاى ناروايى را كه دشمنان نوح به او زدند خوانديم ولى از آيات ديگر قرآن به خوبى استفاده مى‏شود كه اذيت و آزار اين قوم سركش تنها منحصر به اين امور نبود بلكه با هر وسيله توانستند او را در فشار قرار دادند و آزار كردند، و نوح حد اكثر تلاش و كوشش خود را در هدايت و نجات آنها از چنگال شرك و كفر به خرج داد، هنگامى كه از تلاشهاى خود مايوس شد و جز گروه اندكى ايمان نياوردند از خدا تقاضاى كمك كرد چنان كه در نخستين آيه مورد بحث مى‏خوانيم:

" گفت: پروردگارا! مرا در برابر تكذيبهايى كه كردند يارى كن"  «" باء" در"" ممكن است" باء سببيه" باشد، يا مقابله، و" ما" در"" ممكن است" ماء مصدريه" باشد يا" موصوله" كه معانى آنها با هم تفاوت خواهد داشت، ولى اين تفاوت، تفاوت مهمى نيست (دقت كنيد).».

*** در اينجا فرمان پروردگار فرا رسيد و مقدمات نجات نوح و ياران اندكش و نابودى مشركان لجوج فراهم شد.

" ما به نوح وحى فرستاديم كه كشتى را در حضور ما و طبق فرمان ما بساز" (فَأَوْحَيْنا إِلَيْهِ أَنِ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنا وَ وَحْيِنا).

تعبير" باعيننا" (در برابر ديدگان ما) اشاره به اين است كه تلاش و كوشش تو در اين راه در حضور ما است و تحت پوشش حمايت ما، بنا بر اين با فكر راحت و آسوده به راه خود ادامه ده و از هيچ چيز ترس و واهمه نداشته باش.

ضمنا تعبير به" وحينا" نشان مى‏دهد كه نوح طرز كشتى ساختن و چگونگى آن را از وحى الهى آموخت، و گر نه چنان چيزى- طبق نوشته تواريخ- تا آن زمان سابقه نداشت، به همين دليل نوح كشتى را آن چنان متناسب با مقصد و مقصود خود ساخت كه هيچ كم و كسرى در آن نبود! سپس ادامه مى‏دهد" هنگامى كه فرمان ما فرا رسد، و نشانه‏اش اين است كه آب از درون تنور خواهد جوشيد، بدان زمان طوفان نزديك شده است بلافاصله از تمام انواع حيوانات يك جفت (نر و ماده) انتخاب و در كشتى سوار كن".

" و خانواده و دوستان با ايمانت را بر كشتى سوار نما، مگر آنها كه قبلا وعده هلاكشان داده شده است" (اشاره به همسر نوح و يكى از فرزندانش است).

و باز اضافه مى‏كند:" و ديگر در باره اين ستمگران (كه هم بر خويش ستم كردند و هم بر ديگران) با من سخنى مگو كه آنها همگى غرق خواهند شد و جاى گفتگو نيست"

البته اين اخطار به خاطر آن بود كه ممكن بود نوح تحت تاثير عواطف انسانى يا عاطفه پدر و فرزندى قرار گيرد و باز در باره آنها شفاعت كند در حالى كه آنها ديگر شايسته شفاعت نبودند.

در آيه بعد مى‏فرمايد:" هنگامى كه تو و همه كسانى كه با تو هستند بر كشتى سوار شدى و استقرار يافتى خدا را به خاطر اين نعمت بزرگ سپاس بجا آور و بگو حمد خدايى را كه ما را از قوم ستمگر رهايى بخشيد" (فَإِذَا اسْتَوَيْتَ أَنْتَ وَ مَنْ مَعَكَ عَلَى الْفُلْكِ فَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي نَجَّانا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ‏).

*** و بعد از حمد و ستايش خدا در برابر نخستين نعمت بزرگ او يعنى نجات از چنگال ظالمان، از درگاهش چنين تقاضا كن" و بگو: پروردگارا! مرا در منزلگاهى پر بركت فرود آر، و تو بهترين فرود آورندگانى".

واژه" منزل" ممكن است" اسم مكان" باشد، يعنى بعد از پايان گرفتن طوفان كشتى ما را در سرزمينى فرود آور كه داراى بركات فراوانى باشد و ما بتوانيم با آسودگى خاطر به زندگى خود ادامه دهيم.

و نيز ممكن است" مصدر ميمى" باشد، يعنى ما را به طرز شايسته‏اى فرود آر چرا كه بعد از پايان گرفتن طوفان به هنگام نشستن كشتى بر زمين، خطرات زيادى اين سرنشينان را تهديد مى‏كرد، نبودن جاى مناسب براى زندگى، كمبود غذا، انواع بيماريها، نوح از خدا مى‏خواهد كه او را به نحوى سالم و شايسته بر زمين فرود آورد.

*** و بالآخره آخرين آيه مورد بحث اشاره به مجموع اين داستان كرده مى‏گويد:

" در اين ماجراى نوح و پيروزيش بر ستمكاران و مجازات اين قوم سركش به شديد ترين وجه، آيات و نشانه‏هايى براى صاحبان عقل و انديشه است"!.

" و ما به طور مسلم همگان را آزمايش مى‏كنيم" (اين جمله ممكن است اشاره به اين باشد كه ما قوم نوح را كرارا آزموديم و هنگامى كه از عهده آزمايشها بر نيامدند هلاكشان كرديم.

