امروز  6 خرداد 1396
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
تفسیر جزء 18 قرآن کریم از تفسیر نمونه / قرآن کریم 16:4 - 16 / 9 / 1392 889 بازدید
سوره مؤمنون آیات 100 تا 118  

[سوره المؤمنون (23): آيات 101 تا 104]

فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ (101) فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (102) وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِي جَهَنَّمَ خالِدُونَ (103) تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ وَ هُمْ فِيها كالِحُونَ (104)

ترجمه:

101- هنگامى كه در" صور" دميده شود هيچگونه نسبى ميان آنها نخواهد بود، و از يكديگر تقاضاى كمك نمى‏كنند (چون كارى از كسى ساخته نيست.

102- كسانى كه ترازوهاى (سنجش اعمال) آنها سنگين است آنان رستگارانند.

103- و آنها كه ترازوهاى عملشان سبك مى‏باشد كسانى هستند كه سرمايه وجود خود را از دست داده در جهنم جاودانه خواهند ماند.

104- شعله‏هاى سوزان آتش همچون شمشير به صورتهاشان نواخته مى‏شود و در دوزخ چهره‏اى در هم كشيده دارند.

تفسير: گوشه‏اى از مجازات بدكاران‏

در آيات گذشته چنان كه ديديم سخن از جهان برزخ در ميان بود، و به دنبال آن در آيات مورد بحث سخن از قيامت و قسمتى از حالات مجرمان در آن جهان است.

نخست چنين مى‏گويد:" هنگامى كه در صور دميده شود هيچگونه نسبى در ميان آنها نخواهد بود و از يكديگر سؤال نمى‏كنند" (فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ‏).

مى‏دانيم طبق آيات قرآن دو بار" نفخ صور" مى‏شود: يك بار به هنگام پايان گرفتن اين جهان، و پس از نفخ صور تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند مى‏ميرند و مرگ سراسر عالم را فرا خواهد گرفت، پس از نفخ دوم، رستاخيز مردگان آغاز مى‏گردد و انسانها به حيات نوين باز مى‏گردند، و آماده حساب و جزا مى‏شوند.

" نفخ صور" به معنى دميدن در شيپور است، ولى اين تعبير تفسير و مفهوم خاصى دارد كه به خواست خدا شرح آن را در ذيل آيه 68 سوره" زمر"، بيان خواهيم كرد.

به هر حال در آيه فوق به دو قسمت از پديده‏هاى قيامت اشاره شده: يكى از كار افتادن نسبها است، زيرا رابطه خويشاوندى و قبيله‏اى كه حاكم بر نظام زندگى مردم اين جهان است سبب مى‏شود كه افراد مجرم از بسيارى از مجازاتها فرار كنند، و يا در حل مشكلاتشان از خويشاوندان كمك گيرند، اما در قيامت انسان است و اعمالش، و هيچكس نمى‏تواند حتى از برادر و فرزند و پدرش دفاع كند و يا مجازات او را به جان بخرد.

ديگر اينكه: آنها چنان در وحشت فرو مى‏روند كه از شدت ترس حساب و كيفر الهى از حال يكديگر به هيچوجه سؤال نمى‏كنند، آن روز روزى است كه مادر از كودك شيرخوارش غافل مى‏شود، و برادر، برادر خود را فراموش مى‏كند مردم همچون مستان به نظر مى‏رسند ولى مست نيستند، عذاب خدا شديد است! چنان كه در آغاز سوره حج خوانديم: يَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ كُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَ تَرَى النَّاسَ سُكارى‏ وَ ما هُمْ بِسُكارى‏ وَ لكِنَّ عَذابَ اللَّهِ شَدِيدٌ.

اين احتمال در تفسير جمله" وَ لا يَتَساءَلُونَ‏" نيز وجود دارد كه منظور اين است كه از يكديگر تقاضاى كمك نمى‏كنند، زيرا مى‏دانند اين تقاضا به هيچوجه مفيد و مؤثر نيست.

بعضى از مفسران نيز گفته‏اند كه منظور از نفى سؤال آن است كه از نسب هم نمى‏پرسند، و تاكيدى است بر جمله" فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ‏".

البته تفسير اول از همه روشنتر به نظر مى‏رسد هر چند منافاتى در ميان آنها وجود ندارد و ممكن است جمله فوق اشاره به همه اين معانى باشد.

در اينجا سؤال معروفى در كلمات مفسران مطرح شده و آن اينكه از پاره‏اى از آيات قرآن بخوبى استفاده مى‏شود كه در روز قيامت مردم از يكديگر سؤال مى‏كنند، مانند آيه 27 سوره صافات كه در مورد مجرمان به هنگامى كه در آستانه دوزخ قرار مى‏گيرند مى‏گويد: وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ يَتَساءَلُونَ‏:" آنها رو به يكديگر نموده و سؤالهاى (سرزنش آميز) از يكديگر مى‏كنند.

و در همان سوره آيه 50 از بهشتيان سخن مى‏گويد كه به هنگام استقرار در بهشت رو به سوى يكديگر مى‏كنند و از هم (درباره يارانى كه در دنيا داشتند و بر اثر انحراف از جاده حق به دوزخ رفتند) سؤال مى‏كنند (فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ يَتَساءَلُونَ‏).

نظير اين معنى در آيه 25 سوره طور نيز آمده، اكنون سؤال اين است كه اين آيات چگونه با آيه مورد بحث كه مى‏گويد در قيامت سؤال از يكديگر نمى‏كنند سازگار مى‏باشد؟.

ولى كمى دقت در مضمون آيات فوق كه نقل كرديم پاسخ اين سؤال را روشن مى‏سازد، زيرا آيات مربوط به اثبات سؤال از يكديگر بعد از استقرار در بهشت يا در آستانه جهنم است، در حالى كه نفى سؤال از يكديگر مربوط به مراحل‏ نخستين رستاخيز است كه هول و اضطراب و وحشت آن قدر آنها را پريشان مى‏كند كه يكديگر را به كلى فراموش مى‏كنند.

و به تعبير ديگر قيامت مواقفى دارد و در هر موقف برنامه‏اى است و گاه عدم توجه به تعدد مواقف منشا سؤالاتى از قبيل آنچه در بالا گذشت مى‏گردد.

