امروز  7 اسفند 1395
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
تفسیر جزء 18 قرآن کریم از تفسیر نمونه / قرآن کریم 16:3 - 16 / 9 / 1392 922 بازدید
سوره مؤمنون آیات 75تا100  

[سوره المؤمنون (23): آيات 75 تا 80]

وَ لَوْ رَحِمْناهُمْ وَ كَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ (75) وَ لَقَدْ أَخَذْناهُمْ بِالْعَذابِ فَمَا اسْتَكانُوا لِرَبِّهِمْ وَ ما يَتَضَرَّعُونَ (76) حَتَّى إِذا فَتَحْنا عَلَيْهِمْ باباً ذا عَذابٍ شَدِيدٍ إِذا هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ (77) وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَلِيلاً ما تَشْكُرُونَ (78) وَ هُوَ الَّذِي ذَرَأَكُمْ فِي الْأَرْضِ وَ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (79)وَ هُوَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ لَهُ اخْتِلافُ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (80)

ترجمه:

75- و اگر به آنها رحم كنيم و گرفتاريها و مشكلاتشان را برطرف سازيم (نه تنها بيدار نمى‏شوند) بلكه در طغيانشان اصرار مى‏ورزند و (در اين وادى) سرگردان مى‏مانند.

76- ما آنها را به عذاب و بلا گرفتار ساختيم (تا بيدار شوند) اما آنها نه در برابر پروردگارشان تواضع كردند و نه به درگاهش تضرع مى‏كنند.

77- (اين وضع هم چنان ادامه مى‏يابد) تا زمانى كه درى از عذاب شديد به روى آنها بگشائيم، و چنان گرفتار شوند كه به كلى مايوس گردند!.

78- او كسى است كه براى شما گوش و چشم و قلب (عقل) ايجاد كرد، اما كمتر شكر او را به جا مى‏آوريد.

79- او كسى است كه شما را در زمين آفريد و به سوى او محشور مى‏شويد.

80- او كسى است كه زنده مى‏كند و مى‏ميراند و آمد و شد شب و روز از آن اوست، آيا انديشه نمى‏كنيد؟!

تفسير: طرق مختلف بيدار سازى الهى‏

از آنجا كه در آيات گذشته سخن از بهانه‏هاى مختلفى بود كه منكران حق براى سرپيچى از دعوت پيامبران عنوان مى‏كردند، در آيات مورد بحث خداوند از طرق اتمام حجت و بيدارسازى آنها سخن مى‏گويد.

نخست مى‏فرمايد: گاه آنها را مشمول نعمت خود مى‏سازيم تا بيدار شوند، ولى" اگر آنها را بوسيله نعمتها و برطرف ساختن امواج بلاها مشمول لطف خود قرار دهيم چنان آلوده‏اند كه باز در طغيانشان اصرار و لجاجت مى‏ورزند و در اين وادى هم چنان سرگردان مى‏مانند" (وَ لَوْ رَحِمْناهُمْ وَ كَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ‏).

*** و گاه آنها را با حوادث دردناك گوشمالى مى‏دهيم تا اگر از طريق رحمت‏ و نعمت بيدار نشدند از اين راه بيدار شوند، ولى اين كار نيز در آنها مؤثر نيست، زيرا" ما آنها را به عذاب و بلا گرفتار ساختيم اما آنها نه در برابر پروردگارشان تواضع و انقيادى نشان دادند و نه به درگاه او توجه و تضرع مى‏كنند" (وَ لَقَدْ أَخَذْناهُمْ بِالْعَذابِ فَمَا اسْتَكانُوا لِرَبِّهِمْ وَ ما يَتَضَرَّعُونَ‏)

«" استكانوا" از ماده" سكون" به معنى ساكن شدن در هيئت خضوع و خشوع است، و در اين صورت از باب افتعال خواهد بود كه در اصل استكنوا بوده و فتحه كاف اشباع و تبديل به الف و در نتيجه" استكانوا" شده است، و بعضى گفته‏اند از ماده كون از باب" استفعال" است به معنى طلب استقرار در مكانى توام با خضوع و خشوع مى‏باشد، و به هر حال حالت تواضع بنده را در برابر پروردگار منعكس مى‏كند و اينكه بعضى آن را به معنى دعا ذكر كرده‏اند به خاطر آن است كه دعا كردن يكى از مصاديق خضوع و تواضع است احتمال سومى نيز وجود دارد كه از ماده كين (بر وزن عين) از باب استفعال باشد زيرا اين ماده به معنى خضوع آمده است، و تمام اين معانى قريب الافق مى‏باشد.».

تضرع چنان كه پيش از اين هم گفته‏ايم در اصل از ماده" ضرع" به معنى پستان گرفته شده و" تضرع" دوشنده است، سپس به معنى تسليم آميخته با تواضع و خضوع آمده است.

يعنى اين حوادث دردناك آنها را هرگز از مركب غرور و سركشى و خود- كامگى فرود نياورد و در برابر حق تسليم نشدند.

و اگر در پاره‏اى از روايات" تضرع" به معنى بلند كردن دستها در هنگام دعا و نماز تفسير شده در واقع بيان يكى از مصداقهاى اين معنى وسيع است.

*** به هر حال ما به اين رحمتها و نعمتها و مجازاتهاى بيدار كننده ادامه مى‏دهيم و آنها نيز به طغيان و سركشى و لجاجتشان،" تا هنگامى كه درى از عذاب شديد و دردناك خود به روى آنها بگشائيم و چنان گرفتار شوند كه به كلى مايوس گردند"

(حَتَّى إِذا فَتَحْنا عَلَيْهِمْ باباً ذا عَذابٍ شَدِيدٍ إِذا هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ‏

«" مبلس" از ماده" ابلاس" به معنى اندوهى است كه از شدت حادثه رخ مى‏دهد و انسان را غالبا به سكوت و حيرت يا نوميدى و ياس مى‏كشاند.».

در واقع خداوند دو نوع مجازات دارد" مجازاتهاى تربيتى" و" مجازاتهاى پاكسازى و استيصال" هدف در مجازاتهاى قسم اول آن است كه در سختى و رنج قرار گيرند و ضعف و ناتوانى خود را دريابند و از مركب غرور پياده شوند.

ولى هدف در قسم دوم كه در مورد افراد غير قابل اصلاح صورت مى‏گيرد اين است كه به حكم فرمان آفرينش ريشه كن شوند، چرا كه در اين نظام حق حيات براى آنها باقى نمانده و اين خارهاى راه تكامل انسانها بايد كنار زده شوند.

در اينكه منظور از" باباً ذا عَذابٍ شَدِيدٍ" (درى از عذاب دردناك) چيست در ميان مفسران گفتگو است:

بسيارى آن را مرگ و سپس عذاب و كيفر قيامت دانسته‏اند.

بعضى ديگر آن را اشاره به قحطى شديدى دانسته‏اند كه به نفرين پيامبر ص چند سال دامان مشركان را گرفت، تا آنجا كه مواد غذايى به كلى ناياب شد و مجبور به خوردن اشيايى شدند كه در حال عادى هيچكس حاضر به خوردن آنها نيست.

بعضى ديگر آن را اشاره به كيفر دردناكى مى‏دانند كه در زير ضربات شمشير رزمندگان اسلام در ميدان" بدر" بر سر آنان فرود آمد.

اين احتمال نيز وجود دارد كه اين آيه اشاره به گروه خاصى نباشد بلكه يك قانون كلى و همگانى را درباره كيفرهاى الهى بازگو مى‏كند كه آغازش رحمت است و سپس گوشماليها و كيفرهاى تربيتى، و سر انجام عذاب استيصال و مجازات نابود كننده‏ « آيه‏ إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ‏ بالآخره كه قبل از اين آيات است اين تفسير را تاييد مى‏كند.».

*** قرآن بعد از اين بيان، از طريق ديگر وارد مى‏شود و به ذكر نعمتهاى الهى براى تحريك حس شكرگزارى آنها پرداخته مى‏گويد:" او كسى است كه براى شما گوش و چشم و قلب (عقل) ايجاد كرد، اما كمتر شكر او را بجا مى‏آوريد" (وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَلِيلًا ما تَشْكُرُونَ‏).

تكيه بر اين سه موضوع (گوش و چشم و عقل) به خاطر آن است كه ابزار اصلى شناخت انسان اين سه مى‏باشد، مسائل حسى را غالبا از طريق چشم و گوش درك مى‏كند و مسائل غير حسى را به وسيله نيروى عقل.

براى پى بردن به اهميت اين دو حس ظاهر (بينايى و شنوايى) كافى است كه حالتى را كه به انسان بر اثر فقدان اين دو دست مى‏دهد در نظر بگيريم كه تا چه حد دنياى او محدود و خالى از هر گونه نور و روشنايى، بيدارى و آگاهى مى‏گردد حتى بر اثر فقدان اين دو عملا بسيارى ديگر از حواس خود را از دست مى‏دهد زبان و گويايى كه در آغاز از طريق شنوايى به كار مى‏افتد و رابط ميان انسان و ديگران است ديگر كارى از او ساخته نيست (كرهاى مادر زاد هميشه لالند با اينكه زبانشان عيب و آفتى ندارد).

و به اين ترتيب اين دو حس، كليد عالم محسوساتند، سپس نوبت به عقل مى‏رسد كه كليد جهان ما وراء حس و عالم ما وراى طبيعت است، و در عين حال مامور نقادى، نتيجه‏گيرى، جمع بندى و تعميم و تجزيه در فرآورده‏هاى آن دو حس است.