و نيز ممكن است اشاره به اين باشد كه ما همه انسانها را در هر عصر و زمان آزمايش مى‏كنيم و آنچه در آيات فوق گفته شد مخصوص مردم عصر نوح نبود، بلكه در همه اعصار و قرون در اشكال مختلف، آزمايشها صورت مى‏گيرد، و در اين آزمايشها آنها كه خار راه تكامل بشرند از سر راه برداشته مى‏شوند، تا بشريت به سير تكاملى خود هم چنان ادامه دهد.

جالب اينكه در آيات فوق، تنها به مساله ساختن كشتى و سوار شدن نوح و يارانش بر آن اكتفاء شده و اما اينكه سرانجام گنهكاران به كجا رسيد پيرامون آن سخنى به ميان نيامده چرا كه با وعده الهى"" مسلم مى‏شود چنين سرنوشتى دامان آنها را گرفته، چرا كه وعده‏اش تخلف ناپذير است.

ذكر اين معنى نيز لازم است كه در باره قوم نوح و مبارزه آنها با اين پيامبر بزرگ و سرنوشت دردناك آنان و ماجراى كشتى ساختن و جوشيدن آب از تنور و وقوع طوفان و غرق فرزند نوح، سخن بسيار است كه ما قسمت زيادى از آن را در سوره هود جلد نهم از صفحه 68 تا صفحه 125 مشروحا آورده‏ايم و به خواست خدا بخش ديگرى هم در تفسير سوره نوح خواهد آمد.

 [سوره المؤمنون (23): آيات 31 تا 41]

ثُمَّ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِينَ (31) فَأَرْسَلْنا فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ أَ فَلا تَتَّقُونَ (32) وَ قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِلِقاءِ الْآخِرَةِ وَ أَتْرَفْناهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا ما هذا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يَأْكُلُ مِمَّا تَأْكُلُونَ مِنْهُ وَ يَشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ (33) وَ لَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَكُمْ إِنَّكُمْ إِذاً لَخاسِرُونَ (34) أَ يَعِدُكُمْ أَنَّكُمْ إِذا مِتُّمْ وَ كُنْتُمْ تُراباً وَ عِظاماً أَنَّكُمْ مُخْرَجُونَ (35)هَيْهاتَ هَيْهاتَ لِما تُوعَدُونَ (36) إِنْ هِيَ إِلاَّ حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ (37) إِنْ هُوَ إِلاَّ رَجُلٌ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ كَذِباً وَ ما نَحْنُ لَهُ بِمُؤْمِنِينَ (38) قالَ رَبِّ انْصُرْنِي بِما كَذَّبُونِ (39) قالَ عَمَّا قَلِيلٍ لَيُصْبِحُنَّ نادِمِينَ (40)فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ بِالْحَقِّ فَجَعَلْناهُمْ غُثاءً فَبُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (41)

ترجمه:

31- سپس بعد از آنها جمعيت ديگرى را به وجود آورديم.

32- و در ميان آنها رسولى از خودشان فرستاديم كه پروردگار يكتا را بپرستيد، جز او معبودى براى شما نيست آيا (با اين همه از شرك و بت پرستى) پرهيز نمى‏كنيد؟! 33- ولى اشرافيان خود خواه قوم او كه كافر شده بودند و لقاى آخرت را تكذيب كرده بودند و ناز و نعمت در زندگى دنيا بانها داده بوديم گفتند: اين بشرى است مثل شما! از آنچه شما مى‏خوريد مى‏خورد و از آنچه مى‏نوشيد مى‏نوشد! 34- و اگر از بشرى همانند خودتان اطاعت كنيد مسلما زيانكاريد.

35- آيا او به شما وعده مى‏دهد هنگامى كه مرديد و خاك و استخوان شديد بار ديگر (از قبرها) خارج مى‏شويد؟

36- هيهات، هيهات از اين وعده‏هايى كه به شما داده مى‏شود!.

37- غير از اين زندگى دنيا چيزى در كار نيست، پيوسته گروهى از ما مى‏ميرند و نسل ديگرى جاى آنها را مى‏گيرد و ما هرگز برانگيخته نخواهيم شد.

38- او فقط مرد دروغگويى است كه بر خدا افترا بسته و ما هرگز به او ايمان نخواهيم آورد.

39- عرض كرد، پروردگارا! مرا در برابر تكذيب‏هاى آنها يارى فرما.

40- (خداوند) فرمود: به زودى آنها از كار خود پشيمان خواهند شد. (اما زمانى كه سودى به حالشان ندارد).

41- سرانجام صيحه آسمانى آنها را به حق فرو گرفت و ما آنها را همچون خاشاك بر سيلاب قرار داديم دور باد از رحمت خدا قوم ستمگر!

تفسير: سرنوشت غم‏انگيز يك قوم ديگر (قوم ثمود)

اين آيات به بحث پيرامون اقوام ديگرى كه بعد از نوح ع بر سر كار آمدند پرداخته و منطق آنها را كه هماهنگ منطق كفار پيشين بوده، و همچنين سرنوشت دردناكشان را شرح مى‏دهد، و بحثهايى را كه در آيات گذشته ذكر شد تكميل مى‏كند.

نخست مى‏گويد:" ما بعد از آنها جمعيت ديگرى را به وجود آورديم و قوم تازه‏اى به روى كار آمدند".