*** بعد از قيام قيامت، نخستين مساله، مساله سنجش اعمال است با ميزان مخصوصى كه در آن روز براى اين كار تعيين شده، گروهى اعمال پر وزنى دارند كه ترازوى اعمال را سنگين مى‏كند، درباره اين گروه مى‏فرمايد:" كسانى كه ترازوهايشان سنگين است آنها رستگارانند" (فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ‏).

" موازين" جمع" ميزان" به معنى وسيله سنجش وزن است، و چنان كه قبلا بطور مشروح گفته‏ايم منظور از ميزان سنجش اعمال يك ترازوى ظاهرى دو كفه و مانند آن كه براى سنجش وزن اجسام به كار ميرود نيست، بلكه منظور وسيله مناسبى است كه ارزش اعمال آدمى را با آن مى‏سنجند، و به تعبير ديگر ميزان مفهوم وسيعى دارد كه همه وسائل سنجش را شامل مى‏شود، و بطورى كه از روايات مختلف برمى‏آيد ميزان سنجش اعمال انسانها و حتى خود انسانها در آن روز پيشوايان بزرگ و انسانهاى نمونه‏اند.

در حديثى مى‏خوانيم‏ان امير المؤمنين و الأئمه من ذريته هم الموازين:

" امير مؤمنان على ع و امامان از دودمان او ميزانهاى سنجش اعمالند" « بحار الانوار جلد 7 صفحه 251 (طبع جديد).».

بنا بر اين انسانها و اعمالشان را با پيامبران بزرگ و اوصياى آنها مقايسه مى‏كنند و در اين مقايسه روشن مى‏شود كه تا چه اندازه با آنها شباهت دارند.

از همين طريق" افراد" و" اعمال" وزين از بى وزن و سنگين از تو خالى‏ و با ارزش از بى ارزش، و پرمايه‏ها از بى مايه، تشخيص داده مى‏شوند.

ضمنا سر ذكر" موازين" به صورت جمع نيز روشن مى‏گردد، چرا كه پيشوايان بزرگى كه ميزان سنجش هستند متعددند.

اين احتمال نيز وجود دارد كه هر يك از پيامبران و امامان و بندگان خاص خدا به حكم شرائط زندگيشان در يك يا چند جهت الگو بودند و هر كدام در جنبه‏اى بطور آشكارترى مى‏درخشيدند، و به اين ترتيب هر يك ميزان سنجشى در آن قسمت خواهند بود.

***" اما آنها كه بر اثر نداشتن ايمان و عمل صالح ميزان اعمالشان سبك (يا بى وزن) است كسانى هستند كه سرمايه وجود خود را از دست داده و زيان كردند و در جهنم جاودانه خواهند بود" (وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِي جَهَنَّمَ خالِدُونَ‏).

تعبير به" خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ‏" (جان و سرمايه وجودشان را زيان كردند) اشاره لطيفى است به اين واقعيت كه آنها بزرگترين سرمايه يعنى هستى خويش را در اين بازار تجارت دنيا از دست دادند بى آنكه در برابر آن چيز ارزشمندى به دست آورند.

*** آيه بعد بخشى از عذابهاى دردناك آنها را چنين شرح مى‏دهد" شعله‏هاى گرم و سوزان آتش، همچون شمشير به صورتهاى آنها نواخته مى‏شود" (تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ).

" و آنها از شدت ناراحتى و عذاب در دوزخ، چهره‏اى عبوس و در هم كشيده دارند" (وَ هُمْ فِيها كالِحُونَ‏).

" تلفح" از ماده" لفح" (بر وزن فتح) در اصل به معنى ضربه شمشير است‏ و از آنجا كه شعله‏هاى آتش، يا نور شديد آفتاب، و باد سموم، همچون شمشير بر صورت انسان نواخته مى‏شود بطور كنايه در اين معنى بكار ميرود.

" كالح" از ماده كلوح (بر وزن غروب) به معنى عبوس شدن و در هم كشيدن صورت است، و بسيارى از مفسران آن را چنين تفسير كرده‏اند كه بر اثر شعله‏هاى آتش پوست صورت آنها در هم كشيده مى‏شود بطورى كه لبها از هم باز ميماند « تفسير قرطبى- تفسير فخر رازى- تفسير مجمع البيان و تفسير الميزان ذيل آيات مورد بحث.».

*** نكته‏ها:

1- آن روز كه نسبها از اثر مى‏افتد

مفاهيمى كه در اين جهان در محدوده زندگى مادى انسانها حكمفرما است غالبا در جهان ديگر دگرگون مى‏شود، از جمله مساله ارتباطات قبيله‏اى و فاميلى است كه در زندگى اين دنيا غالبا كارگشا است و گاهى خود نظامى را تشكيل مى‏دهد كه بر ساير نظامات جامعه حاكم مى‏گردد.

اما با توجه به اينكه ارزشهاى زندگى در جهان ديگر هماهنگ با ايمان و عمل صالح است مساله انتساب به فلان شخص يا طايفه و قبيله جايى نمى‏تواند داشته باشد در اينجا اعضاى يك خاندان به هم كمك مى‏كنند و يكديگر را از گرفتاريها نجات مى‏دهند، ولى در قيامت چنين نيست آنجا نه از اموال سرشار خبرى است، و نه از فرزندان كارى ساخته است‏ يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ‏:" روزى كه نه مال سودى مى‏بخشد و نه فرزندان، تنها نجات از آن كسى است كه داراى قلب سليم باشد" « شعراء- 89.».

حتى اگر اين نسب به شخص پيامبر اسلام ص برسد، باز مشمول همين حكم است، و به همين دليل در تاريخ زندگى پيامبر ص و امامان بزرگوار مى‏خوانيم كه بعضى از نزديكترين افراد بنى هاشم را به خاطر عدم ايمان يا انحراف از خط اصيل اسلام رسما طرد كردند و از آنها تنفر و بيزارى جستند.

گر چه در حديثى از پيامبر ص نقل شده كه فرمود:كل حسب و نسب منقطع يوم القيامة الا حسبى و نسبى:

" پيوند هر حسب‏ « حسب از نظر لغت به معنى افتخاراتى است كه نياكان و پدر و اجداد انسان داشته‏اند و گاه به معنى خلق و خوى خود انسان نيز مى‏آيد ولى در اينجا منظور همان معنى اول است (به لسان العرب ماده حسب مراجعه شود).» و نسبى روز قيامت بريده مى‏شود جز حسب و نسب من" « مجمع البيان ذيل آيه مورد بحث.».