آيا كسانى كه اين سه وسيله بزرگ شناخت را سپاس نگويند درخور سرزنش و ملامت نيستند؟ و آيا دقت در ريزه‏كاريهاى اين سه وسيله مؤثر كافى نيست كه انسان را به خالق آنها آشنا سازد؟

و اگر نعمت گوش و چشم، در آيه فوق بر عقل مقدم داشته شده دليلش روشن‏ است، اما چرا نعمت گوش را بر چشم مقدم مى‏دارد؟ ممكن است به اين دليل باشد كه به گفته دانشمندان براى نخستين بار گوش نوزاد به كار مى‏افتد و چشم مدتى بعد از آن، چرا كه چشمهاى بسته در محيط تاريك رحم هيچگونه آمادگى براى مشاهده امواج نور را ندارد و به همين دليل بعد از تولد مدتها بسته است تا تدريجا به نور عادت كند، در حالى كه گوش چنين نيست، حتى به اعتقاد بعضى در عالم جنين نيز قدرت شنوايى را دارد و صداى قلب مادر را مى‏شنود. « درباره ابزار سه گانه شناخت در جلد 11 صفحه 335 به بعد (ذيل آيه 78 سوره نحل) سخن گفته‏ايم.»

*** در حقيقت بيان مواهب سه گانه فوق، انگيزه‏اى است براى شناخت بخشنده اين مواهب كه او را به دنبال معرفت منعم اصلى مى‏فرستد (همانگونه كه علماى عقائد بحث شكر منعم را پايه‏اى براى وجوب عقلى معرفة اللَّه دانسته‏اند).

سپس در آيه بعد به يكى از مهمترين آيات پروردگار، يعنى خلقت انسان از اين زمين خاكى پرداخته چنين مى‏گويد:" او كسى است كه شما را در زمين آفريد" (وَ هُوَ الَّذِي ذَرَأَكُمْ فِي الْأَرْضِ‏) «" ذرأكم" از ماده" ذرء" (بر وزن زرع) در اصل به معنى آفرينش و ايجاد و اظهار است، ولى ماده" ذرو" با واو (كه آن هم بر وزن زرع است) به معنى پراكنده ساختن آمده، اين دو ماده را نبايد با هم اشتباه كرد و آيه مورد بحث ما از ماده اول است (متاسفانه در جلد هفتم تفسير نمونه صفحه 19 اشتباهى در اين زمينه رخ داده كه به اين وسيله اصلاح مى‏كنيم).».

و چون از زمين آفريده شده‏ايد باز به زمين باز مى‏گرديد و ديگر بار" برانگيخته شده به سوى او جمع و محشور مى‏شويد" (وَ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ‏).

و اگر در آفرينش خودتان از خاك بى ارزش بينديشيد، كافى است كه هستى بخش را بشناسيد و نيز امكان مساله معاد را در يابيد.

*** بعد از ذكر مساله آفرينش انسان به مساله مرگ و حيات و آمد و شد شب و روز كه از آيات بزرگ پروردگار است پرداخته چنين مى‏گويد:" او كسى است كه زنده مى‏كند و مى‏ميراند و آمد و شد شب و روز از آن او است، آيا انديشه نمى‏كنيد"؟! (وَ هُوَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ لَهُ اخْتِلافُ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ‏).

و به اين ترتيب در آيات سه گانه اخير از انگيزه شناخت پروردگار شروع كرده و با ذكر بخشى از مهمترين آيات انفسى و آفاقى بحث را پايان مى‏دهد و به تعبير ديگر سير انسان را از آغاز تولد تا مرگ و بازگشت به سوى پروردگار بازگو مى‏كند كه همه چيزش به فرمان او، و با اراده او صورت مى‏گيرد.

جالب اينكه: آفرينش" مرگ" و" حيات" را در كنار آفرينش" شب" و" روز" قرار مى‏دهد چرا كه نور و ظلمت در پهنه عالم هستى همانند مرگ و حيات در جهان جانداران است همانگونه كه در پرتو امواج نور، عالم هستى جنب و جوش و حركت پيدا مى‏كند و زير پرده‏هاى ظلمت به خاموشى مى‏گرايد، همين گونه موجودات زنده با نور حيات حركت خود را آغاز مى‏كنند و با ظلمت مرگ خاموش مى‏گردند و هر دو جنبه تدريجى دارند.

اين نكته را سابقا گفته‏ايم كه اختلاف شب و روز ممكن است به معنى آمد و شد آنها بوده باشد كه هر يك" خلف" و جانشين ديگرى مى‏شود، و نيز ممكن است به معنى اختلاف و تفاوت تدريجى آنها باشد كه فصول چهارگانه سال را به وجود مى‏آورد، و گردش حيات را در جهان گياهان تحت نظام دقيقى رهبرى مى‏كند.

در هر حال همه اين مسائل مى‏تواند راهنماى طريق معرفت پروردگار باشد،*** به همين دليل در پايان آيه مى‏گويد:" أَ فَلا تَعْقِلُونَ‏":" آيا انديشه نمى‏كنيد"؟!

[سوره المؤمنون (23): آيات 81 تا 90]

بَلْ قالُوا مِثْلَ ما قالَ الْأَوَّلُونَ (81) قالُوا أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ (82) لَقَدْ وُعِدْنا نَحْنُ وَ آباؤُنا هذا مِنْ قَبْلُ إِنْ هذا إِلاَّ أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ (83) قُلْ لِمَنِ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيها إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (84) سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ (85)قُلْ مَنْ رَبُّ السَّماواتِ السَّبْعِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ (86) سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَ فَلا تَتَّقُونَ (87) قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لا يُجارُ عَلَيْهِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (88) سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ فَأَنَّى تُسْحَرُونَ (89) بَلْ أَتَيْناهُمْ بِالْحَقِّ وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ (90)

ترجمه:

81- آنها همان گفتند كه پيشينيانشان مى‏گفتند.

82- آنها گفتند آيا هنگامى كه مرديم و خاك و استخوان (پوسيده) شديم آيا بار ديگر برانگيخته خواهيم شد؟!.

83- اين وعده به ما و پدرانمان از قبل داده شده، اين فقط افسانه‏هاى پيشينيان است.

84- بگو زمين و كسانى كه در زمين هستند از آن كيست، اگر شما مى‏دانيد؟! 85- (در پاسخ تو) مى‏گويند: همه از آن خدا است، بگو آيا متذكر نمى‏شويد؟! 86- بگو: چه كسى پروردگار آسمانهاى هفتگانه و پروردگار عرش عظيم است.

87- مى‏گويند: همه اينها از آن خدا است، بگو آيا تقوى پيشه نمى‏كنيد (و از خدا نمى‏ترسيد)؟! 88- بگو اگر راست مى‏گوئيد چه كسى حكومت همه موجودات را در دست دارد؟ و به بى‏پناهان پناه مى‏دهد و نياز به پناه دادن ندارد؟! 89- مى‏گويند: (همه اينها) از آن خدا است. بگو با اين حال چگونه مى‏گوئيد شما را سحر كرده‏اند؟

90- واقع اين است كه ما حق را براى آنها آورديم و آنان دروغ مى‏گويند!

تفسير: قرآن و جدان آنها را به داورى مى‏طلبد

آيات گذشته منكران توحيد پروردگار و معاد را به انديشه در جهان هستى و آيات آفاقى و انفسى دعوت كرد، در آيات مورد بحث اضافه مى‏كند: اينها انديشه و عقل را رها كرده و كوركورانه از نياكان خود تقليد مى‏كنند،" آنها همان مى‏گويند كه پيشينيانشان مى‏گفتند" (بَلْ قالُوا مِثْلَ ما قالَ الْأَوَّلُونَ‏).

***" آنها از روى تعجب مى‏گفتند: آيا هنگامى كه ما مرديم و خاك و استخوان (پوسيده) شديم آيا بار ديگر برانگيخته خواهيم شد"؟! (قالُوا أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ‏) « مقدم داشتن" تراب" (خاك) بر" عظام" (استخوانها) يا به خاطر اين است كه باز گشت خاك به زندگى نخستين عجيبتر است از بازگشت استخوانها، و يا اشاره به اينكه اجداد ما خاك شده‏اند و پدران ما تبديل به استخوان پوسيده، و يا اشاره به اينكه نخست گوشت بدن انسان خاك مى‏شود و در كنار استخوانها قرار مى‏گيرد و سپس استخوانها خاك مى‏گردند.».

*** اين باور كردنى نيست!" اينها وعده‏هاى دروغينى است كه هم به ما و هم به پدران ما در گذشته داده مى‏شد" (لَقَدْ وُعِدْنا نَحْنُ وَ آباؤُنا هذا مِنْ قَبْلُ‏).

" اينها فقط افسانه‏ها و اسطوره‏هاى پيشينيان است" (إِنْ هذا إِلَّا أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ‏).

آفرينش مجدد، اسطوره‏اى است و حساب و كتاب افسانه‏اى ديگر، و بهشت و دوزخ نيز هر يك اسطوره‏اى بيش نيست!.

*** و از آنجا كه كفار و مشركان بيش از همه از مساله معاد وحشت داشتند و به همين دليل با انواع بهانه‏ها و لطائف الحيل مى‏خواستند شانه از زير بار آن خالى كنند، قرآن نيز مشروحا و به طور مؤكد از معاد سخن مى‏گويد.

لذا در دنباله آيات مورد بحث از سه راه، منطق واهى منكران معاد را در هم مى‏كوبد: از راه مالكيت خداوند بر پهنه عالم هستى، سپس ربوبيت او، و سر انجام حاكميتش بر مجموعه جهان، و از تمام اين بحثها چنين نتيجه مى‏گيرد كه او از هر نظر قدرت و توانايى بر مساله معاد را دارد، و عدالت و حكمتش ايجاب مى‏كند كه اين جهان، عالم آخرت را به دنبال خود داشته باشد.

