امروز  1 آبان 1396
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
تفسیر جزء 18 قرآن کریم از تفسیر نمونه / قرآن کریم 16:33 - 16 / 9 / 1392 1522 بازدید
سوره نور آیات 21 تا 34  

[سوره النور (24): آيات 21 تا 25]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ وَ مَنْ يَتَّبِعْ خُطُواتِ الشَّيْطانِ فَإِنَّهُ يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَكى‏ مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لكِنَّ اللَّهَ يُزَكِّي مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (21) وَ لا يَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَ السَّعَةِ أَنْ يُؤْتُوا أُولِي الْقُرْبى‏ وَ الْمَساكِينَ وَ الْمُهاجِرِينَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لْيَعْفُوا وَ لْيَصْفَحُوا أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (22) إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ الْغافِلاتِ الْمُؤْمِناتِ لُعِنُوا فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ (23) يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ (24) يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ (25)

ترجمه:

21- اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد از گامهاى شيطان پيروى نكنيد هر كس قدم جاى قدمهاى شيطان بگذارد (گمراهش مى‏سازد)، چرا كه او امر به فحشاء و منكر مى‏كند، و اگر فضل و رحمت الهى به سراغ شما نمى‏آمد احدى از شما هرگز پاك نمى‏شد ولى خداوند هر كه را بخواهد تزكيه مى‏كند و خدا شنوا و دانا است.

22- آنها كه داراى برترى (مالى) و وسعت زندگى هستند نبايد سوگند ياد كنند كه از انفاق نسبت به نزديكان و مستمندان و مهاجران در راه خدا دريغ نمايند، آنها بايد عفو كنند و صرفنظر نمايند، آيا دوست نمى‏داريد خداوند شما را ببخشد؟ و خداوند غفور و رحيم است.

23- كسانى كه زنان پاكدامن و بيخبر (از هر گونه آلودگى) و مؤمن را متهم مى‏سازند در دنيا و آخرت از رحمت الهى بدورند، و عذاب بزرگى در انتظارشان است.

24- در آن روز كه زبانها و دستها و پاهايشان بر ضد آنها به اعمالى كه مرتكب مى‏شدند گواهى مى‏دهد.

25- در آن روز خداوند جزاى واقعى آنها را بى كم و كاست مى‏دهد، و مى‏دانند كه خداوند حق مبين است.

تفسير: مجازات هم حسابى دارد!

گر چه اين آيات صريحا داستان افك را دنبال نمى‏كند ولى تكميلى براى محتواى آن بحث محسوب مى‏شود، هشدارى است به همه مؤمنان كه نفوذ افكار و اعمال شيطانى گاه به صورت تدريجى و كم رنگ است و اگر در همان گامهاى نخست كنترل نشود وقتى انسان متوجه مى‏گردد كه كار از كار گذشته است، بنا بر اين هنگامى كه نخستين وسوسه‏هاى اشاعه فحشاء يا هر گناه ديگر آشكار مى‏شود، بايد همانجا در مقابل آن ايستاد تا آلودگى گسترش پيدا نكند.

در نخستين آيه روى سخن را به مؤمنان كرده، مى‏گويد:" اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد از گامهاى شيطان پيروى نكنيد، و هر كس از گامهاى شيطان پيروى كند به انحراف و گمراهى و فحشاء و منكر كشيده مى‏شود چرا كه شيطان دعوت به فحشاء و منكر مى‏كند" (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ وَ مَنْ يَتَّبِعْ خُطُواتِ الشَّيْطانِ فَإِنَّهُ يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ) « جمله" وَ مَنْ يَتَّبِعْ خُطُواتِ الشَّيْطانِ فَإِنَّهُ يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ" در حقيقت محذوفى دارد (جزاى شرط) و تقدير چنين است" و من يتبع خطوات الشيطان ارتكب الفحشاء و المنكر، فانه يامر بهما" (روح المعانى جلد 18 صفحه 112 ذيل آيات مورد بحث).».

اگر" شيطان" را به معنى وسيع كلمه، يعنى" هر موجود موذى و تبهكار و ويرانگر" تفسير كنيم گستردگى اين هشدار در تمام ابعاد زندگى روشن مى‏شود.

هرگز يك انسان پاكدامن و با ايمان را نمى‏شود يك مرتبه در آغوش فساد پرتاب كرد، بلكه گام به گام اين راه را مى‏سپرد:

گام اول معاشرت و دوستى با آلودگان است.

گام دوم شركت در مجلس آنها.

گام سوم فكر گناه.

گام چهارم ارتكاب مصاديق مشكوك و شبهات.

گام پنجم انجام گناهان صغيره.

و بالآخره در گامهاى بعد گرفتار بدترين كبائر مى‏شود، درست به كسى‏ و بايد توجه داشت كه جمله‏ فَإِنَّهُ يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ نمى‏تواند جزاى شرط باشد.

مى‏ماند كه زمان خويش به دست جنايتكارى سپرده او را گام به گام به سوى پرتگاه مى‏برد، تا سقوط كند و نابود گردد، آرى اين است" خطوات شيطان" « در مورد فرق ميان" فحشاء" و" منكر" در جلد 11 صفحه 370 ذيل آيه 90 سوره نحل بحث كرده‏ايم.».

سپس اشاره به يكى از مهمترين نعمتهاى بزرگش بر انسانها در طريق هدايت كرده چنين مى‏گويد:" اگر فضل و رحمت الهى بر شما نبود احدى از شما هرگز پاك نمى‏شد، ولى خداوند هر كه را بخواهد تزكيه مى‏كند، و خدا شنوا و دانا است" (وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَكى‏ مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لكِنَّ اللَّهَ يُزَكِّي مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ‏).

بدون شك فضل و رحمت الهى است كه موجب نجات انسانها از آلودگيها و انحرافات و گناهان مى‏شود، چرا كه از يك سو موهبت عقل را داده، و از سوى ديگر موهبت وجود پيامبر و احكامى كه از طريق وحى نازل مى‏گردد، ولى از اين مواهب گذشته توفيقات خاص او و امدادهاى غيبيش كه شامل حال انسانهاى آماده و مستعد و مستحق مى‏گردد مهمترين عامل پاكى و تزكيه است.

جمله" مَنْ يَشاءُ" چنان كه بارها گفته‏ايم به معنى اراده و مشيت بى دليل نيست، بلكه تا مجاهده و تلاشى از ناحيه بندگان نباشد هدايت و موهبتى از ناحيه خدا صورت نمى‏گيرد، آن كس كه طالب اين راه است و در آن گام مى‏نهد و جهاد مى‏كند، دستش را مى‏گيرد، از وسوسه شياطين حفظش مى‏كند و به سر منزل مقصود مى‏رساند.

و به تعبير ديگر فضل و رحمت الهى گاه جنبه" تشريعى" دارد، و آن از طريق بعثت پيامبران و نزول كتب آسمانى و تشريع احكام و بشارتها و انذارها است، و گاه جنبه" تكوينى" دارد و آن از طريق امدادهاى معنوى و الهى است، و آيات مورد بحث (بقرينه جمله" من يشاء") بيشتر ناظر به قسمت دوم است. ضمنا بايد توجه داشت كه" زكات" و" تزكيه" در اصل به معنى" نمو يافتن" و" نمو دادن" است، ولى در بسيارى از موارد به معنى" پاك شدن" و" پاك كردن" به كار رفته است، و اين هر دو ممكن است به يك ريشه باز گردد، زيرا تا پاكى از موانع و مفاسد و رذائل نباشد نمو و رشد امكان پذير نخواهد بود.

*** جمعى از مفسران براى دومين آيه مورد بحث شان نزولى نقل كرده‏اند كه پيوند آن را با آيات گذشته روشن مى‏سازد و آن اينكه:" اين آيه در باره گروهى از صحابه نازل شد كه بعد از" داستان افك" سوگند ياد كردند كه به هيچيك از كسانى كه در اين ماجرا درگير بودند و به اين تهمت بزرگ دامن زدند كمك مالى نكنند، و در هيچ موردى با آنها مواسات ننمايند، آيه فوق نازل شد و آنها را از اين شدت عمل و خشونت باز داشت و دستور عفو و گذشت داد".

اين شان نزول را" قرطبى" در تفسيرش از" ابن عباس" و" ضحاك"، و مرحوم" طبرسى" از" ابن عباس" و غير او، ذيل آيات مورد بحث نقل كرده‏اند و جنبه عمومى دارد.

ولى گروهى از مفسران اهل تسنن اصرار دارند كه اين آيه در مورد خصوص" ابو بكر" نازل شده كه بعد از داستان افك، كمك مالى خود را به" مسطح بن اثاثه" كه" پسر خاله" يا" پسر خواهر" او بود و به مساله افك دامن مى‏زد قطع كرده، در حالى كه تمام ضميرهايى كه در آيه به كار رفته به صورت جمع است و نشان مى‏دهد كه گروهى از مسلمانان بعد از اين ماجرا تصميم به قطع كمكهاى خود از اين مجرمان گرفته بودند و آيه آنها را از اين كار نهى كرد.

ولى به هر حال مى‏دانيم آيات قرآن اختصاص به شان نزول ندارد، بلكه همه مؤمنان را تا دامنه قيامت شامل مى‏گردد، يعنى توصيه مى‏كند كه مسلمانان در اين گونه موارد گرفتار احساسات تند و داغ نشوند و در برابر لغزشها و اشتباهات‏ گنهكاران تصميمات خشن نگيرند.

با توجه به اين شان نزول به تفسير آيه باز مى‏گرديم:

قرآن مى‏گويد:" آنها كه داراى برترى مالى و وسعت زندگى هستند نبايد سوگند ياد كنند (يا تصميم بگيرند) كه انفاق خود را نسبت به نزديكان و مستمندان و مهاجران در راه خدا قطع مى‏كنند" (وَ لا يَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَ السَّعَةِ أَنْ يُؤْتُوا أُولِي الْقُرْبى‏ وَ الْمَساكِينَ وَ الْمُهاجِرِينَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏).

اين تعبير نشان مى‏دهد كه جمعى از كسانى كه آلوده افك شدند از مهاجران در راه خدا بودند كه فريب منافقان را خوردند، و خداوند به خاطر سابقه آنها اجازه نداد كه آنان را از جامعه اسلامى طرد كنند و تصميمهايى كه بيش از حد استحقاق باشد درباره آنها بگيرند.

ضمنا جمله" لا يَأْتَلِ‏" از ماده" الية" (بر وزن عطيه) به معنى سوگند ياد كردن و يا از ماده" الو" (بر وزن دلو) به معنى كوتاهى كردن و ترك نمودن است، بنا بر اين آيه طبق معنى اول نهى از سوگند در قطع اين گونه كمكها مى‏كند « در اين صورت بايد كلمه" لا" قبل از" يؤتوا" در تقدير گرفته شود، كه تقدير چنين مى‏شود" و لا ياتل ... ان لا يؤتوا".».

و بنا بر معنى دوم نهى از كوتاهى و ترك اين عمل مى‏نمايد.

سپس براى تشويق و ترغيب مسلمانان به ادامه اين گونه كارهاى خير اضافه مى‏كند" بايد عفو كنند و گذشت نمايند" (وَ لْيَعْفُوا وَ لْيَصْفَحُوا).

" آيا دوست نمى‏داريد خداوند شما را بيامرزد" (أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ‏).

پس همانگونه كه شما انتظار عفو الهى را در برابر لغزشها داريد بايد در مورد ديگران عفو و بخشش را فراموش نكنيد.

" و خداوند غفور و رحيم است" (وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ‏).

عجب اينكه از يك سو با آن همه آيات كوبنده،" اصحاب افك" را شديدا محكوم مى‏كند، اما براى اينكه افراد افراطى از حد تجاوز نكنند با سه جمله كه هر يك از ديگرى گيراتر و جذابتر است احساساتشان را كنترل مى‏نمايد:

نخست امر به عفو و گذشت مى‏كند.سپس مى‏گويد آيا دوست نداريد خدا شما را ببخشد؟ پس شما هم ببخشيد.

و سر انجام دو صفت از صفات خدا كه" غفور" و" رحيم" است به عنوان تاكيد ذكر مى‏كند اشاره به اينكه شما نمى‏توانيد داغتر از فرمان پروردگار باشيد خداوند كه صاحب اصلى اين حكم است غفور و رحيم است، او دستور مى‏دهد كمكها را قطع نكنيد، ديگر شما چه مى‏گوئيد؟! بدون شك همه مسلمانانى كه در ماجراى افك درگير شدند با توطئه قبلى نبود، بعضى از منافقين مسلمان‏نما پايه‏گذار بودند، و گروهى مسلمان فريب خورده دنباله رو، بدون شك همه آنها مقصر و گناهكار بودند، اما ميان اين دو گروه فرق بسيار بود، و نمى‏بايست با همه يكسان معامله كنند.

به هر حال آيات فوق درس بسيار بزرگى است براى امروز و فرداى مسلمانان و همه آيندگان كه به هنگام آلودگى بعضى از افراد به گناه و لغزشى، نبايد در كيفر از حد اعتدال تجاوز كرد، نبايد آنها را از جامعه اسلامى طرد نمود، و نبايد درهاى كمكهاى را به روى آنها بست تا يكباره در دامن دشمنان سقوط كنند و در صف آنها قرار گيرند.

آيات فوق در حقيقت ترسيمى از تعادل" جاذبه" و" دافعه" اسلامى است:

آيات افك و مجازات شديد تهمت‏زنندگان به نواميس مردم نيروى عظيم دافعه را تشكيل مى‏دهد، و آيه مورد بحث كه سخن از عفو و گذشت و غفور و رحيم بودن خدا مى‏گويد بيانگر جاذبه است!.

*** سپس بار ديگر به مساله" قذف" و متهم ساختن زنان پاكدامن با ايمان به اتهام ناموسى بازگشته، و بطور مؤكد و قاطع مى‏گويد:" كسانى كه زنان پاكدامن و بيخبر از هر گونه آلودگى و مؤمن را به نسبتهاى ناروا متهم مى‏سازند در دنيا و آخرت از رحمت الهى دورند و عذاب عظيمى در انتظار آنها است" (إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ الْغافِلاتِ الْمُؤْمِناتِ لُعِنُوا فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ‏).

در واقع سه صفت براى اين زنان ذكر شده كه هر كدام دليلى است بر اهميت ظلمى كه بر آنها از طريق تهمت وارد مى‏گردد:

" محصنات" (زنان پاكدامن)" غافلات" (دور از هر گونه آلودگى) و" مؤمنات" (زنان با ايمان) و به اين ترتيب نشان مى‏دهد كه تا چه حد نسبت ناروا دادن به اين افراد، ظالمانه و ناجوانمردانه و درخور عذاب عظيم است‏ « الميزان ذيل آيات مورد بحث جلد 15 صفحه 122.».