ولى به گفته مرحوم علامه طباطبائى (رضوان اللَّه عليه) در الميزان به نظر مى‏رسد اين همان حديثى است كه جمعى از محدثان اهل تسنن در كتابهاى خود گاهى از عبد اللَّه بن عمر و گاهى از خود عمر بن الخطاب و گاهى از بعضى ديگر از صحابه از پيامبر ص نقل كرده‏اند.

در حالى كه ظاهر آيه مورد بحث عموميت دارد و سخن از قطع همه نسبها در قيامت مى‏دهد و اصولى كه از قرآن استفاده شده و از طرز رفتار پيامبر با منحرفان بى ايمان بر مى‏آيد اين است كه تفاوتى ميان انسانها از اين نظر نيست.

لذا در حديثى كه صاحب كتاب مناقب ابن شهرآشوب از طاووس (يمانى) از امام زين العابدين ع نقل كرده مى‏خوانيم:

خلق اللَّه الجنة لمن اطاع و احسن و لو كان عبدا حبشيا، و خلق النار لمن عصاه و لو كان ولدا قرشيا:

" خداوند بهشت را براى كسى آفريده كه اطاعت فرمان او كند و نيكو كار باشد هر چند برده‏اى از حبشه باشد، و دوزخ را براى كسى آفريده است كه نافرمانى‏او كند هر چند فرزندى از قريش باشد" « مناقب ابن شهرآشوب (طبق نقل تفسير نور الثقلين جلد 3 صفحه 564).».

البته آنچه گفته شد منافات با احترام خاص سادات و فرزندان با تقواى پيامبر ص ندارد كه اين احترام خود احترامى است به شخص پيامبر ص و اسلام و رواياتى كه در فضيلت و مقام آنها وارد شده نيز ظاهرا ناظر به همين معنى است.

*** 2- داستان تكان دهنده اصمعى‏

در اينجا مناسب است داستانى را كه" غزالى" در كتاب" بحر المحبة" از" اصمعى" نقل كرده است و شاهد سخنان گذشته و حاوى نكته‏هاى لطيفى است بياوريم:

" اصمعى" مى‏گويد:" در مكه بودم، شبى بود ماهتابى، به هنگامى كه اطراف خانه خدا طواف مى‏كردم صداى زيبا و غم‏انگيزى گوش مرا نوازش داد به دنبال صاحب صدا مى‏گشتم كه چشمم به جوان زيبا و خوش‏قامتى افتاد كه آثار نيكى از او نمايان بود، دست در پرده خانه كعبه افكنده و چنين مناجات مى‏كرد:

يا سيدى و مولاى نامت العيون و غابت النجوم، و انت ملك حى قيوم، لا تاخذك سنة و لا نوم، غلقت الملوك ابوابها و اقامت عليها حراسها و حجابها و قد خلى كل حبيب بحبيبه، و بابك مفتوح للسائلين، فها انا سائلك ببابك، مذنب فقير، خاطئى مسكين، جئتك ارجو رحمتك يا رحيم، و ان تنظر الى بلطفك يا كريم!:

" اى بزرگ و اى آقاى من! اى خداى من! چشمهاى بندگان در خواب فرو رفته، و ستارگان آسمان يكى بعد از ديگرى سر به افق مغرب گذارده و از ديده‏ها پنهان مى‏گردند، و تو خداوند حى و قيومى، هرگز خواب سنگين و خفيف‏ دامان كبريايى تو را نمى‏گيرد.

در اين دل شب پادشاهان درهاى قصرهاى خويش را بسته و حاجيان بر آنها گمارده‏اند، هر دوستى با دوستش خلوت كرده، تنها در خانه‏اى كه براى سائلان گشوده است، در خانه تو است.

هم اكنون به در خانه تو آمده‏ام، خطاكار و مستمندم، آمده‏ام از تو اميد رحمت دارم اى رحيم!، آمده‏ام نظر لطفت را مى‏طلبم اى كريم!".

سپس به خواندن اين اشعار مشغول شد.

يا من يجيب دعاء المضطر فى الظلم‏

يا كاشف الكرب و البلوى مع السقم‏

قد نام و فدك حول البيت و انتبهوا

و عين جودك يا قيوم لم تنم‏

ان كان جودك لا يرجو الا ذووا شرف‏

فمن يجود على العاصين بالنعم ...

هب لى بجودك فضل العفو عن شرف‏

يا من اشار اليه الخلق فى الحرم‏

:" اى كسى كه دعاى گرفتاران را در تاريكيهاى شب اجابت مى‏كنى اى كسى كه دردها و رنجها و بلاها را بر طرف مى‏سازى.

ميهمانان تو بر گرد خانه‏ات خوابيده‏اند و بيدار مى‏شوند.

اما چشم جود و سخاى تو اى قيوم هرگز به خواب فرو نمى‏رود.

اگر جود و احساس تو تنها مورد اميد شرافتمندان درگاهت باشد.

گنهكاران به در خانه چه كسى بروند، و از كه اميد بخشش داشته باشند؟

سپس سر به سوى آسمان بلند كرد و چنين ادامه داد:

الهى سيدى و مولاى! ان اطعتك بعلمى و معرفتى فلك الحمد و المنة على و ان عصيتك بجهلى فلك الحجة على:

خداى من! آقا و مولاى من! اگر از روى علم و آگاهى تو را اطاعت كرده‏ام حمد شايسته تو است و رهين منت توام.

و اگر از روى نادانى معصيت كرده‏ام حجت تو بر من تمام است ... بار ديگر سر به آسمان برداشت و با صداى بلند گفت:

يا الهى و سيدى و مولاى ما طابت الدنيا الا بذكرك، و ما طابت العقبى الا بعفوك، و ما طابت الايام الا بطاعتك، و ما طابت القلوب الا بمحبتك و ما طابت النعيم الا بمغفرتك!:

" اى خداى من و اى آقا و مولاى من! دنيا بى ذكر تو پاكيزه نيست، و آخرت بى عفو تو شايسته نيست، روزهاى زندگى بى طاعتت بى ارزش است، و دلهاى بى محبتت آلوده، و نعمتها بى آمرزشت ناگوار ...".

" اصمعى مى‏گويد: آن جوان باز هم ادامه داد و اشعار تكان دهنده و بسيار جذاب ديگرى در همين مضمون بيان كرد و آن قدر خواند و خواند كه بى هوش شد و به روى زمين افتاد نزديك او رفتم به صورتش خيره شدم (نور ماهتاب در صورتش افتاده بود) خوب دقت كردم ناگهان متوجه شدم او زين العابدين على بن الحسين امام سجاد (ع) است.

