امروز  1 آبان 1396
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
تفسیر جزء 18 قرآن کریم از تفسیر نمونه / قرآن کریم 16:8 - 16 / 9 / 1392 6828 بازدید
سوره نور آیات 1 تا 20  

 (24) سوره نور اين سوره در" مدينه" نازل شده و 64 آيه است‏

جزء هيجدهم قرآن كريم‏

فضيلت سوره" نور"

در حديثى از پيامبر ص مى‏خوانيم من قرء سورة نور اعطى من الاجر عشر حسنات بعدد كل مؤمنة و مؤمن فيما مضى و فيما بقى:" كسى كه سوره نور را بخواند (و محتواى آن را در زندگى خود پياده كند) خداوند به عدد هر زن و مرد با ايمانى در گذشته و آينده ده حسنه به عنوان پاداش به او خواهد داد".

در حديث ديگرى از امام صادق (ع) مى‏خوانيم:

حصنوا اموالكم و فروجكم بتلاوة سورة نور و حصنوا بها نسائكم، فان من ادمن قراءتها فى كل يوم او فى كل ليلة لم يزن احد من أهل بيته ابدا حتى يموت:

" اموال خود را از تلف و دامان خود را از ننگ بى‏عفتى حفظ كنيد به وسيله تلاوت سوره نور، و زنانتان را در پرتو دستوراتش از انحرافات مصون داريد كه هر كس قرائت اين سوره را در هر شبانه روز ادامه دهد احدى از خانواده او هرگز تا پايان عمر گرفتار عمل منافى عفت نخواهد شد" « تفسير" مجمع البيان" ذيل آيه مورد بحث و كتاب" ثواب الاعمال" صدوق (طبق نقل نور الثقلين ج 3 صفحه 568).».

توجه به محتواى سوره كه از طرق گوناگون و مؤثر به مبارزه با عوامل انحراف از جاده عفت برخاسته نكته اصلى حديث فوق و همچنين مفهوم عملى آن را روشن مى‏سازد.

*** محتواى سوره نور

اين سوره را در حقيقت مى‏توان سوره پاكدامنى و عفت و مبارزه با آلودگيهاى جنسى دانست چرا كه قسمت عمده دستوراتش بر محور پاكسازى اجتماع از طرق‏ مختلف از آلودگيهاى جنسى دور مى‏زند و اين هدف در چند مرحله پياده شده است:

مرحله اول بيان مجازات شديد زن و مرد زناكار است كه در دومين آيه اين سوره با قاطعيت تمام مطرح گرديده.

مرحله دوم به اين امر مى‏پردازد كه اجراى اين حد شديد مساله ساده‏اى نيست، و از نظر موازين قضايى اسلام شرط سنگينى دارد، نسبت به غير مرد و همسرش" چهار شاهد" و در مورد مرد و همسرش برنامه" لعان" كه شرح آن خواهد آمد بايد اجرا گردد، و حتى اگر كسى كه ديگرى را متهم مى‏سازد نتواند ادعاى خود را در محكمه قضاوت اسلامى به ثبوت برساند خود مجازات شديد (چهار پنجم حد زنا) خواهد داشت، تا كسى تصور نكند مى‏تواند با متهم ساختن ديگران به سادگى آنها را به مجازات اسلامى بكشاند، بلكه به عكس خودش گرفتار مجازات خواهد شد.

سپس به همين مناسبت" حديث معروف افك" و تهمتى را كه به يكى از همسران پيامبر ص زدند مطرح كرده، و قرآن شديدا اين مساله را تعقيب مى‏كند، تا كاملا روشن شود شايعه‏سازى درباره افراد پاك چه گناه سنگينى دارد.

در مرحله سوم براى اينكه تصور نشود اسلام تنها به برنامه مجازات گنهكار قناعت مى‏كند به يكى از مهمترين راههاى پيشگيرى از آلودگيهاى جنسى پرداخته، مساله نهى از چشم‏چرانى مردان نسبت به زنان و زنان نسبت به مردان و موضوع حجاب زنان مسلمان را پيش كشيده مشروحا در اين زمينه بحث مى‏كند، چرا كه يكى از عوامل مهم انحرافات جنسى اين دو مساله چشم‏چرانى و بى حجابى است، و تا آنها ريشه كن نشوند آلودگيها بر طرف نخواهد شد.

در مرحله چهارم باز به عنوان يك پيشگيرى مهم از آلوده شدن به اعمال منافى عفت دستور ازدواج سهل و آسان را صادر مى‏كند تا از طريق ارضاى مشروع‏ غريزه جنسى با ارضاى نامشروع مبارزه كند.

در مرحله پنجم بخشى از آداب معاشرت و اصول تربيت فرزندان نسبت به پدران و مادران را در همين رابطه بيان مى‏كند كه در اوقات خاصى كه احتمال دارد زن و شوهر با هم خلوت كرده باشند، فرزندان بدون اجازه وارد اطاق آنها نشوند و موجباتى از اين راه براى انحراف فكر آنها فراهم نگردد.

و به همين مناسبت بعضى ديگر از آداب زندگى خانوادگى را، هر چند ارتباط با مسائل جنسى ندارد، ذكر مى‏كند.

در مرحله ششم كه در لابلاى اين بحثها طرح شده بخشى از مسائل مربوط به توحيد و مبدء و معاد و تسليم بودن در برابر فرمان پيامبر را ذكر مى‏كند چرا كه پشتوانه همه برنامه‏هاى عملى و اخلاقى همان مسائل اعتقادى و ايمان به مبدء و معاد و حقانيت نبوت است، و تا اين ريشه نباشد آن شاخ و برگها و گل و ميوه‏ها شكوفا نمى‏گردد.

ضمنا به مناسبت بحثهاى مربوط به ايمان و عمل صالح سخن از حكومت جهانى مؤمنان صالح العمل به ميان آمده و به بعضى از دستورات ديگر اسلام نيز اشاره شده است كه در مجموع يك واحد كامل و جامع را تشكيل مى‏دهد.

[سوره النور (24): آيات 1 تا 3]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏

سُورَةٌ أَنْزَلْناها وَ فَرَضْناها وَ أَنْزَلْنا فِيها آياتٍ بَيِّناتٍ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ (1) الزَّانِيَةُ وَ الزَّانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ وَ لا تَأْخُذْكُمْ بِهِما رَأْفَةٌ فِي دِينِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ لْيَشْهَدْ عَذابَهُما طائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ (2) الزَّانِي لا يَنْكِحُ إِلاَّ زانِيَةً أَوْ مُشْرِكَةً وَ الزَّانِيَةُ لا يَنْكِحُها إِلاَّ زانٍ أَوْ مُشْرِكٌ وَ حُرِّمَ ذلِكَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ (3)

ترجمه:

بنام خداوند بخشنده مهربان 1- اين سوره‏اى است كه ما آن را فرو فرستاديم و واجب نموديم، و در آن آيات بينات نازل كرديم، شايد شما متذكر شويد.

2- زن و مرد زناكار را هر يك، صد تازيانه بزنيد، و هرگز در دين خدا رافت (و محبت كاذب) شما را نگيرد اگر به خدا و روز جزا ايمان داريد، و بايد گروهى از مؤمنان مجازات آنها را مشاهده كنند.

3- مرد زناكار جز با زن زناكار يا مشرك ازدواج نمى‏كند، و زن زناكار را جز مرد زناكار يا مشرك به ازدواج خود در نمى‏آورد، و اين كار بر مؤمنان تحريم شده است.

تفسير: حد" زانى" و" زانيه"

مى‏دانيم نام اين سوره، سوره نور است به خاطر آيه نور كه يكى از چشمگيرترين آيات سوره است، ولى گذشته از اين، محتواى سوره نيز از نورانيت خاصى برخوردار است، به انسانها، به خانواده‏ها، به زن و مرد نور عفت و پاكدامنى مى‏بخشد، به زبانها و سخنها نورانيت تقوى و راستى مى‏دهد، به دلها و جانها نور توحيد و خدا پرستى و ايمان به معاد و تسليم در برابر دعوت پيامبر ص مى‏دهد.

نخستين آيه اين سوره در حقيقت اشاره اجمالى به مجموع بحثهاى سوره دارد و مى‏گويد:" اين سوره‏اى است كه ما آن را فرو فرستاديم و واجب نموديم، و در آن آيات بينات نازل كرديم شايد شما متذكر شويد" (سُورَةٌ أَنْزَلْناها وَ فَرَضْناها وَ أَنْزَلْنا فِيها آياتٍ بَيِّناتٍ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ‏).

" سوره" از ماده" سور" به معنى ارتفاع و بلندى بنا است، سپس به ديوارهاى بلندى كه در گذشته اطراف شهرها براى حفظ از هجوم دشمنان مى‏كشيدند، سور اطلاق كرده‏اند، و از آنجا كه اين ديوارها شهر را از منطقه بيرون جدا مى‏كرد، تدريجا اين كلمه به قطعه و بخش از چيزى- از جمله قطعه و بخشى از قرآن كه از بقيه جدا شده است- اطلاق گرديده.

بعضى از ارباب لغت نيز گفته‏اند كه" سوره" به بناهاى زيبا و بلند و برافراشته گفته مى‏شود، و به بخشهاى مختلف از يك بناى بزرگ نيز سوره مى‏گويند، به همين تناسب به بخشهاى مختلف قرآن كه از يكديگر جدا است سوره اطلاق شده است «" لسان العرب" جلد 4 ماده" سور".».

به هر حال اين تعبير، اشاره به اين حقيقت است كه تمام احكام و مطالب اين سوره اعم از عقائد و آداب و دستورات همه داراى اهميت فوق العاده‏اى است زيرا همه از طرف خداوند نازل شده است.

مخصوصا جمله" فَرَضْناها" (آن را فرض كرديم) با توجه به معنى" فرض" كه به معنى" قطع" مى‏باشد نيز اين معنى را تاكيد مى‏كند.

تعبير به" آياتٍ بَيِّناتٍ‏" ممكن است اشاره به حقايقى از توحيد و مبدء و معاد و نبوت باشد كه در آن مطرح شده، در برابر" فرضنا" كه اشاره به احكام و دستوراتى است كه در اين سوره، بيان گرديده، و به عبارت ديگر يكى اشاره به" عقائد" است و ديگرى اشاره به" احكام".

اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از" آيات بينات"، دلائلى است كه براى احكام مفروض در اين سوره آمده است.

جمله" لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ‏" (شايد شما متذكر شويد) بار ديگر اين واقعيت را در نظرها مجسم مى‏كند كه ريشه همه اعتقادات راستين و برنامه‏هاى عملى اسلام در درون فطرت انسانها نهفته است، و بر اين اساس، توضيح آنها يك نوع" تذكر و ياد آورى" محسوب مى‏شود.

بعد از اين بيان كلى، به نخستين دستور قاطع و محكم پيرامون زن و مرد زناكار پرداخته مى‏گويد:" زن و مرد زناكار را هر يك صد تازيانه بزنيد" (الزَّانِيَةُ وَ الزَّانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ).

و براى تاكيد بيشتر اضافه مى‏كند" هرگز نبايد در اجراى اين حد الهى گرفتار رافت (و محبت كاذب و دروغين) شويد، اگر به خدا و روز جزا ايمان داريد" (وَ لا تَأْخُذْكُمْ بِهِما رَأْفَةٌ فِي دِينِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ).

و سر انجام در پايان اين آيه به نكته ديگرى براى تكميل نتيجه‏گيرى از اين مجازات الهى اشاره كرده مى‏گويد:" و بايد گروهى از مؤمنان حضور داشته باشند و مجازات آن دو را مشاهده كنند" (وَ لْيَشْهَدْ عَذابَهُما طائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ‏).

در واقع اين آيه مشتمل بر سه دستور است:

1- حكم مجازات زنان و مردان آلوده به فحشاء (منظور از زنا آميزش جنسى مرد و زن غير همسر و بدون مجوز شرعى است).

2- تاكيد بر اين كه در اجراى اين حد الهى گرفتار محبتها و احساسات بى مورد نشويد، احساسات و محبتى كه نتيجه‏اى جز فساد و آلودگى اجتماع ندارد منتها براى خنثى كردن انگيزه‏هاى اين گونه احساسات مساله ايمان به خدا و روز جزا را پيش مى‏كشد چرا كه نشانه ايمان به مبدء و معاد، تسليم مطلق در برابر فرمان او است، ايمان به خداوند عالم حكيم سبب مى‏شود كه انسان بداند هر حكمى فلسفه و حكمتى دارد و بى دليل تشريع نشده، و ايمان به معاد سبب مى‏شود كه انسان در برابر تخلفها احساس مسئوليت كند.

در اينجا حديث جالبى (از پيامبر ص) نقل شده كه توجه به آن لازم است:

يؤتى بوال نقص من الحد سوطا فيقال له لم فعلت ذاك؟ فيقول: رحمة لعبادك، فيقال له انت ارحم بهم منى؟! فيؤمر به الى النار، و يؤتى بمن زاد سوطا، فيقال له لم فعلت ذلك؟ فيقول لينتهوا عن معاصيك! فيقول: انت احكم به منى؟! فيؤمر به الى النار!:

" روز قيامت بعضى از زمامداران را كه يك‏ تازيانه از حد الهى كم كرده‏اند در صحنه محشر مى‏آورند و به او گفته مى‏شود چرا چنين كردى؟ مى‏گويد: براى رحمت به بندگان تو! پروردگار به او مى‏گويد:

آيا تو نسبت به آنها از من مهربانتر بودى؟! و دستور داده مى‏شود او را به آتش بيفكنيد! ديگرى را مى‏آورند كه يك تازيانه بر حد الهى افزوده، به او گفته مى‏شود:

چرا چنين كردى؟ در پاسخ مى‏گويد: تا بندگانت از معصيت تو خوددارى كنند! خداوند مى‏فرمايد: تو از من آگاهتر و حكيم‏تر بودى؟! سپس دستور داده مى‏شود او را هم به آتش دوزخ ببرند" « تفسير فخر رازى جلد 23 صفحه 148.».