ضمنا تعبير به" غافلات" تعبير جالبى است كه نهايت پاكى آنها را از هر گونه انحراف و بى‏عفتى مشخص مى‏كند، يعنى آنها نسبت به آلودگيهاى جنسى آن قدر بى اعتنا هستند كه گويى اصلا از آن خبر ندارند، زيرا موضع انسان در برابر گناه گاه به صورتى در مى‏آيد كه اصلا تصور گناه از فكر و مغز او بيرون مى‏رود گويى اصلا چنين عملى در خارج وجود ندارد و اين مرحله عالى تقوا است.

اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از" غافلات" زنانى است كه از نسبتهاى ناروايى كه به آنها داده شده بى‏اطلاعند، و به همين دليل از خود دفاع نمى‏كنند، و در نتيجه آيه مورد بحث مطلب تازه‏اى در مورد اين گونه اتهامات مطرح مى‏كند چرا كه در آيات گذشته سخن از تهمت‏زنندگانى بود كه شناخته مى‏شدند و مورد مجازات قرار مى‏گرفتند، اما در اينجا سخن از شايعه‏سازانى است‏ كه خود را از مجازات و حد شرعى پنهان داشته‏اند، قرآن مى‏گويد: اينها تصور نكنند كه با اين عمل مى‏توانند خود را براى هميشه از كيفر الهى دور دارند، خدا آنها را در اين دنيا از رحمت خويش دور مى‏كند و در آخرت عذابى عظيم دارند.

گر چه آيه فوق بعد از داستان افك قرار گرفته و به نظر مى‏رسد كه نزول آن بى ارتباط با اين ماجرا نبوده، ولى مانند تمام آياتى كه در موارد خاصى نازل مى‏شود و مفهوم آن كلى است اختصاص به مورد معينى ندارد.

عجب اينكه بعضى از مفسران مانند" فخر رازى" در" تفسير كبير" و بعضى ديگر اصرار دارند كه مفهوم اين آيه را محدود به تهمت زدن به زنان پيامبر ص بدانند و اين گناه را در سر حد كفر قرار مى‏دهند و كلمه لعن را كه در آيه وارد شده دليل بر آن بشمرند.

در حالى كه تهمت زدن هر چند گناه بسيار بزرگى است، و اگر در مورد همسران پيامبر ص باشد گناه بزرگتر و عظيمترى محسوب مى‏شود ولى به تنهايى موجب كفر نيست، و لذا پيامبر ص در داستان افك با اين گونه افراد معامله" مرتد" ننمود بلكه در آيات بعد از آن كه شرح آن را خوانديم توصيه به عدم خشونت بيش از حد در مورد آنان فرمود كه با كفر سازگار نيست.

و اما" لعن" دورى از رحمت خدا است كه در مورد كافر و مرتكبين گناهان كبيره صادق است، لذا در همين آياتى كه در باره حد قذف گذشت (در احكام مربوط به لعان) دو بار كلمه لعن در مورد دروغگويان به كار رفته است.

در روايات اسلامى نيز كرارا كلمه" لعن" درباره بعضى از مرتكبين گناهان كبيره به كار رفته است، حديث‏لعن اللَّه فى الخمر عشر طوائف ...

" خدا ده گروه را در مورد شراب لعنت كرده ..." معروف است.

*** آيه بعد چگونگى حال اين گروه تهمت‏زنندگان را در دادگاه بزرگ خدا مشخص كرده مى‏گويد:" آنها عذاب عظيمى دارند، در آن روز كه زبانهاى آنها و دستها و پاهايشان بر ضد آنان به اعمالى كه مرتكب شدند گواهى مى‏دهند" (يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ‏).

زبان آنها بى آنكه خودشان مايل باشند به گردش در مى‏آيد و حقائق را بازگو مى‏كند اين مجرمان بعد از مشاهده دلائل و شواهد قطعى جرم بر خلاف ميل باطنى خود صريحا اقرار به گناه كرده و همه چيز را فاش مى‏سازند چرا كه جايى براى انكار نمى‏بينند.

دست و پاى آنها نيز به سخن در مى‏آيد و حتى طبق آيات قرآن پوست تن آنها سخن مى‏گويد، گويى نوارهاى ضبط صوتى هستند كه همه صداهاى انسان را ضبط كرده و آثار گناهان در طول عمر در آنها نقش بسته است، آرى در آنجا كه يوم البروز و روز آشكار شدن همه پنهانيها است ظاهر مى‏شوند.

و اگر مى‏بينيم در بعضى آيات قرآن اشاره به روز قيامت مى‏فرمايد:" امروز ما بر زبان آنها مهر مى‏زنيم و دست و پايشان با ما سخن مى‏گويد" (الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى‏ أَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ‏) (سوره يس- آيه 65) منافاتى با آيه مورد بحث ندارد چرا كه ممكن است در آغاز زبانها از كار بيفتد و ساير اعضا شهادت دهند، و هنگامى كه شهادت دست و پا حقائق را برملا كرد زبان به حركت در آيد و گفتنى‏ها را بگويد و به گناهان اعتراف كند.

*** سپس مى‏گويد:

" در آن روز خداوند جزاى واقعى آنها را بى كم و كاست به آنها مى‏دهد" (يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَ‏).

" و در آن روز مى‏دانند كه خداوند حق مبين است" (وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ‏).

اگر امروز، و در اين دنيا، در حقانيت پروردگار شك و ترديد كنند، يا مردم را به گمراهى بكشانند در آن روز نشانه‏هاى عظمت و قدرت و حقانيتش آن چنان واضح مى‏شود كه سر سخت‏ترين لجوجان را وادار به اعتراف مى‏كند.

[سوره النور (24): آيه 26]

الْخَبِيثاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَ الْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثاتِ وَ الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبِينَ وَ الطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ أُولئِكَ مُبَرَّؤُنَ مِمَّا يَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ (26)

ترجمه:

26- زنان خبيث و ناپاك از آن مردان خبيث و ناپاكند! و مردان ناپاك نيز تعلق به زنان ناپاك دارند، اينان از نسبتهاى ناروايى كه به آنها داده مى‏شود مبرا هستند، و براى آنها آمرزش (الهى) و روزى پر ارزش است.

تفسير: نوريان مر نوريان را طالبند! ...

آيه فوق در حقيقت تعقيب و تاكيدى بر آيات افك و آيات قبل از آن است و بيان يك سنت طبيعى در جهان آفرينش مى‏باشد كه تشريع نيز با آن هماهنگ است.

مى‏فرمايد:" زنان خبيث و ناپاك از آن مردان خبيث و ناپاكند، همانگونه كه مردان ناپاك، تعلق به زنان ناپاك دارند" (الْخَبِيثاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَ الْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثاتِ‏).

و در نقطه مقابل نيز" زنان طيب و پاك به مردان طيب و پاك تعلق دارند، و مردان پاك و طيب از آن زنان پاك و طيبند" (وَ الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبِينَ وَ الطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ‏).

و در پايان آيه به گروه اخير يعنى مردان و زنان پاكدامن اشاره كرده مى‏گويد:" آنها از نسبتهاى نادرستى كه به آنان داده مى‏شود مبرا هستند" (أُولئِكَ مُبَرَّؤُنَ مِمَّا يَقُولُونَ‏).

و به همين دليل" آمرزش و مغفرت الهى و همچنين روزى پر ارزش در انتظار آنها است" (لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ‏).

*** نكته‏ها:

1-" خبيثات" و" خبيثون" كيانند؟

در اينكه منظور از" خبيثات" و" خبيثين" و همچنين" طيبات" و" طيبين" در آيه مورد بحث كيست؟ مفسران بيانات مختلفى دارند:

1- گاه گفته شده منظور سخنان ناپاك و تهمت و افترا و دروغ است كه تعلق به افراد آلوده دارد و به عكس سخنان پاك از آن مردان پاك و با تقوا است، و" از كوزه همان برون تراود كه در او است".

2- گاه گفته مى‏شود" خبيثات" به معنى" سيئات" و مطلق اعمال بد و كارهاى ناپسند است كه برنامه مردان ناپاك است و به عكس" حسنات" تعلق به پاكان دارد.

3-" خبيثات" و" خبيثون" اشاره به زنان و مردان آلوده دامان است، به عكس" طيبات" و" طيبون" كه به زنان و مردان پاكدامن اشاره مى‏كند و ظاهرا منظور از آيه همين است، زيرا قرائنى در دست است كه معنى اخير را تاييد مى‏كند:

الف- اين آيات به دنبال آيات افك و همچنين آيه‏ الزَّانِي لا يَنْكِحُ إِلَّا زانِيَةً أَوْ مُشْرِكَةً وَ الزَّانِيَةُ لا يَنْكِحُها إِلَّا زانٍ أَوْ مُشْرِكٌ وَ حُرِّمَ ذلِكَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ‏ آمده و اين تفسير هماهنگ با مفهوم آن آيات است.

ب- جمله‏ أُولئِكَ مُبَرَّؤُنَ مِمَّا يَقُولُونَ:" آنها (زنان و مردان پاكدامن) از نسبتهاى ناروايى كه به آنان داده مى‏شود منزه و پاكند" قرينه ديگرى بر اين تفسير مى‏باشد.

ج- اصولا قرينه مقابله خود نشانه اين است كه منظور از خبيثات جمع مؤنث حقيقى است و اشاره به زنان ناپاك است در مقابل" خبيثون" كه جمع مذكر حقيقى است.

د- از همه اينها گذشته در حديثى از امام باقر ع و امام صادق ع نقل شده كه" اين آيه همانند" الزَّانِي لا يَنْكِحُ إِلَّا زانِيَةً أَوْ مُشْرِكَةً" مى‏باشد، زيرا گروهى بودند كه تصميم گرفتند با زنان آلوده ازدواج كنند، خداوند آنها را از اين كار نهى كرد، و اين عمل را ناپسند شمرد" « مجمع البيان ذيل آيات مورد بحث.»

 ه- در روايات كتاب نكاح نيز مى‏خوانيم كه ياران امامان، گاه سؤال از ازدواج با زنان" خبيثة" مى‏كردند كه با جواب منفى روبرو مى‏شدند، اين خود نشان مى‏دهد كه" خبيثة" اشاره به زنان ناپاك است نه" سخنان" و نه" اعمال" ناپاك‏ « وسائل الشيعه جلد 14 صفحه 337 باب 14 از ابواب ما يحرم بالمصاهره و نحوها.».

سؤال ديگر اينكه آيا منظور از خبيث بودن اين دسته از مردان و زنان يا طيب بودن آنها همان جنبه‏هاى عفت و ناموسى است، يا هر گونه ناپاكى فكرى و عملى و زبانى را شامل مى‏شود.

اگر سياق آيات و رواياتى را كه در تفسير آن آمده در نظر بگيريم محدود بودن مفهوم آيه به معنى اول صحيحتر به نظر مى‏رسد، در حالى كه از بعضى از روايات استفاده مى‏شود كه خبيث و طيب در اينجا معنى وسيعى دارد و مفهوم آن منحصر به آلودگى و پاكى جنسى نيست روى اين نظر بعيد به نظر نمى‏رسد كه مفهوم نخستين آيه همان معنى خاص باشد ولى از نظر ملاك و فلسفه و علت قابل تعميم و گسترش است. و به تعبير ديگر آيه فوق در واقع بيان گرايش سنخيت است هر چند با توجه به موضوع بحث سنخيت در پاكى و آلودگى جنسى را مى‏گويد (دقت كنيد).

*** 2- آيا اين يك حكم تكوينى است يا تشريعى-

بدون شك قانون" نوريان مر نوريان را طالبند" و" ناريان مر ناريان را جاذبند" و ضرب المثل معروف" كند همجنس با همجنس پرواز" و همچنين ضرب المثلى كه در عربى معروف است:" السنخية علة الانضمام" همه اشاره به يك سنت تكوينى است كه" ذره ذره موجوداتى را كه در ارض و سما است در بر مى‏گيرد كه جنس خود را همچو كاه و كهرباء جذب مى‏كنند".

به هر حال همه جا همنوعان سراغ همنوعان مى‏روند و هر گروه و هر دسته‏اى با هم‏سنخان خود گرم و صميمى‏اند.

اما اين واقعيت مانع از آن نخواهد بود كه آيه بالا همانند آيه" الزَّانِيَةُ لا يَنْكِحُها إِلَّا زانٍ أَوْ مُشْرِكٌ‏" اشاره به يك حكم شرعى باشد كه ازدواج با زنان آلوده حد اقل در مواردى كه مشهور و معروف به عمل منافى عفتند ممنوع است.

مگر همه احكام تشريعى ريشه تكوينى ندارد؟ مگر سنتهاى الهى در تشريع و تكوين هماهنگ نيستند؟ (براى توضيح بيشتر به شرحى كه ذيل آيه مزبور ذكر كرديم مراجعه فرمائيد).

*** 3- پاسخ به يك سؤال‏

در اينجا سؤالى مطرح است و آن اينكه در طول تاريخ يا در محيط زندگى خود گاه مواردى را مى‏بينيم كه با اين قانون هماهنگ نيست، به عنوان مثال در خود قرآن آمده است كه همسر نوح و همسر لوط زنان بدى بودند و به آنها خيانت كردند (سوره تحريم آيه 10) و در مقابل، همسر فرعون از زنان با ايمان‏ و پاكدامنى بود كه گرفتار چنگال آن طاغوت بى ايمان گشته بود (سوره تحريم آيه 11).

در مورد پيشوايان بزرگ اسلام نيز كم و بيش نمونه‏هايى از اين قبيل ديده شده است كه تاريخ اسلام گواه آن مى‏باشد.

در پاسخ علاوه بر اينكه هر قانون كلى استثناهايى دارد بايد به دو نكته توجه داشت:

1- در تفسير آيه گفتيم كه منظور اصلى از" خباثت" همان آلودگى به اعمال منافى عفت است و" طيب" بودن نقطه مقابل آن مى‏باشد، به اين ترتيب پاسخ سؤال روشن مى‏شود، زيرا هيچيك از همسران پيامبران و امامان به طور قطع انحراف و آلودگى جنسى نداشتند، و منظور از خيانت در داستان نوح و لوط جاسوسى كردن به نفع كفار است نه خيانت ناموسى.

اصولا اين عيب از عيوب تنفر آميز محسوب مى‏شود و مى‏دانيم محيط زندگى شخصى پيامبران بايد از اوصافى كه موجب نفرت مردم است پاك باشد تا هدف نبوت كه جذب مردم به آئين خدا است عقيم نماند.