سرش را به دامان گرفتم و سخت به حال او گريستم، قطره اشكم بر صورتش افتاد به هوش آمد و چشمان خويش را گشود و فرمود:

من الذى اشغلنى عن ذكر مولاى؟!

" كيست كه مرا از ياد مولايم مشغول داشته" عرض كردم اصمعى هستم اى سيد و مولاى من، اين چه گريه و اين چه بيتابى است؟ تو از خاندان نبوت و معدن رسالتى، مگر آيه تطهير در حق شما نازل نشده؟ مگر خداوند درباره شما نفرموده: إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً.

امام برخاست و نشست و فرمود: اى اصمعى! هيهات هيهات! خداوند بهشت را براى مطيعان آفريده، هر چند غلام حبشى باشد و دوزخ را براى عاصيان خلق كرده هر چند فرد بزرگى از قريش باشد مگر قرآن نخوانده‏اى و اين سخن خدا را نشنيده‏اى كه مى‏فرمايد: فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ‏ ...

" هنگامى كه نفخ صور مى‏شود و قيام قيامت، نسبها به درد نمى‏خورد بلكه ترازوى سنجش اعمال بايد سنگين وزن باشد، اصمعى مى‏گويد: هنگامى كه چنين ديدم‏ او را به حال خود گذاشتم و كنار رفتم" « بحر المحبة غزالى صفحه 41 تا 44 (با مقدارى تلخيص).».

*** 3- تناسب مجازات و گناه‏

در گذشته نيز اشاره كرده‏ايم كه عذاب الهى در قيامت و حتى در اين جهان متناسب با جرمهايى است كه انجام مى‏گيرد و چنان نيست كه هر نوع عذاب را نسبت به هر نوع مجرمى اعمال كنند، در آيات فوق سوختگى شديد صورتها بر اثر شعله‏هاى آتش دوزخ تا آنجا كه چهره‏ها در هم كشيده شود و لبها از هم باز بماند به عنوان مجازات براى" سبك و زنان" بى ارزش و بى ايمان ذكر شده است، و با توجه به اين معنى كه آنها غالبا كسانى هستند كه چهره‏هاى خود را از شنيدن آيات الهى در هم مى‏كشند و گاه، بر آنها لبخند تمسخرآميز مى‏زنند، و با استهزاء و سخريه مى‏نشينند، تناسب اين مجازات با اعمال آنها روشن مى‏شود.

[سوره المؤمنون (23): آيات 105 تا 111]

أَ لَمْ تَكُنْ آياتِي تُتْلى‏ عَلَيْكُمْ فَكُنْتُمْ بِها تُكَذِّبُونَ(105) قالُوا رَبَّنا غَلَبَتْ عَلَيْنا شِقْوَتُنا وَ كُنَّا قَوْماً ضالِّينَ(106) رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْها فَإِنْ عُدْنا فَإِنَّا ظالِمُونَ(107) قالَ اخْسَؤُا فِيها وَ لا تُكَلِّمُونِ(108) إِنَّهُ كانَ فَرِيقٌ مِنْ عِبادِي يَقُولُونَ رَبَّنا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا وَ أَنْتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ (109)فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِيًّا حَتَّى أَنْسَوْكُمْ ذِكْرِي وَ كُنْتُمْ مِنْهُمْ تَضْحَكُونَ (110) إِنِّي جَزَيْتُهُمُ الْيَوْمَ بِما صَبَرُوا أَنَّهُمْ هُمُ الْفائِزُونَ (111)

ترجمه:

105- آيا آيات من بر شما خوانده نمى‏شد و آن را تكذيب مى‏كرديد؟! 106- مى‏گويند: پروردگارا! شقاوت ما بر ما چيره شد و ما قوم گمراهى بوديم.

107- پروردگارا! ما را از آن بيرون بر، اگر بار ديگر تكرار كرديم قطعا ستمگريم (و مستحق عذاب).

108- مى‏گويد دور شويد در دوزخ، و با من سخن مگوييد.

109- (فراموش كرده‏ايد) گروهى از بندگان من مى‏گفتند: پروردگارا! ما ايمان آورديم، ما را ببخش و بر ما رحم كن، و تو بهترين رحم كنندگانى.

110- اما شما آنها را به باد مسخره گرفتيد و آنها شما را از ياد من غافل كردند و شما از آنها مى‏خنديديد! 111- ولى من امروز آنان را به خاطر صبر و استقامتشان پاداش دادم آنها پيروز و رستگارند.

تفسير: با من سخن نگوئيد!

در آيات گذشته سخن از مجازات دردناك دوزخيان بود، و در تعقيب آن آيات مورد بحث گوشه‏اى از گفتگوى پروردگار را با آنها بازگو مى‏كند نخست اينكه خداوند آنها را با اين سخن عتاب آميز مخاطب ساخته مى‏گويد:" آيا آيات من بر شما خوانده نمى‏شد و شما آن را تكذيب مى‏كرديد"؟ (أَ لَمْ تَكُنْ آياتِي تُتْلى‏ عَلَيْكُمْ فَكُنْتُمْ بِها تُكَذِّبُونَ‏) « در حقيقت اين جمله داراى محذوفى است، و در تقدير چنين است يقول اللَّه تعالى‏ أَ لَمْ تَكُنْ‏ ...».

آيا به اندازه كافى آيات و دلائل روشن وسيله پيامبرانم براى شما نفرستادم آيا اتمام حجت به شما نكردم و شما پيوسته راه انكار و تكذيب را پيش مى‏گرفتيد!.

مخصوصا با توجه به جمله" تتلى" و" تكذبون" كه هر دو فعل مضارع است و دليل بر استمرار، روشن مى‏شود كه تلاوت آيات الهى بر آنها تداوم داشته همانگونه كه تكذيب آنها در برابر اين آيات!*** آنها در پاسخ اين سؤال اعتراف مى‏كنند و" مى‏گويند: آرى چنين است اى پروردگار ما! ولى شقاوت و بدبختى ما، بر ما چيره شد، و ما قوم گمراهى بوديم (قالُوا رَبَّنا غَلَبَتْ عَلَيْنا شِقْوَتُنا وَ كُنَّا قَوْماً ضالِّينَ‏).