3- دستور حضور جمعى از مؤمنان در صحنه مجازات است چرا كه هدف تنها اين نيست كه گنهكار عبرت گيرد، بلكه هدف آنست كه مجازات او سبب عبرت ديگران هم شود، و به تعبير ديگر: با توجه به بافت زندگى اجتماعى بشر، آلودگيهاى اخلاقى در يك فرد ثابت نمى‏ماند، و به جامعه سرايت مى‏كند، براى پاكسازى بايد همانگونه كه گناه برملا شده مجازات نيز برملا گردد.

و به اين ترتيب اساس پاسخ اين سؤال كه چرا اسلام اجازه مى‏دهد آبروى انسانى در جمع بريزد روشن مى‏شود، زيرا ما دام كه گناه آشكار نگرديده و به دادگاه اسلامى كشيده نشده است" خداوند ستار العيوب" راضى به پرده درى نيست اما بعد از ثبوت جرم و بيرون افتادن راز از پرده استتار، و آلوده شدن جامعه و كم شدن اهميت گناه، بايد به گونه‏اى مجازات صورت گيرد كه اثرات منفى گناه خنثى شود و عظمت گناه به حال نخستين باز گردد.

اصولا در يك جامعه سالم بايد" تخلف از قانون" با اهميت تلقى شود، مسلما اگر تخلف تكرار گردد آن اهميت شكسته مى‏شود و تجديد آن تنها با علنى شدن كيفر متخلفان است.

اين واقعيت را نيز از نظر نبايد دور داشت كه بسيارى از مردم براى‏ حيثيت و آبروى خود بيش از مساله تنبيهات بدنى اهميت قائلند، و همين علنى شدن كيفر ترمز نيرومندى بر روى هوسهاى سركش آنها است.

*** از آنجا كه در آيه مورد بحث سخن از مجازات زن و مرد زناكار در ميان است، به همين مناسبت سؤالى پيش مى‏آيد كه ازدواج مشروع با چنين زنان چه حكمى دارد؟

آيه سوم اين سؤال را چنين پاسخ مى‏گويد:" مرد زناكار جز با زن آلوده دامان يا مشرك و بى ايمان ازدواج نمى‏كند، همانگونه كه زن آلوده دامان جز با مرد زانى يا مشرك پيمان همسرى نمى‏بندد" (الزَّانِي لا يَنْكِحُ إِلَّا زانِيَةً أَوْ مُشْرِكَةً وَ الزَّانِيَةُ لا يَنْكِحُها إِلَّا زانٍ أَوْ مُشْرِكٌ‏).

" و اين كار بر مؤمنان تحريم شده است" (وَ حُرِّمَ ذلِكَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ‏).

در اينكه اين آيه بيان يك حكم الهى است، يا خبر از يك قضيه خارجى و طبيعى؟ در ميان مفسران گفتگو است:

بعضى معتقدند آيه تنها يك واقعيت عينى را بيان مى‏كند كه آلودگان هميشه دنبال آلودگان مى‏روند، و همجنس با همجنس پرواز مى‏كند، اما افراد پاك و با ايمان هرگز تن به چنين آلودگيها و انتخاب همسران آلوده نمى‏دهند، و آن را بر خويشتن تحريم مى‏كنند، شاهد اين تفسير همان ظاهر آيه است كه به صورت" جمله خبريه" بيان شده.

ولى گروه ديگر معتقدند كه اين جمله بيان يك حكم شرعى و الهى است مخصوصا مى‏خواهد مسلمانان را از ازدواج با افراد زناكار باز دارد، چرا كه بيماريهاى اخلاقى همچون بيماريهاى جسمى غالبا واگيردار است.

و از اين گذشته اين كار يك نوع ننگ و عار براى افراد پاك محسوب مى‏شود.بعلاوه فرزندانى كه در چنين دامانهاى لكه‏دار يا مشكوكى پرورش مى‏يابند سر نوشت مبهمى دارند. روى اين جهات اسلام اين كار را منع كرده است.

شاهد اين تفسير جمله و حُرِّمَ ذلِكَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ‏ است كه در آن تعبير به تحريم شده.

و شاهد ديگر روايات فراوانى است كه از پيامبر اسلام ص و ساير پيشوايان معصوم ع در اين زمينه به ما رسيده و آن را به صورت يك حكم تفسير كرده‏اند.

حتى بعضى از مفسران بزرگ در شان نزول آيه چنين نوشته‏اند:" مردى از مسلمانان از پيامبر ص اجازه خواست كه با" ام مهزول"- زنى كه در عصر جاهليت به آلودگى معروف بود و حتى پرچمى براى شناسايى بر در خانه خود نصب كرده بود!- ازدواج كند، آيه فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت" «." مجمع البيان" ذيل آيه مورد بحث، و" قرطبى" در تفسير خود ذيل همين آيه اين حديث را نقل كرده‏اند.».

در حديث ديگرى نيز از امام باقر ع و امام صادق ع مى‏خوانيم:" اين آيه در مورد مردان و زنانى است كه در عصر رسول خدا ص آلوده زنا بودند، خداوند مسلمانان را از ازدواج با آنها نهى كرد، و هم اكنون نيز مردم مشمول اين حكمند هر كس مشهور به اين عمل شود، و حد الهى به او جارى گردد، با او ازدواج نكنيد تا توبه‏اش ثابت شود" «" مجمع البيان" ذيل آيه مورد بحث».

اين نكته نيز لازم به ياد آورى است كه بسيارى از احكام به صورت" جمله خبريه" بيان شده است، و لازم نيست هميشه احكام الهى به صورت جمله" امر" و" نهى" باشد.

ضمنا بايد توجه داشت كه عطف" مشركان" بر" زانيان" در واقع براى‏ بيان اهميت مطلب است، يعنى گناه" زنا" همطراز گناه" شرك" است، چرا كه در بعضى از روايات نيز وارد شده كه" شخص زناكار" در آن لحظه‏اى كه مرتكب اين عمل مى‏شود از ايمان باز داشته مى‏شود"

(قال رسول اللَّه (ص) ... لا يزن الزانى حين يزنى و هو مؤمن و لا يسرق السارق حين يسرق و هو مؤمن فانه اذا فعل ذلك خلع عنه الايمان كخلع القميص):

" شخص زناكار به هنگامى كه مرتكب اين عمل مى‏شود، مؤمن نيست، و همچنين سارق به هنگامى كه مشغول دزدى است ايمان ندارد، چرا كه به هنگام ارتكاب اين عمل، ايمان را از او بيرون مى‏آورند همانگونه كه پيراهن را از تن"! « اصول كافى ج دوم صفحه 26 (مطبعه اسلاميه سال 1388) طبق نقل نور الثقلين ج 3 ص 571.».

*** نكته‏ها:

1- مواردى كه حكم زنا اعدام است‏

آنچه در آيه فوق در مورد حد زنا آمده است يك حكم عمومى است كه موارد استثنايى هم دارد از جمله" زناى محصن و محصنه" است كه حد آن با تحقق شرائط اعدام است.

منظور از" محصن" مردى است كه همسرى دارد و همسرش در اختيار او است، و" محصنه" به زنى مى‏گويند كه شوهر دارد و شوهرش نزد او است، هر گاه كسى با داشتن چنين راه مشروعى باز هم مرتكب زنا بشود حد او اعدام مى‏باشد، شرائط و كيفيت اجراى اين حكم در كتب فقهى مشروحا آمده است.

و نيز زناى با محارم حكم آن اعدام است.

همچنين زناى به عنف و جبر كه حكم آن نيز همين است.

البته در بعضى از موارد علاوه بر مساله تازيانه، تبعيد و پاره‏اى ديگر از مجازاتها نيز وجود دارد كه شرح آن را بايد در كتب فقهيه خواند.

*** 2- چرا زانيه مقدم ذكر شده؟

بدون شك اين عمل منافى عفت از همه كس قبيح است، ولى از زنان زشت‏تر و قبيحتر است، چرا كه آنها از حجب و حياى بيشترى برخوردارند، و شكستن آن دليل بر تمرد شديدترى است.

از اين گذشته عواقب شوم اين امر گرچه دامنگير هر دو مى‏شود اما در مورد زنان، عواقب شومش بيشتر است.

اين احتمال نيز وجود دارد كه سر چشمه وسوسه اين كار بيشتر از ناحيه آنها صورت مى‏گيرد و در بسيارى از موارد عامل اصلى محسوب مى‏شوند.

مجموع اين جهات سبب شده كه زن آلوده بر مرد آلوده در آيه فوق مقدم داشته شده است.

ولى زنان و مردان پاكدامن و با ايمان از همه اين مسائل بركنارند.

*** 3- مجازات در حضور جمع چرا؟

آيه فوق كه به صورت" امر" است وجوب حضور گروهى از مؤمنان را به هنگام اجراى حد زنا مى‏رساند، ولى ناگفته پيدا است كه قرآن شرط نكرده حتما در ملاء عام اين حكم اجرا شود، بلكه بر حسب شرائط و مصالح متفاوت مى‏گردد حضور سه نفر و بيشتر كافى است، مهم آن است كه قاضى تشخيص دهد حضور چه مقدار از مردم لازم است‏ « جمعى از فقهاء در وجوب حضور گروهى از مؤمنين به هنگام اجراى حد ترديد كرده‏اند، در حالى كه ظاهر امر وجوب است نه استحباب.».

فلسفه اين حكم نيز روشن است، زيرا همانگونه كه گفتيم اولا درس‏ عبرتى براى همگان است و سبب پاكسازى اجتماع ثانيا شرمسارى مجرم مانع ارتكاب جرم در آينده خواهد شد.

ثالثا هر گاه اجراى حد در حضور جمعى انجام شود قاضى و مجريان حد متهم به سازش يا اخذ رشوه يا تبعيض و يا شكنجه دادن و مانند آن نخواهند شد.

رابعا حضور جمعيت مانع از خودكامگى و افراط و زياده روى در اجراى حد مى‏گردد.

خامسا ممكن است مجرم بعد از اجراى حد به ساختن شايعات و اتهاماتى در مورد قاضى و مجرى حد بپردازد كه حضور جمعيت موضع او را روشن ساخته و جلو فعاليتهاى تخريبى او را در آينده مى‏گيرد و فوائد ديگر.

*** 4- حد زانى قبلا چه بوده است؟

از آيه 15 و 16 سوره نساء چنين بر مى‏آيد كه قبل از نزول حكم سوره نور درباره زناكاران و زنان بد كار اگر محصنه بوده‏اند مجازات آنها زندان ابد تعيين شده است (فَأَمْسِكُوهُنَّ فِي الْبُيُوتِ حَتَّى يَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْتُ‏) و در صورتى كه غير محصن بوده‏اند مجازات آنها ايذاء و آزار بوده است‏ (فَآذُوهُما).

ولى مقدار اين آزار معين نشده است، اما آيه مورد بحث آن را در يكصد تازيانه محدود و معين نموده، بنا بر اين حكم اعدام در مورد محصنه جايگزين زندان ابد، و حكم يكصد تازيانه حد و حدودى براى حكم آزار است (براى توضيح بيشتر به جلد سوم تفسير نمونه صفحه 306 به بعد ذيل آيه 15 و 16 سوره نساء مراجعه فرمائيد).

*** 5- افراط و تفريط در اجراى حد ممنوع!

بدون شك مسائل انسانى و عاطفى ايجاب مى‏كند كه حد اكثر كوشش‏ به عمل آيد كه هيچ فرد بيگناهى گرفتار كيفر نگردد، و نيز تا آنجا كه احكام الهى اجازه عفو و گذشت را مى‏دهد عفو و گذشت شود، ولى بعد از ثبوت جرم و مسلم شدن حد بايد قاطعيت به خرج داد و از احساسات كاذب و عواطف دروغين كه براى نظام جامعه زيانبخش است بپرهيزند.

مخصوصا در آيه مورد بحث تعبير به" فِي دِينِ اللَّهِ‏" شده، يعنى هنگامى كه حكم، حكم خدا است كسى نمى‏تواند بر خداوند رحمان و رحيم پيشى گيرد.

در اينجا از غلبه احساسات محبت آميز نهى شده، زيرا اكثريت مردم داراى چنين حالتى هستند و احتمال غلبه احساسات محبت آميز بر آنها بيشتر است، ولى نمى‏توان انكار كرد كه اقليتى وجود دارند كه طرفدار خشونت بيشترى مى‏باشند، اين گروه نيز- همانگونه كه سابقا اشاره كرديم- از مسير حكم الهى منحرفند و بايد احساسات خود را كنترل كنند، و بر خداوند پيشى نگيرند كه آن نيز مجازات شديد دارد.

*** 6- شرايط تحريم ازدواج با زانى و زانيه‏

گفتيم ظاهر آيات فوق تحريم ازدواج با زانى و زانيه است، البته اين حكم در روايات اسلامى مقيد به مردان و زنانى شده است كه مشهور به اين عمل بوده و توبه نكرده‏اند، بنا بر اين اگر مشهور به اين عمل نباشند، يا از اعمال گذشته خود كناره‏گيرى كرده و تصميم بر پاكى و عفت گرفته، و اثر توبه خود را نيز عملا نشان داده‏اند، ازدواج با آنها شرعا بى مانع است.

