عدالت صحابه

شيعه پاسخ مي گويد: تحقيقي در مورد 10 مسئله مهم مورد بحث ميان پيروان اهل بيت و اهل سنت/ ناصر مكارم شيرازي. مشخصات نشر : قم مدرسه الامام علي بن ابيطالب(ع) 1385.‮ ‮
بازدید : 71
زمان تقریبی مطالعه : 34 دقیقه

فصل سوم : عدالت صحابه

مقدمه

شكّى نيست كه ياران پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) از امتيازات ويژه اى برخوردار بودند . آيات و وحى الهى را از زبان پيامبر مى شنيدند ، معجزات آن حضرت را مى ديدند ، با سخنان گهربارش پرورش مى يافتند و از الگوهاى عملى و اسوه حسنه آن حضرت بهره مند بودند .

به همين دليل در ميان آنها بزرگان و شخصيّت هاى ممتازى پرورش يافتند كه جهان اسلام به وجود آنها افتخار و مباهات مى كند ، ولى مسأله مهم اين جاست كه آيا همه صحابه بدون استثنا ، افرادى مؤمن ، صالح ، راستگو ، درستكار و عادل بودند يا در ميان آنها افراد ناصالحى نيز وجود داشتند .

1_ دو عقيده متضاد

درباره صحابه دو عقيده مختلف وجود دارد : نخست اين كه همه آنها بدون استثنا در هاله اى از قداست قرار دارند و افرادى صالح ، صادق ، با تقوى و عادل بودند . به همين دليل هر كدام روايتى از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نقل كنند ، صحيح و قابل قبول است ، و كمترين ايرادى بر آنها نمى توان گرفت ، و اگر كارهاى خلافى از آنها سرزده ، بايد به توجيه گرى پردازيم . اين عقيده گروه كثيرى از اهل سنّت است .

عقيده ديگر اين كه گرچه در ميان آنها افرادى با شخصيّت ، فداكار ، پاك و با تقوا بوده اند ، ولى افراد منافق و ناصالح نيز وجود داشته كه قرآن مجيد و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) از آنها بيزارى مى جستند .

به تعبير ديگر ، همان معيارهايى را كه براى شناخت افراد خوب

از بد در همه جا به كار مى گيريم ، بايد درباره آنها نيز اعمال كنيم ، منتها چون صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله) بودند ، اصل را بر خوبى آنها بگذاريم ولى هرگز چشم خود را بر حقايق نمى بنديم و صدور اعمال منافى عدالت و صدق و راستى را ناديده نمى گيريم ، چرا كه اين كار ضربه هاى سنگينى بر اسلام و مسلمين مى زند وسبب نفوذ منافقان در حوزه اسلام مى شود .

شيعيان و گروهى از روشنفكران اهل سنّت اين عقيده را برگزيده اند .

2_ تندروان تنزيه

گروهى از طرفداران تنزيه صحابه چنان تند رفته اند كه هر كس لب به نقّادى از آنان بگشايد ، او را فاسق و گاه ملحد و زنديق مى نامند و يا خون او را مباح مى شمرند ! !

از جمله در كتاب «الاصابة» از ابوزرعه رازى چنين مى خوانيم : «هر گاه كسى را ديدى كه به يكى از اصحاب پيغمبر(صلى الله عليه وآله)خرده گيرى مى كند ، بدان كه او زنديق است و اين به خاطر آن است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) حق است و قرآن حق است ، و آنچه او آورده حق است و تمام اين ها را صحابه براى ما آوردند و اينها (مخالفان) مى خواهند ، شهود ما را از اعتبار بيندازند تا كتاب و سنّت از دست برود ! » . (1)

«عبدالله موصلى» در كتاب «حتّى لا ننخدع» مى گويد : آنها (صحابه) گروهى هستند كه خدا آنان را براى هم نشينى پيغمبرش و اقامه دين و شرع او برگزيده و آنها را وزيران پيامبرش

قرار داده و حبّ آنها را دين و ايمان و بغض آنها را كفر و نفاق شمرده ! و بر امّت واجب كرده ، همه آنها را دوست بدارند و پيوسته از خوبى ها و فضايل آنان سخن بگويند و در برابر جنگ و نزاع هايى كه آنها با هم داشتند سكوت كنند ! » . (2) در حالى كه خواهيم ديد اين سخن برخلاف كتاب و سنّت است .

1 . الاصابه ، جلد 1 ، صفحه 17 .