" شقوة" و" شقاوة" ضد سعادت است، و به معنى فراهم بودن اسباب گرفتارى و مجازات و بلا است، و به تعبير ديگر شر و آفتى است كه دامان انسان را مى‏گيرد در حالى كه سعادت به معنى فراهم بودن اسباب نعمت و نيكى است، و در هر حال هر دو (شقاوت و سعادت) چيزى جز نتيجه اعمال و گفتار و نيات ما نمى‏باشد، و اعتقاد به اينكه سعادت و شقاوت يك امر ذاتى است كه همراه انسان متولد مى‏شود پندارى بيش نيست كه بر خلاف دعوت همه انبياء و تلاشهاى همه راهنمايان و معلمان بشر است، پندارى است كه براى فرار از زير بار مسئوليتها و توجيه اعمال خلاف و تبهكاريها درست شده، يا براى تفسير موارد ناآگاهيها.

بر اين اساس گنهكاران دوزخى صريحا اعتراف مى‏كنند كه از ناحيه خداوند اتمام حجت شد اما ما به دست خودمان وسائل بدبختيمان را فراهم ساختيم و معترفيم كه قوم گمراهى بوديم.

*** شايد با اين اعترافات مى‏خواهند جلب رحمت پروردگار كنند لذا بلا فاصله اضافه مى‏كنند:" پروردگارا! ما را از اين آتش بيرون ببر" و به دنيا باز گردان تا عمل صالح انجام دهيم (رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْها).

" هر گاه بار ديگر برنامه‏هاى سابق را تكرار كرديم ما قطعا ستمگريم" و شايسته عفو تو نخواهيم بود (فَإِنْ عُدْنا فَإِنَّا ظالِمُونَ‏).

آنها اين سخن را در حالى مى‏گويند كه گويى از اين واقعيت بيخبرند كه سراى آخرت دار جزا است نه عمل، و باز گشت به دنيا ديگر امكان پذير نيست.

*** به همين دليل با قاطعيت تمام به آنها پاسخ داده" خداوند مى‏گويد: دور شويد و هم چنان در دوزخ بمانيد، خاموش شويد و با من سخن مگوييد"! (قالَ اخْسَؤُا فِيها وَ لا تُكَلِّمُونِ‏).

جمله" اخسئوا" كه به صورت فعل امر است معمولا براى دور كردن سگ به كار مى‏رود، و هر گاه در مورد انسانى گفته شود به معنى پستى او و مستحق مجازات بودن است.

*** سپس دليل اين سخن را چنين بيان مى‏كند:" آيا فراموش كرده‏ايد كه گروهى از بندگان خاص من مى‏گفتند: پروردگارا ما ايمان آورديم، ما را ببخش بر ما رحم كن، و تو بهترين رحم كنندگانى"؟! (إِنَّهُ كانَ فَرِيقٌ مِنْ عِبادِي يَقُولُونَ رَبَّنا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا وَ أَنْتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ‏).

***" اما شما آنها را به باد مسخره گرفتيد و آن قدر در اين كار اصرار كرديد كه استهزا كردن آنها شما را به كلى از ياد من غافل كرد" (فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِيًّا حَتَّى أَنْسَوْكُمْ ذِكْرِي‏).

" و شما پيوسته از آنها مى‏خنديديد" و بر سخنان و عقائد و رفتار و كردارشان پوزخند مى‏زديد (وَ كُنْتُمْ مِنْهُمْ تَضْحَكُونَ‏).

***" ولى امروز به خاطر آن صبر و استقامت و پايمردى در مقابل آن همه استهزا و عدم تزلزل در برنامه‏هاى الهيشان آنها را پاداش دادم، آنها پيروز و رستگارند" (إِنِّي جَزَيْتُهُمُ الْيَوْمَ بِما صَبَرُوا أَنَّهُمْ هُمُ الْفائِزُونَ‏).

و اما شما ... شما امروز در بدترين حالات و دردناكترين عذاب گرفتاريد و كسى به فريادتان نمى‏رسد و بايد هم چنين باشيد كه مستحق اين كيفريد.

و به اين ترتيب در چهار آيه اخير عامل اصلى بدبختى دوزخيان و عامل پيروزى و رستگارى بهشتيان با صراحت بيان شده است.

گروه اول كه عوامل بدبختى و گمراهى را بدست خود فراهم ساختند با مسخره كردن ياران حق و تحقير عقائد پاك آنها به سرنوشتى گرفتار شدند كه حتى درخور خطابى كه به يك انسان مى‏شود نيستند، آرى آنها كه مؤمنان را تحقير كردند بايد گرفتار بدترين تحقير شوند.

و اما گروه دوم به خاطر صبر و پايمرديشان در برابر دشمنان مغرور و از خود راضى و بى منطق و استقامت در ادامه راه" اللَّه" بزرگترين پيروزى را در پيشگاه خدا كسب كردند.

[سوره المؤمنون (23): آيات 112 تا 116]

قالَ كَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِينَ (112) قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ فَسْئَلِ الْعادِّينَ (113) قالَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاَّ قَلِيلاً لَوْ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (114) أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ (115) فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْكَرِيمِ (116)

ترجمه:

112- (خداوند) مى‏گويد چند سال در روى زمين توقف كرده‏ايد.

113- در پاسخ مى‏گويند: تنها به اندازه يك روز يا قسمتى از يك روز! از آنها كه مى‏توانند بشمارند سؤال فرما.

114- مى‏گويد (آرى) شما مقدار كمى توقف كرديد اگر مى‏دانستيد! 115- ولى آيا گمان كرده‏ايد كه ما شما را بيهوده آفريده‏ايم و به سوى ما باز گشت نخواهيد كرد! 116- پس بزرگتر و برتر است خداوندى كه فرمانرواى حق است (از اينكه شما را بى هدف آفريده باشد) معبودى جز او نيست و او پروردگار عرش كريم است.

تفسير: كوتاهى عمر اين جهان‏

از آنجا كه در آيات گذشته بخشى از مجازات دردناك دوزخيان آمده بود در تعقيب آن در اين قسمت از آيات نوعى ديگر از مجازاتهاى روانى آنها كه به صورت سرزنشهاى الهى است مطرح شده: نخست مى‏گويد:" در آن روز خداوند آنها را مخاطب قرار داده مى‏گويد:

شما چند سال روى زمين توقف و زندگى كرديد"؟ (قالَ كَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِينَ‏).