اما در صورت دوم به اين دليل است كه عنوان" زانى" و" زانيه" بر آنها صدق نمى‏كند، حالتى بوده است كه زائل شده، ولى در صورت اول، اين قيد از روايات اسلامى استفاده شده و شان نزول آيه نيز آن را تاييد مى‏كند.

در حديث معتبرى از امام صادق ع مى‏خوانيم كه فقيه معروف" زراره" از آن حضرت پرسيد تفسير آيه‏ الزَّانِي لا يَنْكِحُ إِلَّا زانِيَةً ... چيست؟

امام فرمود:

هن نساء مشهورات بالزنا و رجال مشهورون بالزنا، قد شهروا بالزنا و عرفوا به، و الناس اليوم بذلك المنزل، فمن اقيم عليه حد الزنا، او شهر بالزنا، لم ينبغ لا حد ان يناكحه حتى يعرف منه توبته:

" اين آيه اشاره به زنان و مردانى است كه مشهور به زنا بوده و به اين عمل زشت شناخته شده بودند، و امروز نيز چنين است، كسى كه حد زنا بر او اجرا شود يا مشهور به اين عمل شنيع گردد سزاوار نيست احدى با او ازدواج كند، تا توبه او ظاهر و شناخته شود" « وسائل الشيعه ج 14 ص 335.».

اين مضمون در روايات ديگر نيز آمده است.

*** 7- فلسفه تحريم زنا

فكر نمى‏كنيم عواقب شومى كه به خاطر اين عمل دامان فرد و جامعه را مى‏گيرد بر كسى مخفى باشد ولى توضيح مختصرى در اين زمينه لازم است:

پيدايش اين عمل زشت و گسترش آن بدون شك نظام خانواده را در هم مى‏ريزد.

رابطه فرزند و پدر را مبهم و تاريك مى‏كند.

فرزندان فاقد هويت را كه طبق تجربه تبديل به جنايتكاران خطرناكى مى‏شوند در جامعه زياد مى‏كند.

اين عمل ننگين سبب انواع برخوردها و كشمكشها در ميان هوسبازان است.

بعلاوه بيماريهاى روانى و آميزشى كه از آثار شوم آن است بر كسى پنهان نيست.

كشتن فرزندان، سقط جنين و جناياتى مانند آن از آثار شوم اين عمل مى‏باشد (شرح بيشتر در اين زمينه را در جلد 12 تفسير نمونه ذيل آيه 32 سوره اسراء مطالعه فرمائيد).

[سوره النور (24): آيات 4 تا 5]

وَ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ ثُمَّ لَمْ يَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمانِينَ جَلْدَةً وَ لا تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهادَةً أَبَداً وَ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ (4) إِلاَّ الَّذِينَ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِكَ وَ أَصْلَحُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (5)

ترجمه:

4- و كسانى كه زنان پاكدامن را متهم مى‏كنند سپس چهار شاهد (بر ادعاى خود) نمى‏آورند آنها را هشتاد تازيانه بزنيد، و شهادتشان را هرگز نپذيريد، و آنها فاسقانند.

5- مگر كسانى كه بعد از آن توبه كنند و جبران نمايند كه خداوند غفور و رحيم است.

تفسير: مجازات تهمت‏

از آنجا كه در آيات گذشته مجازات شديدى براى زن و مرد زناكار بيان شده بود و ممكن است اين موضوع دستاويزى شود براى افراد مغرض و بى تقوا كه از اين طريق افراد پاك را مورد اتهام قرار دهند، بلا فاصله بعد از بيان مجازات شديد زناكاران، مجازات شديد تهمت‏زنندگان را كه در صدد سوء استفاده از اين حكم هستند بيان مى‏كند، تا حيثيت و حرمت خانواده‏هاى پاكدامن از خطر اينگونه اشخاص مصون بماند، و كسى جرات تعرض به آبروى مردم پيدا نكند.

نخست مى‏گويد:" كسانى كه زنان پاكدامن را متهم به عمل منافى عفت‏ مى‏كنند بايد براى اثبات اين ادعا چهار شاهد (عادل) بياورند، و اگر نياورند هر يك از آنها را هشتاد تازيانه بزنيد"! (وَ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ ثُمَّ لَمْ يَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمانِينَ جَلْدَةً).

و به دنبال اين مجازات شديد، دو حكم ديگر نيز اضافه مى‏كند:

" و هرگز شهادت آنها را نپذيريد" (وَ لا تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهادَةً أَبَداً).

" و آنها فاسقانند" (وَ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ‏).

به اين ترتيب نه تنها اين گونه افراد را تحت مجازات شديد قرار مى‏دهد، بلكه در دراز مدت نيز سخن و شهادتشان را از ارزش و اعتبار مى‏اندازد، تا نتوانند حيثيت پاكان را لكه‏دار كنند، بعلاوه داغ فسق بر پيشانيشان مى‏نهد و در جامعه رسوايشان مى‏كند.

اين سختگيرى در مورد حفظ حيثيت مردم پاكدامن، منحصر به اينجا نيست در بسيارى از تعليمات اسلام منعكس است، و همگى از ارزش فوق العاده‏اى كه اسلام براى حيثيت زن و مرد با ايمان و پاكدامن قائل شده است حكايت مى‏كند.

در حديثى از امام صادق ع مى‏خوانيم:اذا اتهم المؤمن اخاه انماث الايمان من قلبه كما ينماث الملح فى الماء:

" هنگامى كه مسلمانى برادر مسلمانش را به چيزى كه در او نيست متهم سازد ايمان در قلب او ذوب مى‏شود، همانند نمك در آب"! « اصول كافى ج 2 صفحه 269 باب التهمة و سوء الظن.».

*** ولى از آنجا كه اسلام هرگز راه بازگشت را بر كسى نمى‏بندد، بلكه در هر فرصتى آلودگان را تشويق به پاكسازى خويش و جبران اشتباهات گذشته مى‏كند، در آيه بعد مى‏گويد:" مگر كسانى كه بعدا از اين عمل توبه كنند و به اصلاح و جبران پردازند كه خداوند آنها را مشمول عفو و بخشش خود قرار مى‏دهد، خدا غفور و رحيم است" (إِلَّا الَّذِينَ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِكَ وَ أَصْلَحُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ‏).

در اينكه اين استثناء تنها از جمله" أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ‏" است و يا به جمله" وَ لا تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهادَةً أَبَداً" نيز باز مى‏گردد، در ميان مفسران و دانشمندان گفتگو است، اگر به هر دو جمله باز گردد نتيجه‏اش اين است كه به وسيله توبه هم شهادت آنها در آينده مقبول است، و هم حكم فسق در تمام زمينه‏ها و احكام اسلامى از آنها بر داشته مى‏شود.

اما اگر تنها به جمله اخير باز گردد، حكم فسق در ساير احكام از آنها برداشته خواهد شد، ولى شهادتشان تا پايان عمر بى اعتبار است.

البته طبق قواعدى كه در" اصول فقه" پذيرفته شده استثناهايى كه بعد از دو يا چند جمله مى‏آيند به جمله آخر مى‏خورد مگر اينكه قرائنى در دست باشد كه جمله‏هاى قبل نيز مشمول استثناء است، و اتفاقا در محل بحث چنين قرينه‏اى موجود است، زيرا هنگامى كه بوسيله توبه حكم فسق برداشته شود دليلى ندارد كه شهادت پذيرفته نشود، چرا كه عدم قبول شهادت به خاطر فسق است، كسى كه توبه كرده و مجددا تحصيل ملكه عدالت را نموده از آن بر كنار مى‏باشد.

در روايات متعددى كه از منابع اهل بيت ع رسيده نيز روى اين معنى تاكيد شده است، تا آنجا كه امام صادق ع بعد از تصريح به قبول شهادت چنين افرادى كه توبه كرده‏اند از شخص سؤال كننده مى‏پرسد:" فقهايى كه نزد شما هستند چه مى‏گويند"؟

عرض مى‏كند: آنها مى‏گويند: توبه‏اش ميان خودش و خدا پذيرفته مى‏شود اما شهادتش تا ابد قبول نخواهد شد! امام مى‏فرمايد:

بئس ما قالوا كان ابى يقول اذا تاب و لم يعلم منه الاخير جازت شهادته:

" آنها بسيار بد سخنى گفتند، پدرم مى‏فرمود: هنگامى كه توبه‏ كند و جز خير از او ديده نشود شهادتش پذيرفته خواهد شد" « وسائل الشيعه ج 18 كتاب الشهادات باب 36 صفحه 282.».

احاديث متعدد ديگرى نيز در اين باب در همين موضوع آمده، تنها يك حديث مخالف دارد كه آن نيز قابل حمل بر تقيه است.

ذكر اين نكته نيز لازم است كه كلمه" ابدا" در جمله" لا تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهادَةً أَبَداً" دليل بر عموميت حكم است، و مى‏دانيم هر عموم قابل استثناء مى‏باشد (مخصوصا استثناى متصل) بنا بر اين تصور اينكه تعبير" ابدا" مانع از تاثير توبه خواهد بود اشتباه محض است.

*** نكته‏ها:

1- معنى" رمى" در آيه چيست؟

" رمى" در اصل به معنى انداختن تير يا سنگ و مانند آن است، و طبيعى است كه در بسيارى از موارد آسيبهايى مى‏رساند، سپس اين كلمه به عنوان كنايه در متهم ساختن افراد و دشنام دادن و نسبتهاى ناروا به كار رفته است، چرا كه گويى اين سخنان همچون تيرى بر پيكر طرف مى‏نشيند و او را مجروح مى‏سازد.

شايد به همين دليل است كه در آيات مورد بحث، و همچنين آيات آينده، اين كلمه به صورت مطلق به كار رفته است، مثلا نفرموده است و الذين يرمون المحصنات بالزنا (كسانى كه زنان پاكدامن را به زنا متهم مى‏كنند) زيرا در مفهوم" يرمون" مخصوصا با توجه به قرائن كلاميه، كلمه زنا افتاده است، ضمنا عدم تصريح به آن، آنهم در جايى كه سخن از زنان پاكدامن در ميان است يك نوع احترام و ادب و عفت در سخن محسوب مى‏شود.

2- چهار شاهد چرا؟

مى‏دانيم معمولا براى اثبات حقوق و جرمها در اسلام دو شاهد عادل كافى است حتى در مساله قتل نفس با وجود دو شاهد عادل، جرم اثبات مى‏شود، ولى در مساله اتهام به زنا مخصوصا چهار شاهد الزامى است، ممكن است سنگينى وزنه شاهد در اينجا به خاطر آن باشد كه زبان بسيارى از مردم در زمينه اين اتهامات باز است، و همواره عرض و حيثيت افراد را با سوء ظن و بدون سوء ظن جريحه دار مى‏كنند، اسلام در اين زمينه سختگيرى كرده تا حافظ اعراض مردم باشد، ولى در مسائل ديگر، حتى قتل نفس، زبانها تا اين حد آلوده نيست.

از اين گذشته قتل نفس در واقع يك طرف دارد، يعنى مجرم يكى است، در حالى كه در مساله زنا براى دو نفر اثبات جرم مى‏شود، و اگر براى هر كدام دو شاهد بطلبيم چهار شاهد مى‏شود.

اين سخن مضمون حديثى است كه از امام صادق ع نقل شده، آنجا كه ابو حنيفه فقيه معروف اهل تسنن مى‏گويد: از امام صادق ع پرسيدم: آيا زنا شديدتر است يا قتل؟ فرمود:" قتل نفس" گفتم: اگر چنين است پس چرا در قتل نفس دو شاهد كافى است، اما در زنا چهار شاهد لازم است؟

فرمود: شما درباره اين مساله چه مى‏گوئيد؟ ابو حنيفه پاسخ روشنى نداشت بدهد، امام فرمود:" اين به خاطر اين است كه در زنا دو حد است، حدى بر مرد جارى مى‏شود، و حدى بر زن، لذا چهار شاهد لازم است، اما در قتل نفس تنها يك حد درباره قاتل جارى مى‏گردد" « نور الثقلين ج 3 ص 574.».

البته مواردى وجود دارد كه در زنا تنها بر يك طرف حد جارى مى‏شود (مانند زناى به عنف و امثال آن) ولى اينها جنبه استثنايى دارد، آنچه معمول و متعارف‏ است آن است كه با توافق طرفين صورت مى‏گيرد، و مى‏دانيم هميشه فلسفه احكام تابع افراد غالب است.

*** 3- شرط مهم قبولى توبه‏

بارها گفته‏ايم توبه تنها استغفار يا ندامت از گذشته، و حتى تصميم نسبت به ترك در آينده نيست، بلكه علاوه بر همه اينها شخص گنهكار بايد در مقام جبران بر آيد.

اگر واقعا حيثيت زن يا مرد پاكدامن را لكه‏دار ساخته براى قبولى توبه خود بايد سخنان خويش را در برابر تمام كسانى كه اين تهمت را از او شنيده‏اند تكذيب كنند و به اصطلاح اعاده حيثيت نمايند.

جمله" وَ أَصْلَحُوا" بعد از ذكر جمله" تابوا" اشاره به همين حقيقت است، كه بايد اين گونه اشخاص از گناه خود توبه كنند و در مقام اصلاح فسادى كه مرتكب شده‏اند بر آيند.

اين صحيح نيست كه يك نفر در ملاء عام (يا از طريق مطبوعات و وسائل ارتباط جمعى) ديگرى را به دروغ متهم كند و بعد در خانه خلوت استغفار نموده از پيشگاه خدا تقاضاى عفو نمايد، هرگز خداوند چنين توبه‏اى را قبول نخواهد كرد.