2 . حتّى لا ننخدع ، صفحه 2 .

3_ پرسش هاى بى جواب

در اينجا هر خردمند با انصافى كه سخنان بى دليل را چشم و گوش بسته نمى پذيرد ، اين سؤالات را از خود مى كند :

خداوند در قرآن مجيد درباره همسران پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد : «(يَا نِسَاءَ النَّبِىِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفَاحِشَة مُّبَيِّنَة يُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ وَكَانَ ذَلِكَ عَلَى اللهِ يَسِيراً); اى همسران پيامبر هر كس از شما گناه آشكارى كند مجازات او دو چندان است و اين كار براى خدا آسان است» . (1)

ما صحابه را به هر معنا تفسير كنيم (كه تفاسير گوناگون آن خواهد آمد) بى شك همسران پيامبر(صلى الله عليه وآله) آشكارترين مصداق آن هستند ، قرآن مى گويد نه تنها از گناهان آنها صرف نظر نمى شود ، بلكه مجازاتش دو چندان است .

آيا اين آيه را باور كنيم يا سخنان طرفداران تنزيه بى قيد وشرط را ؟

و نيز قرآن درباره فرزند نوح شيخ الانبياء به خاطر خطاهايش مى گويد : «(إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِح); او عملى ناصالح است»(2) و به نوح هشدار

مى دهد كه درباره او شفاعت نكند !

آيا فرزند پيامبر مهمتر است يا اصحاب و ياران او ؟

و درباره همسر نوح و لوط (دو پيامبر بزرگ الهى) مى گويد :

«(فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ يُغْنِيَا عَنْهُمَا مِنَ اللهِ شَيْئاً وَقِيلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ); آن دو نسبت به همسرشان (نوح و لوط) خيانت كردند (و با دشمنان همكارى داشتند) و آن دو پيامبر نتوانستند از آنها شفاعت كنند و به آن دو گفته شد ، همراه دوزخيان وارد آتش شويد» . (3)

آيا اين آيات با صراحت نمى گويد : معيار خوبى و بدى افراد ، ايمان و اعمال آنهاست و حتّى فرزند و همسر پيامبر بودن ، در صورت فساد اعمال مانع از دوزخى شدن افراد نمى شود ؟

با اين حال آيا صحيح است ما چشم بر هم بگذاريم و بگوييم فلان فرد چون زمانى از صحابه بوده ، محبّت او دين و ايمان و مخالفتش كفر و نفاق است ؟ هر چند بعداً به صف منافقين پيوسته و قلب پيامبر(صلى الله عليه وآله) را آزار داده و به مسلمين خيانت كرده باشد .

آيا عقل و خرد اين سخن را باور مى كند ؟

اگر كسى بگويد ، طلحه و زبير در آغاز افراد خوبى بودند ولى آن گاه كه هواى حكومت بر سر آنها افتاد و همسر پيامبر (عايشه) را با خود همراه كردند و بيعت و پيمان خود را با على(عليه السلام) كه قاطبه مردم مسلمان دست بيعت به او داده بودند ، شكستند و آتش جنگ جمل را برافروختند و حدود 17 هزار نفر از مسلمانان در اين آتش سوختند

، آنها از راه راست منحرف شدند و خون اين گروه عظيم به گردن آنهاست ، و در قيامت بايد جوابگو باشند .

1 . سوره احزاب ، آيه 30 .

2 . سوره هود ، آيه 46 .

3 . سوره تحريم ، آيه 10 .

آيا اين سخن از حقيقت به دور است ؟ !

يا اگر كسى بگويد معاويه با تخلّف از بيعت با امام(عليه السلام) و عدم اعتراف به حقّى كه از سوى خاصّ و عامّ مسلمين مورد پذيرش بود و روشن ساختن آتش جنگ صفّين و ريخته شدن خون بيش از يكصد هزار نفر از مسلمانان ، مردى ستمگر بوده ، سخنى به ناحق گفته است ؟ !