2- از اين گذشته همسران پيامبران و امامان در آغاز كار حتى كافر و بى ايمان هم نبودند و گاه بعد از نبوت به گمراهى كشيده مى‏شدند كه مسلما آنها نيز روابط خود را مانند سابق با آنها ادامه نمى‏دادند، همانگونه كه همسر فرعون در آغاز كه با فرعون ازدواج كرد به موسى ايمان نياورده بود، اصولا موسى هنوز متولد نشده بود، بعدا كه موسى مبعوث شد ايمان آورد و چاره‏اى جز ادامه زندگى توام با مبارزه نداشت مبارزه‏اى كه سرانجامش شهادت اين زن با ايمان بود.

[سوره النور (24): آيات 27 تا 29]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى‏ أَهْلِها ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ (27) فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فِيها أَحَداً فَلا تَدْخُلُوها حَتَّى يُؤْذَنَ لَكُمْ وَ إِنْ قِيلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْكى‏ لَكُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ (28) لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ مَسْكُونَةٍ فِيها مَتاعٌ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما تَكْتُمُونَ (29)

ترجمه:

27- اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد در خانه‏هايى غير از خانه خود وارد نشويد تا اجازه بگيريد و بر اهل آن خانه سلام كنيد، اين براى شما بهتر است، شايد متذكر شويد.

28- و اگر كسى در آن نيافتيد داخل آن نشويد تا به شما اجازه داده شود، و اگر گفته شود بازگرديد، بازگرديد، كه براى شما پاكيزه‏تر است و خداوند به آنچه انجام مى‏دهيد آگاه است.

29- گناهى بر شما نيست كه وارد خانه‏هاى غير مسكونى بشويد كه در آنجا متاعى متعلق‏ به شما وجود دارد، و خدا آنچه را آشكار مى‏كنيد يا پنهان مى‏داريد مى‏داند.

تفسير: بدون اذن به خانه مردم وارد نشويد

در اين آيات بخشى از آداب معاشرت و دستورهاى اجتماعى اسلام كه ارتباط نزديكى با مسائل مربوط به حفظ عفت عمومى دارد بيان شده است، و آن طرز ورود به خانه‏هاى مردم و چگونگى اجازه ورود گرفتن است.

نخست مى‏گويد:" اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد در خانه‏هايى كه غير از خانه شما است داخل نشويد تا اينكه اجازه بگيريد و بر اهل آن خانه سلام كنيد" (و به اين ترتيب تصميم ورود خود را قبلا به اطلاع آنها برسانيد و موافقت آنها را جلب نمائيد) (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى‏ أَهْلِها).

" اين براى شما بهتر است، شايد متذكر شويد" (ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ‏).

جالب اينكه در اينجا جمله" تستانسوا" به كار رفته است نه" تستاذنوا" زيرا جمله دوم فقط اجازه گرفتن را بيان مى‏كند، در حالى كه جمله اول كه از ماده" انس" گرفته شده اجازه‏اى توام با محبت و لطف و آشنايى و صداقت را مى‏رساند، و نشان مى‏دهد كه حتى اجازه گرفتن بايد كاملا مؤدبانه و دوستانه و خالى از هر گونه خشونت باشد.

بنا بر اين هر گاه اين جمله را بشكافيم بسيارى از آداب مربوط به اين بحث در آن خلاصه شده است، مفهومش اين است فرياد نكشيد، در را محكم نكوبيد با عبارات خشك و زننده اجازه نگيريد، و به هنگامى كه اجازه داده شد بدون سلام وارد نشويد، سلامى كه نشانه صلح و صفا و پيام آور محبت و دوستى است.

قابل توجه اينكه اين حكم را كه جنبه انسانى و عاطفى آن روشن است با دو جمله‏ " ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ‏ و" لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ‏" همراه مى‏كند كه خود دليلى بر آن است كه اينگونه احكام ريشه در اعماق عواطف و عقل و شعور انسانى دارد كه اگر انسان كمى در آن بينديشد متذكر خواهد شد كه خير و صلاح او در آن است.

*** در آيه بعد با جمله ديگرى اين دستور تكميل مى‏شود:" اگر كسى در آن خانه نيافتيد وارد آن نشويد تا به شما اجازه داده شود" (فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فِيها أَحَداً فَلا تَدْخُلُوها حَتَّى يُؤْذَنَ لَكُمْ‏).

ممكن است منظور از اين تعبير آن باشد كه گاه در آن خانه كسانى هستند ولى كسى كه به شما اذن دهد و صاحب اختيار و صاحب البيت باشد حضور ندارد شما در اينصورت حق ورود نخواهيد داشت.

و يا اينكه اصلا كسى در خانه نيست، اما ممكن است صاحب خانه در منزل همسايگان و يا نزديك آن محل باشد و به هنگامى كه صداى در زدن و يا صداى شما را بشنود بيايد و اذن ورود دهد در اين موقع حق ورود داريد، به هر حال آنچه مطرح است اين است كه بدون اذن داخل نشويد.

سپس اضافه مى‏كند" و اگر به شما گفته شود بازگرديد، اين سخن را پذيرا شويد و بازگرديد، كه براى شما بهتر و پاكيزه‏تر است" (وَ إِنْ قِيلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْكى‏ لَكُمْ‏).

اشاره به اينكه هرگز جواب رد شما را ناراحت نكند، چه بسا صاحب خانه در حالتى است كه از ديدن شما در آن حالت ناراحت مى‏شود، و يا وضع او و خانه‏اش آماده پذيرش مهمان نيست! و از آنجا كه به هنگام شنيدن جواب منفى گاهى حس كنجكاوى بعضى تحريك مى‏شود و به فكر اين مى‏افتند كه از درز در، يا از طريق گوش فرا دادن و استراق سمع مطالبى از اسرار درون خانه را كشف كنند در ذيل همين آيه مى‏فرمايد" خدا به آنچه انجام مى‏دهيد آگاه است" (وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ‏).

*** و از آنجا كه هر حكم استثنايى دارد كه رفع ضرورتها و مشكلات از طريق آن استثناء به صورت معقول انجام مى‏شود در آخرين آيه مورد بحث مى‏فرمايد:

" گناهى بر شما نيست كه وارد خانه‏هاى غير مسكونى بشويد كه در آنجا متاعى متعلق به شما وجود دارد" (لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ مَسْكُونَةٍ فِيها مَتاعٌ لَكُمْ‏).

و در پايان اضافه مى‏نمايد:" و خدا آنچه را آشكار مى‏كنيد و پنهان مى‏داريد مى‏داند" (وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما تَكْتُمُونَ‏).

شايد اشاره به اين است كه گاه بعضى از افراد از اين استثناء سوء استفاده كرده و به بهانه اين حكم وارد خانه‏هاى غير مسكونى مى‏شوند تا كشف اسرارى كنند، و يا در خانه‏هاى مسكونى به اين بهانه كه نمى‏دانستيم مسكونى است ورود كنند، اما خدا از همه اين امور آگاه است و سوء استفاده كنندگان را بخوبى مى‏شناسد.

*** نكته‏ها:

1- امنيت و آزادى در محيط خانه‏

بى شك وجود انسان داراى دو بعد است، بعد فردى و بعد اجتماعى و به همين دليل داراى دو نوع زندگى است، زندگى خصوصى و عمومى كه هر كدام براى خود ويژگيهايى دارد و آداب و مقرراتى.

انسان ناچار است در محيط اجتماع قيود زيادى را از نظر لباس و طرز حركت و رفت و آمد تحمل كند، ولى پيدا است كه ادامه اين وضع در تمام مدت شبانه روز خسته كننده و درد سر آفرين است. او مى‏خواهد مدتى از شبانه روز را آزاد باشد، قيد و بندها را دور كند به استراحت پردازد با خانواده و فرزندان خود به گفتگوهاى خصوصى بنشيند و تا آنجا كه ممكن است از اين آزادى بهره گيرد، و به همين دليل به خانه خصوصى خود پناه مى‏برد و با بستن درها به روى ديگران زندگى خويش را موقتا از جامعه جدا مى‏سازد و همراه آن از انبوه قيودى كه ناچار بود در محيط اجتماع بر خود تحميل كند آزاد مى‏شود.

حال بايد در اين محيط آزاد با اين فلسفه روشن، امنيت كافى وجود داشته باشد، اگر بنا باشد هر كس سر زده وارد اين محيط گردد و به حريم امن آن تجاوز كند ديگر آن آزادى و استراحت و آرامش وجود نخواهد داشت و مبدل به محيط كوچه و بازار مى‏شود.

به همين دليل هميشه در ميان انسانها مقررات ويژه‏اى در اين زمينه بوده است، و در تمام قوانين دنيا وارد شدن به خانه اشخاص بدون اجازه آنها ممنوع است و مجازات دارد، و حتى در جايى كه ضرورتى از نظر حفظ امنيت و جهات ديگر ايجاب كند كه بدون اجازه وارد شوند مقامات محدود و معينى حق دادن چنين اجازه‏اى را دارند.

در اسلام نيز در اين زمينه دستور بسيار مؤكد داده شده و آداب و ريزه‏كاريهايى در اين زمينه وجود دارد كه كمتر نظير آن ديده مى‏شود.

در حديثى مى‏خوانيم: كه" ابو سعيد" از ياران پيامبر ص اجازه ورود به منزل گرفت در حالى كه روبروى در خانه پيامبر ص ايستاده بود، پيامبر ص فرمود: به هنگام اجازه گرفتن روبروى در نايست! در روايت ديگرى مى‏خوانيم كه خود آن حضرت هنگامى كه به در خانه كسى مى‏آمد روبروى در نمى‏ايستاد بلكه در طرف راست يا چپ قرار مى‏گرفت و مى‏فرمود: السلام عليكم (و به اين وسيله اجازه ورود مى‏گرفت) زيرا آن روز هنوز معمول نشده بود كه در برابر در خانه پرده بياويزند « تفسير فخر رازى جلد 23 صفحه 198 ذيل آيه مورد بحث.».

حتى در روايات اسلامى مى‏خوانيم كه انسان به هنگامى كه مى‏خواهد وارد خانه مادر يا پدر و يا حتى وارد خانه فرزند خود شود اجازه بگيرد.

در روايتى آمده است كه مردى از پيامبر ص پرسيد: آيا به هنگامى كه مى‏خواهم وارد خانه مادرم شوم بايد اجازه بگيرم؟ فرمود: آرى، عرض كرد مادرم غير از من خدمتگزارى ندارد باز هم بايد اجازه بگيرم؟! فرمود: ا تحب ان تراها عريانة؟!" آيا دوست دارى مادرت را برهنه ببينى"؟! عرض كرد: نه، فرمود: فاستاذن عليها!:" اكنون كه چنين است از او اجازه بگير"! « تفسير نور الثقلين جلد 3 صفحه 586.».

در روايت ديگرى مى‏خوانيم كه پيامبر ص هنگامى كه مى‏خواست وارد خانه دخترش فاطمه ع شود، نخست بر در خانه آمد دست به روى در گذاشت و در را كمى عقب زد، سپس فرمود: السلام عليكم، فاطمه (ع) پاسخ سلام پدر را داد، بعد پيامبر ص فرمود: اجازه دارم وارد شوم؟ عرض كرد وارد شو اى رسول خدا! پيامبر ص فرمود: كسى كه همراه من است نيز اجازه دارد وارد شود فاطمه عرض كرد: مقنعه بر سر من نيست، و هنگامى كه خود را به حجاب اسلامى محجب ساخت پيامبر ص مجددا سلام كرد و فاطمه (ع) جواب داد، و مجددا اجازه ورود براى خودش گرفت و بعد از پاسخ موافق فاطمه (ع) اجازه ورود براى همراهش جابر بن عبد اللَّه گرفت‏ « نور الثقلين جلد 3 صفحه 587.».

اين حديث بخوبى نشان مى‏دهد كه تا چه اندازه پيامبر ص كه يك الگو و سرمشق براى عموم مسلمانان بود اين نكات را دقيقا رعايت مى‏فرمود. حتى در بعضى از روايات مى‏خوانيم بايد سه بار اجازه گرفت، اجازه اول را بشنوند و به هنگام اجازه دوم خود را آماده سازند، و به هنگام اجازه سوم اگر خواستند اجازه دهند و اگر نخواستند اجازه ندهند! « وسائل الشيعه جلد 14 صفحه 161- ابواب مقدمات النكاح باب 123.».

حتى بعضى لازم دانسته‏اند كه در ميان اين سه اجازه، فاصله‏اى باشد چرا كه گاه لباس مناسبى بر تن صاحب خانه نيست، و گاه در حالى است كه نمى‏خواهد كسى او را در آن حال ببيند، گاه وضع اطاق به هم ريخته است و گاه اسرارى است كه نمى‏خواهد ديگرى بر اسرار درون خانه‏اش واقف شود، بايد به او فرصتى داد تا خود را جمع و جور كند، و اگر اجازه نداد بدون كمترين احساس ناراحتى بايد صرف نظر كرد.

*** 2- منظور از" بيوت غير مسكونه" چيست؟

در پاسخ اين سؤال در ميان مفسران گفتگو است، بعضى گفته‏اند: منظور ساختمانهايى است كه شخص خاصى در آن ساكن نيست، بلكه جنبه عمومى و همگانى دارد، مانند كاروانسراها، مهمانخانه‏ها، و همچنين حمامها و مانند آن- اين مضمون در حديثى از امام صادق ع صريحا آمده است‏ « وسائل الشيعه جلد 14 صفحه 161.».

بعضى ديگر آن را به خرابه‏هايى تفسير كرده‏اند كه در و پيكرى ندارد، و هر كس مى‏تواند وارد آن شود، اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى‏رسد چه اينكه كسى حاضر نيست متاع خود را در چنين خانه‏اى بگذارد.

بعضى ديگر آن را اشاره به انبارهاى تجار و دكانهايى مى‏دانند كه متاع مردم به عنوان امانت در آن نگهدارى مى‏شود و صاحب هر متاعى حق دارد براى گرفتن متاع خويش به آنجا مراجعه كند. اين تفسير نيز با ظاهر آيه چندان سازگار نيست.

اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور خانه‏هايى باشد كه ساكن ندارد و انسان متاع خود را در آنجا به امانت گذارده، و هنگام گذاردن رضايت ضمنى صاحب منزل را براى سر كشى يا برداشتن متاع گرفته است.

البته قسمتى از اين تفاسير با هم منافاتى ندارد، ولى تفسير اول با معنى آيه سازگارتر است.