لذا در چند حديث از پيشوايان اسلام نقل شده در جواب اين سؤال كه" آيا آنها كه تهمت ناموسى مى‏زنند بعد از اجراى حد شرعى و بعد از توبه، شهادتشان قبول مى‏شود يا نه؟ فرمودند:" آرى" و هنگامى كه سؤال كردند توبه او چگونه است فرمودند: نزد امام (يا قاضى) مى‏آيد و مى‏گويد:" من به فلان كس تهمت زدم و از آنچه گفته‏ام توبه مى‏كنم" « وسائل الشيعه جلد 18 ص 283 (ابواب الشهادات باب 36 حديث 4).».

4- احكام قذف‏    در كتاب" حدود" بابى تحت عنوان" حد قذف" داريم.

" قذف" (بر وزن حذف) در لغت به معنى پرتاب كردن به سوى يك نقطه دور دست است، ولى در اين گونه موارد- مانند كلمه رمى- كنايه از متهم ساختن كسى به يك اتهام ناموسى است، و به تعبير ديگر عبارت از فحش و دشنامى است كه به اين امور مربوط مى‏شود.

هر گاه قذف با لفظ صريح انجام گيرد، به هر زبان و به هر شكل بوده باشد حد آن همانگونه كه در بالا گفته شد هشتاد تازيانه است، و اگر صراحت نداشته باشد مشمول حكم" تعزير" است (منظور از تعزير گناهانى است كه حد معينى در شرع براى آن نيامده بلكه به اختيار حاكم گذارده شده كه با توجه به خصوصيات مجرم و كيفيت جرم و شرايط ديگر روى مقدار آن در محدوده خاصى تصميم مى‏گيرد).

حتى اگر كسى گروهى را به چنين تهمتهايى متهم سازد و به آنها دشنام دهد و اين نسبت را درباره يك يك تكرار كند در برابر هر يك از اين نسبتها حد قذف دارد اما اگر يك جا و يك مرتبه آنها را متهم سازد اگر آنها نيز يك جا مطالبه مجازات او را كنند، يك حد دارد، اما اگر جدا جدا اقامه دعوا كنند، در برابر هر يك حد مستقلى دارد! اين موضوع بقدرى اهميت دارد كه اگر كسى را متهم كنند و او از دنيا برود ورثه او مى‏توانند اقامه دعوا كرده و مطالبه اجراء حد كنند، البته از آنجا كه اين حكم مربوط به حق شخص است چنانچه صاحب حق،" مجرم" را ببخشد، حد او ساقط مى‏شود، مگر اينكه آن قدر اين جرم تكرار شود كه حيثيت و عرض جامعه را به خطر بيفكند كه در اينجا حسابش جدا است.

هر گاه دو نفر به يكديگر دشنام ناموسى دهند در اينجا حد از دو طرف ساقط مى‏گردد، ولى هر دو به حكم حاكم شرع تعزير مى‏شوند. بنا بر اين هيچ‏ مسلمانى حق ندارد كه دشنام را پاسخ به مثل بدهد، بلكه تنها مى‏تواند از طريق قاضى شرع احقاق حق كند و مجازات دشنام دهنده را بخواهد.

به هر حال هدف از اين حكم اسلامى اولا حفظ آبرو و حيثيت انسانها است، و ثانيا جلوگيرى از مفاسد فراوان اجتماعى و اخلاقى است كه از اين رهگذر دامان جامعه را مى‏گيرد، چرا كه اگر افراد فاسد آزاد باشند هر دشنام و هر نسبت ناروايى به هر كس بدهند و از مجازات مصون بمانند، حيثيت و نواميس مردم همواره در معرض خطر قرار مى‏گيرد و حتى سبب مى‏شود كه به خاطر اين تهمتهاى ناروا همسر نسبت به همسرش بد بين گردد، و پدر نسبت به مشروع بودن فرزند خود! خلاصه، موجوديت خانواده به خطر مى‏افتد، و محيطى از سوء ظن و بدبينى بر جامعه حكم فرما مى‏شود، بازار شايعه‏سازان داغ، و همه پاكدامنان در اذهان لكه‏دار مى‏گردند.

اينجا است كه بايد با قاطعيت رفتار كرد، همان قاطعيتى كه اسلام در برابر اين افراد بد زبان و آلوده دهن نشان داده است.

آرى آنها بايد جريمه يك دشنام زشت و تهمت آور را هشتاد تازيانه نوش جان كنند تا حيثيت و نواميس مردم را بازيچه نگيرند

[سوره النور (24): آيات 6 تا 10]

وَ الَّذِينَ يَرْمُونَ أَزْواجَهُمْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ شُهَداءُ إِلاَّ أَنْفُسُهُمْ فَشَهادَةُ أَحَدِهِمْ أَرْبَعُ شَهاداتٍ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ (6) وَ الْخامِسَةُ أَنَّ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَيْهِ إِنْ كانَ مِنَ الْكاذِبِينَ (7) وَ يَدْرَؤُا عَنْهَا الْعَذابَ أَنْ تَشْهَدَ أَرْبَعَ شَهاداتٍ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَمِنَ الْكاذِبِينَ (8) وَ الْخامِسَةَ أَنَّ غَضَبَ اللَّهِ عَلَيْها إِنْ كانَ مِنَ الصَّادِقِينَ (9) وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ حَكِيمٌ (10)

ترجمه:

6- كسانى كه همسران خود را متهم (به عمل منافى عفت) مى‏كنند و گواهانى جز خودشان ندارند هر يك از آنها بايد چهار مرتبه به نام خدا شهادت دهد كه از راستگويان است.

7- و در پنجمين بار بگويد: لعنت خدا بر او باد اگر از دروغگويان باشد! 8- آن زن نيز مى‏تواند كيفر (زنا) را از خود دور كند به اين طريق كه چهار بار خدا را به شهادت طلبد كه آن مرد (در اين نسبتى كه به او مى‏دهد) از دروغگويان است.

9- و در مرتبه پنجم بگويد: غضب خدا بر او باد اگر آن مرد از راستگويان باشد! 10- و اگر فضل و رحمت خدا شامل حال شما نبود و اينكه او توبه پذير و حكيم است (بسيارى از شما گرفتار مجازات سخت الهى مى‏شديد).

شان نزول:

در شان نزول اين آيات از ابن عباس چنين نقل شده كه سعد بن عباده (بزرگ انصار) خدمت پيامبر ص در حضور جمعى از اصحاب چنين عرض كرد:" اى پيامبر خدا! هر گاه نسبت دادن عمل منافى عفت به كسى داراى اين مجازات است كه اگر آن را اثبات نكند بايد هشتاد تازيانه بخورد پس من چكنم اگر وارد خانه خودم شدم و با چشم خود ديدم مرد فاسقى با همسر من در حال عمل خلافى است، اگر بگذارم تا چهار نفر شاهد بيايند و ببينند و شهادت دهند او كار خود را كرده است، و اگر بخواهم او را به قتل برسانم كسى از من بدون شاهد نمى‏پذيرد و به عنوان قاتل قصاص مى‏شوم، و اگر بيايم و آنچه را ديدم به عنوان شكايت بگويم هشتاد تازيانه بر پشت من قرار خواهد گرفت"!.

پيامبر ص گويا از اين سخن احساس يك نوع اعتراض به اين حكم الهى كرد، رو به سوى جمعيت انصار نموده به زبان گله فرمود: آيا آنچه را كه بزرگ شما گفت نشنيديد؟

آنها در مقام عذر خواهى بر آمدند و عرض كردند اى رسول خدا! او را سرزنش نفرما، او مرد غيورى است و آنچه را مى‏گويد به خاطر شدت غيرت او است.

" سعد بن عباده" به سخن در آمد و عرض كرد اى رسول خدا! پدر و مادرم فدايت باد، بخدا سوگند مى‏دانم كه اين حكم الهى است، و حق است، ولى با اين حال از اصل اين داستان در شگفتم (و نتوانستم اين مشكل را در ذهن خود حل كنم) پيامبر فرمود: حكم خدا همين است، او نيز عرض كرد" صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ‏".

و چيزى نگذشت كه پسر عمويش به نام" هلال بن اميه" از در وارد شد در حالى كه مرد فاسقى را شب هنگام با همسر خود ديده بود، و براى طرح شكايت خدمت پيامبر ص مى‏آمد، او با صراحت گفت: من با چشم خودم اين موضوع را ديدم و با گوش خودم صداى آنها را شنيدم! پيامبر ص بقدرى ناراحت شد كه آثار ناراحتى در چهره مباركش نمايان گشت.

هلال عرض كرد من آثار ناراحتى را در چهره شما مى‏بينم، ولى به خدا قسم، من راست مى‏گويم و دروغ در كارم نيست، من اميدوارم كه خدا خودش اين مشكل را بگشايد.

به هر حال پيامبر ص تصميم گرفت كه حد قذف را درباره" هلال" اجرا كند چرا كه او شاهدى بر ادعاى خود نداشت.

در اين هنگام انصار به يكديگر مى‏گفتند، ديديد همان داستان" سعد بن عباده" تحقق يافت آيا براستى پيامبر ص" هلال" را تازيانه خواهد زد و شهادت او را مردود مى‏شمرد؟

در اين موقع وحى بر پيامبر ص نازل شد و آثار آن در چهره او نمايان گشت، همگى خاموش شدند تا ببينند چه پيام تازه‏اى از سوى خدا آمده است.

" آيات فوق نازل شد" « تفسير مجمع البيان، فى ظلال، نور الثقلين، الميزان ذيل آيات مورد بحث (البته با تفاوتهاى مختصر).» و راه حل دقيقى به مسلمانان ارائه داد كه شرح آن‏ را در ذيل مى‏خوانيد.

تفسير: مجازات تهمت به همسر!

همانگونه كه از شان نزول بر مى‏آيد اين آيات در حكم استثناء و تبصره‏اى بر حكم حد قذف است، به اين معنى كه اگر شوهرى همسر خود را متهم به عمل منافى عفت كند و بگويد او را در حال انجام اين كار خلاف با مرد بيگانه‏اى ديدم حد قذف (هشتاد تازيانه) در مورد او اجرا نمى‏شود، و از سوى ديگر ادعاى او بدون دليل و شاهد نيز در مورد زن پذيرفته نخواهد شد، چرا كه ممكن است راست بگويد و نيز ممكن است دروغ بگويد.

در اينجا قرآن راه حلى پيشنهاد مى‏كند كه مساله به بهترين صورت و عادلانه‏ترين طريق حل مى‏گردد.

و آن اينكه نخست بايد شوهر چهار بار شهادت دهد كه در اين ادعا راستگو است. چنان كه قرآن مى‏فرمايد:" كسانى كه همسران خود را متهم مى‏كنند و گواهانى جز خودشان ندارند، هر يك از آنها بايد چهار مرتبه به نام خدا شهادت دهد كه او از راستگويان است" (وَ الَّذِينَ يَرْمُونَ أَزْواجَهُمْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ شُهَداءُ إِلَّا أَنْفُسُهُمْ فَشَهادَةُ أَحَدِهِمْ أَرْبَعُ شَهاداتٍ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ‏).

***" و در پنجمين بار بگويد: لعنت خدا بر او باد اگر از دروغگويان باشد" (وَ الْخامِسَةُ أَنَّ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَيْهِ إِنْ كانَ مِنَ الْكاذِبِينَ‏).

به اين ترتيب شوهر براى اثبات مدعاى خود از يك سو، و دفع حد قذف از سوى ديگر، چهار بار اين جمله را تكرار مى‏كند:" اشهد باللَّه انى لمن الصادقين فيما رميتها به من الزنا" (من به خدا شهادت مى‏دهم كه در اين نسبت زنا كه به اين زن دادم راست مى‏گويم).

و در مرتبه پنجم مى‏گويد:" لعنت اللَّه على ان كنت من الكاذبين" (لعنت خدا بر من باد اگر دروغگو باشم).

*** در اينجا زن بر سر دو راهى قرار دارد اگر سخنان مرد را تصديق كند و يا حاضر به نفى اين اتهام از خود به ترتيبى كه در آيات بعد مى‏آيد نشود، مجازات و حد زنا در مورد او ثابت مى‏گردد.

اما" او نيز مى‏تواند مجازات (زنا) را از خود به اين ترتيب دفع كند كه چهار بار خدا را به شهادت طلبد كه آن مرد در اين نسبتى كه به او مى‏دهد از دروغگويان است" (وَ يَدْرَؤُا عَنْهَا الْعَذابَ أَنْ تَشْهَدَ أَرْبَعَ شَهاداتٍ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَمِنَ الْكاذِبِينَ‏).

***" و در مرتبه پنجم بگويد كه غضب خدا بر او باد اگر آن مرد در اين نسبت راستگو است" (وَ الْخامِسَةَ أَنَّ غَضَبَ اللَّهِ عَلَيْها إِنْ كانَ مِنَ الصَّادِقِينَ‏).

و به اين ترتيب زن در برابر پنج بار گواهى مرد، دائر به آلودگى او، پنج بار گواهى بر نفى اين اتهام مى‏دهد چهار بار با اين عبارت:" اشهد باللَّه انه لمن الكاذبين فيما رمانى به من الزنا" (خدا را به شهادت مى‏طلبم كه او در اين نسبتى كه به من داده است دروغ مى‏گويد).

و در پنجمين بار مى‏گويد:" ان غضب اللَّه على ان كان من الصادقين" (غضب خدا بر من باد اگر او راست مى‏گويد).

انجام اين برنامه كه در فقه اسلامى به مناسبت كلمه" لعن" در عبارات فوق" لعان" ناميده شده، چهار حكم قطعى براى اين دو همسر در پى خواهد داشت:

نخست اينكه بدون نياز به صيغه طلاق فورا از هم جدا مى‏شوند.