كلمه" ارض" در اين آيه و همچنين قرائنى كه در آيات بعد خواهد آمد نشان مى‏دهد كه منظور سؤال از مقدار عمر آنها در دنيا با مقايسه به ايام آخرت است.

و اينكه جمعى از مفسران گفته‏اند منظور سؤال از مقدار توقف آنها در جهان برزخ مى‏باشد بعيد به نظر مى‏رسد، هر چند شواهد مختصرى در بعضى ديگر از آيات براى آن ديده مى‏شود

« در سوره" روم" آيه 55 و 56 مى‏خوانيم: وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ يُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ ما لَبِثُوا غَيْرَ ساعَةٍ كَذلِكَ كانُوا يُؤْفَكُونَ وَ قالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِيمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتابِ اللَّهِ إِلى‏ يَوْمِ الْبَعْثِ فَهذا يَوْمُ الْبَعْثِ وَ لكِنَّكُمْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ‏:" هنگامى كه قيامت بر پا مى‏شود مجرمان سوگند ياد مى‏كنند كه ما جز ساعتى درنگ نكرديم آرى آنها اين گونه در دنيا نيز دروغ مى‏گفتند، ولى آنها كه داراى علم و ايمانند به آنان مى‏گويند مدت توقف شما در كتاب الهى ثبت است، و تا روز رستاخيز توقف كرديد، و هم اكنون روز رستاخيز است ولى شما نمى‏دانستيد"، اين آيه نشان مى‏دهد كه سؤال و پاسخ مربوط به توقف در برزخ است و اگر آن را قرينه بر آيات مورد بحث قرار دهيم مفهوم آن نيز توقف در برزخ خواهد بود، ولى همانگونه كه گفتيم قرائن موجود در آيات مورد بحث برترى دارد و نشان مى‏دهد كه سؤال و جواب مربوط به توقف در دنيا است.».

*** اما آنها در اين مقايسه زندگى دنيا را بقدرى كوتاه مى‏بينند كه" در پاسخ مى‏گويند ما تنها به اندازه يك روز، يا حتى كمتر از آن، به اندازه بعضى از يك روز، در دنيا توقف داشتيم" (قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ‏).

در حقيقت عمرهاى طولانى در دنيا گويى لحظه‏هاى زودگذرى هستند دربرابر زندگى آخرت، كه هم نعمتهايش جاويدان است و هم مجازاتهايش نامحدود.

سپس براى تاكيد سخن خود، يا براى اينكه پاسخ دقيقترى گفته باشند، عرض مى‏كنند: خداوندا!" از آنها كه مى‏توانند درست بشمارند و اعداد را در مقايسه با يكديگر به خوبى تشخيص دهند سؤال كن" (فَسْئَلِ الْعادِّينَ‏).

ممكن است منظور از" عادين" (شمرندگان) همان فرشتگانى باشد كه حساب و كتاب عمر آدميان و اعمال آنها را دقيقا نگاه داشته‏اند، زيرا آنها بهتر و دقيقتر از هر كس اين حساب را مى‏دانند.

*** اينجا است كه خداوند به عنوان سرزنش و توبيخ به آنها" مى‏فرمايد: آرى شما مقدار كمى در دنيا توقف كرديد اگر مى‏دانستيد" (قالَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِيلًا لَوْ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ‏).

در واقع آنها روز قيامت به اين واقعيت پى مى‏برند كه عمر دنيا در برابر عمر آخرت روز يا ساعتى بيش نيست، ولى در اين جهان كه بودند آن چنان پرده‏هاى غفلت و غرور بر قلب و فكرشان افتاده بود كه دنيا را جاودانى مى‏پنداشتند، و آخرت را يك پندار و يا وعده نسيه!، لذا خداوند مى‏فرمايد: آرى اگر شما آگاهى داشتيد به اين واقعيت كه در قيامت پى برديد در همان دنيا آشنا مى‏شديد « طبق آنچه در بالا گفتيم كلمه" لو" در آيه فوق" شرطيه" است، و جمله‏اى نيز در تقدير است و مجموعا چنين مى‏شود: لَوْ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ‏، علمتم انكم ما لبثتم الا قليلا ولى بعضى از مفسران گفته‏اند كلمه" لو" در اينجا به معنى" ليت" است، بنا بر اين جمله چنين معنى مى‏دهد:" اى كاش شما اين مطلب را در دنيا مى‏دانستيد".».

*** در آيه بعد از راهى ديگر، راهى بسيار مؤثر و آموزنده براى بيدار ساختن اين گروه وارد بحث مى‏شود و مى‏گويد:" آيا گمان كرديد كه ما شما را بيهوده‏ آفريده‏ايم، و به سوى ما باز گشت نخواهيد كرد"؟! (أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ‏).

اين جمله كوتاه و پر معنى يكى از زنده‏ترين دلائل رستاخيز و حساب و جزاى اعمال را بيان مى‏كند، و آن اينكه اگر راستى قيامت و معادى در كار نباشد زندگى دنيا عبث و بيهوده خواهد بود، زيرا زندگى اين جهان با تمام مشكلاتى كه دارد و با اينهمه تشكيلات و مقدمات و برنامه‏هايى كه خدا براى آن چيده است اگر صرفا براى همين چند روز باشد بسيار پوچ و بى معنى مى‏باشد، چنان كه در نكته‏ها شرح داده خواهد شد.

*** و از آنجا كه اين گفتار يعنى عبث نبودن خلقت، سخن مهمى است كه نياز به دليل محكم دارد در آيه بعد اضافه مى‏كند" خداوندى كه فرمانرواى حق است هيچ معبودى جز او نيست و پروردگار عرش كريم است برتر از آن است كه جهان هستى را بيهوده و بى هدف آفريده باشد" (فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْكَرِيمِ‏).

در واقع كسى كار پوچ و بى هدف مى‏كند كه جاهل و ناگاه، يا ضعيف و ناتوان، يا ذاتا وجودى باطل و بيهوده باشد، اما خداوندى كه جامع تمام صفات كماليه است‏ (اللَّهُ‏).

خداوندى كه فرمانروا و مالك همه عالم هستى است‏ (الْمَلِكُ‏).

و خداوندى كه حق است و جز حق از او صادر نمى‏شود (الْحَقُ‏) چگونه ممكن است آفرينش او عبث و بى هدف باشد.