آيا مى توان چشم بر اين حقايق تلخ تاريخ بست يا از طريق توجيهات نادرستى كه هيچ خردمندى آن را نمى پذيرد ، از كنار اين حوادث بسيار اسفبار گذشت ؟ آيا حبّ اين گونه افراد _ به گفته عبدالله موصلى _ دين و ايمان است و بغض آنها كفر و نفاق ؟ ! آيا ما وظيفه داريم در برابر كارهاى خلافى كه انجام شده و سبب قتل هزاران نفر شده ، سكوت كنيم ؟ كدام عقل چنين حكم مى كند ؟ قرآن مى گويد در ميان اطرافيان پيامبر(صلى الله عليه وآله) گروهى از منافقان بودند ، آيا اين آيات قرآن را ناديده بگيريم ؟

قرآن مجيد مى گويد : (وَمِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِّنَ الاَْعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ لاَ تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ . . . ) . (1)

آيا انتظار داريم چنين منطقى را مردم خردمند جهان بپذيرند ؟

1

. سوره توبه ، آيه 101 .

4_ صحابه كيانند ؟

نكته مهمّ ديگر در اين جا مفهوم «صحابه» است .

در اين كه منظور از «صحابه» كه اين هاله قداست را به دور آنان كشيده اند چه كسانى هستند ، تعابير و تعاريف كاملا متفاوتى از سوى علماى اهل سنّت ارائه شده است .

1_ بعضى آن قدر آن را توسعه داده اند كه مى گويند هر كس از مسلمانان آن حضرت را ديده است ، از اصحاب آن حضرت است ! اين تعبير را «بخارى» ذكر كرده و مى گويد : «من صحب رسول الله(صلى الله عليه وآله) أو رآه من المسلمين فهو من أصحابه ! » .

احمد بن حنبل عالم معروف اهل سنّت نيز آن را بسيار گسترده دانسته و مى گويد : «أصحاب رسول الله(صلى الله عليه وآله) كلّ من صحبه شهراً أو يوماً أو ساعة أو رآه; اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله)هر كسى است كه يك ماه يا يك روز يا حتّى يك ساعت با او مصاحبت داشته ، يا او را ديده است ! » .

2_ بعضى ديگر تعريف محدودترى براى صحابى برگزيده اند به عنوان مثال قاضى ابوبكر محمّد بن الطيّب مى گويد : «گرچه مفهوم لغوى صحابى عام است ، ولى عرف امّت اين واژه را تنها به كسانى اطلاق مى كنند كه مدّت قابل ملاحظه اى با آن حضرت مصاحبت داشته اند; نه كسى كه تنها يك ساعت در خدمتش بوده ، يا چند قدم با او گام برداشته ، يا حديثى از آن حضرت شنيده است» .

3_ بعضى مانند سعيد بن المسيّب دايره را

از اين هم تنگ تر كرده ، و گفته است : «صحابى پيامبر(صلى الله عليه وآله) تنها كسانى هستند كه حدّاقل يك يا دو سال با آن حضرت بوده و در يك يا دو غزوه با رسول خدا شركت جسته اند» . (1)

اين تعاريف و تعاريف ديگرى كه براى عدم اطاله كلام از نقل آن پرهيز شد ، نشان مى دهد كه دقيقاً روشن نيست مشمولان اين قداست چه كسانى هستند ، ولى اغلب همان معناى وسيع و گسترده را انتخاب كرده اند ، هر چند در بحث هاى مورد نظر ما تفاوت چندانى ايجاد نمى كند ، زيرا بسيارى از موارد نقض كه در آينده از آن بحث خواهد شد ، همانها هستند كه مدّت طولانى با آن حضرت بوده اند .

1 . تفسير قرطبى ، جلد 8 ، صفحه 237 .

5_ انگيزه اصلى عقيده تنزيه

با اين كه اعتقاد به قداست فوق العاده صحابه كه از پاره اى جهات شبيه به عصمت است ، نه در قرآن مجيد آمده و نه در سنّت ، بلكه از كتاب و سنّت و تاريخ ، ضدّ آن استفاده مى شود ، و حتّى گفته مى شود در قرن اوّل چنين اعتقادى وجود نداشته ، بايد ديد چرا و به چه دليل اين مسأله در قرون بعد مطرح شده است .

به نظر مى رسد گزينش اين اعتقاد ، چند دليل داشته است :

1_ خوشبينانه ترين فرض همان است كه در بعضى از بحث هاى گذشته آمد كه عدّه اى چنين مى پنداشتند كه اگر قداست كامل صحابه از دست آنها گرفته شود ، حلقه اتّصال ميان آنها

و پيامبر(صلى الله عليه وآله) بريده خواهد شد ، زيرا كتاب الله و سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) توسّط آنها به ما رسيده است .