ديگر اينكه براى هميشه اين زن و مرد بر هم حرام مى‏گردند، يعنى امكان‏ بازگشتشان به ازدواج مجدد با يكديگر وجود ندارد.

سوم اينكه حد قذف از مرد و حد زنا از زن برداشته مى‏شود (اما اگر يكى از اين دو از اجراى اين برنامه سر باز زند اگر مرد باشد حد قذف و اگر زن باشد حد زنا در مورد او اجرا مى‏گردد).

چهارم اينكه فرزندى كه در اين ماجرا به وجود آمده از مرد منتفى است يعنى باو نسبتى نخواهد داشت، اما نسبتش با زن محفوظ خواهد بود.

*** البته جزئيات اين احكام در آيات فوق نيامده همين اندازه در آخرين آيه مورد بحث قرآن مى‏گويد:" و اگر فضل خدا و رحمتش و اينكه او توبه پذير و حكيم است نبود بسيارى از مردم هلاك مى‏شدند يا گرفتار مجازاتهاى سخت"! (وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ حَكِيمٌ‏).

در واقع اين آيه يك اشاره اجمالى براى تاكيد احكام فوق است، زيرا نشان مى‏دهد كه برنامه" لعان" يك فضل الهى است و مشكل مناسبات دو همسر را در اين زمينه به نحو صحيحى حل مى‏كند.

از يك سو مرد را مجبور نمى‏كند كه اگر كار خلافى در مورد همسرش ديد سكوت كند و براى دادخواهى نزد حاكم شرع نيايد.

از سوى ديگر زن را هم به مجرد اتهام در معرض مجازات حد زناى محصنه قرار نمى‏دهد و حق دفاع به او عطا مى‏كند.

از سوى سوم شوهر را ملزم نمى‏كند كه اگر با چنين صحنه‏اى روبرو شد به دنبال چهار شاهد برود و اين راز دردناك را برملا سازد.

از سوى چهارم اين مرد و زن را كه ديگر قادر به ادامه زندگى مشترك زناشويى نيستند از هم جدا مى‏سازد و حتى اجازه نمى‏دهد در آينده با هم ازدواج كنند، چرا كه اگر اين نسبت راست باشد آنها از نظر روانى قادر بر ادامه زندگى‏ زناشويى نيستند، و اگر هم دروغ باشد عواطف زن آن چنان جريحه‏دار شده كه بازگشت به زندگى مجدد را مشكل مى‏سازد، چرا كه نه سردى بلكه عداوت و دشمنى محصول چنين امرى است.

و از سوى پنجم تكليف فرزند را هم روشن مى‏سازد.

اين است فضل و رحمت خداوند و تواب و حكيم بودنش نسبت به بندگان كه با اين راه حل ظريف و حساب شده و عادلانه مشكل را گشوده است، و اگر درست بينديشم حكم اصلى يعنى لزوم چهار شاهد نيز به كلى شكسته نشده، بلكه هر يك از اين چهار" شهادت" را در مورد زن و شوهر جانشين يك" شاهد" كرده، و بخشى از احكام آن را براى اين قائل شده است.

*** نكته‏ها:

1- چرا حكم قذف در مورد دو همسر تخصيص خورده؟

نخستين سؤالى كه در اينجا مطرح مى‏شود همين است كه دو همسر چه خصوصيتى دارند كه اين حكم استثنايى در مورد اتهام آنها صادر شده؟

پاسخ اين سؤال را از يك سو مى‏توان در شان نزول آيه پيدا كرد و آن اينكه هر گاه مردى همسرش را با بيگانه‏اى ببيند اگر بخواهد سكوت كند براى او امكان پذير نيست، چگونه غيرتش اجازه مى‏دهد هيچگونه عكس العملى در برابر تجاوز به حريم ناموسش نشان ندهد؟ اگر بخواهد نزد قاضى برود و فرياد بكشد كه فورا حد قذف درباره او اجرا مى‏شود، زيرا قاضى چه مى‏داند كه او راست مى‏گويد شايد دروغ باشد، و اگر بخواهد چهار شاهد بطلبد اين نيز با حيثيت و آبروى او نمى‏سازد، بعلاوه ممكن است ماجرا در اين ميان پايان گيرد.

از سوى ديگر افراد بيگانه زود يكديگر را متهم مى‏سازند ولى مرد و زن كمتر يكديگر را به اين مسائل متهم مى‏كنند، و به همين دليل در مورد بيگانگان‏ آوردن چهار شاهد لازم است و الا حد قذف اجرا مى‏گردد ولى در مورد دو همسر چنين نيست و به اين دليل حكم مزبور از ويژگيهاى آنهاست.

*** 2- برنامه مخصوص" لعان"

از توضيحاتى كه در تفسير آيات بيان شد به اينجا رسيديم كه براى دفع حد قذف از مردى كه زن خود را متهم به زنا ساخته لازم است چهار مرتبه خدا را گواه گيرد كه راست مى‏گويد كه در حقيقت هر يك از اين چهار شهادت در اين مورد خاص جانشين شاهدى شده است، و در مرتبه پنجم براى تاكيد بيشتر، لعنت خدا را به جان مى‏خرد اگر دروغگو باشد.

با توجه به اينكه اجراى اين مقررات، معمولا در يك محيط اسلامى و توام با تعهدات مذهبى است و هنگامى كه كسى ببيند بايد در مقابل حاكم اسلامى اين چنين قاطعانه خدا را به گواهى بطلبد و لعن بر خود بفرستد، غالبا از اقدام به چنين خلافى خود دارى مى‏كند، و همين سدى بر سر راه او و اتهامات دروغين مى‏گردد، اين در مورد مرد.

اما اينكه زن براى دفاع از خود بايد چهار بار خدا را به گواهى طلبد كه اين نسبت دروغ است به خاطر اين مى‏باشد كه تعادل ميان شهادت مرد و زن برقرار شود، و چون زن در معرض اتهام قرار گرفته در پنجمين مرحله با عبارتى شديدتر از عبارت مرد از خود دفاع مى‏كند، و غضب خدا را بر خود مى‏خرد اگر مرد راست گفته باشد مى‏دانيم" لعنت"، دورى از رحمت است اما" غضب" چيزى بالاتر از دورى از رحمت مى‏باشد، زيرا غضب مستلزم كيفر و مجازاتى است بيش از دور ساختن از رحمت، و لذا در تفسير سوره حمد گفتيم" مغضوب عليهم" از" ضالين" (گمراهان) بدترند با اينكه" ضالين" مسلما دور از رحمت خدا مى‏باشند.

3- جزاى محذوف در آيه‏

آخرين آيه مورد بحث به صورت جمله شرطيه‏اى است كه جزاى آن ذكر نشده، همين اندازه مى‏فرمايد: اگر فضل و رحمت الهى و اينكه خداوند تواب و حكيم است در كار نبود ... ولى نمى‏فرمايد چه مى‏شد، اما با توجه به قرائن كلام، جزاى اين شرط روشن است و گاه مى‏شود كه حذف و سكوت درباره يك مطلب ابهت و اهميت بيشترى به آن مى‏بخشد، و احتمالات زيادى را در ذهن انسان برمى‏انگيزد كه هر كدام به آن سخن مفهوم تازه‏اى مى‏دهد.

مثلا در اينجا ممكن است جزاى شرط اين باشد اگر فضل و رحمت الهى نبود، پرده از روى كارهاى شما بر مى‏داشت و اعمالتان را برملا مى‏ساخت تا رسوا شويد.

و يا اگر فضل و رحمت الهى نبود، فورا شما را مورد مجازات قرار مى‏داد و هلاك مى‏كرد.

و يا اگر فضل و رحمت الهى نبود اين چنين احكام حساب شده را براى تربيت شما انسانها مقرر نمى‏داشت.

در واقع اين حذف جزاى شرط، ذهن شنونده را به تمام اين امور سوق مى‏دهد « در تفسير" الميزان" جواب شرط را به صورت جامعى نقل كرده كه شامل بسيارى از تفسيرهاى ديگر مى‏شود، مى‏گويد: تقدير در واقع چنين است" ا لو لا ما انعم اللَّه عليكم من نعمة الدين و توبته لمذنبيكم و تشريع الشرائع لنظم امور حياتكم، لزمتكم الشقوة، و اهلكتكم المعصية و الخطيئه، و اختل نظام حياتكم بالجهالة

[سوره النور (24): آيات 11 تا 16]

إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَكُمْ بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ وَ الَّذِي تَوَلَّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ عَظِيمٌ (11) لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْراً وَ قالُوا هذا إِفْكٌ مُبِينٌ (12) لَوْ لا جاؤُ عَلَيْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَإِذْ لَمْ يَأْتُوا بِالشُّهَداءِ فَأُولئِكَ عِنْدَ اللَّهِ هُمُ الْكاذِبُونَ (13) وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ لَمَسَّكُمْ فِيما أَفَضْتُمْ فِيهِ عَذابٌ عَظِيمٌ (14) إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْواهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِيمٌ (15) ا يَكُونُ لَنا أَنْ نَتَكَلَّمَ بِهذا سُبْحانَكَ هذا بُهْتانٌ عَظِيمٌ (16)

ترجمه:

11- كسانى كه آن تهمت عظيم را مطرح كردند گروهى از شما بودند، اما گمان نكنيد اين ماجرا براى شما بد است، بلكه خير شما در آن است، آنها هر كدام سهم خود را از اين گناهى كه مرتكب شدند دارند، و كسى كه بخش عظيم آن را بر عهده گرفت عذاب عظيمى براى او است.

12- چرا هنگامى كه اين (تهمت) را شنيديد مردان و زنان با ايمان نسبت به خود (و كسى كه همچون خود آنها بود) گمان خير نبردند؟ چرا نگفتيد اين يك دروغ بزرگ و آشكار است؟! 13- چرا چهار شاهد براى آن نياوردند؟ اكنون كه چنين گواهانى نياوردند آنها در پيشگاه خدا دروغگويانند.

14- و اگر فضل و رحمت الهى در دنيا و آخرت نصيب شما نمى‏شد به خاطر اين گناهى كه كرديد عذاب سختى به شما مى‏رسيد.

15- بخاطر بياوريد زمانى را كه به استقبال اين دروغ بزرگ رفتيد، و اين شايعه را از زبان يكديگر مى‏گرفتيد، و با دهان خود سخنى مى‏گفتيد كه به آن يقين نداشتيد، و گمان مى‏كرديد اين مساله كوچكى است در حالى كه نزد خدا بزرگ است! 16- چرا هنگامى كه آن را شنيديد نگفتيد براى ما مجاز نيست كه به اين تكلم كنيم؟ خداوندا منزهى تو، اين بهتان بزرگى است!

شان نزول:

براى آيات فوق دو شان نزول نقل شده است:

شان نزول اول كه مشهورتر است و در كتب تفسير اهل سنت آمده و در تفاسير شيعه نيز بالواسطه نقل شده چنين است:

" عايشه" همسر پيامبر خدا ص مى‏گويد:

پيامبر خدا ص هنگامى كه مى‏خواست سفرى برود، در ميان همسرانش‏ قرعه مى‏افكند، قرعه به نام هر كس مى‏آمد او را با خود مى‏برد، در يكى از غزوات‏ « جنگ بنى المصطلق در سال پنجم هجرت.» قرعه به نام من افتاد، من با پيامبر ص حركت كردم، و چون آيه حجاب نازل شده بود در هودجى پوشيده بودم، جنگ به پايان رسيد، و ما باز- گشتيم نزديك مدينه رسيديم، شب بود، من از لشكر گاه براى انجام حاجتى كمى دور شدم هنگامى كه بازگشتم متوجه شدم گردنبندى كه از مهره‏هاى يمانى داشتم پاره شده است به دنبال آن باز گشتم و معطل شدم هنگامى كه بازگشتم ديدم لشكر حركت كرده، و هودج مرا بر شتر گذارده‏اند و رفته‏اند در حالى كه گمان مى‏كرده‏اند من در آنم، زيرا زنان در آن زمان بر اثر كمبود غذا سبك جثه بودند بعلاوه من سن و سالى نداشتم، به هر حال در آنجا تك و تنها ماندم، و فكر كردم هنگامى كه به منزلگاه برسند و مرا نيابند به سراغ من باز مى‏گردند، شب را در آن بيابان ماندم.

اتفاقا صفوان يكى از افراد لشكر مسلمين كه او هم از لشكر گاه دور مانده بود شب در آن بيابان بود، به هنگام صبح مرا از دور ديد نزديك آمد هنگامى كه مرا شناخت بى آنكه يك كلمه با من سخن بگويد جز اينكه" إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ‏" را بر زبان جارى ساخت شتر خود را خواباند، و من بر آن سوار شدم او مهار ناقه را در دست داشت، تا به لشكرگاه رسيديم، اين منظره سبب شد كه گروهى درباره من شايعه‏پردازى كنند و خود را بدين سبب هلاك (و گرفتار مجازات الهى) سازند.

كسى كه بيش از همه به اين تهمت دامن مى‏زد،" عبد اللَّه بن ابى سلول" بود.

ما به مدينه رسيديم و اين شايعه در شهر پيچيد در حالى كه من هيچ از آن خبر نداشتم، در اين هنگام بيمار شدم، پيامبر ص به ديدن مى‏آمد ولى لطف‏ سابق را در او نمى‏ديدم، و نمى‏دانستم قضيه از چه قرار است؟ حالم بهتر شد، بيرون آمدم و كم كم از بعضى از زنان نزديك از شايعه‏سازى منافقان آگاه شدم.

بيماريم شدت گرفت، پيامبر ص به ديدن من آمد، از او اجازه خواستم به خانه پدرم بروم، هنگامى كه به خانه پدر آمدم از مادر پرسيدم مردم چه مى‏گويند؟ او به من گفت: غصه نخور به خدا سوگند زنانى كه امتيازى دارند و مورد حسد ديگران هستند درباره آنها سخن بسيار گفته مى‏شود.

