:: امام صادق همسرم را زنده کرد ::
امروز  24 مهر 1397
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
داستانهای کوتاه از زندگی امام صادق / امام جعفر صادق (ع) 11:45 - 29 / 10 / 1392 1239 بازدید
امام صادق همسرم را زنده کرد   

امام صادق همسرم را زنده کرد
حضرت امام صادق عليه‏السلام فرمود: اگر يکي از جوانان شيعه را نزد من بياورند که وظيفه خود را در شناخت دين انجام نمي‏دهد او را تأديب مي‏کنم. 
در خراسان مردي دوستدار و محب اهل‏بيت عليهم‏السلام بود و ثروت و اموال فراوان داشت و هر دو سال يک بار براي انجام مراسم حج به مکه مسافرت مي‏کرد و در ضمن سفر تجارت نيز مي‏نمود و در هر سفر هزار دينار به عنوان نذر خدمت امام صادق عليه‏السلام تقديم مي‏کرد و چند روزي نزد امام صادق عليه‏السلام مي‏ماند و بعد مي‏رفت و مرتب از معجزات حضرت براي محبان و دوستداران اهل‏بيت عليهم‏السلام سخن مي‏گفت و بر اعتقادات آنها اضافه مي‏کرد. 
سالي زن او گفت: چه مي‏شود که امسال مرا نيز همراه ببري تا من نيز اعمال حج را به جا آورم و هزار دينار نذر خود به حضرت را نيز بدهم و توفيق زيارت حضرت را پيدا کنم و به خانواده او خدمت کنم. 
مرد خراساني قبول و بعد مقدمات سفر را فراهم کردند و به اتفاق عازم شدند. زن سوغاتيهاي زيادي مانند لباسهاي گرانبها و جواهرات و هزار دينار خود و هزار دينار شوهرش را داخل صندوقي گذاشت و به آن قفل ‏محکمي زد و دو فرزند خود را نيز همراه خود به مسافرت بردند و بالاخره بعد از طي مسافت‏هاي 
 
[ صفحه 55]
 
طولاني به مدينه رسيدند و قرار شد. روز بعد خدمت امام صادق عليه‏السلام برسند. از قضا در همان روز حال همسر مرد خراساني آن قدر بد شد که به حال مرگ درآمد و در حال احتضار بود که به شوهرش گفت: بعد از مرگ مرا غسل و کفن کن و به امام صادق عليه‏السلام التماس کن که بر من نماز بخواند و او مرا به خاک بسپارد، باشد که خداوند به برکت او از گناهان من بگذرد. اين را گفت و جان به جان آفرين تسليم کرد و فرزندان او مشغول گريه و زاري شدند. مرد خراساني متحير و درمانده شد. 
سپس زن را غسل داده و کفن کردند و بعد آمد که صندوق پول را بردارد که خدمت امام صادق عليه‏السلام ببرد. صندوق را خالي ديد بر غم و اندوه او افزوده شد. بالاخره دو هزار دينار ديگر برداشت و به همراه دو فرزند خود به خدمت امام صادق عليه‏السلام رفت و بعد از سلام و اظهار ارادت و احوالپرسي آن مبلغ را به امام داد و وصيت همسرش را به امام صادق عليه‏السلام عرض کرد. حضرت فرمود: اين دينارهاي خود را بردار ما دينارهاي خود را قبلا اخذ نموديم. مرد خراساني گفت: فدايت شوم، چگونه؟ حضرت فرمود: وقتي به بغداد رسيديد به آن پول نياز پيدا شد و من دست دراز کردم و آن دو هزار دينار را برداشتم. 
مرد خراساني از شنيدن اين سخن بسيار خوشحال شد و حضرت وقتي گريه و زاري فرزندان او را مشاهده کرد متأثر شد و داخل اطاق رفت و دو رکعت نماز خواند و سر به سجده نهاد و سجده‏اش را خيلي طولاني نمود و سپس سر از سجده برداشت 
 [ صفحه 56]
 
