امروز  31 مرداد 1396
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
داستانهایی از پیامبر (ص) / حضرت محمد (ص) 17:38 - 14 / 10 / 1393 581 بازدید
دگرگوني کواکب با ظهور نور هدايت   

دگرگوني کواکب با ظهور نور هدايت
مرحوم شيخ صدوق و ديگر بزرگان آورده اند:
چون عبداللّه فرزند عبدالمطّلب به حدّ بلوغ رسيد، پدرش يکي از زنان شريف به نام آمنه بنت وهب را براي همسري او انتخاب کرد.
آمنه گويد: چون مدّتي از ازدواج من با عبداللّه سپري شد و نطفه فرزندم منعقد گرديد، هر مقداري که از دوران حمل مي گذشت، نه تنها هيچگونه احساس سنگيني و ناراحتي نمي کردم؛ بلکه شادابي وراحتي غير قابل وصفي را در خود احساس مي کردم.
تا آن که شبي در خواب، شخصي را ديدم که به من گفت: اي آمنه! تو به بهترين خلق خداوند، آبستن گشته اي.
وقتي زمان وضع حمل و زايمان فرا رسيد، بدون هيچگونه ناراحتي و دردي، نوزادم به دنيا آمد.
هنگامي که آن عزير وارد اين دنيا شد زانوها و دست هاي خود را بر زمين نهاد و سر به سوي آسمان بلند نمود، در همين حال صدائي را شنيدم که گفت: بهترين و شريف ترين انسان ها به دنيا آمد، او در پناه خداي بي همتا است، و از شرّ هر ظالم و حسودي در امان خواهد بود.
در همان لحظه، نوري از من جدا گرديد و بين زمين و آسمان را روشن نمود و حالت عجيبي در آسمان و ستاره ها به وجود آمد، به طوري که مي ديدم ستاره ها همانند تير، از سوئي به سوي ديگر پرتاب مي شدند.
هنگامي که قُريش، چنين حالتي را مشاهده کردند، همه در حيرت فرو رفته و مي گفتند: قيامت بر پا شده است؛ پس همگي نزد يکي از ستاره شناسان معروف به نام وليد بن مغيره رفتند، تا از جريان آگاه گردند.
او گفت: دقّت کنيد، اگر ستاره ها با اين وضع نابود مي شوند؛ پس قيامت بر پا خواهد شد و گرنه حادثه اي عجيب رخ داده است که در طبيعت تصرّف و دخالت دارد.
سپس پيش يکي ديگر از ستاره شناسان يهودي به نام يوسف رفتند و او چون شاهد دگرگوني ستاره ها بود، گفت: در اين شب پيغمبري به دنيا آمده است که کتاب هاي آسماني بشارت ورودش را داده اند؛ و او آخرين پيامبر الهي خواهد بود؛ و اين دگرگوني موجود در آسمان که ستاره ها همانند تير، از سوئي به سوي ديگر پرتاب مي شوند و از رفتن شياطين به آسمان ها جلوگيري مي کنند.
پس چون صبح شد، بزرگان قريش در محلّ اجتماع، گرد هم جمع شدند و خبر ولادت نوزاد عبداللّه فرزند مطّلب را مطرح کردند وبه همراه ستاره شناس يهودي يعني يوسف به طرف منزل آمنه حرکت کردند تا نوزاد عزيز را مشاهده کنند.
همين که به منزل آمنه رسيدند، قنداقه نوزاد روشنائي بخش را آوردند، يوسف نگاهي به چشم و موهاي آن نوزاد يعني حضرت محمّد صلّي اللّه عليه و آله کرد و يقه پيراهن حضرت را گشود و بر شانه اش خال سياهي با چند مو ديد.
با ديدن اين علامت ها، يوسف از جاي خود بلند شد، قريش همگي تعجّب کردند ومشغول خنده و مسخره کردن يوسف شدند.
او از جاي برخواست و گفت: اين نوزاد، پيامبر خداست که با شمشير عدالت گستر خويش قيام مي کند و با تمام شِرک و بت پرستي مي ستيزد، و با آمدن اين شخص، نبوّت از قوم بني اسرائيل قطع خواهد گرديد.
پس قريش با شنيدن اين خبر همه پراکنده شدند.[1] .
فاطمه بنت اسد مادر امام عليّ عليه السلام مي گويد: چون که نشانه هاي مرگ در عبدالمطّلب آشکار گشت، خطاب به فرزندان خود گفت: چه کسي سرپرستي و مسئوليّت حمايت از محمّد را مي پذيرد؟
گفتند: او عبدالمطّلب از همه ما هوشيارتر است، بگو او هر کس را که مي خواهد، خود انتخاب نمايد.
عبدالمطّلب گفت: اي محمّد! جدّ تو، آماده مسافرت به قيامت است، کدام يک از عموهايت را مايل هستي که متکّفل کارهايت شود؟
پس از آن، حضرت نگاهي به يکايک افراد نمود و توجّه خاصّي به ابوطالب کرد.
به همين جهت عبدالمطّلب، ابوطالب را متکفّل کارهاي حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله، قرار داد.
فاطمه گويد: چون عبدالمطّلب وفات يافت و ابوطالب محمّد صلّي اللّه عليه و آله، را به منزل آورد، من خدمتگذار او شدم و او مرا به عنوان مادر صدامي کرد.
در خانه ما درخت خرمائي بود که چون خرماهاي آن مي رسيد، چهل بچّه از هم سِنّي هاي محمّد صلّي اللّه عليه و آله، مي آمدند و خرماهائي که روي زمين مي ريخت جمع مي کردند ومي خوردند و هر يک از دست ديگري يا از جلوي او خرمايش را مي ربود؛ ولي من حتّي يک بار هم نديدم که آن حضرت از بچّه ها خرمائي را بگيرد، يا از جلويشان بردارد و هيچ وقت به حقّ ديگران تجاوز نمي کرد.
و من هر روز مشتي خرما برايش جمع مي کردم، همچنين کنيزي داشتم که او هم برايش خرما جمع مي کرد، تا آن که روزي حضرت خوابيده بود و ما فراموش کرديم که برايش خرما برداريم و تمامي خرماها را بچّه ها جمع کرده بودند.
پس هنگامي که حضرت از خواب بيدار شد و خرمائي روي زمين نيافت؛ خطاب به درخت خرما کرد و فرمود: اي درخت! من گرسنه ام.
فاطمه مي گويد: ديدم که درخت خم شد به طوري که خوشه هاي آن جلوي حضرت قرار گرفت و تا مقداري که ميل داشت خورد و سپس درخت خرما به حالت اوّل خود بازگشت.[2] .

نظرات کاربران 0 نظر