در اين هنگام پيامبر ص" على بن ابى طالب" ع و" اسامة بن زيد" را مورد مشورت قرار داد كه در برابر اين گفتگوها چه كنم؟

اما اسامة گفت: اى رسول خدا ص او خانواده تو است و ما جز خير از او نديده‏ايم (اعتنايى به سخنان مردم نكن).

و اما على ع گفت: اى پيامبر! خداوند كار را بر تو سخت نكرده است، غير از او همسر بسيار است، از كنيز او در اين باره تحقيق كن.

پيامبر ص كنيز مرا فرا خواند، و از او پرسيد آيا چيزى كه شك و شبهه‏اى پيرامون عايشه برانگيزد هرگز ديده‏اى؟ كنيز گفت: به خدايى كه تو را به حق مبعوث كرده است من هيچ كار خلافى از او نديده‏ام.

در اين هنگام پيامبر ص تصميم گرفت اين سخنان را با مردم در ميان بگذارد، بر سر منبر رفت و رو به مسلمانان كرد و گفت: اى گروه مسلمين! هر گاه مردى (منظورش عبد اللَّه بن ابى سلول بود) مرا در مورد خانواده‏ام كه جز پاكى از او نديده‏ام ناراحت كند اگر او را مجازات كنم معذورم؟! و همچنين اگر دامنه اين اتهام دامان مردى را بگيرد كه من هرگز بدى از او نديده‏ام تكليف چيست؟

" سعد بن معاذ انصارى" برخاست عرض كرد: تو حق دارى، اگر او از طايفه" اوس" باشد من گردنش را مى‏زنم (سعد بن معاذ بزرگ طايفه اوس بود) و اگراز برادران ما از طايفه" خزرج" باشد تو دستور بده تا دستورت را اجرا كنيم.

" سعد بن عباده" كه بزرگ" خزرج" و مرد صالحى بود در اينجا تعصب قوميت او را فرو گرفت (عبد اللَّه بن ابى كه اين شايعه دروغين را دامن مى‏زد از طايفه خزرج بود) رو به سعد كرد و گفت: تو دروغ مى‏گويى! به خدا سوگند توانايى بر كشتن چنين كسى را اگر از قبيله ما باشد نخواهى داشت!" اسيد بن خضير" كه پسر عموى" سعد بن معاذ" بود رو به" سعد به عباده" كرد و گفت تو دروغ مى‏گويى! به خدا قسم ما چنين كسى را به قتل مى‏رسانيم، تو منافقى، و از منافقين دفاع مى‏كنى!.

در اين هنگام چيزى نمانده بود كه قبيله" اوس" و" خزرج" بجان هم بيفتند و جنگ شروع شود، در حالى كه پيامبر ص بر منبر ايستاده بود، حضرت بالآخره آنها را خاموش و ساكت كرد.

اين وضع هم چنان ادامه داشت و غم و اندوه شديد وجود مرا فرا گرفته بود و يك ماه بود كه پيامبر هرگز در كنار من نمى‏نشست.

من خود مى‏دانستم كه از اين تهمت پاكم و بالآخره خداوند مطلب را روشن خواهد كرد.

سر انجام روزى پيامبر ص نزد من آمد در حالى كه خندان بود، و نخستين سخنش اين بود بشارت بر تو باد كه خداوند تو را از اين اتهام مبرا ساخت، در اين هنگام بود كه آيات ان الذين جاءوا بالافك ... تا آخر آيات نازل گرديد.

(و به دنبال نزول اين آيات آنها كه اين دروغ را پخش كرده بودند همگى حد قذف بر آنها جارى شد)

« آنچه را در بالا آورديم مضمون روايتى است كه در بيشتر كتب تفسير با كمى تفاوت آمده و ما آن را با كمى اختصار ذكر كرديم.».

شان نزول دوم كه در بعضى از كتب در كنار شان نزول اول ذكر شده است چنين است:" ماريه قبطيه" يكى از همسران پيامبر ص از سوى" عايشه" مورد اتهام قرار گرفت، زيرا او فرزندى از پيامبر ص بنام ابراهيم داشت، هنگامى كه ابراهيم از دنيا رفت پيامبر ص شديدا غمگين شد، عايشه گفت چرا اينقدر ناراحتى؟ او در حقيقت فرزند تو نبود، فرزند" جريح قبطى" بود!! هنگامى كه رسول خدا اين سخن را شنيد على ع را مامور كشتن" جريح" كرد كه به خود اجازه چنين خيانتى را داده بود.

هنگامى كه على ع به سراغ جريح با شمشير برهنه رفت و او آثار غضب را در چهره حضرت مشاهده نمود فرار كرد و از درخت نخلى بالا رفت هنگامى كه احساس كرد ممكن است على ع به او برسد خود را از بالاى درخت بزير انداخت در اين هنگام پيراهن او بالا رفت و معلوم شد كه اصلا او آلت جنسى ندارد.

على ع به خدمت پيامبر آمد و عرض كرد آيا بايد در انجام دستورات شما قاطعانه پيش روم يا تحقيق كنم؟ فرمود بايد تحقيق كنى، على ع جريان را عرض كرد پيامبر ص شكر خدا را بجاى آورد و فرمود شكر خدا را كه بدى و آلودگى را از دامان ما دور كرده است.

در اين هنگام آيات فوق نازل شد و اهميت اين موضوع را بازگو كرد « نقل با تلخيص از تفسير الميزان- نور الثقلين و صافى.».

*** تحقيق و بررسى‏

با اينكه نخستين شان نزول- همانگونه كه گفتيم- در بسيارى از منابع اسلامى آمده ولى جاى گفتگو و چون و چرا و نقاط مبهم در آن وجود دارد از جمله:

1- از تعبيرات مختلف اين حديث- با تفاوتهايى كه دارد- به خوبى استفاده مى‏شود كه پيامبر اكرم ص تحت تاثير موج شايعه قرار گرفت تا آنجا كه با يارانش در اين زمينه به گفتگو و مشاوره نشست و حتى بر خورد خود را با عايشه تغيير داد، و مدتى طولانى از او كناره‏گيرى نمود، و رفتارهاى ديگرى كه همه حاكى از اين است كه پيامبر ص طبق اين روايت شايعه را تا حد زيادى پذيرا شد.

اين موضوع نه تنها با مقام عصمت سازگار نيست، بلكه يك مسلمان با ايمان و ثابت القدم نيز نبايد اين چنين تحت تاثير شايعات بيدليل قرار گيرد، و اگر شايعه در فكر او تاثير ناخودآگاهى بگذارد در عمل نبايد روش خود را تغيير دهد و تسليم آن گردد، تا چه رسد به معصوم كه مقامش روشن است.

آيا مى‏توان باور كرد كه عتابها و سرزنشهاى شديدى كه در آيات بعد خواهد آمد كه چرا گروهى از مؤمنان تحت تاثير اين شايعه قرار گرفتند؟ چرا مطالبه چهار شاهد ننمودند؟ شامل شخص پيامبر ص نيز بشود؟! اين يكى از ايرادهاى مهمى است كه ما را در صحت اين شان نزول لا اقل گرفتار ترديد مى‏كند.

2- با اينكه ظاهر آيات چنين نشان مى‏دهد كه حكم مربوط به" قذف" (نسبت اتهام عمل منافى عفت) قبل از داستان" افك" نازل شده است، چرا پيامبر ص در همان روز كه چنين تهمتى از ناحيه" عبد اللَّه بن ابى سلول" و جمعى ديگر پخش شد، آنها را احضار نفرمود و حد الهى را در مورد آنها اجرا نكرد؟ (مگر اينكه گفته شود كه آيه قذف و آيات مربوط به افك همه يك جا نازل شده و يا به تعبير ديگر آن حكم نيز به تناسب اين موضوع تشريع گرديده كه در اين صورت اين ايراد منتفى مى‏شود ولى ايراد اول كاملا به قوت خود باقى است) « الميزان جلد 15 صفحه 111.».

و اما در مورد شان نزول دوم، مشكل از اين بيشتر است چرا كه:

اولا: مطابق اين شان نزول كسى كه مرتكب تهمت زدن شد، يك نفر بيشتر نبود، در حالى كه آيات با صراحت مى‏گويد گروهى در اين مساله فعاليت داشتند، و شايعه را آن چنان پخش كردند كه تقريبا محيط را فرا گرفت، و لذا ضميرها در مورد عتاب و سرزنش مؤمنانى كه در اين مساله درگير شدند همه به صورت جمع آمده است، و اين با شان نزول دوم به هيچوجه سازگار نيست.

ثانيا: اين سؤال باقى است كه اگر عايشه مرتكب چنين تهمتى شده بود و بعدا خلاف آن ثابت گرديد چرا پيامبر ص حد تهمت بر او اجرا نكرد؟

ثالثا: چگونه امكان دارد پيامبر اكرم ص تنها با شهادت يك زن حكم اعدام را در مورد يك متهم صادر كند، با اينكه رقابت در ميان زنانى كه داراى يك همسرند عادى است، اين امر ايجاب مى‏كرد كه احتمال انحراف از حق و عدالت يا حد اقل اشتباه و خطا در حق او بدهد.

به هر حال آنچه براى ما مهم است اين شان نزولها نيست، مهم آن است كه بدانيم از مجموع آيات استفاده مى‏شود كه شخص بيگناهى را به هنگام نزول اين آيات متهم به عمل منافى عفت نموده بودند، و اين شايعه در جامعه پخش شده بود.

و نيز از قرائن موجود در آيه استفاده مى‏شود كه اين تهمت درباره فردى بود كه از اهميت ويژه‏اى در جامعه آن روز برخوردار بوده است.

و نيز گروهى از منافقان و بظاهر مسلمانها مى‏خواستند از اين حادثه بهره- بردارى غرض‏آلودى به نفع خويش و به زيان جامعه اسلامى كنند كه آيات فوق نازل شد و با قاطعيت بى‏نظيرى با اين حادثه بر خورد كرد، و منحرفان بد زبان و منافقان تيره دل را محكم بر سر جاى خود نشاند.

بديهى است اين احكام شان نزولش هر كه باشد انحصار به او و آن زمان و مكان نداشته، و در هر محيط و هر عصر و زمان جارى است.

بعد از همه اين گفتگوها به سراغ تفسير آيات مى‏رويم تا ببينيم چگونه قرآن با فصاحت و بلاغت تمام، اين حادثه خاص را پى‏گيرى و مو شكافى نموده و در نهايت حل و فصل كرده است.

*** تفسير: داستان پر ماجراى افك (تهمت عظيم)

نخستين آيه مورد بحث بى آنكه اصل حادثه را مطرح كند مى‏گويد:

" كسانى كه آن تهمت عظيم را مطرح كردند گروهى از شما بودند" (إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ‏).

زيرا يكى از فنون فصاحت و بلاغت آن است كه جمله‏هاى زائد را حذف كنند و به دلالت التزامى كلمات قناعت نمايند.

واژه" افك" (بر وزن فكر) بنا به گفته" راغب" به هر چيزى گفته مى‏شود كه از حالت اصلى و طبيعيش دگرگون شود، مثلا بادهاى مخالف را كه از مسير اصلى انحراف يافته" مؤتفكه" مى‏نامند، سپس به هر سخنى كه انحراف از حق پيدا كند و متمايل به خلاف واقع گردد، و از جمله دروغ و تهمت" افك" گفته مى‏شود.

مرحوم" طبرسى" در" مجمع البيان" معتقد است كه" افك" به هر دروغ ساده‏اى نمى‏گويند، بلكه دروغ بزرگى است كه مساله‏اى را از صورت اصليش دگرگون مى‏سازد، و بنا بر اين كلمه" افك" خود بيانگر اهميت اين حادثه و دروغ و تهمتى است كه در اين زمينه مطرح بود.

واژه" عصبه" (بر وزن غصه) در اصل از ماده" عصب" به معنى رشته‏هاى مخصوصى است كه عضلات انسان را به هم پيوند داده و مجموعه آن سلسله اعصاب نام دارد، سپس به جمعيتى كه با هم متحدند و پيوند و ارتباط و همكارى و همفكرى دارند" عصبه" گفته شده است، به كار رفتن اين واژه نشان مى‏دهد كه توطئه‏گران در داستان" افك" ارتباط نزديك و محكمى با هم داشته و شبكه منسجم و نيرومندى‏ را براى توطئه تشكيل مى‏دادند.

بعضى گفته‏اند كه اين تعبير معمولا در مورد ده تا چهل نفر به كار مى‏رود « در تفسير" روح المعانى" اين معنى از كتاب" صحاح" نقل شده است.».

به هر حال قرآن به دنبال اين جمله به مؤمنانى كه از بروز چنين اتهامى نسبت به شخص پاكدامنى سخت ناراحت شده بودند دلدارى مى‏دهد كه" گمان نكنيد اين ماجرا براى شما شر است بلكه براى شما خير بود" (لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَكُمْ بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ‏).

چرا كه پرده از روى نيات پليد جمعى از دشمنان شكست خورده و منافقان كور دل برداشت، و اين بد سيرتان خوش ظاهر را رسوا ساخت، و چه خوب است كه محك تجربه به ميان آيد تا آنان كه غش دارند سيه‏رو شوند، و چه بسا اگر اين حادثه نبود و آنها هم چنان ناشناخته مى‏ماندند در آينده ضربه سخت‏تر و خطرناكترى مى‏زدند.

اين ماجرا به مسلمانان درس داد كه پيروى از شايعه‏سازان، آنها را به روزهاى سياه مى‏كشاند بايد در برابر اين كار به سختى بايستند.