" قرن" از ماده" اقتران" به معنى نزديكى است، لذا به جمعيتى كه در عصر واحد زندگى مى‏كنند قرن گفته مى‏شود، و گاه به زمان آنها نيز قرن مى‏گويند، اندازه‏گيرى مدت قرن به سى سال يا صد سال صرفا جنبه قراردادى دارد و تابع سنتهاى اقوام مختلف مى‏باشد.

*** از آنجا كه بشر نمى‏تواند بدون يك رهبر الهى باشد خداوند پيامبر بزرگى‏ را براى نشر دعوت توحيد و آئين حق و عدالت به سوى آنها فرستاد چنان كه آيه بعد مى‏گويد:" ما در ميان آنها رسولى از خودشان فرستاديم كه پروردگار يكتا را بپرستيد و جز او معبودى براى شما نيست" (فَأَرْسَلْنا فِيهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ‏).

اين همان چيزى بود كه نخستين پايه دعوت همه پيامبران را تشكيل مى‏داد اين نداى توحيد بود كه زير بناى همه اصلاحات فردى و اجتماعى است.

سپس اين رسول الهى براى تاكيد بيشتر به آنها مى‏گفت:" آيا در برابر اين دعوت صريح باز هم از شرك و بت پرستى پرهيز نمى‏كنيد".

در اينكه اين قوم كداميك از اقوام بودند؟ و پيامبرشان چه نام داشت؟

مفسران با بررسى آيات مشابه آن در قرآن دو احتمال داده‏اند:

نخست اينكه منظور" قوم ثمود است" كه در سرزمينى در شمال حجاز زندگى مى‏كردند و پيامبر بزرگ الهى" صالح" براى هدايت آنها مبعوث شد، آنها كفر ورزيدند و راه طغيان پيش گرفتند، سرانجام به وسيله صيحه آسمانى (صاعقه‏اى مرگبار) از ميان رفتند.

شاهد اين تفسير مجازات" صيحه" است كه در پايان آيات مورد بحث براى آنها ذكر شده، و در سوره هود آيه 67 نيز صريحا در باره" قوم صالح" آمده است.

ديگر اينكه منظور" قوم عاد" است كه پيامبرشان" هود" بود و در بعضى از آيات قرآن سرگذشت آنها بلافاصله بعد از سرگذشت نوح آمده و اين خود قرينه‏اى بر اين تفسير است‏ « به سوره هود آيه 50 و سوره اعراف آيه 65 و سوره شعراء آيه 123 مراجعه فرمائيد.».

اما با توجه به اينكه مجازات اين قوم طبق آيات 6 و 7 سوره" الحاقه" تندباد شديدى بود كه هفت شب و هشت روز آنها را در هم مى‏كوبيد روشن مى‏شود تفسير اول صحيحتر است.

*** به هر حال ببينيم عكس العمل اين قوم سركش در برابر نداى توحيدى اين پيامبر بزرگ چه بود؟ قرآن در آيه بعد مى‏گويد:" آن جمعيت اشرافى خودخواه كه خداوند يگانه را انكار كردند و لقاى آخرت و رستاخيز را تكذيب نمودند و ما آنها را نعمت فراوانى در اين زندگى دنيا بخشيده بوديم گفتند: اين فقط انسانى است مثل شما، از آنچه شما مى‏خوريد مى‏خورد، و از آنچه مى‏نوشيد مى‏نوشد".

آرى جمعيتى كه در ناز و نعمت به سر مى‏بردند و به تعبير قرآن" ملا" بودند (ظاهرى چشم پر كن و درونى از نور حق تهى داشتند) چون دعوت اين پيامبر بزرگ را مخالف هوسهاى خود مى‏ديدند، و مزاحم منافع نامشروع و استكبار و برترى جويى بى دليلشان مشاهده مى‏كردند و به خاطر همين ناز و نعمتها از خدا دور افتاده بودند و سراى آخرت را انكار نمودند، به ستيزه بر خواستند، درست با همان منطقى كه سركشان قوم نوح داشتند.

آنان انسان بودن اين رهبران الهى و خوردن و نوشيدن آنها را همانند ساير مردم دليلى بر نفى رسالتشان گرفتند، در حالى كه اين خود تاييدى بر رسالت اين بزرگ مردان بود كه آنها از ميان توده‏هاى مردم برمى‏خاستند كه دردها و نيازها- شان را بخوبى درك كنند.

*** سپس به يكديگر گفتند:" اگر شما بشرى همانند خودتان را اطاعت كنيد بطور قطع زيانكاريد"!.

اين كوردلان توجه به اين نكته نداشتند كه خودشان انتظار داشتند مردم در اين وسوسه‏هاى شيطانى از آنان پيروى كنند و براى مبارزه با اين پيامبر همصدا شوند، اما با اين حال پيروى از كسى را كه از كانون وحى كمك مى‏گيرد و قلبش به نور علم پروردگار روشن است عيب مى‏شمردند و مخالف آزادى و حريت انسان!*** سپس به انكار معاد كه هميشه قبول آن سدى بر سر راه خودكامگان و هوسرانان بود پرداختند و گفتند:" آيا اين مرد به شما وعده مى‏دهد هنگامى كه مرديد و خاك و استخوان (پوسيده) شديد باز هم از قبرها بيرون مى‏آئيد و حيات نوينى را آغاز مى‏كنيد"؟! (أَ يَعِدُكُمْ أَنَّكُمْ إِذا مِتُّمْ وَ كُنْتُمْ تُراباً وَ عِظاماً أَنَّكُمْ مُخْرَجُونَ).