ضمنا از اين بيان روشن مى‏شود كه انسان تنها به عنوان اينكه متاعى در خانه‏اى دارد نمى‏تواند در خانه را بدون اجازه صاحب خانه بگشايد و وارد شود هر چند در آن موقع كسى در خانه نباشد.

*** 3- مجازات كسى كه بدون اجازه در خانه مردم نگاه مى‏كند

در كتب فقهى و حديث آمده است كه اگر كسى عمدا به داخل خانه مردم نگاه كند و به صورت يا تن برهنه زنان بنگرد آنها مى‏توانند در مرتبه اول او را نهى كنند، اگر خود دارى نكرد مى‏توانند با سنگ او را دور كنند، اگر باز اصرار داشته باشد با آلات قتاله مى‏توانند از خود و نواميس خود دفاع كنند و اگر در اين درگيرى شخص مزاحم و مهاجم كشته شود خونش هدر است، البته بايد به هنگام جلوگيرى از اين كار سلسله مراتب را رعايت كنند يعنى تا آنجا كه از طريق آسانتر اين امر امكان پذير است از طريق خشنتر وارد نشوند.

[سوره النور (24): آيات 30 تا 31]

قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِكَ أَزْكى‏ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِما يَصْنَعُونَ (30) وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ يَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَ لا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلاَّ ما ظَهَرَ مِنْها وَ لْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى‏ جُيُوبِهِنَّ وَ لا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلاَّ لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبائِهِنَّ أَوْ آباءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنائِهِنَّ أَوْ أَبْناءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَنِي إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَنِي أَخَواتِهِنَّ أَوْ نِسائِهِنَّ أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُنَّ أَوِ التَّابِعِينَ غَيْرِ أُولِي الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلى‏ عَوْراتِ النِّساءِ وَ لا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ ما يُخْفِينَ مِنْ زِينَتِهِنَّ وَ تُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (31)

ترجمه:

30- به مؤمنان بگو چشمهاى خود را (از نگاه به نامحرمان) فرو گيرند، و فروج خود را حفظ كنند، اين براى آنها پاكيزه‏تر است، خداوند از آنچه انجام مى‏دهيد آگاه است.

31- و به زنان با ايمان بگو چشمهاى خود را (از نگاه هوس‏آلود) فرو گيرند، و دامان خويش را حفظ كنند، و زينت خود را جز آن مقدار كه ظاهر است آشكار ننمايند، و (اطراف) روسرى‏هاى خود را بر سينه خود افكنند (تا گردن و سينه با آن پوشانده شود) و زينت خود را آشكار نسازند مگر براى شوهرانشان يا پدرانشان يا پدر شوهرانشان يا پسرانشان يا پسران همسرانشان يا برادرانشان يا پسران برادرانشان، يا پسران خواهرانشان، يا زنان هم كيششان يا بردگانشان (كنيزانشان) يا افراد سفيه كه تمايلى به زن ندارند يا كودكانى كه از امور جنسى مربوط به زنان آگاه نيستند، آنها هنگام راه رفتن پاى‏هاى خود را به زمين نزنند تا زينت پنهانيشان دانسته شود. (و صداى خلخال كه بر پا دارند به گوش رسد) و همگى به سوى خدا بازگرديد اى مؤمنان تا رستگار شويد.

شان نزول:

در كتاب كافى در شان نزول نخستين آيه از آيات فوق از امام باقر ع چنين نقل شده است كه جوانى از انصار در مسير خود با زنى روبرو شد- و در آن روز زنان مقنعه خود را در پشت گوشها قرار مى‏دادند- (و طبعا گردن و مقدارى از سينه آنها نمايان مى‏شد) چهره آن زن نظر آن جوان را به خود جلب كرد و چشم خود را به او دوخت هنگامى كه زن گذشت جوان هم چنان با چشمان خود او را بدرقه مى‏كرد در حالى كه راه خود را ادامه مى‏داد تا اينكه وارد كوچه تنگى شد و باز هم چنان به پشت سر خود نگاه مى‏كرد ناگهان صورتش به ديوار خورد و تيزى استخوان يا قطعه شيشه‏اى كه در ديوار بود صورتش را شكافت! هنگامى كه زن گذشت جوان به خود آمد و ديد خون از صورتش جارى است و به لباس و سينه‏اش ريخته! (سخت ناراحت شد) با خود گفت به خدا سوگند من خدمت پيامبر مى‏روم و اين ماجرا را بازگو مى‏كنم، هنگامى كه چشم رسول خدا ص به او افتاد فرمود چه شده است؟

و جوان ماجرا را نقل كرد، در اين هنگام جبرئيل، پيك وحى خدا نازل شد و آيه فوق را آورد (قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ‏ ...) « وسائل الشيعه جلد 14 صفحه 139 و تفسير نور الثقلين و الميزان و روح المعانى (با تفاوت مختصرى) ذيل آيه مورد بحث.».

*** تفسير: مبارزه با چشم‏چرانى و ترك حجاب‏

پيش از اين هم گفته‏ايم كه اين سوره در حقيقت سوره عفت و پاكدامنى و پاكسازى از انحرافات جنسى است، و بحثهاى مختلف آن از اين نظر انسجام روشنى دارد، آيات مورد بحث كه احكام نگاه كردن و چشم‏چرانى و حجاب را بيان مى‏دارد نيز كاملا به اين امر مربوط است و نيز ارتباط اين بحث با بحثهاى مربوط به اتهامات ناموسى بر كسى مخفى نيست.

نخست مى‏گويد:" به مؤمنان بگو چشمهاى خود را (از نگاه كردن به زنان نامحرم و آنچه نظر افكندن بر آن حرام است) فرو گيرند، و دامان خود را حفظ كنند" (قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ‏).

" يغضوا" از ماده" غض" (بر وزن خز) در اصل به معنى كم كردن و نقصان است و در بسيارى از موارد در كوتاه كردن صدا يا كم كردن نگاه گفته مى‏شود، بنا بر اين آيه نمى‏گويد مؤمنان بايد چشمهاشان را فرو بندند، بلكه مى‏گويد بايد نگاه خود را كم و كوتاه كنند، و اين تعبير لطيفى است به اين منظور كه اگر انسان به راستى هنگامى كه با زن نامحرمى روبرو مى‏شود بخواهد چشم خود را به كلى ببندد ادامه راه رفتن و مانند آن براى او ممكن نيست، اما اگر نگاه را از صورت‏ و اندام او بر گيرد و چشم خود را پائين اندازد گويى از نگاه خويش كاسته است و آن صحنه‏اى را كه ممنوع است از منطقه ديد خود به كلى حذف كرده.

قابل توجه اينكه قرآن نمى‏گويد از چه چيز چشمان خود را فرو گيرند (و به اصطلاح متعلق آن فعل را حذف كرده) تا دليل بر عموم باشد، يعنى از مشاهده تمام آنچه نگاه به آنها حرام است چشم برگيرند.

اما با توجه به سياق آيات مخصوصا آيه بعد كه سخن از مساله حجاب به ميان آمده به خوبى روشن مى‏شود كه منظور نگاه نكردن به زنان نامحرم است، شان نزولى را كه در بالا آورديم نيز اين مطلب را تاييد مى‏كند

« در اينكه" من" در جمله" يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ‏" چه معنى دارد، مفسران احتمالات مختلفى داده‏اند بعضى آن را براى" تبعيض" و بعضى" زائده" و بعضى" ابتدائيه" دانسته‏اند، ولى ظاهر همان معنى اول است.».

از آنچه گفتيم اين نكته روشن مى‏شود كه مفهوم آيه فوق اين نيست كه مردان در صورت زنان خيره نشوند تا بعضى از آن چنين استفاده كنند كه نگاههاى غير خيره مجاز است، بلكه منظور اين است كه انسان به هنگام نگاه كردن معمولا منطقه وسيعى را زير نظر مى‏گيرد، هر گاه زن نامحرمى در حوزه ديد او قرار گرفت چشم را چنان فرو گيرد كه آن زن از منطقه ديد او خارج شود يعنى به او نگاه نكند اما راه و چاه خود را ببيند و اينكه" غض" را به معنى كاهش گفته‏اند منظور همين است (دقت كنيد).

دومين دستور در آيه فوق همان مساله حفظ" فروج" است.

" فرج" چنان كه قبلا هم گفته‏ايم در اصل به معنى" شكاف" و فاصله ميان دو چيز است، ولى در اينگونه موارد كنايه از عورت مى‏باشد و ما براى حفظ معنى كنايى آن در فارسى كلمه" دامان" را به جاى آن مى‏گذاريم.

منظور از" حفظ فرج" به طورى كه در روايات وارد شده است پوشانيدن‏ آن از نگاه كردن ديگران است، در حديثى از امام صادق ع مى‏خوانيم:كل آية فى القرآن فيها ذكر الفروج فهى من الزنا الا هذه الاية فانها من النظر:

" هر آيه‏اى كه در قرآن سخن از حفظ فروج مى‏گويد، منظور حفظ كردن از زنا است جز اين آيه منظور از آن حفظ كردن از نگاه ديگران است" « اصول كافى و تفسير على بن ابراهيم (طبق نقل نور الثقلين جلد 3 صفحه 587 و 588).».

و از آنجا كه گاه به نظر مى‏رسد كه چرا اسلام از اين كار كه با شهوت و خواست دل بسيارى هماهنگ است نهى كرده، در پايان آيه مى‏فرمايد:" اين براى آنها بهتر و پاكيزه‏تر است" (ذلِكَ أَزْكى‏ لَهُمْ‏).

سپس به عنوان اخطار براى كسانى كه نگاه هوس‏آلود و آگاهانه به زنان نامحرم مى‏افكنند و گاه آن را غير اختيارى قلمداد مى‏كنند مى‏گويد:" خداوند از آنچه انجام مى‏دهيد مسلما آگاه است" (إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِما يَصْنَعُونَ‏).

*** در آيه بعد به شرح وظائف زنان در اين زمينه مى‏پردازد، نخست به وظائفى كه مشابه مردان دارند اشاره كرده مى‏گويد:" و به زنان با ايمان بگو چشمهاى خود را فرو گيرند (و از نگاه كردن به مردان نامحرم خوددارى كنند) و دامان خود را حفظ نمايند" (وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ يَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَ‏).

و به اين ترتيب" چشم‏چرانى" همانگونه كه بر مردان حرام است بر زنان نيز حرام مى‏باشد، و پوشانيدن عورت از نگاه ديگران، چه از مرد و چه از زن براى زنان نيز همانند مردان واجب است.

سپس به مساله حجاب كه از ويژگى زنان است ضمن سه جمله اشاره فرموده:

1-" آنها نبايد زينت خود را آشكار سازند جز آن مقدار كه طبيعتا ظاهر است" (وَ لا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا ما ظَهَرَ مِنْها).

در اينكه منظور از زينتى كه زنان بايد آن را بپوشانند و همچنين زينت آشكارى كه در اظهار آن مجازند چيست؟ در ميان مفسران سخن بسيار است.

بعضى زينت پنهان را به معنى زينت طبيعى (اندام زيباى زن) گرفته‏اند، در حالى كه كلمه" زينت" به اين معنى كمتر اطلاق مى‏شود.

بعضى ديگر آن را به معنى" محل زينت" گرفته‏اند، زيرا آشكار كردن خود زينت مانند گوشواره و دستبند و بازوبند به تنهايى مانعى ندارد، اگر ممنوعيتى باشد مربوط به محل اين زينتها است، يعنى گوشها و گردن و دستها و بازوان.

بعضى ديگر آن را به معنى خود" زينت آلات" گرفته‏اند منتها در حالى كه روى بدن قرار گرفته، و طبيعى است كه آشكار كردن چنين زينتى توام با آشكار كردن اندامى است كه زينت بر آن قرار دارد.

(اين دو تفسير اخير از نظر نتيجه يكسان است هر چند از دو راه مساله تعقيب مى‏شود).

حق اين است كه ما آيه را بدون پيشداورى و طبق ظاهر آن تفسير كنيم كه ظاهر آن همان معنى سوم است و بنا بر اين زنان حق ندارند زينتهايى كه معمولا پنهانى است آشكار سازند هر چند اندامشان نمايان نشود و به اين ترتيب آشكار كردن لباسهاى زينتى مخصوصى را كه در زير لباس عادى يا چادر مى‏پوشند مجاز نيست، چرا كه قرآن از ظاهر ساختن چنين زينتهايى نهى كرده است.

در روايات متعددى كه از ائمه اهل بيت ع نقل شده نيز همين معنى ديده مى‏شود كه زينت باطن را به" قلاده" (گردنبند)" دملج" (بازوبند)" خلخال" (پاى برنجن همان زينتى كه زنان عرب در مچ پاها مى‏كردند) تفسير شده است « تفسير على بن ابراهيم ذيل آيه مورد بحث.».

و چون در روايات متعدد ديگرى زينت ظاهر به انگشتر و سرمه و مانند آن تفسير شده مى‏فهميم كه منظور از زينت باطن نيز خود زينتهايى است كه نهفته و پوشيده است (دقت كنيد).

2- دومين حكمى كه در آيه بيان شده است كه:" آنها بايد خمارهاى خود را بر سينه‏هاى خود بيفكنند" (وَ لْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى‏ جُيُوبِهِنَ‏).

" خمر" جمع" خمار" (بر وزن حجاب) در اصل به معنى پوشش است، ولى معمولا به چيزى گفته مى‏شود كه زنان با آن سر خود را مى‏پوشانند (روسرى).

" جيوب" جمع" جيب" (بر وزن غيب) به معنى يقه پيراهن است كه از آن تعبير به گريبان مى‏شود و گاه به قسمت بالاى سينه به تناسب مجاورت با آن نيز اطلاق مى‏گردد.

از اين جمله استفاده مى‏شود كه زنان قبل از نزول آيه، دامنه روسرى خود را به شانه‏ها يا پشت سر مى‏افكندند، به طورى كه گردن و كمى از سينه آنها نمايان مى‏شد، قرآن دستور مى‏دهد روسرى خود را بر گريبان خود بيفكنند تا هم گردن و هم آن قسمت از سينه كه بيرون است مستور گردد. (از شان نزول آيه كه قبلا آورديم نيز اين معنى به خوبى استفاده مى‏شود).

3- در سومين حكم مواردى را كه زنان مى‏توانند در آنجا حجاب خود را برگيرند و زينت پنهان خود را آشكار سازند با اين عبارت شرح مى‏دهد:

آنها نبايد زينت خود را آشكار سازند (وَ لا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَ‏).

" مگر (در دوازده مورد):

1- براى شوهرانشان" (إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَ‏).