درس ديگرى كه اين ماجرا به مسلمانان آموخت اين بود كه به ظاهر حوادث تنها ننگرند، چه بسا حوادث ناراحت كننده و بد ظاهرى كه" خير كثير" در آن نهفته است.

جالب اينكه با ذكر ضمير" لكم" همه مؤمنان را در اين حادثه سهيم مى‏شمرد و براستى چنين است، زيرا مؤمنان از نظر حيثيت اجتماعى از هم جدايى و بيگانگى ندارند و در غمها و شاديها شريك و سهيمند.

سپس در دنبال اين آيه به دو نكته اشاره مى‏كند: نخست اينكه مى‏گويد:

" اين هايى كه دست به چنين گناهى زدند، هر كدام سهم خود را از مسئوليت و مجازات آن خواهند داشت" (لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ‏).

اشاره به اينكه مسئوليت عظيم سردمداران و بنيانگذاران يك گناه هرگز مانع از مسئوليت ديگران نخواهد بود، بلكه هر كس به هر اندازه و به هر مقدار در يك توطئه سهيم و شريك باشد بار گناه آن را بر دوش مى‏كشد.

جمله دوم اينكه" كسى كه بخش عظيم اين گناه را از آنها بر عهده گرفت عذاب عظيم و دردناكى دارد" (وَ الَّذِي تَوَلَّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ عَظِيمٌ‏).

مفسران گفته‏اند اين شخص" عبد اللَّه بن ابى سلول" بود كه سر سلسله" اصحاب افك" محسوب مى‏شد، بعضى ديگر نيز" مسطح بن اثاثه" و" حسان بن ثابت" را به عنوان مصداق اين سخن نام برده‏اند.

به هر حال كسى كه بيش از همه در اين ماجرا فعاليت مى‏كرد و نخستين شعله‏هاى آتش افك را برافروخت و رهبر اين گروه محسوب مى‏شد به تناسب بزرگى گناهش مجازات بزرگترى دارد (بعيد نيست تعبير به" تولى" اشاره به مساله رهبرى او باشد).

*** سپس روى سخن را به مؤمنانى كه در اين حادثه فريب خوردند و تحت تاثير واقع شدند كرده و آنها را شديدا طى چند آيه مورد سرزنش قرار داده، مى‏گويد:

" چرا هنگامى كه اين تهمت را شنيديد مردان و زنان با ايمان نسبت به خود گمان خير نبردند"؟! (لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْراً).

يعنى چرا هنگامى كه سخن منافقان را درباره افراد مؤمن استماع كرديد با حسن ظن به ديگر مؤمنان كه به منزله نفس خود شما هستند بر خورد نكرديد.

" و چرا نگفتيد اين يك دروغ بزرگ و آشكار است" (وَ قالُوا هذا إِفْكٌ مُبِينٌ‏).

شما كه سابقه زشت و رسواى اين گروه منافقان را مى‏دانستيد.

شما كه از پاكدامنى فرد مورد اتهام به خوبى آگاه بوديد.

شما كه از روى قرائن مختلف اطمينان داشتيد چنين اتهامى امكان پذير نيست.

شما كه به توطئه‏هايى كه بر ضد پيامبر ص از ناحيه دشمنان صورت مى‏گرفت واقف بوديد.

با اينهمه جاى ملامت و سرزنش است كه اين گونه شايعات دروغين را بشنويد و سكوت اختيار كنيد، تا چه رسد به اينكه خود آگاهانه يا ناآگاه عامل نشر آن شويد!.

جالب اينكه در آيه فوق بجاى اينكه تعبير كند شما درباره متهم به اين تهمت بايد حسن ظن داشته باشيد مى‏گويد: شما نسبت به خودتان بايد حسن ظن مى‏داشتيد، اين تعبير چنان كه گفتيم اشاره به اين است كه جان مؤمنان از هم جدا نيست و همه به منزله نفس واحدند كه اگر اتهامى به يكى از آنها متوجه شود گويى به همه متوجه شده است و اگر عضوى را روزگار بدرد آورد قرارى براى ديگر عضوها باقى نمى‏ماند و همانگونه كه هر كس خود را موظف به دفاع از خويشتن در برابر اتهامات مى‏داند بايد به همان اندازه از ديگر برادران و خواهران دينى خود دفاع كند «" ظن المؤمنون و المؤمنات با نفس بعضهم خيرا" گفتار بى اساسى است كه لطافت و ظرافت آيه را از بين مى‏برد.».

استعمال كلمه" انفس" در چنين مواردى در آيات ديگر قرآن نيز ديده مى‏شود از جمله آيه 11 سوره حجرات‏ وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ‏:" غيبت و عيبجويى از خودتان نكنيد"!

و اينكه تكيه بر روى" مردان و زنان با ايمان" شده اشاره به اين است كه ايمان صفتى است كه مى‏تواند مانع و رادع در برابر گمانهاى بد باشد.

*** تا اينجا سرزنش و ملامت آنها جنبه‏هاى اخلاقى و معنوى دارد كه به هر حساب جاى اين نبود كه مؤمنان در برابر چنين تهمت زشتى سكوت كنند و يا آلت دست شايعه‏سازان كور دل گردند.

سپس به بعد قضايى مساله توجه كرده مى‏گويد:" چرا آنها را موظف به آوردن چهار شاهد ننموديد"؟ (لَوْ لا جاؤُ عَلَيْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ).

" اكنون كه چنين گواهانى را نياوردند آنها نزد خدا دروغگويانند" (فَإِذْ لَمْ يَأْتُوا بِالشُّهَداءِ فَأُولئِكَ عِنْدَ اللَّهِ هُمُ الْكاذِبُونَ‏).

اين مؤاخذه و سرزنش نشان مى‏دهد كه دستور اقامه شهود چهار گانه و همچنين حد قذف در صورت عدم آن، قبل از آيات" افك" نازل شده بود.

اما اين سؤال كه چرا شخص پيامبر ص اقدام به اجراى اين حد نكرد پاسخش روشن است، زيرا تا همكارى از ناحيه مردم نباشد اقدام به چنين امرى ممكن نيست زيرا پيوندهاى تعصب آميز قبيله‏اى گاهى سبب مى‏شد كه مقاومتهاى منفى در برابر اجراى بعضى از احكام و لو به طور موقت ابراز شود، چنان كه طبق نقل تواريخ در اين حادثه چنين بود.

*** سر انجام تمام اين سرزنشها را جمع بندى كرده، مى‏گويد:" اگر فضل و رحمت خدا در دنيا و آخرت شامل حال شما نبود به خاطر اين كارى كه در آن وارد شديد عذاب عظيمى دامانتان را مى‏گرفت" (وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ لَمَسَّكُمْ فِيما أَفَضْتُمْ فِيهِ عَذابٌ عَظِيمٌ‏).

با توجه به اينكه" افضتم" از ماده" افاضه" به معنى خروج آب با كثرت‏ و فزونى است، و نيز گاهى به معنى فرو رفتن در آب آمده است، از اين تعبير چنين بر مى‏آيد كه شايعه اتهام مزبور آن چنان دامنه پيدا كرد كه مؤمنان را نيز در خود فرو برد!.

*** آيه بعد در حقيقت توضيح و تبيين بحث گذشته است كه چگونه آنها در اين گناه بزرگ بر اثر سهل‏انگارى غوطه‏ور شدند، مى‏گويد:" به خاطر بياوريد هنگامى را كه به استقبال اين دروغ بزرگ مى‏رفتيد و اين شايعه را از زبان يكديگر مى‏گرفتيد" (إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ‏).

" و با دهان خود سخنى مى‏گفتيد كه به آن علم و يقين نداشتيد" (وَ تَقُولُونَ بِأَفْواهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ‏).

" و گمان مى‏كرديد اين مساله كوچكى است در حالى كه در نزد خدا بزرگ است" (وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِيمٌ‏).

در واقع اين آيه به سه قسمت از گناهان بزرگ آنها در اين رابطه اشاره مى‏كند:

" نخست" به استقبال اين شايعه رفتن و از زبان يكديگر گرفتن (پذيرش شايعه).

" دوم" منتشر ساختن شايعه‏اى را كه هيچگونه علم و يقين به آن نداشتند و بازگو كردن آن براى ديگران (نشر شايعه بدون هيچگونه تحقيق).

" سوم" آن را عملى ساده و كوچك شمردن در حالى كه نه تنها با حيثيت دو فرد مسلمان ارتباط داشت، بلكه با حيثيت و آبروى جامعه اسلامى گره خورده بود (كوچك شمردن شايعه، و به عنوان يك وسيله سرگرمى از آن استفاده كردن).

جالب اينكه در يك مورد تعبير" بالسنتكم" (با زبانتان) و در جاى ديگر بافواهكم (با دهانتان) آمده است، با اينكه همه سخنان با زبان و از طريق دهان صورت مى‏گيرد، اشاره به اينكه شما نه در پذيرش اين شايعه مطالبه دليل كرديد و نه در پخش آن تكيه بر دليل داشتيد، تنها سخنانى كه باد هوا بود و نتيجه گردش زبان و حركات دهان، سرمايه شما در اين ماجرا بود.

*** و از آنجا كه اين حادثه بسيار مهمى بود كه گروهى از مسلمانان آن را سبك و كوچك شمرده بودند بار ديگر در آيه بعد روى آن تكيه كرده، و موجى تازه از سرزنش بر آنها مى‏بارد، و تازيانه‏اى محكمتر بر روح آنها مى‏نوازد، و مى‏گويد:

" چرا هنگامى كه اين دروغ بزرگ را شنيديد نگفتيد ما مجاز نيستيم از اين سخن بگوئيم (چرا كه تهمتى است بدون دليل) منزهى تو، اى پروردگار، اين بهتان بزرگى است"! (وَ لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُمْ ما يَكُونُ لَنا أَنْ نَتَكَلَّمَ بِهذا سُبْحانَكَ هذا بُهْتانٌ عَظِيمٌ‏).

در واقع قبلا تنها به خاطر اين ملامت شده بودند كه چرا با حسن ظن نسبت به كسانى كه مورد اتهام واقع شده بودند نگاه نكردند، اما در اينجا مى‏گويد علاوه بر حسن ظن شما مى‏بايست هرگز به خود اجازه ندهيد كه لب به چنين تهمتى بگشائيد، تا چه رسد كه عامل نشر آن شويد.

شما بايد از اين تهمت بزرگ غرق تعجب مى‏شديد، و به ياد پاكى و منزه بودن پروردگار مى‏افتاديد، و از اينكه آلوده نشر چنين تهمتى شويد به خدا پناه مى‏برديد.

اما مع الاسف شما به سادگى و آسانى از كنار آن گذشتيد- سهل است- به آن نيز دامن زديد و ناآگاهانه آلت دست منافقان توطئه‏گر و شايعه‏ساز شديد.

در مورد اهميت گناه" شايعه‏سازى" و" انگيزه‏ها" و" راه مبارزه با آن" و همچنين نكته‏هاى ديگر پيرامون اين موضوع در ذيل آيات آينده به خواست خدا بحث خواهيم كرد.

[سوره النور (24): آيات 17 تا 20]

يَعِظُكُمُ اللَّهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (17) وَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآياتِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (18) إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (19) وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اللَّهَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ (20)

ترجمه:

17- خداوند شما را اندرز مى‏دهد كه هرگز چنين كارى را تكرار نكنيد اگر ايمان داريد! 18- و خداوند آيات خود را براى شما تبيين مى‏كند، و خدا عليم و حكيم است.

19- كسانى كه دوست دارند زشتيها در ميان مردم با ايمان شيوع يابد عذاب دردناكى براى آنها در دنيا و آخرت است، و خداوند مى‏داند و شما نمى‏دانيد.

20- و اگر فضل و رحمت الهى شامل حال شما نبود و اينكه خدا مهربان و رحيم است (مجازات سختى دامانتان را فرا مى‏گرفت).

تفسير:

اشاعه فحشاء ممنوع است‏

باز در اين آيات سخن از" داستان افك" و عواقب شوم و دردناك شايعه‏سازى‏ و اتهام ناموسى نسبت به افراد پاك است، چرا كه اين مساله بقدرى مهم است كه قرآن لازم مى‏بيند چند بار از طرق گوناگون و مؤثر اين مساله را تحليل كند، و چنان محكم كارى نمايد كه در آينده چنين صحنه‏اى در جامعه مسلمين تكرار نشود.

نخست مى‏گويد:" خداوند شما را اندرز مى‏دهد كه مانند اين عمل را هرگز تكرار نكنيد اگر ايمان (به خدا و روز جزا) داريد" (يَعِظُكُمُ اللَّهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ‏) « اين جمله در واقع كلمه‏اى در تقدير دارد و آن، كلمه" لا" است (يعظكم اللَّه ان لا تعودوا لمثله ابدا) و اگر نخواهيم تقدير بگيريم جمله" يعظكم" بايد به معنى" ينهاكم" باشد يعنى خداوند شما را از بازگشت به اينگونه كار باز مى‏دارد.».

يعنى اين نشانه ايمان است كه انسان به سراغ اين گناهان عظيم نرود، و اگر مرتكب شد يا نشانه بى ايمانى است و يا ضعف ايمان، در حقيقت جمله مزبور يكى از اركان توبه را ترسيم مى‏كند، چرا كه تنها پشيمانى از گذشته كافى نيست بايد نسبت به عدم تكرار گناه در آينده نيز تصميم گرفت، تا توبه‏اى جامع الاطراف باشد.