***" هيهات! هيهات! از اين وعده‏هايى كه به شما داده مى‏شود" (وعده‏هاى بى اساس و تو خالى!).

اصلا مگر ممكن است انسانى كه مرد و خاك شد و ذرات آن به هر سو پراكنده گشت باز هم به زندگى باز گردد؟ چنين چيزى محال است محال!!*** سپس با اين سخن انكار معاد را تاكيد بيشترى كردند كه" غير از اين زندگى دنيا چيزى در كار نيست، پيوسته گروهى از ما مى‏ميرند و نسل ديگرى جاى آنها را مى‏گيرد، و بعد از مرگ ديگر هيچ خبرى نيست! و ما هرگز برانگيخته نخواهيم شد"!.

سرانجام به عنوان يك جمع بندى در اتهامى كه نسبت به پيامبرشان داشتند چنين گفتند:" او فقط مرد دروغگويى است كه بر خدا افترا بسته، و به همين دليل ما هرگز به او ايمان نخواهيم آورد"! (إِنْ هُوَ إِلَّا رَجُلٌ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ كَذِباً وَ ما نَحْنُ لَهُ بِمُؤْمِنِينَ‏).

نه رسالتى از طرف خدا دارد، و نه وعده‏هاى رستاخيز او درست است، و نه برنامه‏هاى ديگرش، به همين دليل يك آدم عاقل به او ايمان نخواهد آورد.

*** هنگامى كه غرور و طغيان آنها از حد گذشت و تمام پرده‏هاى حيا را دريدند، و بى شرمى را در انكار رسالت و معجزات و دعوت انسانساز پيامبرشان را به آخرين حد رساندند، و خلاصه بر همه آنها اتمام حجت شد، اين پيامبر بزرگ الهى رو به درگاه خدا كرد و" گفت: پروردگارا مرا در مقابل تكذيبهاى آنها يارى كن".

آنها هر چه توانستند گفتند و هر تهمتى مى‏خواستند زدند، تو مرا كمك فرما.

***" و از سوى پروردگار به او گفته شد كه آنها به زودى از كار خود پشيمان خواهند گشت" و ميوه درخت تلخى را كه نشانده‏اند خواهند چشيد".

اما زمانى پشيمان مى‏شوند كه سودى ندارد و راه بازگشت بسته است.

*** و همين طور شد" ناگهان صيحه آسمانى آنها را به حق زير ضربات خود فرو گرفت".

صاعقه‏اى مرگبار با صدايى وحشت‏انگيز و مهيب فرود آمد، همه جا را تكان داد و در هم كوبيد و ويران كرد، و اجساد بى جان آنها را روى هم ريخت، بقدرى‏

سريع و كوبنده بود كه حتى قدرت فرار از خانه‏هاشان پيدا نكردند و در درون همان خانه‏هايشان مدفون گشتند چنان كه قرآن در پايان اين آيات مى‏گويد:

" ما آنها را همچون خار و خاشاك در هم كوبيده شده روى سيلاب قرار داديم".

" دور باد از رحمت خداوند قوم ستمگر"!.

*** نكته‏ها:

1- زندگى پر زرق و برق و اثر شوم آن‏

در آيات فوق رابطه‏اى ميان" اتراف" (زندگى اشرافى و پرناز و نعمت) و" كفر و تكذيب لقاى پروردگار" ديده مى‏شود، و به راستى چنين است، چرا كه صاحبان اين گونه زندگانى معمولا تمايل به آزادى بى قيد و شرط براى هر گونه كامجويى و بهره‏گيرى از لذائذ حيوانى دارند، و پر واضح است كه قبول مراقبت الهى و همچنين دادگاه بزرگ رستاخيز مانع مهمى در اين راه است، هم آرامش وجدانشان را بر هم مى‏زند، و هم زبان مردم را به روى آنها باز مى‏كند.

لذا اين گونه افراد يكباره طوق عبوديت پروردگار را از گردن بر مى‏دارند، و راه انكار مبدء و معاد را پيش مى‏گيرند و به تعبيرى كه در آيات فوق خوانديم مى‏گويند: زندگى همين است و بس و هيچ خبر ديگرى نيست و هر كس غير اين بگويد دروغگو است! دم غنيمت است و اين چهار روزه عمر را بايد خوش بود، از هر چمنى بايد گلى چيد و از هر وسيله لذتى لذت جست! و اينچنين خلافكاريها و زشتيهاى اعمال خود را توجيه مى‏كنند.

از اين گذشته فراهم ساختن چنان زندگى پر زرق و برق بدون غصب حقوق ديگران و ظلم و ستم معمولا ممكن نيست، تا رسالت پيامبران و قيامت را انكار نكنند

اين راه براى آنها هموار نخواهد شد، و اينجاست كه مى‏بينيم اكثريت كسانى كه داراى چنين زندگى هستند به همه چيز پشت پا مى‏زنند و با ديده تحقير و انكار به همه چيز مى‏نگرند.