ولى پاسخ اين سخن روشن است ، زيرا هيچ كس همه صحابه را

_ خداى نكرده _ نادرست و دروغگو نمى داند ، چرا كه در ميان آنها افراد ثقه و مورد اعتماد فراوان بودند و همانها مى توانند حلقه اتّصال ما با پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) باشند ، همان گونه كه ما درباره ياران اهل بيت(عليهم السلام) مى گوييم .

جالب اين كه در قرون بعد نيز همين مشكل وجود دارد ، زيرا امروز ما با چندين واسطه خود را به عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)مى رسانيم ، ولى هيچ كس نمى گويد همه اين واسطه ها ثقه و صادق القول هستند و همگى داراى قداستند و اگر غير از اين باشد ، دين ما از بين مى رود .

بلكه همه مى گويند بايد روايات را از افراد ثقه و عادل اخذ نمود ، كتب رجال نيز براى همين مقصود يعنى شناخت ثقات از غير ثقات نگاشته شده است ، حال چه مانعى دارد درباره صحابه همان گونه عمل كنيم كه در رابطه با ديگران عمل مى كنيم ؟ !

2_ اين تصوّر كه «جرح» يعنى ايراد نقص بر بعضى از صحابه ، مقام شامخ پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)را پايين مى آورد ، پس به اين دليل جايز نيست .

بايد از كسانى كه به اين دليل تمسّك مى جويند پرسيد : آيا قرآن سخت ترين حملات را به منافقانى كه اطراف پيامبر را گرفته بودند

نكرده است ؟ آيا وجود منافقان در لابه لاى ياران صادق و خالص آن حضرت ، از مقام والاى آن بزرگوار كاسته است ؟ ابداً ! خلاصه هميشه و در هر زمان ، حتّى در عصر همه پيامبران بزرگ ، خوب و بد بوده و به مقام شامخ آنها لطمه نمى زده است .

3_ اگر مسأله جرح و نقد اعمال صحابه پيش آيد ، به موقعيّت خلفاى نخستين لطمه مى زند ، بنابراين براى حفظ آنها بايد روى مسأله قداست صحابه تأكيد كرد ، تا كسى نتواند مثلا كارهايى كه در زمان عثمان در مورد بيت المال و غير آن انجام گرفت و امثال آن را زير سؤال ببرد و بر خليفه ايراد بگيرد كه چرا چنين كرد و چنان كرد !

حتّى معاويه و كارهاى او مانند مخالفت با پيشواى مسلمين (على(عليه السلام)) و به راه انداختن جنگ هاى خونين و كشتار مسلمانان ، را مى توان به اين وسيله توجيه كرد ، و او را از دسترس نقد نقّادان دور نگه داشت .

البتّه مفهوم اين سخن آن است كه اين قداست را سياستمداران قرون نخستين پايه ريزى كردند ، همان گونه كه تفسير آيه «أولوا الأمر» به حاكمان هر زمان _ به مفهوم وسيع كلمه _ كه حتّى شامل حكّام ظالم بنى عبّاس و بنى اميّه مى شود ، نيز زاييده برنامه ريزى سياسى حكّام بود ، و تصوّر نمى كنم نتيجه اين سخن باب طبع طرفداران قداست تمام صحابه باشد .

4_ گروهى ديگر عقيده دارند ، اعتقاد به قداست صحابه به خاطر دستورى است كه در بعضى از آيات

قرآن و احاديث نبوى(صلى الله عليه وآله) وارد شده است .

البتّه اين ظاهراً بهترين توجيه است ، ولى هنگامى كه اين دليل را مورد نقد و بررسى قرار مى دهيم روشن مى شود كه در آيات و روايات مزبور چيزى كه آنها مى خواهند مطلقاً يافت نمى شود .

مهمترين آيه اى كه بدان تمسّك جسته اند آيه زير است :

«(وَالسَّابِقُونَ الاَْوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالاَْنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَان رَّضِىَ اللهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّات تَجْرِى تَحْتَهَا الاَْنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ); پيشگامان نخستين از مهاجرين و انصار و آنها كه به نيكى از آنان پيروى كردند ، خداوند از آنان خشنود است و آنها (نيز) از خدا خشنودند ، و باغ هايى از بهشت براى آنان فراهم ساخته كه نهرها از زير درختانش جارى است ، جاودانه در آن مى مانند ، و اين پيروزى بزرگى است» . (1)

بسيارى از مفسّران اهل سنّت در ذيل اين آيه حديثى (از بعضى از صحابه ، از پيامبر) نقل كرده اند كه مضمونش چنين است : «جميع أصحاب رسول الله فى الجنّة محسنهم و مسيئهم» و در آن به آيه فوق استناد شده است . (2)

جالب اين كه آيه فوق مى گويد ، تابعين در صورتى اهل نجاتند كه در نيكى ها از صحابه پيروى كنند (نه در بدى ها) و مفهومش اين مى شود كه بهشت براى صحابه تضمين شده است ، آيا مفهوم اين سخن ، آزاد بودن آنها در گناهان است ؟ !