تفسير نمونه، ج‏14، ص: 441

2-" يا پدرانشان" (أَوْ آبائِهِنَ‏) 3-" يا پدران شوهرانشان" (أَوْ آباءِ بُعُولَتِهِنَ‏).

4-" يا پسرانشان" (أَوْ أَبْنائِهِنَ‏).

5-" يا پسران همسرانشان" (أَوْ أَبْناءِ بُعُولَتِهِنَ‏).

6-" يا برادرانشان" (أَوْ إِخْوانِهِنَ‏).

7-" يا پسران برادرانشان" (أَوْ بَنِي إِخْوانِهِنَ‏).

8-" يا پسران خواهرانشان" (أَوْ بَنِي أَخَواتِهِنَ‏).

9-" يا زنان هم كيششان" (أَوْ نِسائِهِنَ‏).

10-" يا بردگانشان" (كنيزانشان) (أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُنَ‏).

11-" يا پيروان و طفيليانى كه تمايلى به زن ندارند" (افراد سفيه و ابلهى كه ميل جنسى در آنها وجود ندارد) (أَوِ التَّابِعِينَ غَيْرِ أُولِي الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ‏).

12-" يا كودكانى كه از عورات زنان (امور جنسى) آگاه نيستند" (أَوِ الطِّفْلِ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلى‏ عَوْراتِ النِّساءِ).

4- و بالآخره چهارمين حكم را چنين بيان مى‏كند:" آنها به هنگام راه رفتن پاهاى خود را به زمين نزنند تا زينت پنهانيشان دانسته شود" (و صداى خلخالى كه بر پا دارند به گوش رسد) (وَ لا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ ما يُخْفِينَ مِنْ زِينَتِهِنَ‏).

آنها در رعايت عفت و دورى از امورى كه آتش شهوت را در دل مردان شعله‏ور مى‏سازد و ممكن است منتهى به انحراف از جاده عفت شود، آن چنان بايد دقيق و سختگير باشند كه حتى از رساندن صداى خلخالى را كه در پاى دارند به گوش مردان بيگانه خود دارى كنند، و اين گواه باريك بينى اسلام در اين زمينه است.

و سرانجام با دعوت عمومى همه مؤمنان اعم از مرد و زن به توبه و بازگشت به سوى خدا آيه را پايان مى‏دهد، مى‏گويد:" همگى به سوى خدا باز گرديد اى مؤمنان!، تا رستگار شويد" (وَ تُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ‏).

و اگر در گذشته كارهاى خلافى در اين زمينه انجام داده‏ايد اكنون كه حقايق احكام اسلام براى شما تبيين شد از خطاهاى خود توبه كنيد و براى نجات و فلاح به سوى خدا آئيد كه رستگارى تنها بر در خانه او است، و بر سر راه شما لغزشگاههاى خطرناكى وجود دارد كه جز با لطف او، نجات ممكن نيست، خود را به او بسپاريد! درست است كه قبل از نزول اين احكام، گناه و عصيان نسبت به اين امور مفهومى نداشت، ولى مى‏دانيم قسمتى از مسائل مربوط به آلودگيهاى جنسى جنبه عقلانى دارد و به تعبير مصطلح از" مستقلات عقليه" است كه حكم عقل در آنجا به تنهايى براى ايجاد مسئوليت كافى است.

*** نكته‏ها:

1- فلسفه حجاب‏

بدون شك در عصر ما كه بعضى نام آن را عصر برهنگى و آزادى جنسى گذارده‏اند و افراد غربزده، بى بند و بارى زنان را جزئى از آزادى او مى‏دانند سخن از حجاب گفتن براى اين دسته ناخوشايند و گاه افسانه‏اى است متعلق به زمانهاى گذشته! ولى مفاسد بى حساب و مشكلات و گرفتاريهاى روز افزونى كه از اين آزاديهاى بى قيد و شرط به وجود آمده سبب شده كه تدريجا گوش شنوايى براى اين سخن پيدا شود. البته در محيطهاى اسلامى و مذهبى، مخصوصا در محيط ايران بعد از انقلاب جمهورى اسلامى، بسيارى از مسائل حل شده، و به بسيارى از اين سؤالات عملا پاسخ كافى و قانع كننده داده شده است، ولى باز اهميت موضوع ايجاب مى‏كند كه اين مساله به طور گسترده‏تر مورد بحث قرار گيرد.

مساله اين است كه آيا زنان (با نهايت معذرت) بايد براى بهره كشى از طريق سمع و بصر و لمس (جز آميزش جنسى) در اختيار همه مردان باشند و يا بايد اين امور مخصوص همسرانشان گردد.

بحث در اين است كه آيا زنان در يك مسابقه بى پايان در نشاندادن اندام خود و تحريك شهوات و هوسهاى آلوده مردان درگير باشند و يا بايد اين مسائل از محيط اجتماع بر چيده شود، و به محيط خانواده و زندگى زناشويى اختصاص يابد؟! اسلام طرفدار برنامه دوم است و حجاب جزئى از اين برنامه محسوب مى‏شود، در حالى كه غربيها و غرب‏زده‏هاى هوسباز طرفدار برنامه اولند! اسلام مى‏گويد كاميابيهاى جنسى اعم از آميزش و لذت‏گيريهاى سمعى و بصرى و لمسى مخصوص به همسران است و غير از آن گناه، و مايه آلودگى و ناپاكى جامعه مى‏باشد كه جمله" ذلِكَ أَزْكى‏ لَهُمْ‏" در آيات فوق اشاره به آن است.

فلسفه حجاب چيز مكتوم و پنهانى نيست زيرا:

1- برهنگى زنان كه طبعا پيامدهايى همچون آرايش و عشوه‏گرى و امثال آن همراه دارد مردان مخصوصا جوانان را در يك حال تحريك دائم قرار مى‏دهد تحريكى كه سبب كوبيدن اعصاب آنها و ايجاد هيجانهاى بيمار گونه عصبى و گاه سر چشمه امراض روانى مى‏گردد، مگر اعصاب انسان چقدر مى‏تواند بار هيجان را بر خود حمل كند؟ مگر همه پزشكان روانى نمى‏گويند هيجان مستمر عامل بيمارى است؟ مخصوصا توجه به اين نكته كه غريزه جنسى نيرومندترين و ريشه‏دارترين غريزه آدمى است و در طول تاريخ سرچشمه حوادث مرگبار و جنايات هولناكى شده، تا آنجا كه گفته‏اند" هيچ حادثه مهمى را پيدا نمى‏كنيد مگر اينكه پاى زنى در آن در ميان است"! آيا دامن زدن مستمر از طريق برهنگى به اين غريزه و شعله‏ور ساختن آن بازى با آتش نيست؟ آيا اين كار عاقلانه‏اى است؟

اسلام مى‏خواهد مردان و زنان مسلمان روحى آرام و اعصابى سالم و چشم و گوشى پاك داشته باشند، و اين يكى از فلسفه‏هاى حجاب است.

2- آمارهاى قطعى و مستند نشان مى‏دهد كه با افزايش برهنگى در جهان طلاق و از هم گسيختگى زندگى زناشويى در دنيا به طور مداوم بالا رفته است، چرا كه" هر چه ديده بيند دل كند ياد" و هر چه" دل" در اينجا يعنى هوسهاى سركش بخواهد به هر قيمتى باشد به دنبال آن مى‏رود، و به اين ترتيب هر روز دل به دلبرى مى‏بندد و با ديگرى وداع مى‏گويد.

در محيطى كه حجاب است (و شرائط ديگر اسلامى رعايت مى‏شود) دو همسر تعلق به يكديگر دارند، و احساساتشان و عشق و عواطفشان مخصوص يكديگر است.

ولى در" بازار آزاد برهنگى" كه عملا زنان به صورت كالاى مشتركى (لا اقل در مرحله غير آميزش جنسى) در آمده‏اند ديگر قداست پيمان زناشويى مفهومى نمى‏تواند داشته باشد و خانواده‏ها همچون تار عنكبوت به سرعت متلاشى مى‏شوند و كودكان بى‏سرپرست مى‏مانند.

3- گسترش دامنه فحشاء، و افزايش فرزندان نامشروع، از دردناكترين پيامدهاى بى حجابى است كه فكر مى‏كنيم نيازى به ارقام و آمار ندارد و دلائل آن مخصوصا در جوامع غربى كاملا نمايان است، آن قدر عيان است كه حاجتى به بيان ندارد. نمى‏گوئيم عامل اصلى فحشاء و فرزندان نامشروع منحصرا بى حجابى است، نمى‏گوئيم استعمار ننگين و مسائل سياسى مخرب در آن مؤثر نيست، بلكه مى‏گوئيم يكى از عوامل مؤثر آن مساله برهنگى و بى حجابى محسوب مى‏شود.

و با توجه به اينكه" فحشاء" و از آن بدتر" فرزندان نامشروع" سر چشمه انواع جنايتها در جوامع انسانى بوده و هستند، ابعاد خطرناك اين مساله روشن‏تر مى‏شود.

هنگامى كه مى‏شنويم در انگلستان، در هر سال- طبق آمار- پانصد هزار نوزاد نامشروع به دنيا مى‏آيد، و هنگامى كه مى‏شنويم جمعى از دانشمندان انگليس در اين رابطه به مقامات آن كشور اعلام خطر كرده‏اند- نه به خاطر مسائل اخلاقى و مذهبى- بلكه به خاطر خطراتى كه فرزندان نامشروع براى امنيت جامعه به وجود آورده‏اند، به گونه‏اى كه در بسيارى از پرونده‏هاى جنايى پاى آنها در ميان است، به اهميت اين مساله كاملا پى مى‏بريم، و مى‏دانيم كه مساله گسترش فحشاء حتى براى آنها كه هيچ اهميتى براى مذهب و برنامه‏هاى اخلاقى قائل نيستند فاجعه آفرين است، بنا بر اين هر چيز كه دامنه فساد جنسى را در جوامع انسانى گسترده‏تر سازد تهديدى براى امنيت جامعه‏ها محسوب مى‏شود، و پى‏آمدهاى آن هر گونه حساب كنيم به زيان آن جامعه است.

مطالعات دانشمندان تربيتى نيز نشان داده، مدارسى كه در آن دختر و پسر با هم درس مى‏خوانند، و مراكزى كه مرد و زن در آن كار مى‏كنند و بى بند و بارى در آميزش آنها حكمفرما است، كم كارى، عقب افتادگى، و عدم مسئوليت به خوبى مشاهده شده است.

4- مساله" ابتذال زن" و" سقوط شخصيت او" در اين ميان نيز حائز اهميت فراوان است كه نيازى به ارقام و آمار ندارد، هنگامى كه جامعه زن را با اندام برهنه بخواهد، طبيعى است روز به روز تقاضاى آرايش بيشتر و خودنمايى افزونتر از او دارد، و هنگامى كه زن را از طريق جاذبه جنسيش وسيله تبليغ كالاها و دكور اطاقهاى انتظار، و عاملى براى جلب جهانگردان و سياحان و مانند اينها قرار بدهند، در چنين جامعه‏اى شخصيت زن تا سر حد يك عروسك، يا يك كالاى بى ارزش سقوط مى‏كند، و ارزشهاى والاى انسانى او به كلى به دست فراموشى سپرده مى‏شود، و تنها افتخار او جوانى و زيبايى و خودنمائيش مى‏شود.

و به اين ترتيب مبدل به وسيله‏اى خواهد شد براى اشباع هوسهاى سركش يك مشت آلوده فريبكار و انسان‏نماهاى ديو صفت! در چنين جامعه‏اى چگونه يك زن مى‏تواند با ويژگيهاى اخلاقيش، علم و آگاهى و دانائيش جلوه كند، و حائز مقام والايى گردد؟! براستى درد آور است كه در كشورهاى غربى، و غرب زده، و در كشور ما قبل از انقلاب اسلامى، بيشترين اسم و شهرت و آوازه و پول و در آمد و موقعيت براى زنان آلوده و بى بند و بارى بود كه به نام" هنرمند و هنر پيشه"، معروف شده بودند، و هر جا قدم مى‏نهادند گردانندگان اين محيط آلوده براى آنها سر و دست مى‏شكستند و قدمشان را خير مقدم مى‏دانستند! شكر خدا را كه آن بساط بر چيده شد، و زن از صورت ابتذال سابق و موقعيت يك عروسك فرنگى و كالاى بى ارزش در آمد و شخصيت خود را باز يافت، حجاب بر خود پوشيد اما بى آنكه منزوى شود و در تمام صحنه‏هاى مفيد و سازنده اجتماعى حتى در صحنه جنگ با همان حجاب اسلاميش ظاهر شد.

اين بود قسمتى از فلسفه‏هاى زنده و روشن موضوع حجاب در اسلام كه متناسب اين بحث تفسيرى بود.

*** خرده‏گيريهاى مخالفان حجاب‏

در اينجا مى‏رسيم به ايرادهايى كه مخالفان حجاب مطرح مى‏كنند كه بايد به طور فشرده بررسى شود:

1- مهمترين چيزى كه همه آنان در آن متفقند و به عنوان يك ايراد اساسى بر مساله حجاب ذكر مى‏كنند اين است كه زنان نيمى از جامعه را تشكيل مى‏دهند اما حجاب سبب انزواى اين جمعيت عظيم مى‏گردد، و طبعا آنها را از نظر فكرى و فرهنگى به عقب مى‏راند، مخصوصا در دوران شكوفايى اقتصاد كه احتياج زيادى به نيروى فعال انسانى است از نيروى زنان در حركت اقتصادى هيچگونه بهره‏گيرى نخواهد شد، و جاى آنها در مراكز فرهنگى و اجتماعى نيز خالى است!، به اين ترتيب آنها به صورت يك موجود مصرف كننده و سربار اجتماع در مى‏آيند.

اما آنها كه به اين منطق متوسل مى‏شوند از چند امر به كلى غافل شده يا تغافل كرده‏اند.

زيرا:

اولا: چه كسى گفته است كه حجاب اسلامى زن را منزوى مى‏كند، و از صحنه اجتماع دور مى‏سازد؟ اگر در گذشته لازم بود ما زحمت استدلال در اين موضوع را بر خود هموار كنيم امروز بعد از انقلاب اسلامى هيچ نيازى به استدلال نيست، زيرا با چشم خود گروه گروه زنانى را مى‏بينيم كه با داشتن حجاب اسلامى در همه جا حاضرند، در اداره‏ها، در كارگاهها، در راهپيماييها و تظاهرات سياسى، در راديو و تلويزيون، در بيمارستانها و مراكز بهداشتى، مخصوصا و در مراقبتهاى پزشكى براى مجروحين جنگى، در فرهنگ و دانشگاه، و بالآخره در صحنه جنگ و پيكار با دشمن.