*** و بعد براى تاكيد بيشتر كه توجه داشته باشند اين سخنان، سخنان عادى معمولى نيست، بلكه اين خداوند عليم و حكيم است كه در مقام تبيين بر آمده و حقايق سرنوشت‏سازى را روشن مى‏سازد، مى‏گويد:" خداوند آيات را براى شما تبيين مى‏كند و خداوند آگاه و حكيم است" (وَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآياتِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ‏).

به مقتضاى علم و آگاهيش از تمام جزئيات اعمال شما با خبر است، و به مقتضاى حكمتش دستورات لازم را مى‏دهد.

يا به تعبير ديگر به مقتضاى علمش از نيازهاى شما و عوامل خير و شرتان آگاه است، و به مقتضاى حكمتش دستورات و احكامش را با آن هماهنگ مى‏سازد.

*** باز براى محكم كارى، سخن را از شكل يك حادثه شخصى به صورت بيان يك قانون كلى و جامع تغيير داده و مى‏گويد:" كسانى كه دوست مى‏دارند زشتيها و گناهان قبيح در ميان افراد با ايمان اشاعه يابد عذاب دردناكى در دنيا و آخرت دارند (إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ).

قابل توجه اينكه نمى‏گويد كسانى كه اشاعه فحشاء دهند، بلكه مى‏گويد" دوست دارند كه چنين كارى را انجام دهند" و اين نهايت تاكيد در اين زمينه است.

به تعبير ديگر مبادا تصور شود كه اين همه اصرار و تاكيد به خاطر اين بوده كه همسر پيامبر ص يا شخص ديگرى در پايه او، متهم شده است، بلكه در مورد هر كس و هر فرد با ايمان چنين برنامه‏اى پيش آيد تمام آن تاكيدات و اصرارها در مورد او صادق است، چرا كه جنبه شخصى و خصوصى ندارد، هر چند ممكن است بر حسب موارد جنبه‏هاى ديگرى بر آن افزوده شود.

ضمنا بايد توجه داشت كه" اشاعه فحشاء" منحصر به اين نيست كه انسان تهمت و دروغ بى اساسى را در مورد زن و مرد با ايمانى نشر دهد، و آنها را به عمل منافى عفت متهم سازد، اين يكى از مصاديق آن است، اما منحصر به آن نيست، اين تعبير مفهوم وسيعى دارد كه هر گونه نشر فساد و اشاعه زشتيها و قبائح و كمك به توسعه آن را شامل مى‏شود.

البته كلمه" فاحشه" يا" فحشاء" در قرآن مجيد غالبا در موارد انحرافات جنسى و آلودگيهاى ناموسى به كار رفته، ولى از نظر مفهوم لغوى چنان كه" راغب" در" مفردات" گويد:" فحش" و" فحشاء" و" فاحشه" به معنى هر گونه رفتارو گفتارى است كه زشتى آن بزرگ باشد، و در قرآن مجيد نيز گاهى در همين معنى وسيع استعمال شده مانند وَ الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ‏:" كسانى كه از گناهان بزرگ و از اعمال زشت و قبيح اجتناب مى‏كنند ..." (سوره شورى آيه 37).

و به اين ترتيب وسعت مفهوم آيه كاملا روشن مى‏شود.

اما اينكه مى‏گويد: آنها عذاب دردناكى در دنيا دارند ممكن است اشاره به حدود و تعزيرات شرعيه، و عكس العملهاى اجتماعى، و آثار شوم فردى آنها باشد كه در همين دنيا دامنگير مرتكبين اين اعمال مى‏شود، علاوه بر اين محروميت آنها از حق شهادت، و محكوم بودنشان به فسق و رسوايى نيز از آثار دنيوى آن است.

و اما عذاب دردناك آخرت دورى از رحمت خدا و خشم و غضب الهى و آتش دوزخ مى‏باشد.

و در پايان آيه مى‏فرمايد:" و خدا مى‏داند و شما نمى‏دانيد" (وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ‏).

او از عواقب شوم و آثار مرگبار اشاعه فحشاء در دنيا و آخرت به خوبى آگاه است، ولى شما از ابعاد مختلف اين مساله آگاه نيستيد.

او مى‏داند چه كسانى در قلبشان حب اين گناه است و كسانى را كه زير نامهاى فريبنده به اين عمل شوم مى‏پردازند مى‏شناسد اما شما نمى‏دانيد و نمى‏شناسيد.

و او مى‏داند چگونه براى جلوگيرى از اين عمل زشت و قبيح احكامش را نازل كند.

*** در آخرين آيه مورد بحث كه در عين حال آخرين آيات" افك" و مبارزه با" اشاعه فحشاء" و" قذف" مؤمنان پاكدامن است، بار ديگر اين حقيقت را تكرار و تاكيد مى‏كند كه:" اگر فضل و رحمت الهى شامل حال شما نمى‏شد، و اگرخداوند نسبت به شما رحيم و مهربان نبود آن چنان مجازات عظيم و دردناكى در اين دنيا براى شما قائل مى‏شد كه روزگارتان سياه و زندگيتان تباه گردد" (وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اللَّهَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ‏) « اين جمله همانگونه كه نظير آن را در چند آيه قبل داشتيم محذوفى دارد و تقديرش چنين است:" لو لا فضل اللَّه عليكم ... لمسكم فيما افضتم فيه عذاب عظيم).».

*** 1- اشاعه فحشاء چيست؟

از آنجا كه انسان يك موجود اجتماعى است، جامعه بزرگى كه در آن زندگى مى‏كند از يك نظر همچون خانه او است، و حريم آن همچون حريم خانه او محسوب مى‏شود، پاكى جامعه به پاكى او كمك مى‏كند و آلودگى آن به آلودگيش.

روى همين اصل در اسلام با هر كارى كه جو جامعه را مسموم يا آلوده كند شديدا مبارزه شده است.

اگر مى‏بينيم در اسلام با غيبت شديدا مبارزه شده يكى از فلسفه‏هايش اين است كه غيبت، عيوب پنهانى را آشكار مى‏سازد و حرمت جامعه را جريحه دار مى‏كند.

اگر مى‏بينيم دستور عيب‏پوشى داده شده يك دليلش همين است كه گناه جنبه عمومى و همگانى پيدا نكند.

اگر مى‏بينيم گناه آشكار اهميتش بيش از گناه مستور و پنهان است تا آنجا كه در روايتى از امام على بن موسى الرضا ع مى‏خوانيم:

المذيع بالسيئة مخذول و المستتر بالسيئة مغفور له:

" آن كس كه گناه را نشر دهد مخذول و مطرود است و آن كس كه گناه را پنهان مى‏دارد مشمول آمرزش الهى است" « اصول كافى جلد 2 باب ستر الذنوب،».

و اگر مى‏بينيم در آيات فوق موضوع اشاعه فحشاء با لحنى بسيار شديد و فوق- العاده كوبنده محكوم شده نيز دليلش همين است.

اصولا گناه همانند آتش است، هنگامى كه در نقطه‏اى از جامعه اين آتش روشن شود بايد سعى و تلاش كرد كه آتش خاموش، يا حد اقل محاصره گردد، اما اگر به آتش دامن زنيم و آن را از نقطه‏اى به نقطه ديگر ببريم، حريق همه جا را فرا خواهد گرفت و كسى قادر بر كنترل آن نخواهد بود.

از اين گذشته عظمت گناه در نظر عامه مردم و حفظ ظاهر جامعه از آلودگيها خود سد بزرگى در برابر فساد است، اشاعه فحشاء و نشر گناه و تجاهر به فسق اين سد را مى‏شكند، گناه را كوچك مى‏كند، و آلودگى به آن را ساده مى‏نمايد.

در حديثى از پيامبر اسلام ص مى‏خوانيم: من اذاع فاحشة كان كمبتدئها:

" كسى كه كار زشتى را نشر دهد همانند كسى است كه آن را در آغاز انجام داده" « اصول كافى جلد 2 باب التعيير.».

در حديث ديگرى از امام موسى بن جعفر ع مى‏خوانيم كه مردى خدمتش آمد و عرض كرد: فدايت شوم از يكى از برادران دينى كارى نقل كردند كه من آن را ناخوش داشتم، از خودش پرسيدم انكار كرد در حالى كه جمعى از افراد موثق اين مطلب را از او نقل كرده‏اند، امام فرمود:

كذب سمعك و بصرك عن اخيك و ان شهد عندك خمسون قسامة و قال لك قول فصدقه و كذبهم، و لا تذيعن عليه شيئا تشينه به و تهدم به مروته، فتكون من الذين قال اللَّه عز و جل‏ إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ:

" گوش و چشم خود را در مقابل برادر مسلمانت تكذيب كن، حتى اگر پنجاه نفر سوگند خورند كه او كارى كرده و او بگويد نكرده‏ام از او بپذير و از آنها نپذير، هرگز چيزى كه مايه عيب و ننگ او است و شخصيتش را از ميان مى‏برد در جامعه پخش مكن كه از آنها خواهى بود كه خداوند درباره آنها فرموده:" كسانى كه دوست مى‏دارند زشتيها در ميان مؤمنان پخش شود عذاب دردناكى در دنيا و آخرت دارند" « كتاب ثواب الاعمال طبق نقل تفسير نور الثقلين جلد 2 صفحه 582.» و « البته اين مسئله استثناهايى دارد از جمله موضوع شهادت در دادگاه و يا مواردى كه براى نهى از منكر هيچ راهى جز پرده برداشتن از روى زشتكارى يك نفر وجود ندارد مى‏باشد.».

ذكر اين نكته نيز لازم است كه" اشاعه فحشاء" اشكال مختلفى دارد:

گاه به اين مى‏شود كه دروغ و تهمتى را دامن بزند و براى اين و آن بازگو كند.

گاه به اين است كه مراكزى كه موجب فساد و نشر فحشاء است به وجود آورد.

گاه به اين است كه وسائل معصيت در اختيار مردم بگذارند و يا آنها را به گناه تشويق كنند و بالآخره گاه به اين حاصل مى‏شود كه پرده حيا را بدرند و مرتكب گناه در ملاء عام شوند، همه اينها مصداق" اشاعه فحشاء" است چرا كه مفهوم اين كلمه، وسيع و گسترده مى‏باشد (دقت كنيد).

*** 2- بلاى شايعه‏سازى‏

جعل و پخش شايعات دروغين و نگران كننده يكى از مهمترين شاخه‏هاى جنگ روانى توطئه‏گران است.

هنگامى كه دشمن قادر نيست از طريق رويارويى صدمه‏اى وارد كند دست به پخش شايعات مى‏زند، و از اين طريق افكار عمومى را نگران و به خود مشغول ساخته و از مسائل ضرورى و حساس منحرف مى‏كند.

شايعه‏سازى يكى از سلاحهاى مخرب براى جريحه‏دار ساختن حيثيت‏ نيكان و پاكان و پراكنده ساختن مردم از اطراف آنها است.

در آيات مورد بحث- طبق شان نزولهاى معروف- منافقين براى لكه‏دار ساختن حيثيت پيامبر خدا و متزلزل ساختن وجاهت عمومى او دست به جعل نا جوانمردانه ترين شايعات و پخش آن زدند و پاكى بعضى از همسران پيامبر بزرگ اسلام را- با استفاده از يك فرصت مناسب- زير سؤال كشيدند، و براى مدتى نسبتا طولانى چنان افكار مسلمانان را مشوب و ناراحت كردند كه مؤمنان ثابت قدم و راستين همچون مار گزيده به خود مى‏پيچيدند تا اينكه وحى الهى به يارى آنان آمد و چنان گوشمال شديدى به منافقان شايعه‏ساز داد كه درس عبرتى براى همگان شد.

گر چه در جامعه‏هايى كه خفقان سياسى وجود دارد نشر شايعات يك نوع مبارزه محسوب مى‏شود، ولى انگيزه‏هاى ديگرى همچون انتقام‏جويى، تصفيه حسابهاى خصوصى، تخريب اعتماد عمومى، لكه‏دار ساختن شخصيت افراد بزرگ و منحرف ساختن افكار از مسائل اساسى نيز عوامل پخش شايعات محسوب مى‏باشد.

اين كافى نيست كه ما بدانيم چه انگيزه‏اى سبب شايعه‏سازى است، مهم آن است كه جامعه را از اينكه آلت دست شايعه‏سازان گردد و به نشر آن كمك كند و با دست خود وسيله نابودى خويش را فراهم سازد بر حذر داريم، و به مردم توجه دهيم كه بايد هر شايعه را همانجا كه مى‏شنويم دفن كنيم و گر نه دشمن را خوشحال و پيروز ساخته‏ايم، بعلاوه مشمول عذاب اليم دنيا و آخرت كه در آيات فوق به آن اشاره شده خواهيم بود.

*** 3- كوچك شمردن گناه-

در آيات فوق از مسائلى كه مورد نكوهش قرار گرفته اين بود كه شما گناهى همچون نشر بهتان و تهمت را مرتكب مى‏شويد و در عين حال آن را كوچك مى‏شمريد.

به راستى كوچك شمردن گناه خود يكى از خطاها است، كسى كه گناهى مى‏كند و آن را بزرگ مى‏شمرد و از كار خود ناراحت است در مقام توبه و جبران بر مى‏آيد، اما آن كس كه آن را كوچك مى‏شمرد و اهميتى براى آن قائل نيست و حتى گاه مى‏گويد:" خوشا به حال من اگر گناه من همين باشد"! چنين كسى در مسير خطرناكى قرار گرفته، و هم چنان به گناه خود ادامه مى‏دهد.

به همين دليل در حديثى از امير مؤمنان على ع مى‏خوانيم: اشد الذنوب ما استهان به صاحبه:" شديدترين گناهان گناهى است كه صاحبش آن را سبك بشمارد" « نهج البلاغه كلمات قصار شماره 348.».

نظرات کاربران 0 نظر