
باسمه تعالی
خاطره معلمی از یک روز سرد زمستانی
دیماه 1362 و زمستانی بسیار سرد و بارندگی اش هم بسیار خوب بود . من معلم روستای معدن قلعه در 60 کیلومتری شمال عشق آباد مرکز بخش دستگردان بودم . این روستا دبستان کوچکی داشت شامل یک کلاس و یک اتاق کوچک 9 متر مربعی که هم دفتر مدرسه بود و هم محل زندگی معلمش . من و همسر م به همراه اولین فرزندم که چهار ماه بیشتر نداشت در داخل همین اتاق کوچک زندگی می کردیم . پنج شنبه برای دیدن و خرید به عشق آباد می آمدیم و صبح شنبه برمی گشتیم . خدارا شکر از همان ابتدای خدمتم در روستای پده بید عهد کرده بودم که تحت هیچ شرایطی با تاخییر سرکلاس حاضر نشوم و تا آنروز که سال چهارم خدمتم بود به این عهد خود وفادار بودم . نیمه های دیماه بود که با خانواده به عشق آباد آمده بودم . رز جمعه هوا بسیار سرد شده بود و ابری شدن هوا نشان می داد که بارندگی در راه است . شب شنبه بارندگی شروع شد .می دانستم با توجه به اینکه معدن قلعه بسیار سردتر و کوهستانی است حتما برف خواهد آمد. صبح شد و از شدت بارندگی کاسته شده بود اما باد سرد شدیدی می وزید . اطرافیان هر چه اصرار کردند که امروز نرو ،گوش نکردم و گفتم خودم تنها می روم . وسیله ام موتور سیکلت بود . راه افتام . دانه های ریز باران که با باد شدید به صورت من می خورد گویی سوزن بود که در پوستم فرو می رفت . نزدیکیهای ازبکو که تا معدن قلعه 10 کیلومتر فاصله دارد احساس می کردم که بدنم کرخ شده و دیگر هیچ احساسی نسبت به سرما ندارم . حدسم درست بود و از ازبکو به بعد برف سنگینی روی زمین نشسته بود . جاده را فقط به خاطر هموار بودن برف به علت نداشتن بوته تشخیص می دادم . با زحمتی بسیار و یاری خداوند با تاخیر یک ساعته خودم را به معدن قلعه رساندم . گویا هیچ موجود زنده ای وجود نداشت و فقط دود بخاریهای هیزمی بود که از دودکش خانه های گنبدی روستا به هوا بلند بود . داخل حیاط مدرسه شدم . اما هر کار کردم نتوانستم حتی کلید را داخل قفل درب بچرخانم . انگشتانم کاملا بی حس بود . ناگهان صدای داد و فریادی شنیدم . او کسی نبود جز مرحوم ابراهیم نجفی معروف به اقبالی که برای کاری ضروری از اتاق بیرون آمده بود و صدای موتور من را شنیده بود . با عصبانیت تمام طرف مدرسه می آمد و فریاد می زد : « مگر دیوانه شدی ، خودت را می خواستی بکشی ، مگر بچه های این ده با درس خواندنشان به کجا می خواهند برسند » هیچ جوابی نداشتم بغض گلویم را گرفته بود ، پاهایم کرخ شده بود . قدرت ایستادن نداشتم و به دیوار تکیه داده بودم . ابراهیم اصرار داشت که مرا به خانه ببرد . به زحمت به او حالی کردم که نمی توانم راه بروم زود در راباز کن . در را باز کرد و بخاری را روشن نمود . کمی که گرم شدم تمام بدنم درد گرفت . دونفر دیگر از اهالی هم آمدند کم کم دانش آموزان مدرسه آمدند و همچون پروانه گانی گرد شمع من حلقه زدند نگاه گرم چشمان اشک آلودشان سردی را از تنم برد و خنده ای برلبانم نقش بست . دانش آموزان هم خندیدند و با خنده آنها تمام سختیهای راه ازتنم رفت . خاطره تلخ و شیرین آن روز سرد زمستانی هنوز بعد از 4 سال که از بازنشستگی ام می گذرد در روزهای سرد زمستان برایم زنده می شود . یادآن ایام شیرین با بچه های مدرسه بودن بخیر . تقدیم به تمام معلمان عزیز
محمد رجب زاده – معلم بازنشسته از منطقه دستگردان استان یزد