اين بينوايان كور دل و اسيران چنگال هوى و هوس از سايه اطاعت و لطف پروردگار بيرون مى‏روند، ولى طوق عبوديت هوى و هوس و شهوت را بر گردن مى‏نهند، و خود بنده بندگان دگر مى‏شوند، افكارى منحط، ارواحى آلوده، و دلهايى سياه و تاريك دارند، دورنماى زندگى آنها شايد براى بعضى جالب باشد اما از نزديك وحشتناك است چرا كه ناآرامى حاصل از گناه و ترس از زوال نعمتها و مرگ فكر آنها را همواره در اضطراب فرو مى‏برد.

*** 2-" تراب" و" عظام"

" تراب" به معنى خاك و" عظام" به معنى استخوانها است، معمولا بدن انسان نخست تبديل به استخوانهاى پوسيده و سپس خاك مى‏شود، بنا بر اين جاى اين سؤال باقى است كه چرا در آيه فوق، تراب بر عظام مقدم داشته شده است؟.

اين تعبير ممكن است اشاره به دو بخش مختلف بدن آدمى باشد نخست گوشتها فرو مى‏ريزد و خاك مى‏شود و استخوانها سالها بعد از آن باقى مى‏ماند و سپس مى‏پوسد و از بين مى‏رود.

اين احتمال نيز قابل توجه است كه" تراب" اشاره به نياكان بسيار قديم باشد كه همگى خاك شدند و عظام اشاره به پدران كه استخوانهاى پوسيده آنها باقى است « تفسير روح المعانى ذيل آيات مورد بحث.».

3-" غثاء" چيست؟

در آيات فوق خوانديم كه" قوم ثمود" بر اثر صيحه آسمانى همچون" غثاء" گشتند، غثاء در اصل به معنى گياهان خشكيده‏اى است كه به صورت بسيار در هم ريخته بر روى سيلاب قرار دارد، همچنين به كفهايى كه روى ديگ در حال جوشيدن پيدا مى‏شود نيز غثاء مى‏گويند.

تشبيه اجساد بى جان آنها به" غثاء" اشاره به نهايت ضعف و ناتوانى و در هم شكستگى و بى ارزش بودن آنها است، چرا كه خاشاك روى سيلاب از هر چيز بى‏ارزشتر و سبكتر است نه از خود اراده‏اى دارد و نه بعد از گذشتن و فرو نشستن سيلاب اثرى از آن باقى مى‏ماند.

در مورد صيحه آسمانى، شرح مبسوطى در جلد نهم صفحه 164 (ذيل آيه 67 سوره هود) داشتيم، البته اين مجازات منحصر به قوم ثمود نبود بلكه چند قوم گنهكار با همين عذاب الهى نابود شدند كه شرح آن را در همانجا بيان كرديم.

*** 4- يك سرنوشت عمومى‏

جالب اينكه در آخرين جمله از آيات مورد بحث، مساله را از صورت خصوصى بيرون آورده و به صورت يك قانون كلى و همگانى بيان مى‏كند و مى‏فرمايد:

دور باد قوم ستمگر از رحمت خدا، و اين در حقيقت نتيجه‏گيرى نهايى از كل اين آيات است كه آنچه در اين ماجرا گفته شد از انكار و تكذيب آيات الهى و انكار معاد و رستاخيز و نتيجه دردناك آنها، مخصوص جمعيت و گروه معينى نيست، بلكه همه ستمگران را در طول تاريخ شامل مى‏شود.

 [سوره المؤمنون (23): آيات 42 تا 44]

ثُمَّ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قُرُوناً آخَرِينَ (42) ما تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَها وَ ما يَسْتَأْخِرُونَ (43) ثُمَّ أَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا كُلَّ ما جاءَ أُمَّةً رَسُولُها كَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنا بَعْضَهُمْ بَعْضاً وَ جَعَلْناهُمْ أَحادِيثَ فَبُعْداً لِقَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ (44)

ترجمه:

42- سپس اقوام ديگرى را بعد از آنها به وجود آورديم.

43- هيچ امتى بر اصل و سر رسيد حتميش پيشى نمى‏گيرد و از آن نيز تاخير نمى‏كند.

44- سپس رسولان خود را يكى بعد از ديگرى فرستاديم، هر زمان رسولى براى (هدايت) قومى مى‏آمد او را تكذيب مى‏كردند ولى ما اين امتهاى سركش را يكى پس از ديگرى هلاك نموديم و آنها را احاديثى قرار داديم (چنان محو شدند كه تنها نام و گفتگويى از آنها باقى ماند) دور باد از رحمت خدا قومى كه ايمان نمى‏آورند!

تفسير: اقوام سركش يكى بعد از ديگرى هلاك شدند

پس از پايان داستان قوم ثمود، قرآن در آيات مورد بحث اشاره به اقوام ديگرى كه بعد از آنها و قبل از موسى ع روى كار آمدند كرده، مى‏گويد:" بعد از آنان جمعيتهاى ديگرى را روى كار آورديم".

چرا كه اين قانون و سنت خداوند بزرگ است كه فيض خود را قطع نمى‏كند و اگر گروهى مانعى بر سر راه تكامل نوع بشر شدند آنها را كنار زده و اين قافله را در مسيرش هم چنان پيش مى‏برد.

*** اما اين اقوام و طوائف گوناگون هر كدام داراى زمان و اجل معينى بودند و" هيچ امتى از اجل خود پيشى نمى‏گيرند و از آن عقب نمى‏افتند".

بلكه هنگامى كه فرمان قطعى پايان حيات آنها صادر مى‏شد از ميان مى‏رفتند، نه يك لحظه زودتر و نه ديرتر.