و اگر تصور شود كه ممكن است كسى او را از رسيدن به هدفش باز دارد با جمله‏ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ (هيچ خدايى جز او نيست) آن را نفى مى‏كند و با تاكيد بر ربوبيت خداوند (رَبُّ الْعَرْشِ الْكَرِيمِ‏) كه مفهومش مالك مصلح است هدفدار بودن جهان را مشخصتر مى‏سازد.

خلاصه اينكه در اين آيه علاوه بر ذكر كلمه" اللَّه" كه خود اشاره اجمالى به تمام صفات كماليه خدا است بر چهار صفت به طور صريح تكيه شده: مالكيت و حاكميت خدا، سپس حقانيت وجود او، و ديگر عدم وجود شريك براى او، و سرانجام مقام ربوبيت، و اينها همه دليلى است بر اينكه او كارى بى هدف انجام نمى‏دهد و دنيا و انسانها را عبث نيافريده است.

كلمه" عرش" چنان كه قبلا هم اشاره كرده‏ايم اشاره به مجموعه جهان هستى است كه در حقيقت تحت حكومت خداوند محسوب مى‏شود (زيرا عرش در لغت به معنى تختهاى پايه بلند مخصوصا تخت حكومت زمامداران است، و اين تعبير كنايه‏اى است از قلمرو حكومت پروردگار) براى توضيح بيشتر در باره معنى عرش در قرآن مجيد به جلد ششم تفسير نمونه صفحه 204 به بعد (ذيل آيه 54 سوره اعراف) مراجعه فرمائيد.

و اما اينكه" عرش" توصيف به" كريم" شده است به خاطر اين است كه واژه" كريم" در اصل به معنى شريف و پرفايده و نيكو است و از آنجا كه عرش پروردگار داراى اين صفات است توصيف به كريم شده است.

ذكر اين نكته نيز لازم است كه توصيف به" كريم" مخصوص وجود عاقل مانند خداوند يا انسانها نيست، بلكه به غير آن نيز در لغت عرب گفته مى‏شود چنان كه در سوره حج ذيل آيه 50 در مورد مؤمنان صالح مى‏خوانيم: لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ‏:" براى آنها آمرزش و روزى كريم (پر ارزش و پر بركت) است" و به طورى كه راغب در مفردات مى‏گويد: اين صفت در مورد نيكيهاى كوچك و كم اهميت گفته نمى‏شود بلكه مخصوص مواردى است كه خير و نيكى پر اهميتى وجود دارد.

نكته: مرگ نقطه پايان زندگى نيست‏

گفتيم از جمله دلائلى كه در بحث معاد براى اثبات وجود جهان ديگر مطرح شده" مساله مطالعه نظام اين جهان" است، و به تعبير ديگر مطالعه اين" نشاه اولى" گواهى مى‏دهد كه" نشاه اخرى" بعد از آن است.

در اينجا لازم مى‏دانيم توضيح بيشترى در اين زمينه بياوريم:

ما از يك سو مى‏بينيم جهان آفرينش، هم از نظر عظمت و هم از نظر نظم، فوق العاده وسيع و پرشكوه و اعجاب‏انگيز است، اسرار اين جهان بقدرى است كه دانشمندان بزرگ معترفند تمام معلومات بشر در برابر آن همچون يك صفحه كوچك است از يك كتاب بسيار بزرگ، بلكه همه آنچه را از اين عالم مى‏دانيم در حقيقت الفباى اين كتاب است.

هر يك از كهكشانهاى عظيم اين عالم شامل چندين ميليارد ستاره است و تعداد كهكشانها و فواصل آنها آن قدر عظيم است كه حتى محاسبه آن با سرعت سير نور كه در يك ثانيه سيصد هزار كيلومتر راه را طى مى‏كند وحشت آور است.

نظم و دقتى كه در ساختمان كوچكترين واحد اين جهان به كار رفته همانند نظم و دقتى است كه در ساختمان عظيمترين واحدهاى آن ديده مى‏شود.

و انسان در اين ميان، لا اقل كاملترين موجودى است كه ما مى‏شناسيم و عاليترين محصول اين جهان است تا آنجا كه ما مى‏دانيم- اينها همه از يك سو.

از سوى ديگر مى‏بينيم كه اين عاليترين محصول شناخته شده عالم هستى يعنى انسان در اين عمر كوتاه خود در ميان چه ناراحتيها و مشكلاتى بزرگ مى‏شود؟

او هنوز دوران طفوليت را با همه رنجها و مشكلاتش پشت سر نگذاشته و نفسى تازه نكرده دوران پر غوغاى جوانى با طوفانهاى شديد و كوبنده‏اش فرا مى‏رسد.

و هنوز جاى پاى خود را در فصل شباب محكم نكرده دوران كهولت و پيرى با وضع رقت‏بارش در برابر او آشكار مى‏شود.

آيا باور كردنى است كه هدف اين دستگاه بزرگ و عظيم، و اين اعجوبه خلقت كه نامش انسان است همين باشد كه چند روزى در اين جهان بيايد اين دورانهاى سه گانه را با رنجها و مشكلاتش طى كند، مقدارى غذا مصرف كرده، لباسى بپوشد، بخوابد و بيدار شود و سپس نابود گردد و همه چيز پايان يابد.

اگر راستى چنين باشد آيا آفرينش مهمل و بيهوده نيست؟ آيا هيچ عاقلى اين همه تشكيلات عظيم را براى هدفى به اين كوچكى مى‏چيند؟! فرض كنيد مليونها سال نوع انسان در اين دنيا بماند، و نسلها يكى پس از ديگرى بيايند و بروند، علوم مادى آن قدر ترقى كند كه بهترين تغذيه و لباس و مسكن و عاليترين درجه رفاه را براى بشر فراهم سازد، ولى آيا اين خوردن و نوشيدن و پوشيدن و خوابيدن و بيدار شدن، ارزش اين را دارد كه اينهمه تشكيلات براى آن قرار دهند؟

بنا بر اين مطالعه اين جهان با عظمت به تنهايى دليل بر اين است كه مقدمه‏اى است براى عالمى وسيعتر و گسترده‏تر، جاودانى و ابدى، تنها وجود چنان جهانى است كه مى‏تواند به زندگى ما مفهوم بخشد، و آن را از هيچى و پوچى در آورد.