كوتاه سخن اينكه وضع موجود پاسخ دندان‏شكنى است براى همه اين ايرادها و اگر ما در سابق سخن از" امكان" چنين وضعى مى‏گفتيم امروز در برابر" وقوع" آن قرار گرفته‏ايم، و فلاسفه گفته‏اند بهترين دليل بر امكان چيزى وقوع آن است و اين عيانى است كه نياز به بيان ندارد.

ثانيا: از اين كه بگذريم آيا اداره خانه و تربيت فرزندان برومند و ساختن انسانهايى كه در آينده بتوانند با بازوان تواناى خويش چرخهاى عظيم جامعه را به حركت در آورند، كار نيست؟

آنها كه اين رسالت عظيم زن را كار مثبت محسوب نمى‏كنند از نقش خانواده و تربيت، در ساختن يك اجتماع سالم و آباد و پر حركت بى‏خبرند، آنها گمان مى‏كنند راه اين است كه زن و مرد ما همانند زنان و مردان غربى اول صبح خانه را به قصد ادارات و كارخانه‏ها و مانند آن ترك كنند، و بچه‏هاى خود را به شير- خوارگاهها بسپارند، و يا در اطاق بگذارند و در را بر روى آنها ببندند، و طعم تلخ زندان را از همان زمان كه غنچه ناشكفته‏اى هستند به آنها بچشانند.

غافل از اينكه با اين عمل شخصيت آنها را در هم مى‏كوبند و كودكانى بى روح و فاقد عواطف انسانى بار مى‏آورند كه آينده جامعه را به خطر خواهند انداخت.

2- ايراد ديگرى كه آنها دارند اين است كه حجاب يك لباس دست و پاگير است و با فعاليتهاى اجتماعى مخصوصا در عصر ماشينهاى مدرن سازگار نيست، يك زن حجاب دار خودش را حفظ كند يا چادرش را و يا كودك و يا برنامه‏اش را؟! ولى اين ايراد كنندگان از يك نكته غافلند و آن اينكه حجاب هميشه به معنى چادر نيست، بلكه به معنى پوشش زن است، حال آنجا كه با چادر امكان پذير است چه بهتر و آنجا كه نشد به پوشش قناعت مى‏شود.

زنان كشاورز و روستايى ما، مخصوصا زنانى كه در برنجزارها مهمترين و مشكلترين كار كشت و برداشت محصول برنج را بر عهده دارند عملا به اين پندارها پاسخ گفته‏اند، و نشان داده‏اند كه يك زن روستايى با داشتن حجاب اسلامى در بسيارى از موارد حتى بيشتر و بهتر از مرد كار مى‏كند، بى آنكه حجابش مانع كارش شود.

3- ايراد ديگر اينكه آنها مى‏گويند حجاب از اين نظر كه ميان زنان‏ و مردان فاصله مى‏افكند طبع حريص مردان را آزمندتر مى‏كند، و به جاى اينكه خاموش كننده باشد آتش حرص آنها را شعله‏ورتر مى‏سازد كه" الانسان حريص على ما منع"! پاسخ اين ايراد يا صحيحتر سفسطه و مغلطه را مقايسه جامعه امروز ما كه حجاب در آن تقريبا در همه مراكز بدون استثناء حكمفرما است با دوران رژيم طاغوت كه زنان را مجبور به كشف حجاب مى‏كردند مى‏دهد.

آن روز هر كوى و بر زن مركز فساد بود، در خانواده‏ها بى بند و بارى عجيبى حكمفرما بود، آمار طلاق فوق العاده زياد بود، سطح تولد فرزندان نامشروع بالا بود و هزاران بدبختى ديگر.

نمى‏گوئيم امروز همه اينها ريشه كن شده اما بدون شك بسيار كاهش يافته و جامعه ما از اين نظر سلامت خود را باز يافته، و اگر به خواست خدا وضع به همين صورت ادامه يابد و ساير نابسامانيها نيز سامان پيدا كند، جامعه ما از نظر پاكى خانواده‏ها و حفظ ارزش زن به مرحله مطلوب خواهد رسيد.

*** 2- استثناء وجه و كفين‏

در اينكه آيا حكم حجاب صورت و دستها حتى از مچ به پائين را نيز شامل مى‏شود يا نه، در ميان فقهاء بحث فراوان است، بسيارى عقيده دارند كه پوشاندن اين دو (وجه و كفين) از حكم حجاب مستثنى است، در حالى كه جمعى فتوا به وجوب پوشاندن داده، يا حد اقل احتياط مى‏كنند، البته آن دسته كه پوشاندن اين دو را واجب نمى‏دانند نيز آن را مقيد به صورتى مى‏كنند كه منشا فساد و انحرافى نگردد، و گر نه واجب است.

در آيه فوق قرائنى بر اين استثناء و تاييد قول اول وجود دارد از جمله:

الف: استثناء" زينت ظاهر" در آيه فوق خواه به معنى محل زينت باشد يا خود زينت دليل روشنى است بر اينكه پوشاندن صورت و كفين لازم نيست.

ب- دستورى كه آيه فوق در مورد انداختن گوشه مقنعه به روى گريبان مى‏دهد كه مفهومش پوشانيدن تمام سر و گردن و سينه است و سخنى از پوشانيدن صورت در آن نيست قرينه ديگرى به اين مدعا است.

توضيح اينكه: همانگونه كه در شان نزول نيز گفته‏ايم عربها در آن زمان روسرى و مقنعه‏اى مى‏پوشيدند كه دنباله آن را روى شانه‏ها و پشت سر مى‏انداختند به طورى كه مقنعه پشت گوش آنها قرار مى‏گرفت و تنها سر و پشت گردن را مى‏پوشاند، ولى قسمت زير گلو و كمى از سينه كه بالاى گريبان قرار داشت نمايان بود. اسلام آمد و اين وضع را اصلاح كرد و دستور داد دنباله مقنعه را از پشت گوش يا پشت سر جلو بياورند و به روى گريبان و سينه بيندازند و نتيجه آن اين بود كه تنها گردى صورت باقى مى‏ماند و بقيه پوشانده مى‏شد.

ج- روايات متعددى نيز در اين زمينه در منابع اسلامى و كتب حديث، وارد شده است كه شاهد زنده‏اى بر مدعا است‏ « كتاب وسائل الشيعه جلد 14 صفحه 145 باب 109 از ابواب مقدمات نكاح.»

هر چند روايات معارضى نيز دارد كه در اين حد از صراحت نيست، و جمع ميان آنها از طريق استحباب پوشاندن وجه و كفين، و يا حمل بر مواردى كه منشا فساد و انحراف است كاملا ممكن است.

شواهد تاريخى نيز نشان مى‏دهد كه نقاب زدن بر صورت در صدر اسلام جنبه عمومى نداشت (شرح بيشتر در زمينه بحث فقهى و روايى اين مساله در مباحث نكاح در فقه آمده است).

ولى باز تاكيد و تكرار مى‏كنيم كه اين حكم در صورتى است كه سبب سوء استفاده و انحراف نگردد.

ذكر اين نكته نيز لازم است كه استثناء وجه و كفين از حكم حجاب مفهومش اين نيست كه جائز است ديگران عمدا نگاه كنند، بلكه در واقع اين يك نوع‏ تسهيل براى زنان در امر زندگى است.

*** 3- منظور از نسائهن چيست؟

چنان كه در تفسير آيه خوانديم نهمين گروهى كه مستثنى شده‏اند و زن حق دارد زينت باطن خود را در برابر آنها آشكار كند زنان هستند، منتهى با توجه به تعبير" نسائهم" (زنان خودشان) چنين استفاده مى‏شود كه زنهاى مسلمان تنها مى‏توانند در برابر زنان مسلمان حجاب را بر گيرند، ولى در برابر زنان غير مسلمان بايد با حجاب اسلامى باشند و فلسفه اين موضوع چنان كه در روايات آمده اين است كه ممكن است آنها بروند و آنچه را ديده‏اند براى همسرانشان توصيف كنند و اين براى زنان مسلمانان صحيح نيست.

در روايتى كه در كتاب" من لا يحضر" آمده از امام صادق ع چنين مى‏خوانيم:

لا ينبغى للمرأة ان تنكشف بين يدى اليهودية و النصرانية، فانهن يصفن ذلك لازواجهن:

" سزاوار نيست زن مسلمان در برابر زن يهودى يا نصرانى برهنه شود، چرا كه آنها آنچه را ديده‏اند براى شوهرانشان توصيف مى‏كنند" «" من لا يحضره الفقيه" طبق نقل تفسير نور الثقلين جلد 3 صفحه 593.».

*** 4- تفسير جمله‏ أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُنَ‏

ظاهر اين جمله مفهوم وسيعى دارد و نشان مى‏دهد كه زن مى‏تواند بدون حجاب در برابر برده خود ظاهر شود، ولى در بعضى از روايات اسلامى تصريح شده است كه منظور ظاهر شدن در برابر كنيزان است هر چند غير مسلمان باشند، و غلامان را شامل نمى‏شود، در حديثى از امام امير المؤمنين على ع مى‏خوانيم كه مى‏فرمود:لا ينظر العبد الى شعر مولاته:

" غلام نبايد به موى زنى كه مولاى او است نگاه‏ كند" « وسائل الشيعه باب 124 از مقدمات نكاح حديث 8.» ولى از بعضى روايات ديگر تعميم استفاده مى‏شود، اما مسلما خلاف احتياط است.

*** 5- تفسير" أُولِي الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ‏"

" اربة" در اصل از ماده" ارب" (بر وزن عرب)- چنان كه راغب در مفردات مى‏گويد- به معنى شدت احتياج است كه انسان براى بر طرف ساختن آن چاره جويى مى‏كند، گاهى نيز به معنى حاجت بطور مطلق استعمال مى‏شود.

و منظور از" أُولِي الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ‏" در اينجا كسانى هستند كه ميل جنسى دارند و نياز به همسر بنا بر اين" غَيْرِ أُولِي الْإِرْبَةِ" كسانى را شامل مى‏شود كه اين تمايل در آنها نيست.

در اينكه منظور از اين عنوان چه كسانى است؟ در ميان مفسران گفتگو است:

بعضى آن را به معنى پير مردانى دانسته‏اند كه شهوت جنسى در آنها خاموش شده است، مانند" الْقَواعِدُ مِنَ النِّساءِ" (زنانى كه از سر حد ازدواج بيرون رفته‏اند و از اين نظر بازنشسته شده‏اند).

بعضى ديگر آن را به مردان" خصى" (خواجه).

و بعضى ديگر به" خنثى" كه آلت رجوليت مطلقا ندارد تفسير كرده‏اند.

اما آنچه بيش از همه مى‏توان روى آن تكيه كرد و در چند حديث معتبر از امام باقر ع و امام صادق ع نقل شده اين است كه منظور از اين تعبير مردان ابلهى است كه به هيچ وجه احساس جنسى ندارند، و معمولا از آنها در كارهاى ساده و خدمتكارى استفاده مى‏كنند، تعبير به" التابعين" نيز همين معنى را تقويت مى‏كند

 « براى توضيح بيشتر به جواهر الكلام جلد 29 صفحه 94 به بعد و همچنين وسائل باب 111 از ابواب مقدمات نكاح (جلد 14 صفحه 148) و همچنين تهذيب جلد 7 صفحه 468 مراجعه شود.».

اما از آنجا كه اين وصف يعنى عدم احساس ميل جنسى درباره گروهى از پيران صادق است بعيد نيست كه مفهوم آيه را توسعه دهيم و اين دسته از پير مردان نيز در معنى آيه داخل باشند.

در حديثى از امام كاظم ع نيز روى اين گروه از پير مردان تكيه شده است.

ولى به هر حال مفهوم آيه اين نيست كه اين دسته از مردان همانند محارمند، قدر مسلم اين است كه پوشيدن سر يا كمى از دست و مانند آن در برابر اين گروه واجب نيست.

*** 6- كدام اطفال از اين حكم مستثنا هستند

گفتيم دوازدهمين گروهى كه حجاب در برابر آنها واجب نيست، اطفالى هستند كه از شهوت جنسى هنوز بهره‏اى ندارند.

جمله" لَمْ يَظْهَرُوا" گاهى به معنى" لم يطلعوا" (آگاهى ندارند) و گاه به معنى" لم يقدروا" (توانايى ندارند) تفسير شده، زيرا اين ماده به هر دو معنى آمده است و در قرآن گاه در اين و گاه در آن بكار رفته.

مثلا در آيه 20 سوره كهف مى‏خوانيم:" إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ‏" (اگر اهل شهر از وجود شما آگاه شوند سنگسارتان مى‏كنند).

و در آيه 8 سوره توبه مى‏خوانيم" كَيْفَ وَ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ لا يَرْقُبُوا فِيكُمْ إِلًّا وَ لا ذِمَّةً" (چگونه با پيمان‏شكنان پيكار نمى‏كنيد در حالى كه اگر آنها بر شما چيره شوند نه ملاحظه خويشاوندى با شما مى‏كنند و نه پيمان).

ولى به هر حال اين تفاوت در آيه مورد بحث تفاوت چندانى از نظر نتيجه ندارد منظور اطفالى است كه بر اثر عدم احساس جنسى نه توانايى دارند و نه آگاهى.

بنا بر اين اطفالى كه به سنى رسيده‏اند كه اين تمايل و توانايى در آنها بيدار شده بايد بانوان مسلمان حجاب را در برابر آنها رعايت كنند.

7- چرا عمو و دايى جزء محارم نيامده‏اند؟

از مطالب سؤال‏انگيز اينكه در آيه فوق ضمن بيان محارم به هيچوجه سخنى از عمو و دايى در ميان نيست، با اينكه به طور مسلم محرمند و حجاب در برابر آنها لازم نمى‏باشد.

هايت فصاحت و بلاغت را در بيان مطالب به كار گيرد و حتى يك كلمه اضافى نيز نگويد، از آنجا كه استثناى" پسر برادر" و" پسر خواهر" نشان مى‏دهد كه" عمه" و" خاله" انسان نسبت به او محرمند روشن مى‏شود كه عمو و دايى يك زن نيز بر او محرم مى‏باشند و به تعبير روشنتر محرميت دو جانبه است، هنگامى كه از يك سو فرزندان خواهر و برادر انسان بر او محرم شدند، طبيعى است كه از سوى ديگر و در طرف مقابل عمو و دايى نيز محرم باشند (دقت كنيد).

8- هر گونه عوامل تحريك ممنوع!