" اجل" به معنى عمر و مدت چيزى است، و گاه به نقطه پايان و انتها نيز اجل گفته مى‏شود، مثل اينكه مى‏گوئيم: اجل فلان بدهى فلان زمان است (يعنى سر رسيد آن.البته" اجل" همانگونه كه قبلا هم گفته‏ايم دو گونه است:" حتمى" و" مشروط يا معلق".

اجل حتمى زمان پايان قطعى عمر شخص يا قوم يا چيزى است كه هيچگونه دگرگونى در آن امكان ندارد، ولى اجل مشروط يا معلق زمانى است كه با دگرگون شدن شرائط و موانع ممكن است كم و زياد بشود، قبلا در اين زمينه بقدر كافى صحبت كرده‏ايم « شرح بيشتر در اين زمينه را در جلد پنجم تفسير نمونه صفحه 148 به بعد (ذيل آيه 2 سوره انعام) مطالعه فرمائيد.».

به هر حال روشن است كه آيه فوق به" اجل حتمى" اشاره مى‏كند.

*** آيه بعد ناظر به اين حقيقت است كه دعوت پيامبران در طول تاريخ هيچگاه‏ قطع نشده، مى‏فرمايد:" ما سپس رسولان خود را يكى بعد از ديگرى فرستاديم" (ثُمَّ أَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا).

" تترا" از ماده" وتر" به معنى پى در پى در آمدن است، و" تواتر اخبار" به معنى خبرهايى است كه يكى بعد از ديگرى مى‏رسد و از مجموعه آنها انسان يقين پيدا مى‏كند، اين ماده در اصل از" وتر" به معنى" زه كمان" گرفته شده است چرا كه زه به كمان چسبيده و پشت سر آن قرار گرفته است و دو سر كمان را به هم نزديك مى‏كند، (از نظر ساختمان كلمه،" تترا" در اصل" و ترا" بوده كه واو آن تبديل به" ت" شده است)

به هر حال اين معلمان آسمانى يكى پس از ديگرى مى‏آمدند و مى‏رفتند، ولى اقوام سركش هم چنان بر كفر و انكار خود باقى بودند، به طورى كه" هر زمان رسولى براى هدايت امتى مى‏آمد او را تكذيب مى‏كردند".

هنگامى كه اين كفر و تكذيب از حد گذشت و بقدر كافى اتمام حجت شد" ما اين امتهاى سركش را يكى بعد از ديگرى هلاك نموديم و از صفحه روزگار محوشان كرديم".

آن چنان نابود شدند كه تنها گفتگويى از آنها در ميان مردم باقى ماند آرى" ما آنها را احاديثى قرار داديم".

اشاره به اينكه گاه امتى منقرض مى‏شود اما نفرات و آثار چشمگيرى از آنها در گوشه و كنار به صورت پراكنده باقى مى‏ماند، ولى گاه چنان نابود مى‏شود كه جز اسمى از آنها بر صفحات تاريخ يا در گفتگوهاى مردم باقى نمى‏ماند و اين امتهاى سركش و طغيانگر از دسته دوم بودند «" احاديث" جمع" حديث" است و تفسيرش همان است كه در بالا گفتيم، ولى بعضى احتمال داده‏اند كه جمع" احدوثه" باشد كه به معنى اخبار عجيبى است كه مردم پيرامون آن با يكديگر گفتگو مى‏كنند (تفسير فخر رازى ذيل آيه مورد بحث).».

و در پايان آيه، همچون آيات پيشين مى‏گويد:" دور باد از رحمت خدا قومى كه ايمان نمى‏آورند" (فَبُعْداً لِقَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ‏).

آرى اين سرنوشتهاى دردناك نتيجه بى ايمانى آنها بود، و به همين دليل مخصوص آنها نيست، هر گروه بى ايمان و سركش و ستمگر خواه ناخواه به چنين سرنوشتى گرفتار مى‏شود، چنان نابود مى‏گردد كه تنها نامى از او در صفحات تاريخ و گفتگوها باقى مى‏ماند.

آنها نه تنها در اين دنيا دور از رحمت خدا بودند كه در سراى ديگر نيز از رحمت الهى دورند، چرا كه تعبير آيه، مطلق است و همه را شامل مى‏شود.

 [سوره المؤمنون (23): آيات 45 تا 49]

ثُمَّ أَرْسَلْنا مُوسى‏ وَ أَخاهُ هارُونَ بِآياتِنا وَ سُلْطانٍ مُبِينٍ (45) إِلى‏ فِرْعَوْنَ وَ مَلائِهِ فَاسْتَكْبَرُوا وَ كانُوا قَوْماً عالِينَ (46) فَقالُوا أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنا وَ قَوْمُهُما لَنا عابِدُونَ (47) فَكَذَّبُوهُما فَكانُوا مِنَ الْمُهْلَكِينَ (48) وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ (49)

ترجمه:

45- سپس موسى و برادرش هارون را با آيات خود و دليل روشن فرستاديم.

46- به سوى فرعون و اطرافيان اشرافى او، اما آنها استكبار كردند و اصولا مردمى برترى جو بودند.

47- آنها گفتند: آيا ما به دو انسان همانند خودمان ايمان بياوريم، در حالى كه قوم آنها (بنى اسرائيل) ما را پرستش مى‏كنند (و بردگان ما هستند).

48- (آرى) آنها اين دو را تكذيب كردند و سرانجام همگى هلاك شدند.