آيا پيامبرى كه براى هدايت و اصلاح مردم آمده ، ممكن است ياران خود را استثنا

كند و گناه آنها را ناديده بگيرد ، در حالى كه قرآن درباره زنان پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه از نزديكترين صحابه بودند مى گويد : اگر گناه كنيد مجازات شما دو چندان است . (3)

نكته قابل توجّه اين كه هرگونه ابهامى در اين آيه باشد ، آيه 29 سوره فتح آن را برطرف مى كند ، زيرا صفات ياران راستين پيامبر(صلى الله عليه وآله)را چنين شرح مى دهد :

«(أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلا مِّنَ اللهِ وَرِضْوَاناً سِيمَاهُمْ فِى وُجُوهِهِمْ مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ); آنها در برابر كفّار سرسخت و شديد ، و در ميان خود مهربانند ، آنها را پيوسته در حال سجود و ركوع مى بينى ، در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او را مى طلبند ، آثار سجده در صورتشان نمايان است» .

آيا كسانى كه آتش جنگ جمل و صفّين را برافروختند و بر ضدّ امام وقت شوريدند و ده ها هزار نفر از مسلمانان را به كشتن دادند ، مصداق اين صفات هفت گانه بودند ؟ آيا در ميان خود مهربان بودند ؟

آيا شدّت عمل آنها در برابر كفّار بود يا در برابر مسلمين ؟ !

خداوند در ذيل همين آيه ، جمله اى بيان فرموده كه مقصد و مقصود را روشن تر مى سازد ، مى فرمايد : «(وَعَدَ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ مَّغْفِرَةً وَأَجْراً عَظِيماً); خداوند به كسانى از آنها (ياران پيامبر) كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده اند وعده آمرزش و پاداش عظيمى داده است» . (4)

بنابراين وعده مغفرت و اجر عظيم فقط براى

كسانى است كه داراى ايمان و عمل صالح باشند و لا غير . آيا كسانى كه كشتار مسلمين را در جنگ جمل و مانند آن به راه انداختند يا بيت المال را در عهد عثمان حيف و ميل كردند ، داراى عمل صالح بودند ؟

جالب اين كه خداوند پيغمبران بزرگ خود را به خاطر يك ترك أولى مورد مؤاخذه قرار داد; آدم را به سبب يك ترك أولى از بهشت بيرون فرستاد .

يونس را به دليل ترك أولى مدّتى در شكم ماهى ، در ظلمات ثلاث زندانى كرد .

نوح را به علّت شفاعت براى فرزند گنهكارش مورد مؤاخذه قرار داد; آيا باور كردنى است كه صحابه پيامبر اسلام را از اين قانون مستثنا كند .

پي نوشتها

1 . سوره توبه ، آيه 100 .

2 . تفسير كبير فخر رازى و تفسير المنار ، ذيل آيه فوق .

3 . سوره احزاب ، آيه 30 .

4 . سوره فتح ، آيه 29 .

6_ آيا همه صحابه بدون استثنا عادل بودند ؟

همان گونه كه گفتيم غالب برادران اهل سنّت مى گويند ، همه صحابه يعنى كسانى كه در عصر پيامبر بودند يا آن حضرت را درك كردند و قسمتى از زمان را با آن حضرت بودند ، بدون هيچ استثنايى داراى مقام عدالت بودند و قرآن گواه بر اين معناست .

متأسّفانه اين برادران بعضى از آيات قرآن را كه به سود آنهاست پذيرفته و بقيّه آيات را به فراموشى سپرده اند . آياتى كه استثناهايى براى اين مطلب ارائه مى دهد ، (مى دانيم همه عمومات معمولا استثناهايى دارد) .