و جالب اينكه در هر مورد از خود مشركان اعتراف مى‏گيرد و سخن آنها را به خودشان باز مى‏گرداند.

نخست مى‏گويد:" بگو زمين و كسانى كه در زمينند از آن كيست، اگر شما مى‏دانيد"؟! (قُلْ لِمَنِ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيها إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ‏).

*** سپس اضافه مى‏كند آنها بر اساس نداى فطرت و اعتقادى كه به خداوند آفريننده هستى دارند" در پاسخ تو مى‏گويند مالكيت زمين و آنچه در آنست براى خدا است" (سَيَقُولُونَ لِلَّهِ‏).

ولى تو به آنها" بگو اكنون كه چنين است و خود شما نيز اعتراف داريد چرا متذكر نمى‏شويد" (قُلْ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ‏).

با اين اعتراف صريح و روشن چگونه زنده شدن انسان را بعد از مرگ بعيد مى‏شمريد؟ و از قدرت فراگير خداوند بزرگ دور مى‏دانيد؟

*** دگر بار دستور مى‏دهد از آنها سؤال كن و" بگو چه كسى پروردگار آسمانهاى هفتگانه و پروردگار عرش عظيم است"؟! (قُلْ مَنْ رَبُّ السَّماواتِ السَّبْعِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ‏).

*** باز آنها روى همان فطرت توحيدى و اعتقادى كه به اللَّه به عنوان خالق هستى دارند" مى‏گويند همه اينها از آن خدا است" (سَيَقُولُونَ لِلَّهِ‏).

با اين اقرار آشكار به آنها" بگو شما كه خود به اين واقعيت معترفيد چرا از خدا نمى‏ترسيد و منكر قيامت و بازگشت مجدد انسان به زندگى مى‏شويد"؟! (قُلْ أَ فَلا تَتَّقُونَ‏).

*** بار ديگر از آنها درباره حاكميت بر آسمانها و زمين سؤال كن و" بگو، چه‏ كسى حكومت همه موجودات را در دست دارد"؟! (قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ).

" چه كسى به همه بى‏پناهان پناه مى‏دهد و نياز به پناه دادن كسى ندارد"؟! (وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لا يُجارُ عَلَيْهِ‏).

" اگر راستى از اين واقعيتها آگاهيد" (إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ‏).

*** ديگر بار زبان به اعتراف مى‏گشايند و" مى‏گويند ملكوت و حاكميت و حمايت و پناه دادن در اين عالم منحصر به خدا است" (سَيَقُولُونَ لِلَّهِ‏).

" بگو با اين حال چگونه مى‏گوئيد پيامبر ص شما را سحر كرده و مسحور او شده‏ايد"؟ (قُلْ فَأَنَّى تُسْحَرُونَ‏).

اينها واقعياتى است كه خود شما در هر مرحله به آن اعتراف داريد، او را" مالك" هستى مى‏دانيد، او را" خالق" هستى معرفى مى‏كنيد، او را" مدير و مدبر و حاكم و پناهگاه" مى‏شمريد.

كسى كه اينهمه قدرت و توانايى دارد، و قلمرو حكومتش تا اين حد گسترده است آيا نمى‏تواند انسانى را كه در آغاز خاك بوده، باز هم به خاك باز گشته، لباس حيات در تنش بپوشاند، و مبعوث و محشورش كند؟! چرا از واقعيتها طفره مى‏رويد؟ چرا پيامبر اسلام را ساحر يا ديوانه مى‏شمريد، شما كه در اعماق دل به اين حقايق معترفيد؟!*** سرانجام به عنوان يك جمع بندى و نتيجه‏گيرى فشرده و كوتاه مى‏فرمايد:

نه سحر است و نه جادو و نه چيز ديگر،" بلكه ما حق را براى آنها آورديم و روشن ساختيم و آنها دروغ مى‏گويند" (بَلْ أَتَيْناهُمْ بِالْحَقِّ وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ‏).

در بيان حقايق از ناحيه ما و پيامبران ما كوتاهى نشده است، مقصر خود شما هستيد كه چشم روى هم گذارده و راه انحراف پيش گرفته و لجوجانه و سرسختانه به آن ادامه مى‏دهند.

*** نكته‏ها:

1- معنى چند لغت: [اساطير، رب، ملكوت، عرش‏]

" اساطير" جمع" اسطوره" به گفته ارباب لغت از ماده" سطر" در اصل به معنى" صف" مى‏باشد، از اين رو به كلماتى كه در رديف هم قرار دارند و به اصطلاح صف كشيده‏اند، سطر مى‏گويند.

به اين ترتيب اسطوره به معنى نوشته‏ها و سطورى است كه از ديگران به يادگار مانده، و از آنجا كه در نوشته‏هاى پيشين افسانه‏ها و خرافات وجود دارد، اين كلمه معمولا به حكايات و داستانهاى خرافى و دروغين گفته مى‏شود.

واژه" اساطير" در قرآن نه بار تكرار شده، و همه از زبان كفار بى ايمان در برابر پيامبران به منظور توجيه مخالفتشان به آنها است.

" رب" همانگونه كه در جلد اول در تفسير سوره حمد گفته‏ايم به معنى" مالك مصلح" است، بنا بر اين به هر كس كه مالك چيزى باشد گفته نمى‏شود بلكه به مالكى مى‏گويند كه در صدد اصلاح و حفظ و تدبير ملك خويش است، به همين دليل گاه به معنى تربيت كننده و پرورش دهنده نيز آمده است.

" ملكوت" از ريشه" ملك" (بر وزن حكم) به معنى حكومت و مالكيت است، و اضافه" واو" و" ت" براى تاكيد و مبالغه مى‏باشد.

" عرش" به معنى تخت پايه بلند است و گاه به سقف و داربست نيز اطلاق مى‏شود، اين كلمه هنگامى كه در مورد پروردگار به كار مى‏رود به معنى" مجموعه عالم هستى" است كه در حقيقت تخت حكومت و فرمانروايى او محسوب مى‏شود اما گاهى اين كلمه فقط بر جهان ما وراء طبيعت اطلاق مى‏گردد در مقابل" كرسى" كه اشاره به عالم طبيعت و ماده است مانند" وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ‏" بقره- 255 « درباره" عرش" در جلد ششم صفحه 204 (ذيل آيه 54 سوره اعراف) مشروحا بحث كرده‏ايم.».

*** 2- معاد از طريق عموميت قدرت خدا

از آيات قرآن به خوبى بر مى‏آيد كه بيشترين مخالفت منكران معاد روى مساله معاد جسمانى و تعجب از باز گشت انسان خاك شده به زندگى و حيات بوده است، لذا بسيارى از آيات معاد روى مساله قدرت خداوند تكيه مى‏كند، و نمونه‏هاى آن را در عالم هستى شرح مى‏دهد، تا تعجب آنها از مساله حيات بعد از مرگ زائل گردد.

در آيات مورد بحث نيز همين مساله از سه راه تعقيب شده، نخست قدرت او را در مورد زمين و زمينيان، و سپس آسمانها و عرش عظيم، و سر انجام قدرت او بر تدبير و اداره عالم آفرينش، و به اين ترتيب هر سه مصداقهايى از يك مفهومند.

اين احتمال نيز وجود دارد كه هر يك از اين سه بحث اشاره به يكى از نقطه نظرهاى منكران معاد باشد، مى‏گويد:

اگر انكار شما به خاطر آن است كه انسانهاى پوسيده و خاك شده از قلمرو مالكيت خداوند بيرون مى‏روند اين اشتباه است چرا كه شما خودتان خدا را مالك زمين و زمينيان مى‏دانيد.

و اگر به خاطر اين است كه مى‏گوئيد زنده شدن مردگان نياز به پروردگار قادرى دارد شما كه خودتان خدا را پروردگار آسمانها و عرش مى‏خوانيد.

و اگر اين انكار به خاطر آن است كه در تدبير عالم بعد از حيات مجدد مردگان ايراد داريد، آن هم بيجا است، زيرا قدرت او را در تدبير اين عالم هستى و پناه دادن به همه موجودات پذيرفته‏ايد، به اين ترتيب جايى براى انكار شما باقى نمى‏ماند.

هماهنگ بودن پاسخ كفار در سه مورد (سَيَقُولُونَ لِلَّهِ‏) تفسير اول را تقويت مى‏كند.

*** 3- تفاوت آخر آيات‏

جالب اينكه پس از ذكر سؤال و جواب اول جمله‏ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ‏ (آيا متذكر نمى‏شويد).

و پس از سؤال و جواب دوم‏ أَ فَلا تَتَّقُونَ‏ (آيا از خدا نمى‏ترسيد).

و پس از سؤال و جواب سوم‏ فَأَنَّى تُسْحَرُونَ‏ (چگونه مى‏گوئيد اغفال و مسحور شده‏ايد) آمده است.

در حقيقت اينها توبيخها و سرزنشهايى است كه مرحله به مرحله شديدتر مى‏شود و يكى از روشهاى معمول در تعليم و تربيت منطقى است كه وقتى بخواهند كسى را با سه دليل محكوم كنند نخست او را به طور ملايم مورد سرزنش قرار مى‏دهند، بعدا شديد و سرانجام شديدتر!