49- ما به موسى كتاب آسمانى داديم، شايد آنها (بنى اسرائيل) هدايت شوند.

تفسير: قيام موسى و نابودى فرعونيان فرا مى‏رسد

تا اينجا سخن در باره اقوامى بود كه پيش از موسى ع پيامبر اولوا العزم‏

پروردگار روى كار آمدند و رفتند، اما در آيات مورد بحث اشاره بسيار كوتاهى به قيام موسى و هارون در برابر فرعونيان و سرانجام كار اين قوم مستكبر كرده مى‏فرمايد:

" سپس موسى و برادرش هارون را با آيات خود و دليل آشكار و روشن فرستاديم".

در اينكه منظور از" آيات" و" سلطان مبين" چيست؟ و اين دو، چه تفاوتى با هم دارند؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى كرده‏اند:

1- بعضى گفته‏اند منظور از آيات، معجزاتى است كه خداوند به موسى بن عمران داد (آيات نه گانه) و منظور از" سلطان مبين"، منطق نيرومند و دلائل داندانشكن موسى ع در برابر فرعونيان است.

2- ديگر اينكه مراد از" آيات" همه معجزات موسى است و منظور از" سلطان مبين" بعضى از معجزات مهم مانند معجزه" عصا" و" يد بيضاء" است، چرا كه اينها از ويژگى خاصى برخوردار بودند كه موجب سلطه و پيروزى آشكار موسى بر فرعونيان مى‏شد.

3- اين احتمال را نيز بعضى داده‏اند كه" آيات" اشاره به آيات تورات و بيان احكام و مانند آن است، و" سلطان مبين" اشاره به معجزات موسى است.

ولى با توجه به موارد استعمال" سلطان مبين" در قرآن مجيد، تفسير اول نزديكتر به نظر مى‏رسد چرا كه در موارد متعددى كلمه" سلطان" يا" سلطان مبين" در قرآن به معنى دليل و منطق روشن آمده است‏ « در سوره نمل آيه 21 مى‏خوانيم: و در آيه 23 سوره نجم مى‏خوانيم:.».

آرى موسى و برادرش هارون با اين آيات و سلطان مبين را فرستاديم" به سوى فرعون و اطرافيان اشرافى و مغرور او" (إِلى‏ فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِ‏).

چرا تنها سخن از" ملا" (جمعيت اشرافى مرفه و مغرور) مى‏گويد و نمى‏فرمايد آن دو را به سوى همه مردم مصر فرستاديم، اشاره به اينكه ريشه همه فساد، اينها بودند و اگر اينها اصلاح مى‏شدند، بقيه، كارشان آسان بود، و از اين گذشته آنها سردمداران و دست‏اندركاران كشور بودند و هيچ كشورى اصلاح نخواهد شد مگر اينكه سردمدارانش اصلاح شوند.

" ولى فرعون و اطرافيانش، استكبار كردند" و زير بار آيات حق و سلطان مبين نرفتند." و اصولا آنها مردمى برترى جو و سلطه طلب بودند".

تفاوت جمله" استكبروا" با جمله" وَ كانُوا قَوْماً عالِينَ " ممكن است از اين نظر باشد كه جمله نخست، اشاره به استكبار آنها در برابر دعوت موسى است، و جمله دوم اشاره به اين است كه استكبار هميشه جزء برنامه آنها و بافت فكر و روحشان بود.

اين احتمال نيز وجود دارد كه اولى اشاره به استكبار آنها، و دومى اشاره به اين باشد كه آنها از قدرت و زندگى برترى برخوردار بودند و همين عامل مهم استكبارشان بود.

*** يكى از نشانه‏هاى روشن برترى جويى آنها اين بود كه" گفتند: آيا ما به دو انسان همانند خودمان ايمان بياوريم در حالى كه قوم آنها (بنى اسرائيل) بندگان و بردگان ما هستند"؟!  «" انسان" را از اين رو" بشر" مى‏گويند كه" بشره" و پوست تن او برهنه است، به خلاف حيوانات كه معمولا از لباس طبيعى خاصى پوشيده شده، در واقع آنها چون قدرت بر تهيه وسائل زندگى ندارند خداوند آن را به طور طبيعى در اختيارشان نهاده ولى در مورد انسان به هوش و عقل او موكول شده است.».

نه تنها ما نبايد زير بار آنها برويم، بلكه آنها هميشه بايد بندگى ما كنند! آنها پيامبران را متهم به برترى جويى و سلطه‏طلبى مى‏كردند در حالى كه خودشان بدترين سلطه جو بودند و آثار اين خوى زشت در اين گفتارشان به خوبى نمايان است.

*** به هر حال با اين استدلالات واهى به مخالفت با حق بر خاستند" و موسى و هارون را تكذيب كردند و سرانجام همگى هلاك و نابود شدند" و ملك و حكومتشان بر باد رفت.

و سرانجام به اين ترتيب دشمنان اصلى بنى اسرائيل كه سد راه دعوت موسى و هارون بودند از ميان رفتند، و دوران آموزش و تربيت الهى بنى اسرائيل فرا رسيد.

در همين مرحله بود كه خداوند تورات را بر موسى نازل كرد و بنى اسرائيل را به انجام برنامه‏هاى آن دعوت نمود، چنان كه در آخرين آيه مورد بحث مى‏فرمايد:

" ما به موسى كتاب آسمانى داديم تا بنى اسرائيل در سايه آن هدايت شوند".