آخرين سخن در اين بحث اينكه در آخر آيه فوق آمده است كه نبايد زنان به هنگام راه رفتن پاهاى خود را چنان به زمين كوبند تا صداى خلخالهايشان به گوش رسد! اين امر نشان مى‏دهد كه اسلام به اندازه‏اى در مسائل مربوط به عفت عمومى سختگير و مو شكاف است كه حتى اجازه چنين كارى را نيز نمى‏دهد، و البته به طريق اولى عوامل مختلفى را كه دامن به آتش شهوت جوانان مى‏زند مانند نشر عكسهاى تحريك آميز و فيلمهاى اغوا كننده و رمانها و داستانهاى جنسى را نخواهد داد، و بدون شك محيط اسلامى بايد از اينگونه مسائل كه مشتريان را به مراكز فساد سوق مى‏دهد و پسران و دختران جوان را به آلودگى و فساد مى‏كشاند پاك و مبرا باشد.

[سوره النور (24): آيات 32 تا 34]

وَ أَنْكِحُوا الْأَيامى‏ مِنْكُمْ وَ الصَّالِحِينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ إِمائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ (32) وَ لْيَسْتَعْفِفِ الَّذِينَ لا يَجِدُونَ نِكاحاً حَتَّى يُغْنِيَهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ الَّذِينَ يَبْتَغُونَ الْكِتابَ مِمَّا مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ فَكاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِيهِمْ خَيْراً وَ آتُوهُمْ مِنْ مالِ اللَّهِ الَّذِي آتاكُمْ وَ لا تُكْرِهُوا فَتَياتِكُمْ عَلَى الْبِغاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً لِتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَنْ يُكْرِهْهُنَّ فَإِنَّ اللَّهَ مِنْ بَعْدِ إِكْراهِهِنَّ غَفُورٌ رَحِيمٌ (33) وَ لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ آياتٍ مُبَيِّناتٍ وَ مَثَلاً مِنَ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ (34)

ترجمه:

32- مردان و زنان بى همسر را همسر دهيد و همچنين غلامان و كنيزان صالح و درستكارتان را، اگر فقير و تنگدست باشند خداوند آنان را از فضل خود بى نياز مى‏سازد، خداوند واسع و آگاه است.

33- و آنها كه وسيله ازدواج ندارند بايد عفت پيشه كنند تا خداوند آنان را به فضلش بى نياز سازد و بردگانى از شما كه تقاضاى مكاتبه (قرار داد مخصوص براى آزاد شدن) را دارند با آنها قرار داد ببنديد، اگر رشد و صلاح در آنها احساس مى‏كنيد (و بعد از آزادى توانايى زندگى مستقل را دارند) و چيزى از مال خدا كه به شما داده است به آنها بدهيد، و كنيزان خود را براى تحصيل متاع دنيا مجبور به خودفروشى نكنيد اگر آنها ميخواهند پاك بمانند، و هر كس آنها را بر اين كار اكراه كند (سپس پشيمان گردد) خداوند بعد از اين اكراه غفور و رحيم است (توبه كنيد و براى هميشه اين عمل ننگين را ترك گوئيد).

34- ما بر شما آياتى فرستاديم كه حقايق بسيارى را تبيين مى‏كند و اخبارى از كسانى كه پيش از شما بودند و موعظه و اندرزى براى پرهيزگاران.

تفسير: ترغيب به ازدواج آسان‏

از آغاز اين سوره تا به اينجا طرق حساب شده مختلفى براى پيشگيرى از آلودگيهاى جنسى مطرح شده است، كه هر يك از آنها تاثير به سزايى در پيشگيرى يا مبارزه با اين آلودگيها دارد.

در آيات مورد بحث به يكى ديگر از مهمترين طرق مبارزه با فحشاء كه ازدواج ساده و آسان، و بى ريا و بى تكلف است، اشاره شده، زيرا اين نكته مسلم است كه براى بر چيدن بساط گناه، بايد از طريق اشباع صحيح و مشروع غرائز وارد شد، و به تعبير ديگر هيچگونه" مبارزه منفى" بدون" مبارزه مثبت" مؤثر نخواهد افتاد.

لذا در نخستين آيه مورد بحث مى‏فرمايد:" مردان و زنان بى همسر را همسر دهيد، و همچنين غلامان و كنيزان صالح و درستكارتان را" (وَ أَنْكِحُوا الْأَيامى‏ مِنْكُمْ وَ الصَّالِحِينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ إِمائِكُمْ‏).

" ايامى" جمع" ايم" (بر وزن قيم) در اصل به معنى زنى است كه شوهر ندارد، سپس به مردى كه همسر ندارد نيز گفته شده است، و به اين ترتيب تمام زنان و مردان مجرد در مفهوم اين آيه داخلند خواه بكر باشند يا بيوه.

تعبير" انكحوا" (آنها را همسر دهيد) با اينكه ازدواج يك امر اختيارى و بسته به ميل طرفين است، مفهومش اين است كه مقدمات ازدواج آنها را فراهم سازيد، از طريق كمكهاى مالى در صورت نياز، پيدا كردن همسر مناسب، تشويق به مساله ازدواج، و بالآخره پا در ميانى براى حل مشكلاتى كه معمولا در اين موارد بدون وساطت ديگران انجام پذير نيست، خلاصه مفهوم آيه به قدرى وسيع است كه هر گونه قدمى و سخنى و درمى در اين راه را شامل مى‏شود.

بدون شك اصل تعاون اسلامى ايجاب مى‏كند كه مسلمانان در همه زمينه‏ها به يكديگر كمك كنند ولى تصريح به اين امر در مورد ازدواج دليل بر اهميت ويژه آن است.

اهميت اين مساله تا به آن پايه است كه در حديثى از امير مؤمنان على ع مى‏خوانيم:

افضل الشفاعات ان تشفع بين اثنين فى نكاح حتى يجمع اللَّه بينهما:

" بهترين شفاعت آن است كه ميان دو نفر براى امر ازدواج ميانجيگرى كنى، تا اين امر به سامان برسد"! « وسائل الشيعه جلد 14 صفحه 27 (باب 12 از ابواب مقدمات نكاح).».

در حديث ديگرى از امام كاظم موسى بن جعفر (ع) مى‏خوانيم:

ثلاثة يستظلون بظل عرش اللَّه يوم القيامة، يوم لا ظل الا ظله، رجل زوج اخاه المسلم او اخدمه، او كتم له سرا

" سه طايفه‏اند كه در روز قيامت در سايه عرش خدا قرار دارند، روزى كه سايه‏اى جز سايه او نيست: كسى كه وسائل تزويج برادر مسلمانش‏ را فراهم سازد، و كسى كه به هنگام نياز به خدمت، خدمت كننده‏اى براى او فراهم كند و كسى كه اسرار برادر مسلمانش را پنهان دارد" « وسائل الشيعه جلد 14 صفحه 27 (باب 12 از ابواب مقدمات نكاح).»!

و بالآخره در حديثى از پيامبر ص مى‏خوانيم: هر گامى انسان در اين راه بر دارد و هر كلمه‏اى بگويد، ثواب يك سال عبادت در نامه عمل او مى‏نويسند"(كان له بكل خطوة خطاها، او بكل كلمة تكلم بها فى ذلك، عمل سنة قيام ليلها و صيام نهارها)« وسائل الشيعه جلد 14 صفحه 27 (باب 12 از ابواب مقدمات نكاح).».

و از آنجا كه يك عذر تقريبا عمومى و بهانه همگانى براى فرار از زير بار ازدواج و تشكيل خانواده مساله فقر و نداشتن امكانات مالى است قرآن به پاسخ آن پرداخته مى‏فرمايد: از فقر و تنگدستى آنها نگران نباشيد و در ازدواجشان بكوشيد چرا كه" اگر فقير و تنگدست باشند خداوند آنها را از فضل خود بى نياز مى‏سازد" (إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ‏).

و خداوند قادر بر چنين كارى هست، چرا كه" خداوند واسع و عليم است" (وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ‏).

قدرتش آن چنان وسيع است كه پهنه عالم هستى را فرا مى‏گيرد، و علم او چنان گسترده است كه از نيات همه كس مخصوصا آنها كه به نيت حفظ عفت و پاكدامنى اقدام به ازدواج مى‏كنند آگاه است، و همه را مشمول فضل و كرم خود قرار خواهد داد.

در اين زمينه تحليل روشنى داريم، و همچنين روايات متعددى كه در آخر اين بحث خواهد آمد.

*** ولى از آنجا كه گاه با تمام تلاش و كوشش كه خود انسان و ديگران مى‏كنند وسيله ازدواج فراهم نمى‏گردد و خواه و ناخواه انسان مجبور است مدتى را با محروميت بگذراند، مبادا كسانى در اين مرحله قرار دارند گمان كنند كه آلودگى جنسى براى آنها مجاز است، و ضرورت چنين ايجاب مى‏كند، لذا بلا فاصله در آيه بعد دستور پارسايى را هر چند مشكل باشد به آنها داده مى‏گويد:" و آنها كه وسيله ازدواج ندارند بايد عفت پيشه كنند، تا خداوند آنان را به فضلش بى نياز سازد" (وَ لْيَسْتَعْفِفِ الَّذِينَ لا يَجِدُونَ نِكاحاً حَتَّى يُغْنِيَهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ‏).

نكند در اين مرحله بحرانى و در اين دوران آزمايش الهى تن به آلودگى در دهند و خود را معذور بشمرند كه هيچ عذرى پذيرفته نيست، بلكه بايد قدرت ايمان و شخصيت و تقوا را در چنين مرحله‏اى آزمود.

سپس از آنجا كه اسلام به هر مناسبت سخن از بردگان به ميان آيد عنايت و توجه خاصى به آزادى آنها نشان مى‏دهد، از بحث ازدواج، به بحث آزادى بردگان از طريق" مكاتبه" (بستن قرارداد براى كار كردن غلامان و پرداختن مبلغى به اقساط به مالك خود و آزاد شدن) پرداخته مى‏گويد:" بردگانى كه از شما تقاضاى مكاتبه براى آزادى مى‏كنند با آنها قرار داد ببنديد، اگر رشد و صلاح در آنان احساس مى‏كنيد" (وَ الَّذِينَ يَبْتَغُونَ الْكِتابَ مِمَّا مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ فَكاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِيهِمْ خَيْراً).

منظور از جمله" عَلِمْتُمْ فِيهِمْ خَيْراً" اين است كه رشد و صلاحيت كافى براى عقد اين قرار داد و سپس توانايى براى انجام آن داشته باشند و بتوانند بعد از پرداختن مال الكتابه (مبلغى را كه قرار داد بسته‏اند) زندگى مستقلى را شروع كنند، اما اگر توانايى بر اين امور را نداشته باشند، و اين كار در مجموع به ضرر آنها تمام شود و در نتيجه سر بار جامعه شوند بايد به وقت ديگرى موكول كنند كه اين صلاحيت و توانايى حاصل گردد.

سپس براى اينكه بردگان به هنگام اداى اين اقساط به زحمت نيفتند دستور مى‏دهد كه" چيزى از مال خداوند كه به شما داده است به آنها بدهيد" (وَ آتُوهُمْ مِنْ مالِ اللَّهِ الَّذِي آتاكُمْ‏).

در اينكه منظور از اين مال چه مالى است كه بايد به اين بردگان داد؟

در ميان مفسران گفتگو است:

جمع كثيرى گفته‏اند: منظور اين است كه سهمى از زكات، همانگونه كه در آيه 60 سوره توبه آمده است، به آنها پرداخته شود تا بتوانند دين خود را ادا كنند و آزاد شوند.

بعضى ديگر گفته‏اند منظور آن است كه صاحب برده قسمتى از اقساط را به او ببخشد، و يا اگر دريافت داشته به او باز گرداند، تا توانايى بيشتر بر نجات خود از اسارت و بردگى پيدا كند.

اين احتمال نيز وجود دارد كه در آغاز كار كه بردگان توانايى بر تهيه مال ندارند چيزى به عنوان كمك خرج يا سرمايه مختصر به آنها بدهند تا بتوانند به كسب و كارى مشغول شوند، هم خود را اداره كنند، و هم اقساط دين خويش را بپردازند.

البته سه تفسير فوق با هم منافاتى ندارد و ممكن است مجموعا در مفهوم آيه جمع باشد، هدف واقعى اين است كه مسلمانان اين گروه مستضعف را تحت پوشش كمكهاى خود قرار دهند تا هر چه زودتر خلاصى يابند.

در حديثى از امام صادق ع مى‏خوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود:تضع عنه من نجومه التي لم تكن تريد ان تنقصه، و لا تزيد فوق ما فى نفسك‏

« تفسير نور الثقلين جلد سوم صفحه 601.».

اشاره به اينكه بعضى براى اينكه كلاه شرعى درست كنند و بگويند ما طبق آيه فوق به بردگان خود كمك كرده‏ايم و تخفيف داده‏ايم، مبلغ مال الكتابة را بيش از آنچه در نظر داشتند مى‏نوشتند، تا به هنگام تخفيف دادن درست همان مقدارى‏ را كه مى‏خواستند بى كم و كاست دريافت دارند! امام صادق ع از اين كار نهى مى‏فرمايد و مى‏گويد:" بايد تخفيف از چيزى باشد كه واقعا در نظر داشته از او بگيرد"! در دنباله آيه به يكى از اعمال بسيار زشت بعضى از دنيا پرستان در مورد بردگان اشاره كرده مى‏فرمايد:" كنيزان خود را به خاطر تحصيل متاع زود گذر دنيا مجبور به خودفروشى نكنيد، اگر آنها مى‏خواهند پاك بمانند"! (وَ لا تُكْرِهُوا فَتَياتِكُمْ عَلَى الْبِغاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً لِتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا).

بعضى از مفسران در شان نزول اين جمله گفته‏اند:" عبد اللَّه بن ابى" شش كنيز داشت كه آنها را مجبور به كسب در آمد براى او از طريق خودفروشى مى‏كرد! هنگامى كه حكم اسلام درباره مبارزه با اعمال منافى با عفت (در اين سوره) صادر شد آنها به خدمت پيامبر ص آمدند و از اين ماجرا شكايت كردند آيه فوق نازل شد و از اين كار نهى كرد

" «" مجمع البيان" ذيل آيه مورد بحث و" تفسير قرطبى" (با مختصر تفاوت).».