[سوره المؤمنون (23): آيات 91 تا 92]

مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِنْ وَلَدٍ وَ ما كانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلهٍ بِما خَلَقَ وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ (91) عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ فَتَعالى‏ عَمَّا يُشْرِكُونَ (92)

ترجمه:

91- خدا هرگز فرزندى براى خود برنگزيده، و معبود ديگرى با او نيست كه اگر چنين مى‏شد هر يك از خدايان مخلوقات خود را تدبير و اداره مى‏كردند و بعضى بر بعضى ديگر تفوق مى‏جستند (و جهان هستى به تباهى كشيده مى‏شد) منزه است خدا از توصيفى كه آنها مى‏كنند.

92- او از پنهان و آشكار آگاه است، او برتر است از اينكه شريك براى او قائل شوند.

تفسير: شرك جهان را به تباهى مى‏كشد

در آيات گذشته بحثهايى در زمينه معاد و مالكيت و حاكميت و ربوبيت پروردگار بيان شد، آيات مورد بحث به مساله نفى شرك پرداخته، قسمتى از انحرافات مشركان را مطرح كرده، و به آن پاسخ مى‏گويد:

نخست مى‏فرمايد:" خداوند هرگز فرزندى براى خود برنگزيده است و معبود ديگرى با او نيست" (مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِنْ وَلَدٍ وَ ما كانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ‏).

اعتقاد به وجود فرزند براى خدا منحصر به مسيحيان نيست كه عيسى را فرزند حقيقى! او مى‏خوانند، اين اعتقاد براى مشركان نيز بود كه فرشتگان رادختران خدا مى‏پنداشتند، و شايد مسيحيان اين عقيده را از مشركان پيشين گرفته بودند، به هر حال از آنجا كه فرزند از نظر ذات و حقيقت، بخشى از پدر است، براى فرشتگان يا حضرت مسيح و غير او، سهمى از الوهيت قائل بودند و اين از روشنترين مظاهر شرك است.

سپس به بيان دليل بر نفى شرك پرداخته چنين مى‏گويد:" اگر خداوند شريكى مى‏داشت و آلهه متعدد در جهان هستى حكومت مى‏كرد هر يك از اين خدايان مخلوقات خاص خود را در پنجه تدبير و اداره خويش قرار مى‏داد" (و طبعا هر بخشى از عالم با نظام خاصى اداره مى‏شد و اين با وحدت نظامى كه بر آن حاكم مى‏بينيم سازگار نيست) (إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلهٍ بِما خَلَقَ‏).

" بعلاوه هر يك از اين خدايان براى گسترش قلمرو حكومت خود سعى داشتند بر ديگرى تفوق جويند" و اين خود سبب ديگرى براى از هم گسيختگى نظام جهان مى‏شد (وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ‏).

و در پايان آيه به عنوان يك نتيجه‏گيرى كلى مى‏فرمايد:" منزه است خدا از توصيفى كه آنها مى‏كنند" (سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ‏).

عصاره اين سخن اين است كه ما به خوبى مشاهده مى‏كنيم كه نظام واحدى بر پهنه هستى حكومت مى‏كند، قوانين حاكم بر اين جهان در زمين و آسمان همه يكسان است، نواميسى كه بر يك ذره فوق العاده كوچك اتم حكمفرما است بر منظومه شمسى و منظومه‏هاى عظيم ديگر نيز حاكم است، و به گفته دانشمندان اگر يك اتم را بزرگ كنيم شكل منظومه شمسى را به خود مى‏گيرد، و اگر به عكس منظومه شمسى را كوچك كنيم به صورت يك اتم در مى‏آيد.

مطالعاتى كه صاحب‏نظران در علوم مختلف با وسائل جديد درباره جهانهاى دور دست كرده‏اند نيز همه حاكى از وحدت نظام كلى جهان است، اين از يك سو.

از سوى ديگر لازمه" تعدد" هميشه نوعى" تباين" است، چرا كه اگر دوچيز از هر نظر واحد باشند يك چيز مى‏شوند و دوگانگى معنى نخواهد داشت.

بنا بر اين اگر براى اين جهان خدايان متعدد فرض كنيم، اين چندگانگى بر مخلوقات جهان و نظام حاكم بر آنها اثر مى‏گذارد، و نتيجه آن عدم وحدت نظام آفرينش خواهد بود.

و از اين گذشته هر موجودى خواهان تكامل خويش است، مگر آن وجودى كه از هر نظر كامل بوده باشد كه تكامل در او مفهوم ندارد، و در مورد بحث ما كه براى خدايان قلمروهاى جداگانه فرض كرديم و طبعا هيچكدام داراى كمال مطلق نيستند طبيعى است كه هر كدام در صدد تكامل خويش است، و مى‏خواهد عالم هستى را در بست در قلمرو خود قرار دهد، و لازمه آن برترى‏طلبى هر يك بر ديگرى است، و نتيجه آن از هم پاشيدن نظام هستى است.

به اين ترتيب هر يك از دو جمله آيه فوق اشاره به يك دليل منطقى است و نوبت به اين نمى‏رسد كه ما براى اين دلائل جنبه اقناعى قائل باشيم نه منطقى‏ « مرحوم علامه طباطبائى در تفسير الميزان براى جمله" وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ‏" تفسير ديگرى دارد كه خلاصه‏اش اين است: نظامهاى حاكم بر جهان گاهى در عرض يكديگر قرار دارند مانند نظام حاكم بر صحرا و دريا، و گاه در طول همند مانند نظام كلى حاكم بر مجموع منظومه شمسى و نظام حاكم بر كره زمين كه جزئى از آن كلى است، در صورت دوم يكى از اين نظامها، فوق ديگرى قرار دارد و اگر هر يك از آنها وابسته به خدايى باشد بايد قبول كنيم كه خداى حاكم بر نظام كلى در هر مورد برتر از خداى حاكم بر نظام جزئى است، و به اين ترتيب بايد براى خدايان سلسله مراتب قائل شويم (مانند سلسله مراتبى كه در وزراء و استانداران و فرمانداران يك كشور است!) و قبول سلسله مراتب براى خدايان محال است (تفسير الميزان جلد 15 صفحه 66).».

تنها سؤالى كه در اينجا باقى مى‏ماند اين است كه اينها همه در صورتى است كه خدايان را برترى طلب فرض كنيم اما اگر آنها حكيم و آگاه باشند چه مانعى دارد فى المثل جهان را با نظام شورايى اداره كنند؟!

پاسخ اين سؤال را مشروحا در جلد سيزدهم ذيل آيه 22 سوره انبياء در بحث برهان تمانع ذكر كرده‏ايم و نياز به تكرار نمى‏بينيم.

*** آيه بعد پاسخ ديگرى به اين مشركان بيهوده‏گو است" مى‏گويد: خداوند از غيب و شهود (پنهان و آشكار) آگاه است" او هرگز چيزى را به نام خدايانى كه شما ادعا مى‏كنيد سراغ ندارد (عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ).

مگر ممكن است در عالم خداى ديگرى باشد و شما از آن آگاه باشيد اما خداوندى كه خالق شما است و غيب و شهود جهان را مى‏داند از آن بيخبر باشد؟

اين بيان در حقيقت شبيه بيانى است كه در آيه 18 سوره يونس آمده است‏ قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِما لا يَعْلَمُ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ‏:" بگو آيا شما به خدا چيزى را خبر مى‏دهيد كه او در آسمان و زمين از آن آگاه نيست"؟! و سرانجام با اين جمله خط بطلان بر پندارهاى خرافى آنها مى‏كشد:" خداوند برتر است از آنچه آنها مى‏گويند و براى او شريك قائل مى‏شوند" (فَتَعالى‏ عَمَّا يُشْرِكُونَ‏).

پايان اين آيه كاملا شبيه پايان آيه 18 سوره يونس است در آنجا نيز مى‏خوانيم‏ سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏ عَمَّا يُشْرِكُونَ‏ و اين نشان مى‏دهد كه هر دو آيه يك مطلب را دنبال مى‏كند.

اين جمله ضمنا تهديدى براى مشركان است كه خداوند از اسرار درون و برون آنها آگاه است و تمام اين سخنان را مى‏داند و به موقع آنان را در دادگاه عدل خويش محاكمه و مجازات خواهد كرد.

[سوره المؤمنون (23): آيات 93 تا 98]

قُلْ رَبِّ إِمَّا تُرِيَنِّي ما يُوعَدُونَ (93) رَبِّ فَلا تَجْعَلْنِي فِي الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ (94) وَ إِنَّا عَلى‏ أَنْ نُرِيَكَ ما نَعِدُهُمْ لَقادِرُونَ (95) ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَصِفُونَ (96) وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطِينِ (97)وَ أَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَنْ يَحْضُرُونِ (98)

ترجمه:

93- بگو پروردگارا! اگر بخشى از عذابهايى را كه به آنها وعده داده شده به من نشان دهى ...

94- پروردگارا! مرا (در اين عذابها) با قوم ستمگر قرار مده.

95- و ما قادريم آنچه را به آنها وعده مى‏دهيم به تو نشان دهيم.

96- بدى را از راهى كه بهتر است دفع كن (و پاسخ بدى را به نيكى ده) ما به آنچه آنها توصيف مى‏كنند آگاهتريم.

97- و بگو پروردگارا من از وسوسه‏هاى شياطين به تو پناه مى‏برم.

98- و از اينكه آنان نزد من حاضر شوند نيز به تو پناه مى‏برم اى پروردگار!

تفسير: از وسوسه‏هاى شيطان به خدا پناه بريد

گر چه در اين آيات روى سخن به پيامبر ص است، ولى هدف آيات گذشته‏ را كه تهديد كفار و مشركان لجوج به عذابهاى الهى است، تعقيب مى‏كند.