قابل توجه اينكه در آيات گذشته در مرحله مبارزه با فرعونيان سخن از موسى و برادرش هارون در ميان بود، و تمام ضميرها به صورت تثنيه آمده، ولى در اينجا كه سخن از نزول كتاب آسمانى است تنها از موسى بحث شده، زيرا او پيامبر اولوا العزم و صاحب كتاب و شريعت تازه بود، بعلاوه هنگام نزول تورات او در كوه طور بود و برادرش هارون در ميان جمعيت بنى اسرائيل باقى ماند « در باره موسى (ع) و چگونگى مبعوث شدن و شرح مبارزاتش با فرعون و فرعونيان بحثهاى مفصلى در جلد ششم (ذيل آيات 103 تا 162 سوره اعراف) و در جلد سيزدهم (ذيل آيات 8 تا 97 سوره طه) داشتيم.».

[سوره المؤمنون (23): آيه 50]

وَ جَعَلْنَا ابْنَ مَرْيَمَ وَ أُمَّهُ آيَةً وَ آوَيْناهُما إِلى‏ رَبْوَةٍ ذاتِ قَرارٍ وَ مَعِينٍ (50)

ترجمه:

50- ما فرزند مريم (عيسى) و مادرش (مريم) را نشانه خود قرار داديم و آنها را در سر زمين بلندى كه آرامش و امنيت و آب جارى داشت جاى داديم.

تفسير: آيتى ديگر از آيات خدا

در آخرين مرحله از شرح سرگذشت پيامبران اشاره كوتاه و مختصرى به حضرت مسيح ع و همچنين مادرش مريم كرده مى‏گويد:" ما فرزند مريم و مادرش را نشانه‏اى از عظمت و قدرت خود قرار داديم".

تعبير به" ابن مريم" بجاى" عيسى" براى توجه دادن به اين حقيقت است كه او تنها از مادر و بدون دخالت پدرى به فرمان پروردگار متولد شد، و اين تولد خود از آيات بزرگ قدرت پروردگار بود.

و از آنجا كه اين تولد استثنايى رابطه‏اى با عيسى و رابطه‏اى با مادرش مريم دارد هر دو را به عنوان يك آيه و نشانه مى‏شمرد چرا كه اين دو (تولد فرزندى بدون دخالت پدر و همچنين باردار شدن مادرى بدون تماس با مرد) در واقع يك حقيقت بودند با دو نسبت متفاوت.

سپس به بخشى از نعمتها و مواهب بزرگى كه به اين مادر و فرزند عطا فرموده اشاره كرده مى‏گويد:" ما آنها را در سرزمين بلندى كه داراى آرامش و امنيت و آب جارى بود جاى داديم".

 ربوه" از ماده" ربا" به معنى زيادى و افزايش است و در اينجا به معنى سرزمين‏ بلند مى‏باشد.

" معين" از ماده" معن" (بر وزن شان) به معنى جريان آب است، بنا بر اين ماء معين به معنى آب جارى است، بعضى نيز آن را از ماده" عين" يعنى آبى كه ظاهر است و با چشم ديده مى‏شود دانسته‏اند « در صورت اول ميم جزء كلمه است و بر وزن" فعيل" است و در صورت دوم ميم زائده است و بر وزن" مفعول" مى‏باشد (مانند مبيع).».

به هر حال اين جمله اشاره سر بسته‏اى است به محل امن و امان و پر بركتى كه خداوند در اختيار اين مادر و فرزند قرار داد، تا از شر دشمنان در امان باشند و با آسودگى خاطر به انجام وظائف خويش بپردازند.

اما اينكه اين محل كدام نقطه بوده است؟ در ميان مفسران گفتگو بسيار است.

بعضى آن را ناصره (از شهرهاى شامات) زادگاه حضرت مسيح ع مى‏دانند، چرا كه به هنگام تولدش گروهى از دشمنان كه خبر تولد او و آينده وى را اجمالا دريافته بودند در صدد نابوديش بر آمدند، اما خدا او را در آن محل امن و امان و پر نعمتى حفظ كرد.

بعضى ديگر آن را اشاره به سرزمين مصر مى‏دانند چرا كه عيسى و مادرش مريم مدتى از عمر خود را براى نجات از چنگال دشمنان به سرزمين مصر پناه بردند.

بعضى ديگر آن را به سرزمين" دمشق" و بعضى سرزمين" رملة" (يكى از شهرهاى شمال شرقى بيت المقدس) تفسير كرده‏اند چرا كه مسيح و مادرش در هر يك از اين مناطق، قسمتى از عمر خود را گذراندند.

اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله فوق اشاره به محل تولد مسيح ع در بيابان بيت المقدس باشد، جايى كه خداوند آن را محل امنى براى اين مادر و فرزند قرار داد، و آب گوارا در آن جارى ساخت و از درخت خشكيده خرما به او روزى مرحمت كرد.

و در هر صورت آيه دليلى است بر حمايت مستمر و دائم خداوند نسبت به رسولان خود و كسانى كه از آنها حمايت مى‏كردند، و نشان مى‏دهد كه اگر تمام تيغهاى جهان از جا حركت كنند تا رگى را ببرند تا خدا نخواهد توانايى نخواهند داشت، و هرگز تنهايى و ياران اندك آنها سبب شكستشان نخواهد شد.

نظرات کاربران 0 نظر