اين آيه نشان مى‏دهد كه تا چه حد در عصر جاهليت مردم گرفتار انحطاط و سقوط اخلاقى بودند كه حتى بعد از ظهور اسلام نيز بعضا به كار خود ادامه مى‏دادند، تا اينكه آيه فوق نازل شد و به اين وضع ننگين خاتمه داد، اما متاسفانه در عصر ما كه بعضى آن را عصر جاهليت قرن بيستم نام نهاده‏اند در بعضى از كشورها كه دم از تمدن و حقوق بشر مى‏زنند اين عمل به شدت ادامه دارد، و حتى در مملكت ما، در عصر طاغوت نيز به صورت وحشتناكى وجود داشت كه دختران معصوم و زنان ناآگاه را فريب مى‏دادند و به مراكز فساد مى‏كشاندند و با طرحهاى شيطانى مخصوص آنها را مجبور به خودفروشى مى‏كردند و راه فرار را از هر طريق به روى آنها مى‏بستند، تا از اين طريق در آمدهاى سرشارى فراهم سازند كه شرح اين ماجرا، بسيار دردناك، و از عهده اين سخن خارج است.

گرچه ظاهرا بردگى به صورت سابق وجود ندارد، ولى در دنياى به اصطلاح متمدن جناياتى مى‏شود كه از دوران بردگى به مراتب وحشتناكتر است، خداوند مردم جهان را از شر اين انسانهاى متمدن‏نما حفظ كند، و خدا را شكر كه در محيط ما بعد از انقلاب اسلامى به اين اعمال ننگين خاتمه داده شد.

ذكر اين نكته نيز لازم است كه جمله‏ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً (اگر آنها مى‏خواهند پاك بمانند ...) مفهومش اين نيست كه اگر خود آن زنها مايل به اين كار باشند اجبار آنها مانعى ندارد، بلكه اين تعبير از قبيل" منتفى به انتفاء موضوع" است زيرا عنوان" اكراه" در صورت عدم تمايل صادق است و گر نه خودفروشى و تشويق به آن به هر حال گناه بزرگى است.

اين تعبير براى اين است كه اگر صاحبان اين كنيزان مختصر غيرتى داشته باشند به غيرت آنها بر خورد مفهوم آيه اين است اين كنيزان كه ظاهرا در سطح پائينترى قرار دارند مايل به اين آلودگى نيستند شما كه آن همه ادعا داريد چرا تن به چنين پستى در مى‏دهيد؟! در پايان آيه- چنان كه روش قرآن است- براى اينكه راه بازگشت را به روى گنهكاران نبندد بلكه آنها را تشويق به توبه و اصلاح كند مى‏گويد:" و هر كس آنها را بر اين كار اكراه كند (سپس پشيمان گردد) خداوند بعد از اكراه آنها غفور و رحيم است" (وَ مَنْ يُكْرِهْهُنَّ فَإِنَّ اللَّهَ مِنْ بَعْدِ إِكْراهِهِنَّ غَفُورٌ رَحِيمٌ‏).

اين جمله چنان كه گفتيم ممكن است اشاره به وضع صاحبان آن كنيزان باشد كه از گذشته تاريك و ننگين خود پشيمان و آماده توبه و اصلاح خويشتن هستند، و يا اشاره به آن زنانى است كه تحت فشار و اجبار تن به اين كار مى‏دادند.

*** در آخرين آيات مورد بحث- همانگونه كه روش قرآن است- به صورت يك جمع بندى اشاره به بحثهاى گذشته كرده مى‏فرمايد:" ما بر شما آياتى فرستاديم‏ كه حقائق بسيارى را تبيين مى‏كند" (وَ لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ آياتٍ مُبَيِّناتٍ‏).

و نيز" مثلها و اخبارى از كسانى كه پيش از شما بودند" (و سر نوشت آنها درس عبرتى براى امروز شما است) (وَ مَثَلًا مِنَ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ‏).

و نيز" موعظه و پند و اندرزى براى پرهيزكاران" (وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ‏)***

نكته‏ها:

1- ازدواج يك سنت الهى است‏

گر چه امروز مساله ازدواج آن قدر در ميان آداب و رسوم غلط و حتى خرافات پيچيده شده كه به صورت يك جاده صعب العبور يا غير قابل عبور براى جوانان در آمده است، ولى قطع نظر از اين پيرايه‏ها، ازدواج يك حكم فطرى و هماهنگ قانون آفرينش است كه انسان براى بقاء نسل و آرامش جسم و روح و حل مشكلات زندگى احتياج به ازدواج سالم دارد.

اسلام كه هماهنگ با آفرينش گام بر ميدارد نيز در اين زمينه تعبيرات جالب و مؤثرى دارد، از جمله حديث معروف پيامبر ص است:" تناكحوا، و تناسلوا تكثروا فانى اباهى بكم الامم يوم القيامه و لو بالسقط"

:" ازدواج كنيد تا نسل شما فزونى گيرد كه من با فزونى جمعيت شما حتى با فرزندان سقط شده در قيامت به ديگر امتها مباهات مى‏كنم! « سفينة البحار جلد 1 صفحه 561 (ماده زوج).» و در حديث ديگر از آن حضرت مى‏خوانيم:

" من تزوج فقد احرز نصف دينه فليتق اللَّه فى النصف الباقى"

:" كسى كه همسر اختيار كند نيمى از دين خود را محفوظ داشته، و بايد مراقب نيم ديگر باشد" « سفينة البحار جلد 1 صفحه 561 (ماده زوج).».

چرا كه غريزه جنسى نيرومندترين و سركشترين غرائز انسان است كه به تنهايى با ديگر غرائز برابرى مى‏كند، و انحراف آن نيمى از دين و ايمان انسان‏ را به خاطر خواهد انداخت.

باز در حديث ديگرى از پيامبر ص مى‏خوانيم‏" شراركم عزابكم"

:" بدترين شما مجردانند" « مجمع البيان ذيل آيه مورد بحث.».

به همين دليل در آيات مورد بحث و همچنين روايات متعددى مسلمانان تشويق به همكارى در امر ازدواج مجردان و هر گونه كمك ممكن به اين امر شده‏اند مخصوصا اسلام در مورد فرزندان مسئوليت سنگينى بر دوش پدران افكنده، و پدرانى را كه در اين مسئله حياتى بى تفاوت هستند شريك جرم انحراف فرزندانشان شمرده است چنان كه در حديثى از پيامبر ص مى‏خوانيم:من ادرك له ولد و عنده ما يزوجه فلم يزوجه، فاحدث فالاثم بينهما!

:" كسى كه فرزندش به حد رشد رسد و امكانات تزويج او را داشته باشد و اقدام نكند، و در نتيجه فرزند مرتكب گناهى شود، اين گناه بر هر دو نوشته مى‏شود"! « مجمع البيان ذيل آيه مورد بحث.»

 و باز به همين دليل دستور مؤكد داده شده است كه هزينه‏هاى ازدواج را اعم از مهر و ساير قسمتها سبك و آسان بگيرند، تا مانعى بر سر راه ازدواج مجردان پيدا نشود، از جمله در مورد مهريه سنگين كه غالبا سنگ راه ازدواج افراد كم در آمد است.

در حديثى از پيامبر اكرم ص مى‏خوانيم:شوم المرأة غلاء مهرها

" زن بد قدم زنى است كه مهرش سنگين باشد" « وسائل الشيعه جلد 15 باب 5 من ابواب المهور صفحه 10.».

و باز در حديث ديگرى كه در ذيل حديث فوق وارد شده مى‏خوانيم"من شومها شدة مئونتها

": يكى از نشانه‏هاى شوم بودن زن آن است كه هزينه زندگى (يا هزينه ازدواجش) سنگين باشد « وسائل الشيعه جلد 15 باب 5 من ابواب المهور صفحه 10.».

و از آنجا كه بسيارى از مردان و زنان براى فرار از زير بار اين مسئوليت الهى و انسانى متعذر به عذرهايى از جمله نداشتن امكانات مالى مى‏شوند در آيات فوق صريحا گفته شده است كه" فقر" نمى‏تواند مانع راه ازدواج گردد، بلكه چه بسا ازدواج سبب غنا و بى نيازى مى‏شود.

دليل آن هم با دقت روشن مى‏شود، زيرا انسان تا مجرد است احساس مسئوليت نمى‏كند نه ابتكار و نيرو و استعداد خود را به اندازه كافى براى كسب در آمد مشروع بسيج مى‏كند، و نه به هنگامى كه در آمدى پيدا كرد در حفظ و بارور ساختن آن مى‏كوشد و به همين دليل مجردان غالبا خانه به دوش و تهى دستند! اما بعد از ازدواج شخصيت انسان تبديل به يك شخصيت اجتماعى مى‏شود و خود را شديدا مسئول حفظ همسر و آبروى خانواده و تامين وسائل زندگى فرزندان آينده مى‏بيند، به همين دليل تمام هوش و ابتكار و استعداد خود را به كار مى‏گيرد و در حفظ در آمدهاى خود و صرفه‏جويى، تلاش مى‏كند و در مدت كوتاهى مى‏تواند بر فقر چيره شود.

بى جهت نيست كه در حديثى از امام صادق ع مى‏خوانيم"الرزق مع النساء و العيال‏

":" روزى همراه همسر و فرزند است" « تفسير نور الثقلين جلد 3 صفحه 595.».

و در حديث ديگرى از پيامبر ص مى‏خوانيم:" مردى خدمت حضرتش رسيد و از تهيدستى و نيازمندى شكايت كرد پيامبر ص فرمود:

تزوج، فتزوج فوسع له‏

"" ازدواج كن، او هم ازدواج كرد و گشايش در كار او پيدا شد"! « وسائل الشيعه جلد 14 صفحه 25 (باب 11 از ابواب مقدمات نكاح).».

بدون شك امدادهاى الهى و نيروهاى مرموز معنوى نيز به كمك چنين افراد مى‏آيد كه براى انجام وظيفه انسانى و حفظ پاكى خود اقدام به ازدواج مى‏كنند.

هر فرد با ايمان مى‏تواند به اين وعده الهى دلگرم و مؤمن باشد، در حديثى‏ از پيامبر گرامى اسلام ص نقل شده:"

من ترك التزويج مخافة العيلة فقد ساء ظنه باللَّه ان اللَّه عز و جل يقول‏ إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ‏

"." كسى كه ازدواج را از ترس فقر ترك كند گمان بد به خدا برده است، زيرا خداوند متعال مى‏فرمايد:" اگر آنها فقير باشند خداوند آنها را از فضل خود بى نياز مى‏سازد" « وسائل الشيعه جلد 14 صفحه 24 (باب 10 از ابواب مقدمات نكاح).».

البته روايات در منابع اسلامى در اين زمينه فراوان است كه اگر بخواهيم به نقل همه آنها بپردازيم از بحث تفسيرى خارج مى‏شويم.

*** 2- منظور از جمله" وَ الصَّالِحِينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ إِمائِكُمْ‏" چيست؟

قابل توجه اينكه در آيات مورد بحث به هنگامى كه سخن از ازدواج مردان و زنان بى همسر به ميان مى‏آيد به طور كلى دستور مى‏دهد براى ازدواج آنان اقدام كنيد، اما هنگامى كه نوبت بردگان مى‏رسد آن را مقيد به" صالح بودن" مى‏كند.

جمعى از مفسران (مانند نويسنده عاليقدر تفسير الميزان و همچنين تفسير صافى) آن را به معنى صلاحيت براى ازدواج تفسير كرده‏اند، در حالى كه اگر چنين باشد اين قيد در زنان و مردان آزاد نيز لازم است.

بعضى ديگر گفته‏اند كه منظور صالح بودن از نظر اخلاق و اعتقاد است چرا كه صالحان از اهميت ويژه‏اى در اين امر برخوردارند، ولى باز جاى اين سؤال باقى است كه چرا در غير بردگان اين قيد نيامده است؟

احتمال مى‏دهيم منظور چيز ديگرى باشد و آن اينكه: در شرائط زندگى آن روز بسيارى از بردگان در سطح پائينى از فرهنگ و اخلاق قرار داشتند  بطورى كه هيچگونه مسئوليتى در زندگى مشترك احساس نمى‏كردند، اگر با اين حال اقدام به تزويج آنها مى‏شد همسر خود را به آسانى رها نموده و او را بدبخت مى‏كردند، لذا دستور داده شده است در مورد آنها كه صلاحيت اخلاقى دارند اقدام به ازدواج كنيد، و مفهومش اين است كه در مورد بقيه نخست كوشش براى صلاحيت اخلاقيشان شود تا آماده زندگى زناشويى شوند، سپس اقدام به ازدواجشان گردد.

*** 3- عقد مكاتبه؟

گفتيم اسلام برنامه" آزادى تدريجى بردگان" را طرح كرده، و به همين دليل از هر فرصتى براى آزاد ساختن آنان استفاده كرده است، يكى از مواد اين برنامه مساله" مكاتبه" است كه به عنوان يك دستور در آيات مورد بحث به آن اشاره شده است.

" مكاتبه" از ماده" كتابت" و" كتابت" در اصل از ماده" كتب" (بر وزن كسب) به معنى" جمع" است، و اينكه نوشتن را كتابت مى‏گويند به خاطر آن است كه حروف و كلمات را در يك عبارت جمع مى‏كند، و چون در مكاتبه قرار دادى ميان" مولا" و" عبد" نوشته مى‏شود آن را مكاتبه ناميده‏اند.

عقد مكاتبه يك نوع قرار داد است كه ميان اين دو نفر بسته مى‏شود، و عبد موظف مى‏گردد كه از طريق كسب آزاد، مالى تهيه كرده و به اقساطى كه براى او قابل تحمل باشد به" مولا" بپردازد و آزادى خود را باز يابد، و دستور داده شده است كه مجموع اين اقساط بيش از قيمت عبد نباشد.

و نيز اگر به عللى عبد از پرداختن اقساط عاجز شد بايد از بيت المال و سهم زكات اقساط او پرداخته و آزاد گردد، حتى بعضى از فقهاء تصريح كرده‏اند كه اگر زكاتى به مولا تعلق گيرد خود او بايد اقساط بدهى عبد را از باب زكات‏ حساب كند.

اين عقد يك عقد لازم است و هيچيك از طرفين حق فسخ آن را ندارد.

روشن است كه با اين طرح هم بسيارى از بردگان آزادى خود را باز مى‏يابند و هم توانايى زندگى مستقل را در اين مدت كه ملزم به كار كردن و پرداخت اقساط هستند پيدا مى‏كنند، و هم صاحبان آنها به ضرر و زيان نمى‏افتند و عكس العمل منفى به زيان بردگان نشان نخواهند داد.

" مكاتبه" احكام و فروع فراوانى دارد كه در كتب فقهى" كتاب المكاتبه" آمده است.

نظرات کاربران 2 نظر
javad :
خيلي خوب- تشكر- بقيه چزئ 18 را بذاريد ممنون مي شم
54 : 22  -  11 - 9 - 1394

javad :
خيلي خوب- تشكر
53 : 22  -  11 - 9 - 1394