نخست مى‏گويد:" اى پيامبر بگو پروردگارا! اگر بخشى از عذابهايى را كه به اين گروه سركش وعده مى‏دهى به من نشان دهى ..." (قُلْ رَبِّ إِمَّا تُرِيَنِّي ما يُوعَدُونَ‏) «" اما" در آيه فوق مركب از" ان شرطيه" و" ماء زائده" است كه در اينجا به منظور تاكيد آورده شده، و معمولا براى اينكه ان شرطيه بتواند بر سر فعلى در آيد كه با" نون تاكيد" همراه است بايد كلمه" ماء" فاصله شود.».

***" پروردگارا! مرا در اين عذابها با قوم ستمگر همراه مگردان" (رَبِّ فَلا تَجْعَلْنِي فِي الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ‏).

تقاضايم اين است كه هر گاه عذاب قطعى تو دامان اينها را فرو گيرد بر من منت گذار و مرا از اين مهلكه برهان كه با ظالمان و ستمگران همراه نباشم.

بدون شك عمل و برنامه پيامبر ص چيزى نبود كه او را مشمول مجازات الهى كند، و نيز بدون شك در قانون عدل الهى هرگز خشك و تر با هم نمى‏سوزند و حتى اگر در يك مملكت عظيم يك نفر خداپرست وظيفه‏شناس باشد و ديگران به جرم اعمالشان گرفتار عذاب شوند خدا آن يك نفر را نجات خواهد داد.

ولى اين دعاى پيامبر ص كه به فرمان الهى انجام مى‏گيرد به خاطر اين است كه اولا به كافران مشرك اخطار كند كه مساله آن قدر جدى است كه حتى پيامبر بزرگ اسلام ص بايد خود را به خدا بسپارد و نجات را از او بخواهد، ثانيا تعليمى است براى همه پيروان اين پيامبر كه هرگز ايمن از عذاب الهى نباشند و خود را در هر حال به او بسپارند.

و اما اينكه منظور از اين عذاب، چه عذابى است؟ بيشتر مفسران معتقدند منظور مجازاتهاى دنيوى است كه خداوند دامنگير مشركان ساخت از جمله شكست‏ سخت و ضربات كوبنده‏اى بود كه در جنگ" بدر" بر آنها وارد آمد « تفسير" مجمع البيان" و" الميزان" و" فى ظلال" و" ابو الفتوح رازى" و" روح المعانى" ذيل آيات مورد بحث.».

و با توجه به اينكه سوره" مؤمنون" مكى است و در آن روز مؤمنان، سخت در فشار بودند اين آيات يك نوع دلدارى و تسلى خاطر براى آنها بود (نظير اين معنى در سوره يونس آيه 46 نيز آمده است).

ولى بعضى از مفسران احتمال داده‏اند كه هم عذاب دنيا و هم عذاب آخرت را شامل گردد « تفسير كبير فخر رازى ذيل آيات مورد بحث.».

اما تفسير اول نزديكتر به نظر مى‏رسد.

*** و باز براى تاكيد بيشتر روى اين موضوع و نفى هر گونه شك و ترديد از دشمنان و دلدارى و تسلى خاطر به پيامبر ص و مؤمنان در آيه بعد اضافه مى‏كند" ما حتما قادريم كه آنچه را از عذاب به آنها وعده مى‏دهيم به تو نشان دهيم" (وَ إِنَّا عَلى‏ أَنْ نُرِيَكَ ما نَعِدُهُمْ لَقادِرُونَ‏).

و چنان كه مى‏دانيم اين قدرت پروردگار در صحنه‏هاى مختلف بعد از آن تاريخ- از جمله در صحنه جنگ بدر- به مرحله فعليت در آمد و ارتشى كه در ظاهر بسيار كوچك و كم قدرت بود به فرمان خدا و به نيروى ايمان بر انبوه دشمنان پيروز شد.

*** سپس به پيامبر ص دستور مى‏دهد كه با اين گروه مدارا كن و" بديهاى آنها را با عفو و گذشت و نيكى دفع كن، و سخنان نامطلوب آنها را با بهترين منطق پاسخ گو" (ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ).

در اين راه عجله و شتابى نداشته باش و بدان" ما به آنچه آنها مى‏گويند و توصيف مى‏كنند آگاه‏تريم" (نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَصِفُونَ‏).

مى‏دانيم حركات ناشايست و گفتار خشن و انواع اذيت و آزار آنها تو را ناراحت مى‏كند، اما تو وظيفه ندارى كه در برابر آن خشونتها و زشت‏گوئيها مقابله به مثل كنى، تو بدى را با نيكى پاسخ ده كه اين خود يكى از مؤثرترين روشها براى بيدار كردن غافلان و فريب‏خوردگان است.

*** ولى در عين حال باز هم خودت را به خدا بسپار" و بگو پروردگارا! من از وسوسه‏هاى شياطين به تو پناه مى‏برم" (وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطِينِ‏).

*** نه تنها از وسوسه‏هاى اغفال كننده آنها، بلكه" به تو پناه مى‏برم از اينكه آنها نزد من حاضر شوند" (وَ أَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَنْ يَحْضُرُونِ‏).

و در جلسات من حضور يابند كه حضورشان نيز اغوا كننده و زيانبار است.

*** نكته‏ها:

1-" همزات شياطين" چيست؟

" همزات" جمع" همزه" به معنى دفع و تحريك با شدت است، و اگر به حرف همزه،" همزه" مى‏گويند، به خاطر آنست كه از انتهاى گلو با شدت بيرون مى‏آيد، و به گفته بعضى از مفسران" همز" و" غمز" و" رمز" هر سه يك معنى را مى‏رساند، منتهى" رمز" به مرحله خفيف و" غمز" از آن شديدتر و" همز" نهايت شدت را بيان مى‏كند « تفسير ابو الفتوح رازى.».

و با توجه به اينكه شياطين، جمع است، همه شيطانهاى آشكار و پنهان،انس و جن را شامل مى‏گردد.

در تفسير على بن ابراهيم مى‏خوانيم كه امام ع در معنى آيه" قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطِينِ‏" فرمود:

هو ما يقع فى قلبك من وسوسة الشيطان:" منظور از آن، وسوسه‏هاى شيطانى است كه در قلب تو مى‏افتد" « تفسير نور الثقلين ج 3 صفحه 552.».

آنجا كه پيامبر ص با داشتن مقام عصمت و مصونيت الهى چنين تقاضايى را از خدا مى‏كند تكليف ديگران روشن است، بايد همه مؤمنان از پروردگار كه مالك و مدبر آنها است بخواهند لحظه‏اى آنها را به حال خودشان وامگذارند نه تنها تحت تاثير وسوسه شياطين قرار نگيرند بلكه در مجلس آنها نيز حضور نيابند.

به اين ترتيب همه رهروان راه حق بايد به طور مداوم از القائات شيطانى بر حذر باشند و هميشه خود را از اين نظر در پناه او قرار دهند.

*** 2- پاسخ بدى به نيكى!

يكى از مؤثرترين طرق مبارزه با دشمنان سرسخت و لجوج آن است كه بديها را به نيكى پاسخ دهند، اينجاست كه شور و غوغايى از درون و جدان آنها برمى‏خيزد، و شخص بد كار را سخت تحت ضربات سرزنش و ملامت قرار مى‏دهد، و در مقايسه او با طرف مقابل حق را به طرف مى‏دهد، و همين امر در بسيارى از موارد سبب تجديد نظر دشمن در برنامه‏هايش مى‏گردد.

در سيره پيشوايان و روش عملى پيامبر ص و ائمه هدى ع بسيار ديده‏ايم كه افراد يا جمعيتهايى را كه مرتكب بدترين جنايات شده‏اند به نيكى پاسخ گفته و مشمول محبتشان ساخته‏اند، و همين سبب انقلاب و دگرگونى روحى و باز گشت‏آنها به طريق حق گرديده.

قرآن بارها- و از جمله در آيات فوق- اين امر را به عنوان يك اصل در مبارزه با بديها به مسلمانان گوشزد مى‏كند، و حتى در آيه 34 سوره فصلت مى‏گويد:

" نتيجه اين كار آن خواهد شد كه دشمنان سرسخت، دوستان گرم و صميمى شوند" (فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ‏).

ولى ناگفته پيدا است كه اين دستور مخصوص مواردى است كه دشمن از آن سوء استفاده نكند، آن را دليل بر ضعف نشمارد، و بر جرات و جسارتش افزوده نگردد.

و نيز مفهوم اين سخن هرگز سازشكارى و قبول تسليم در برابر وسوسه‏هاى دشمنان نيست، و شايد به همين دليل بعد از بيان اين دستور در آيات فوق بلا فاصله به پيامبر ص دستور داده شده است كه از همزات و وسوسه‏هاى شياطين و حضور آنها به خدا پناه ببرد.

[سوره المؤمنون (23): آيات 99 تا 100]

حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ (99) لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ كَلاَّ إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ (100)

ترجمه:

99- (آنها هم چنان به راه غلط خود ادامه مى‏دهند) تا زمانى كه مرگ يكى از آنان فرا رسد مى‏گويد: پروردگار من! مرا باز گردانيد!.

100- شايد در آنچه ترك كردم (و كوتاهى نمودم) عمل صالحى انجام دهم (به او مى‏گويند) چنين نيست، اين سخنى است كه او به زبان مى‏گويد (و اگر باز گردد برنامه‏اش همچون سابق است) و پشت سر آنها برزخى است تا روزى كه برانگيخته مى‏شوند.

تفسير: تقاضاى ناممكن!