به همين دليل عجيب نيست فلاسفه مادى‏گرا كه اعتقاد به قيامت و جهان ديگر ندارند اين عالم را بى هدف و پوچ بدانند، و براستى اگر ما نيز اعتقاد به چنان جهانى نداشتيم با آنها همصدا مى‏شديم، اين است كه مى‏گوئيم اگر مرگ نقطه پايان باشد آفرينش جهان بيهوده خواهد بود، لذا در آيه 62 سوره واقعه مى‏خوانيم‏ وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولى‏ فَلَوْ لا تَذَكَّرُونَ‏:" شما كه اين جهان- نشاه اولى- را ديديد چرا متذكر نمى‏شويد و به عالمى كه پس از آن است ايمان نمى‏آوريد؟!

[سوره المؤمنون (23): آيات 117 تا 118]

وَمَنْ يَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لا بُرْهانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّما حِسابُهُ عِنْدَرَبِّهِ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الْكافِرُونَ(117)وَ قُلْ رَبِّ اغْفِرْوَارْحَمْ وَ أَنْتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ (118)

ترجمه:

117- و هر كس معبود ديگرى با خدا بخواند- و مسلما هيچ دليلى بر آن نخواهد داشت- حساب او نزد پروردگار شما خواهد بود، مسلما كافران رستگار نخواهند شد.

118- و بگو پروردگارا! مرا ببخش و مشمول رحمتت قرار ده، و تو بهترين رحم كنندگانى.

تفسير: رستگاران و نارستگاران‏

از آنجا كه در آيات گذشته سخن از مساله" معاد" بود و تكيه بر صفات پروردگار، در نخستين آيه مورد بحث اشاره به توحيد و نفى هر گونه شرك كرده و بحث" مبدء و معاد" را به اين وسيله تكميل كرده مى‏فرمايد:" هر كس با خدا معبود ديگرى را بخواند- و مسلما هيچ دليلى بر مدعاى خود نخواهد داشت- حساب او نزد پروردگارش خواهد بود" (وَ مَنْ يَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لا بُرْهانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّما حِسابُهُ عِنْدَ رَبِّهِ‏) « بعضى از مفسران جمله" فَإِنَّما حِسابُهُ عِنْدَ رَبِّهِ‏" را جزاى شرط در جمله‏ مَنْ يَدْعُ مَعَ اللَّهِ‏ دانسته‏اند و جمله‏ لا بُرْهانَ لَهُ بِهِ‏ جمله معترضه ميان شرط و جزا مى‏دانند و نتيجه‏اش تاكيد هدف نهايى جمله است، ولى بعضى ديگر جمله‏ لا بُرْهانَ لَهُ بِهِ‏ را جزاى شرط دانسته و جمله‏ فَإِنَّما حِسابُهُ‏ ... را تفريع مى‏دانند، ولى اين احتمال با قواعد شناخته شده از ادبيات عرب هماهنگ نيست چرا كه طبق قاعده بايد بر سر جزا در اين گونه موارد" فاء" باشد و گفته شود فلا برهان له، بعضى نيز احتمال داده‏اند كه اين جمله صفت يا حال باشد ولى احتمال اول از همه نزديكتر به نظر مى‏رسد هر چند از نظر معنى تفاوت چندانى نيست.».

آرى مشركان تنها روى ادعا تكيه دارند و دليلهاى آنها همچون تقليد كوركورانه از نياكان و خرافاتى همانند آن، مطالبى واهى و بى اساس است، آنها معاد را با آن دلائل روشن انكار مى‏كنند اما شرك را با نداشتن هيچگونه دليل پذيرا مى‏شوند و مسلم است كه خداوند به حساب اين گونه افراد كه فرمان عقل را زير پا گذارده و آگاهانه در بيراهه‏هاى كفر و شرك سرگردان شده‏اند مى‏رسد.

و در پايان آيه مى‏فرمايد" كافران رستگار نخواهند شد" و نتيجه كارشان در اين حساب‏رسى الهى روشن است (إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الْكافِرُونَ‏).

چه جالب است كه اين سوره با" قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ‏" آغاز شد و با" لا يُفْلِحُ الْكافِرُونَ‏" بحثهايش به پايان مى‏رسد، و اين است دورنماى زندگى مؤمنان و كافران از آغاز تا انجام.

*** در آخرين آيه اين سوره شريفه به عنوان يك نتيجه‏گيرى كلى روى سخن را به پيامبر گرامى ص كرده، مى‏گويد:" بگو پروردگارا! مرا ببخش، و مشمول رحمت خود قرار ده و تو بهترين رحم كنندگانى" (وَ قُلْ رَبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ أَنْتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ‏).

اكنون كه گروهى در بيراهه شرك سرگردانند و جمعى گرفتار ظلم و ستم، تو خود را به خدا بسپار و در پناه لطف و رحمت او قرار ده و از او آمرزش و غفران بطلب.

و مسلم است اين دستور براى همه مؤمنان است هر چند مخاطب شخص‏ پيامبر مى‏باشد.

در روايتى نقل شده است كه" آغاز اين سوره و پايانش از گنجينه‏هاى عرش خدا است، و هر كس به سه آيه آغاز آن عمل كند، و از چهار آيه پايانش پند و اندرز گيرد، اهل نجات و فلاح و رستگارى است"

« تفسير فخر رازى ذيل آيات مورد بحث.».

بعيد نيست منظور از سه آيه نخست اين سوره، سه آيه‏اى است كه بعد از جمله‏ قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ‏ آمده كه يكى دعوت به خشوع در نماز، و ديگرى دعوت به پرهيز از هر گونه كار لغو و بيهوده، و سومى دعوت به زكات مى‏كند، كه يكى رابطه انسان است با خدا و ديگرى با خلق، و ديگرى با خويشتن، و منظور از چهار آيه اخير آيه 115 به بعد است كه سخن از بيهوده نبودن خلق، و مساله معاد، و سپس توحيد، و سپس انقطاع الى اللَّه و توجه به پروردگار بحث مى‏كند.

*** بار الها! به حق مؤمنانى كه وعده رستگارى آنها را در اين سوره داده‏اى كه در طليعه آنها پيامبر ص و اهل بيت او ع هستند، ما را در صف اين گروه قرار ده و فرمان فلاح و رستگارى را به نام ما بنويس.

خداوندا! ما را مشمول غفران و رحمتت فرما كه ارحم الراحمين" تويى.

پروردگارا! پايان كار همه ما را به خير گردان و در لغزشگاهها از هر گونه انحراف و لغزش حفظ كن. إِنَّكَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ.

نظرات کاربران 0 نظر