و آمد و فرمود: فرزندان خود را بردار و به محل اقامت خود برو من عمر مادر آن‏ها را از حضرت واجب الوجود تقاضا کردم و دعاي من مستجاب شد و مادر آن‏ها زنده شد. 
فرزندان وقتي خبر زنده شدن مادرشان را شنيدند با سرعت خودشان را به مادرشان رساندند، وقتي مادر را زنده ديدند به دست و پاي مادر افتادند. مادر آن‏ها را در بغل گرفت در اين هنگام بود که مرد خراساني نيز رسيد و ديد همسرش کفن به گردن نشسته، فرزندان خود را در بغل گرفت و بسيار خوشحال شد و گفت: اي مونس غمخوار من حال جان کندن و شرح مردن خود را به من بگو. 
زن گفت: وقتي زمان احتضار رسيد صورتهاي بسيار عجيبي به نظر من آمدند يکي بسيار خوب که هرگاه به او نگاه مي‏کردم بسيار خوشحال مي‏شدم و صورت ديگر که بسيار زشت بود و هرگاه به او نگاه مي‏کردم از وي خيلي مي‏ترسيدم. پس به آن صورت خوب گفتم: به آن خدايي که غير از او خدايي نيست و به تو اين صورت خوب را عطا فرموده است بگو تو کيستي که از ديدن تو مسرور مي‏شوم و آن صورت زشت کيست که با ديدن آن غم و اندوه به من مي‏رسد؟ گفت: من اعمال خوب و کارهاي پسنديده تو هستم که در دنيا انجام دادي و اين صورت زشت نيز اعمال ناشايسته تو است. و بعد از لحظه‏اي آن صورت‏ها به هوا رفتند و جان من از بدنم جدا شد و مرا به عالم بالا بردند و به هر منزلي که مي‏رسيدند فرشته‏ها به من تعظيم مي‏کردند که اين زن از محبان حضرت رسالت است. 
 
[ صفحه 57]
 
تا اين که روح مرا به زير عرش بردند اندکي طول نکشيد که در ملکوت غلغله بزرگي بر پا شد که راه را باز کنيد که امام زمان عليه‏السلام مي‏آيد ناگهان ديدم شخصي مي‏آيد و تمامي ملائکه به او سلام و تعظيم مي‏کردند و ايشان نيز تعظيم مي‏کرد و جواب سلام آن‏ها را مي‏داد و بعد از آن دستهاي مبارک را به ساق عرش زد و روح مرا از خداوند تقاضا نمود. روح مرا به من پس دادند و سپس حضرت دست من را گرفت و فرمود: چشم‏هايت را ببند، چشم‏هايم را بستم. فرمود: چشم‏هايت را باز کن و وقتي چشم‏هايم را باز کردم خودم را در ميان فرزندانم ديدم. هنگامي که فرزندانم مرا ديدند خيلي مسرور و خوشحال شدند و بعد از آن تو آمدي. 
اين را گفت و برخاست و لباس پوشيد و به شوهرش گفت: برخيز تا به خدمت آن حضرت برويم. شوهرش برخاست و به اتفاق نزد حضرت آمدند. زن به شوهرش گفت: اين مرد که در آنجا نشسته است کيست؟ شوهرش گفت: او امام صادق عليه‏السلام است. زن با سرعت خود را به حضرت رساند و گفت: هزار جان من فداي خاک قدم تو باد. بعد به شوهرش گفت: به خدا قسم آن کسي که مرا از ساق عرش برگرداند اين مرد بود. سپس زن و شوهر چند روزي در ملازمت حضرت به سر بردند سپس عازم مکه شدند و اعمال حج را به جا آوردند و بعد از چند روز به وطن خود بازگشتند. 

کتاب معجزات امام صادق (ع)  - نویسنده : حبیب الله اکبر پور  

نظرات کاربران 0 نظر