در تعقيب بحثهايى كه در آيات قبل پيرامون سرسختى مشركان و گنهكاران در مسير باطلشان گذشت، در آيات مورد بحث وضع دردناكشان را به هنگامى كه در آستانه مرگ قرار مى‏گيرند چنين توصيف مى‏كند:

" آنها به اين راه غلط خود هم چنان ادامه مى‏دهند تا هنگامى كه مرگ يكى از آنها فرا رسد" (حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ‏) «" حتى" در حقيقت غايتى است براى جمله محذوفى كه از عبارات گذشته فهميده مى‏شود، و در تقدير چنين است: انهم يستمرون على هذا الحال‏ حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ‏" آنها بر اين طريقه ادامه مى‏دهند تا مرگشان فرا رسد" و اين معنى از جمله" نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَصِفُونَ‏" كه در دو آيه قبل آمده استفاده مى‏شود (دقت كنيد).».

در اين هنگام كه خود را در حال بريدن از اين جهان و قرار گرفتن در جهان ديگر مى‏بينند، پرده‏هاى غرور و غفلت از مقابل ديدگانشان كنار مى‏رود گويى سرنوشت دردناك خويش را با چشم مى‏بيند، عمر و سرمايه‏هاى از دست رفته و كوتاهى‏هايى را كه در گذشته كرده و گناهانى را كه مرتكب شده‏اند عواقب شوم آن را مشاهده مى‏كنند، اينجا است كه فرياد او بلند مى‏شود و" مى‏گويد: اى پروردگار من! مرا باز گردانيد"! (قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ‏).

*** مرا باز گردانيد" شايد گذشته خود را جبران كنم و عمل صالحى در برابر آنچه ترك گفتم بجا آورم" (لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ‏).

اما از آنجا كه قانون آفرينش چنين اجازه بازگشتى را به هيچكس، نه نيكوكار و نه بدكار، نمى‏دهد، به او چنين پاسخ داده مى‏شود" نه! هرگز راه باز- گشتى وجود ندارد" (كَلَّا).

" اين سخنى است كه او به زبان مى‏گويد" (إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها).

سخنى كه هرگز از اعماق دلش با اراده و آزادى بر نخواسته است، اين همان سخنى است كه هر بدكارى به موقع گرفتار شدن در چنگال مجازات و هر قاتلى به هنگام ديدن چوبه دار مى‏گويد و هر وقت امواج بلا فرو بنشيند باز همان برنامه سابق خود را ادامه مى‏دهد.

اين شبيه چيزى است كه در آيه 28 سوره انعام مى‏خوانيم" وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ‏" (آنها اگر به حيات دنيا باز گردند باز به همان برنامه‏ها و روش خود ادامه مى‏دهند).

و در پايان آيه، اشاره بسيار كوتاه و پر معنى به جهان اسرار آميز برزخ كرده مى‏گويد:" در پشت سر آنها تا روزى كه برانگيخته مى‏شوند برزخى وجود دارد" (وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ‏).

*** نكته‏ها:

1- مخاطب در جمله" رَبِّ ارْجِعُونِ‏" كيست؟

با توجه به اينكه كلمه" رب" مخفف" ربى" به معنى" پروردگار من" مى‏باشد، آغاز اين جمله نشان مى‏دهد مخاطب خداوند متعال است، ولى از آنجا كه" ارجعون" (باز گردانيد مرا) به صيغه" جمع" آمده، مخاطب نمى‏تواند خدا باشد، و جمع اين دو تعبير در جمله فوق سؤال‏انگيز شده است.

جمعى از مفسران معتقدند كه مخاطب خداوند است و ذكر صيغه جمع در اينجا به عنوان احترام و تعظيم است، كه در زبان فارسى ما نيز معمول است به مخاطب واحد، هنگام احترام" شما" مى‏گوئيم، ولى با توجه به اينكه اين تعبير در زبان عربى، مخصوصا در اعصار گذشته، رائج نبوده، و در قرآن نيز نمونه‏اى براى آن ديده نمى‏شود، ضعف اين تفسير روشن است‏

« بعضى از مفسران آيه 9 سوره قصص" قرة عَيْنٍ لِي وَ لَكَ لا تَقْتُلُوهُ‏" را كه از زبان همسر فرعون به هنگام گرفتن قنداقه موسى از آب مى‏باشد نمونه‏اى از اين تعبير دانسته‏اند، كه در آغاز آن مخاطب فرعون است، و در دنباله آن، مخاطب اطرافيان او هستند كه مامور قتل پسران بنى اسرائيل بودند (دقت كنيد).».

جمع ديگرى از مفسران گفته‏اند مخاطب در واقع فرشتگان مرگ و قبض ارواحند، و گفتن كلمه" رب" يك نوع استغاثه به درگاه خدا مى‏باشد كه در سخنان روز مره ما نيز فراوان است كه وقتى انسان در بحرانى سخت قرار مى‏گيرد نخست به درگاه خدا استغاثه مى‏كند و بعد از مردم يارى مى‏طلبد و فرياد مى‏زند:" اى خدا! اى خدا! مرا نجات دهيد، به كمك من بشتابيد".اين تفسير صحيحتر به نظر مى‏رسد.

2- تفسير جمله" فِيما تَرَكْتُ‏"

در آيات فوق خوانديم كه كافران در آستانه مرگ تقاضا مى‏كنند كه آنها را بازگردانند تا" در آنچه ترك گفته‏اند" عمل صالح انجام دهند.

بعضى معتقدند" فِيما تَرَكْتُ‏" در اينجا اشاره به اموالى است كه از آنها به يادگار مى‏ماند كه در تعبيرات معمولى نيز از آن به" تركه ميت" تعبير مى‏شود.

حديثى كه از امام صادق ع نقل شده است شاهدى بر اين معنى است، آنجا كه فرمود:

من منع قيراطا من الزكاة فليس بمؤمن و لا مسلم و هو قوله تعالى‏ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ‏:

" كسى كه قيراطى از زكات را ندهد نه مؤمن است و نه مسلمان و سخن خداوند" رَبِّ ارْجِعُونِ ..." نيز همين را مى‏گويد" « كافى و ثواب الاعمال و من لا يحضره الفقيه (طبق نقل تفسير نور الثقلين جلد 3 صفحه 552).».

در حالى كه بعضى ديگر معنى وسيعترى براى آن قائلند و" ما تركت" را اشاره به تمام اعمال صالحى كه ترك گفته مى‏دانند، يعنى: خداوندا! مرا باز گردان تا اعمال صالحى را كه ترك كرده‏ام جبران كنم، و حديثى كه در بالا نقل كرديم چنانچه از قبيل بيان مصداق روشن باشد منافاتى با اين تفسير وسيع و جامع ندارد و با توجه به اينكه اين گونه افراد از تمام فرصتهايى كه از دست داده‏اند پشيمان مى‏شوند و ميل دارند همه را جبران كنند، تفسير دوم صحيحتر به نظر مى‏رسد.

ضمنا تعبير به" لعل" در جمله" لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً" (شايد عمل صالحى انجام دهم) ممكن است اشاره به اين باشد كه اين افراد آلوده و منحرف از وضع آينده خود نيز اطمينان كامل ندارند و كم و بيش مى‏دانند كه اين ندامت و پشيمانى معلول شرائط خاصى است كه در آستانه مرگ براى آنها پيدا شده است و اى بسا اگر باز گردند همان روش گذشته را ادامه خواهند داد و حقيقت نيز همين است.

*** 3-" كلا" در اينجا چه چيزى را نفى مى‏كند؟

" كلا" كلمه‏اى است كه در لغت عرب براى منع و جلوگيرى و ابطال گفتار طرف مقابل مى‏آيد، و در واقع نقطه مقابل" اى" (آرى) است كه براى تصديق مى‏باشد.

در پاسخ سؤال فوق بعضى گفته‏اند:" كلا" نفى تقاضاى كفار براى بازگشت به زندگى دنيا است، يعنى: راه بازگشت بسته شده و به هيچوجه امكان پذير نيست.

بعضى ديگر گفته‏اند كه اين كلمه براى نفى ادعاى آنها است كه مى‏گويند اگر ما به دنيا باز گرديم گذشته را جبران خواهيم كرد، خداوند مى‏گويد: اين يك ادعاى بى اساس و تو خالى است و اگر آنها باز گردند برنامه همان برنامه پيشين است.

در عين حال هيچ مانعى ندارد كه اين كلمه اشاره به نفى هر دو معنى باشد.

ذكر اين نكته نيز لازم است كه اين تقاضا و جواب گر چه در آيه فوق تنها در مورد مشركان ذكر شده ولى مسلم است كه اختصاص به آنها ندارد، بلكه تقاضاى همه گنهكاران و ستمگران و آلودگان است كه با ديدن سر نوشت دردناك خود در آستانه مرگ از گذشته پشيمان مى‏شوند و تقاضاى بازگشت مى‏كنند اما دست رد بر سينه آنها مى‏زنند.

*** 4- جهان برزخ چيست؟

عالم برزخ چه عالمى است؟ و كجا است؟ و دليل بر اثبات چنين عالمى كه در ميان دنيا و عالم آخرت قرار دارد چيست؟آيا برزخ براى همه است يا براى گروه معينى؟و بالآخره وضع حال مؤمنان و صالحان و نيز كافران و بدكاران در آنجا چگونه است؟

اينها سؤالاتى است كه در اين زمينه وجود دارد و در آيات و روايات اشاراتى به آن شده است و لازم است تا آنجا كه وضع اين كتاب اجازه مى‏دهد به پاسخ آنها بپردازيم.

واژه" برزخ" در اصل به معنى چيزى است كه در ميان دو شى‏ء، حائل مى‏شود و سپس به هر چيزى كه ميان دو امر قرار گيرد" برزخ" گفته شده است و روى همين جهت به عالمى كه ميان دنيا و عالم آخرت قرار گرفته،" برزخ" گفته مى‏شود.

دليل بر وجود چنين جهانى كه گاهى از آن تعبير به" عالم قبر" و يا" عالم ارواح" مى‏شود از طريق ادله نقليه است آيات متعددى از قرآن مجيد داريم كه بعضى ظهور و بعضى صراحت در اين معنى دارد.

آيه مورد بحث (وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ‏) ظاهر در وجود چنين عالمى است، هر چند بعضى خواسته‏اند كلمه برزخ را در اين آيه به معنى مانعى براى بازگشت به اين دنيا معرفى كنند و گفته‏اند مفهوم آيه اين است كه پشت سر انسان مانعى است كه او را از بازگشت به اين جهان منع مى‏كند، ولى اين معنى بسيار بعيد به نظر مى‏رسد، زيرا تعبير به" إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ‏" (تا روز رستاخيز) دليل بر اين است كه اين برزخ در ميان دنيا و آخرت قرار گرفته، نه ميان انسان و دنيا.

از آياتى كه" صريحا" وجود چنين جهانى را اثبات مى‏كند آيات مربوط به حيات شهيدان است مانند وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ‏:" هرگز گمان نكن كسانى كه در راه خدا كشته شدند مردگانند آنها زنده‏اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى‏شوند" (آيه 169 سوره آل عمران).

در اينجا خطاب به پيامبر است، و در آيه 154 سوره بقره خطاب به همه مؤمنان كرده مى‏گويد: وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ‏.

نه تنها در مورد مؤمنان عاليمقامى همچون شهيدان جهان برزخ وجود دارد بلكه درباره كفار طغيانگرى همچون فرعون و يارانش نيز وجود برزخ صريحا در آيه 46 سوره مؤمن آمده است:

النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ‏:" آنها (فرعون و يارانش) هر صبح و شام در برابر آتش قرار مى‏گيرند و به هنگامى كه روز قيامت بر پا مى‏گردد فرمان داده مى‏شود آل فرعون را در شديدترين كيفرها وارد كنيد.

البته آيات ديگرى را نيز براى اين موضوع ذكر كرده‏اند كه در صراحت و ظهور به پايه آيات فوق نمى‏رسد، تنها مطلبى كه در آيات برزخ بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه بجز آيه مورد بحث كه مساله برزخ را به طور كلى بيان كرده، بقيه آنها مساله را به صورت خصوصى مثلا در مورد" شهداء" يا" آل فرعون" طرح مى‏كند.

ولى روشن است كه نه آل فرعون خصوصيتى دارند، كه همانند آنها در جهان بسيار بوده، و نه شهيدان چرا كه قرآن مجيد گروهى از صالحان و خاصان را همطراز آنها شمرده، در آيه 69 سوره نساء پيامبران و صديقان و شهداء و صالحان را در كنار هم قرار مى‏دهد فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ‏.

درباره عمومى بودن يا نبودن برزخ سخنى داريم كه در پايان اين بحث‏ به خواست خدا خواهد آمد.

و اما از نظر روايات- در كتب معروف شيعه و اهل تسنن روايات فراوانى است كه با تعبيرات مختلف و كاملا متفاوت از جهان برزخ و عالم قبر و ارواح و خلاصه جهانى كه ميان اين عالم و عالم آخرت قرار دارد سخن مى‏گويد:

1- در حديث معروفى كه در كلمات قصار در نهج البلاغه آمده است مى‏خوانيم كه على ع هنگام مراجعت از جنگ صفين وقتى كه نزديك كوفه كنار قبرستانى كه بيرون دروازه قرار داشت رسيد، رو به سوى قبرها كرد و چنين گفت:

يا اهل الديار الموحشة و المحال المقفرة و القبور المظلمة! يا اهل التربه! يا اهل الغربه! يا اهل الوحده! يا اهل الوحشة! انتم لنا فرط سابق و نحن لكم تبع لا حق، اما الدور فقد سكنت، و اما الازواج فقد نكحت و اما الاموال فقد قسمت، هذا خبر ما عندنا فما خبر ما عندكم؟

ثم التفت الى اصحابه فقال: اما لو اذن لهم فى الكلام لاخبروكم ان خير الزاد التقوى:

" اى ساكنان خانه‏هاى وحشتناك و مكانهاى خالى و قبرهاى تاريك! اى خاك‏نشينان! اى غريبان! اى تنهايان! اى وحشت‏زدگان! شما در اين راه بر ما پيشى گرفتيد و ما نيز به شما ملحق خواهيم شد، اگر از اخبار دنيا بپرسيد به شما مى‏گويم خانه‏هايتان را ديگران ساكن شدند، همسرانتان به نكاح ديگران در آمدند، و اموالتان تقسيم شد، اينها خبرهايى است كه نزد ما است نزد شما چه خبر؟! سپس رو به يارانش كرد و فرمود: اگر به آنها اجازه سخن گفتن داده شود حتما به شما خبر مى‏دهند كه بهترين زاد و توشه براى اين سفر پرهيزكارى است" « نهج البلاغه كلمات قصار شماره 130.».

روشن است كه تمام اين تعبيرات را بر مجاز و كنايه نمى‏توان حمل كرد، بلكه همه آنها خبر از اين واقعيت مى‏دهد كه انسان بعد از مرگ داراى يك نوع حيات برزخى است مى‏فهمد و درك مى‏كند و اگر اجازه سخن گفتن داشته باشد سخن هم مى‏گويد.

2- در حديث ديگرى از اصبغ بن نباته از على ع مى‏خوانيم كه روزى حضرت از كوفه خارج شد و به نزديك سرزمين" غرى" (نجف) آمد و از آن گذشت اصبغ مى‏گويد: ما به او رسيديم در حالى كه ديديم روى زمين دراز كشيده است قنبر گفت: اى امير مؤمنان اجازه نمى‏دهى عبايم را زير پاى شما پهن كنم؟ فرمود:

نه اينجا سرزمينى است كه خاكهاى مؤمنان در آن قرار دارد و يا اين كار تو مزاحمتى براى آنها است.

اصبغ مى‏گويد: عرض كردم خاك مؤمن را فهميدم چيست؟ اما مزاحمت آنها چه معنى دارد؟

فرمود:

يا بن نباته لو كشف لكم لرايتم ارواح المؤمنين فى هذا الظهر حلقا، يتزاورون و يتحدثون، ان فى هذا الظهر روح كل مؤمن و بوادى برهوت نسمة كل كافر:

" اى فرزند نباته اگر پرده از مقابل چشم شما بر داشته شود ارواح مؤمنان را مى‏بينيد كه در اينجا حلقه حلقه نشسته‏اند و يكديگر را ملاقات مى‏كنند و سخن مى‏گويند اينجا جايگاه مؤمنان است و در وادى برهوت ارواح كافران‏ « بحار الانوار ج 6 ص 243.».

3- در حديث ديگرى از امام على بن الحسين ع مى‏خوانيم:

ان القبر اما روضة من رياض الجنة، او حفرة من حفر النار!:

" قبر باغى است از باغهاى بهشت يا گودالى از گودالهاى جهنم"! « تفسير نور الثقلين جلد 2 صفحه 553.».

4- در حديثى از امام صادق ع مى‏خوانيم: كه فرمود:

البرزخ القبر، و هو الثواب و العقاب بين الدنيا و الآخرة ... و اللَّه ما نخاف عليكم الا البرزخ:

برزخ همان عالم قبر است که پاداش و کیفر  میان دنيا و آخرت است، به خدا ما بر شما نمى‏ترسيم مگر از برزخ"! « تفسير نور الثقلين جلد 2 صفحه 553».

5- در حديث ديگرى كه در كتاب" كافى" نقل شده است بعد از ذكر اين جمله مى‏خوانيم راوى از امام سؤال كرد و ما البرزخ (برزخ چيست) امام فرمود:

القبر منذ حين موته الى يوم القيامة (قبر از زمان مرگ تا روز قيامت ادامه دارد) « تفسير نور الثقلين جلد 2 صفحه 554».

6- در حديث ديگرى از امام صادق ع مى‏خوانيم كه شخصى خدمتش عرض كرد: جمعى نقل مى‏كنند كه ارواح مؤمنان بعد از مرگ در سينه پرندگان سبز رنگى قرار مى‏گيرند كه اطراف عرش الهى مى‏گردند؟! امام فرمود:

لا، المؤمن اكرم على اللَّه من ان يجعل روحه فى حوصلة طير و لكن فى ابدان كابدانهم:

" چنين نيست، مؤمن نزد خدا گرامى‏تر از اين است كه روح او را در سينه پرنده‏اى محبوس كند، بلكه ارواح مؤمنين در بدنهايى همانند بدنهايشان قرار دارد" « كتاب كافى (طبق نقل بحار الانوار جلد ششم صفحه 268).».

اين حديث اشاره به قالب مثالى است كه از جهاتى شباهت به اين بدن مادى دارد ولى داراى يك نوع تجرد برزخى است.

7- باز در حديث ديگرى كه در كتاب" كافى" نقل شده از امام صادق ع مى‏خوانيم كه در مورد ارواح مؤمنين از حضرتش سؤال كردند فرمود:الساعة و انجز لنا ما وعدتنا:

" آنها در حجره‏هايى از بهشت قرار دارند، از غذاهاى بهشتى مى‏خورند، و از نوشيدنيهايش مى‏نوشند، و مى‏گويند پروردگارا! هر چه زودتر قيامت را بر پا كن و به وعده‏هايى كه به ما داده‏اى وفا فرما" « بحار الانوار جلد 6 صفحه 269.».

8- در حديث ديگرى در همان كتاب از همان امام بزرگوار آمده است:

هنگامى كه يكى از مؤمنان از دنيا مى‏رود، ارواح مؤمنين او را احاطه مى‏كنند و از كسانى كه در دنيا بوده‏اند و زنده‏اند يا مرده‏اند جستجو مى‏كنند، اگر بگويد فلان كس از دنيا رفته اما او را نزد خود حاضر نمى‏بينند مى‏گويند: حتما سقوط كرده (يعنى در دوزخ قرار گرفته!) « بحار الانوار جلد 6 صفحه 269.».

پيدا است كه منظور از بهشت و جهنم در روايات فوق، بهشت و دوزخ برزخى است نه عالم قيامت كه اين دو با هم فرق بسيار دارند.

خلاصه روايات در اين زمينه بسيار زياد است و در ابواب مختلف جمع‏آورى شده است كه به قسمتى از ابواب آن اشاره مى‏كنيم:

روايات فراوانى كه سخن از سؤال و فشار و عذاب قبر مى‏گويد.

رواياتى كه از تماس ارواح با خانواده خود و مشاهده وضع حال آنها بحث مى‏كند.

رواياتى كه از حوادث شب معراج و تماس پيامبر ص با ارواح انبيا و پيامبران سخن مى‏گويد.

رواياتى كه مى‏گويد: نتيجه كارهاى نيك يا بدى كه انسان در اين جهان انجام داده بعد از مرگ به او مى‏رسد ... و مانند آن‏ « اين روايات را مرحوم" سيد عبد اللَّه شبر" در كتاب" تسلية الفؤاد فى بيان الموت و المعاد" گردآورى كرده است.».

برزخ و ارتباط با عالم ارواح- گر چه بسيارى از كسانى كه دعوى ارتباط با عالم ارواح دارند دروغ مى‏گويند، يا گرفتار تخيل و پندارند، ولى طبق تحقيقاتى كه انجام شده است اين امر به اثبات رسيده كه ارتباط با عالم ارواح امكان پذير است، و اين امر براى جمعى از آگاهان، به تجربه رسيده است كه در تماس با ارواح حقايقى را درك كرده‏اند.

اين امر خود دليل روشنى بر اثبات جهان برزخ و واقعيت آن است، و نشان مى‏دهد كه بعد از عالم دنيا و مرگ جسم، و قبل از قيام آخرت، جهان ديگرى وجود دارد « براى توضيح بيشتر در مساله ارتباط ارواح به كتاب" عود ارواح و ارتباط با ارواح" و كتاب جهان پس از مرگ مراجعه فرمائيد.».

همچنين دلائل عقلى كه براى اثبات تجرد روح و بقاى آن بعد از فناى جسم در دست داريم خود دليل ديگرى بر اثبات جهان برزخ است (دقت كنيد).

*** ترسيمى از عالم برزخ‏

اگر از شاخ و برگها صرف نظر كنيم در ميان علماى اسلام در مورد مساله برزخ و عذاب و نعمت در اين عالم اتفاق نظر وجود دارد و علماى شيعه و اهل سنت در اين امر متفقند، جز اندكى كه قابل ملاحظه نيستند.

دليل اين اتفاق نظر نيز روشن است زيرا وجود جهان برزخ و نعمت و عذاب آن همانگونه كه گفتيم صريحا در آيات قرآن مجيد آمده است.

در مورد شهيدان قرآن با صراحت مى‏گويد: نبايد تصور كرد كه آنها مردگانند آنها زنده‏اند و نزد پروردگارشان نعمت و روزى مى‏گيرند و از آنچه خدا به آنها داده است خوشحالند و حتى به بازماندگان بشارت مى‏دهند كه آنها غم و اندوهى ندارند (آل عمران آيه 169).

نه تنها اين دسته از نيكوكاران متنعمند بلكه گروهى از بدترين طاغيان و مجرمان نيز در عذابند چنان كه درباره معذب بودن آل فرعون بعد از مرگ و قبل از قيام قيامت، قبلا اشاره كرديم (سوره غافر آيه 46).

و روايات نيز چنان كه دانستيم در منابع اسلامى در حد تواتر است.

بنا بر اين اصل وجود عالم برزخ جاى بحث نيست، مهم آن است كه بدانيم زندگى برزخى چگونه است كه در اينجا تصويرهاى مختلفى ذكر شده است كه روشنترين آنها آن است كه روح انسان بعد از پايان زندگى اين جهان در اجساد لطيفى قرار مى‏گيرد كه از بسيارى از عوارض اين ماده كثيف بر كنار است و چون از هر نظر شبيه اين جسم است، به آن" قالب مثالى" يا" بدن مثالى" مى‏گويند كه نه به كلى مجرد است، و نه مادى محض، بلكه داراى يك نوع" تجرد برزخى" است.

بعضى از محققان آن را تشبيه به وضع روح در حالت خواب كرده‏اند كه در آن حال ممكن است با مشاهده نعمتهايى براستى لذت ببرد و يا بر اثر ديدن مناظر هولناك معذب و متالم شود آن چنان كه گاه واكنش آن در همين بدن نيز ظاهر مى‏شود، و به هنگام ديدن خوابهاى هولناك، فرياد مى‏كشد، نعره مى‏زند، پيچ و تاب مى‏خورد، بدن او غرق عرق مى‏شود.

حتى بعضى معتقدند كه در حال خواب به راستى روح با قالب مثالى فعاليت مى‏كند و حتى بالاتر از آن معتقدند كه ارواح قويه در حال بيدارى نيز مى‏تواند همان تجرد برزخى را نيز پيدا كند، يعنى از جسم جدا شده و با همين قالب مثالى به ميل خود، و يا از طريق خوابهاى مغناطيسى در جهان سير كند و از مسائلى با خبر گردد « مرحوم علامه مجلسى ضمن بيان اين مطلب در بحار الانوار تصريح مى‏كند كه تشبيه حالت برزخ به حالت رؤيا و خواب در بسيارى از اخبار وارد شده، و حتى امكان دارد نفوس قويه عاليه داراى جسدهاى مثالى متعددى باشند، و به اين وسيله رواياتى كه مى‏گويد:

امامان نزد هر كس در حال جان دادن حاضر مى‏شوند نياز به توجيه و تفسيرى نخواهد داشت (بحار الانوار جلد 6 ص 271).».

بلكه بعضى تصريح مى‏كنند كه قالب مثالى در باطن بدن هر انسانى هست، منتها به هنگام مرگ و آغاز زندگى برزخى جدا مى‏شود و گاه در همين زندگى مادى دنيا نيز امكان جدايى- چنان كه گفتيم- براى او حاصل مى‏شود.

حال اگر تمام اين مشخصات را براى قالب مثالى نپذيريم اصل مطلب را نمى‏توان انكار كرد چرا كه در روايات بسيارى به آن اشاره شده و از نظر دليل عقل نيز هيچگونه مانعى ندارد.

ضمنا از آنچه گفتيم پاسخ اين ايراد روشن شد كه بعضى مى‏گويند: اعتقاد به جسد مثالى مستلزم اعتقاد به مساله تناسخ است، چرا كه تناسخ چيزى جز اين نيست كه روح واحد منتقل به جسمهاى متعدد گردد.

جواب اين ايراد را مرحوم" شيخ بهايى" به طرز روشنى بيان كرده است، او مى‏گويد: تناسخى كه همه مسلمانان اتفاق بر بطلان آن دارند اين است كه روح بعد از ويرانى اين بدن به بدن ديگرى در همين عالم بازگردد، اما تعلق روح به بدن مثالى در" جهان برزخ" تا قيام قيامت كه باز به بدنهاى نخستين به فرمان خدا بر مى‏گردد هيچگونه ارتباطى به تناسخ ندارد، و اگر مى‏بينيد ما تناسخ را شديدا انكار كرده و معتقدان آن را تكفير مى‏كنيم به خاطر آن است كه آنها قائل به ازلى بودن ارواح و انتقال دائمى آنها از بدنى به بدن ديگرند و معاد جسمانى را در جهان ديگر به كلى منكرند « بحار الانوار ج 6 ص 277.».

و اگر همانطور كه بعضى گفته‏اند قالب مثالى در باطن همين بدن مادى باشد پاسخ مساله تناسخ روشنتر مى‏شود، زيرا روح از قالب خود به قالب ديگرى منتقل نشده بلكه بعضى از قالبهاى خود را رها ساخته و با ديگرى ادامه حيات برزخى داده است.

سؤال ديگر كه در اينجا باقى مى‏ماند اين است كه از بعضى آيات قرآن استفاده مى‏شود كه گروهى از مردم داراى عالم برزخ نيستند، چنان كه در آيه 55 و 56 سوره روم مى‏خوانيم:" گروهى از مجرمان بعد از بر پا شدن قيامت سوگند ياد مى‏كنند كه ساعتى بيشتر در جهان برزخ نبودند ولى بزودى مؤمنان آگاه به آنها مى‏گويند شما به فرمان خدا مدتى طولانى تا روز قيامت، مكث كرده‏ايد و هم اكنون روز قيامت است".

پاسخ اين ايراد در روايات متعددى چنين داده شده است: مردم سه گروهند:

گروهى مؤمنان خالص، گروهى كافران خالص، و گروهى متوسط و مستضعفند.

جهان برزخ مخصوص گروه اول و دوم است اما گروه سوم در يك نوع حالت بيخبرى، عالم برزخ را طى مى‏كنند (براى اطلاع بيشتر از اين روايات به جلد 6 بحار الانوار بحث احوال برزخ و قبر مراجعه شود).

نظرات کاربران 0 نظر