ما عرض مى كنيم :

اين چه

عدالتى است كه قرآن مجيد بارها خلاف آن را بيان كرده است ، از جمله در آيه 155 سوره آل عمران مى خوانيم : (إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمْ الشَّيْطَانُ بِبَعْضِ مَا كَسَبُوا وَلَقَدْ عَفَا اللهُ عَنْهُمْ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ) . آيه اشاره به كسانى است كه در روز جنگ اُحد پا به فرار گذاشتند و پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را در مقابل دشمن تنها رها كردند . آيه مى گويد : «كسانى كه در روز روبه رو شدن دو جمعيّت با يكديگر (روز جنگ اُحد) فرار كردند ، شيطان آنها را بر اثر بعضى از گناهانشان به لغزش افكند . خداوند آنها را بخشيد ، خداوند آمرزنده و حليم است» .

از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه در آن روز ، گروهى فرار كردند و در تواريخ عدد اين گروه بسيار زياد ذكر شده است و جالب اين كه مى گويد شيطان بر آنها غلبه كرد و غلبه شيطان هم به سبب گناهانى بود كه مرتكب شده بودند ، پس گناهان پيشين باعث گناه بزرگ فرار از زحف يعنى پشت كردن به ميدان و دشمن شد ، گرچه ذيل آيه مى گويد كه خداوند آنها را بخشيد ، ولى بخشش پروردگار به سبب پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مفهومش اين نيست كه آنها عادل بودند و مرتكب گناه نشدند ، بلكه با صراحت قرآن مى گويد آنها مرتكب گناهان متعدّدى شدند .

اين چه عدالتى است كه قرآن مجيد در آيه 6 سوره حجرات بعضى را به عنوان «فاسق» معرّفى كرده است : «(يَا أَيُّهَا

الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهَالَة فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ) ; اى كسانى كه ايمان آورده ايد اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد ، درباره آن تحقيق كنيد ، مبادا از روى نادانى به گروهى آسيب برسانيد و از كرده خود پشيمان شويد» .

در ميان مفسّران ، معروف است كه اين آيه مربوط به «وليد بن عُقبة» است كه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) او را با گروهى براى جمع آورى زكات طايفه «بنى المصطلق» فرستاد ، وليد برگشت و گفت اين ها آماده زكات نيستند و بر ضدّ اسلام قيام كرده اند .

گروهى از مسلمانان حرف وليد را باور كردند و آماده پيكار با آن طايفه سركش شدند ، ولى آيه شريفه سوره حجرات نازل شد و به مسلمانان هشدار داد كه اگر يك فرد فاسق خبرى آورد ، تحقيق كنيد ، مبادا گروهى را به خاطر آن خبر فاسق گرفتار سازيد و ضربه اى بر آنها وارد كنيد و بعد هم پشيمان شويد .

اتّفاقاً بعد از تحقيق معلوم شد طايفه بنى المصطلق طايفه مؤمنى هستند و به استقبال وليد آمده بودند ، نه براى قيام بر ضدّ اسلام و وليد ، امّا چون وليد با آنها خصومتى داشت ، همين را بهانه كرده و برگشت و آن خبر نادرست را خدمت پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) عرض كرد .

وليد از صحابه پيغمبر(صلى الله عليه وآله) بود ، يعنى جزء كسانى بود كه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را درك كرد و در خدمت پيغمبر بود . قرآن در اين جا او را

فاسق مى داند ، آيا با عدالت همه صحابه سازگار است ؟

اين چه عدالتى است كه بعضى از صحابه به هنگام تقسيم زكات به پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) اعتراض كردند . قرآن مجيد اعتراض آنها را در آيه 58 سوره توبه نقل كرده است : «(وَمِنْهُمْ مَّنْ يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقَاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْهَا رَضُوا وَإِنْ لَّمْ يُعْطَوْا مِنْهَا إِذَا هُمْ يَسْخَطُونَ); در ميان آنها كسانى هستند كه در تقسيم غنايم به تو خرده مى گيرند ، اگر سهمى از آن به آنها داده شود ، راضى مى شوند و اگر داده نشود ، خشم مى گيرند» . آيا اين گونه افراد عادلند ؟

اين چه عدالتى است كه قرآن مجيد درباره جنگ احزاب مطابق آيه 12 و 13 سوره احزاب مى فرمايد : گروهى از منافقان و بيماردلان كه در خدمت پيغمبر بودند و در آن جنگ شركت داشتند ، پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را به فريب كارى متّهم ساختند و گفتند : «(مَا وَعَدَنَا اللهُ وَرَسُولُهُ إِلاَّ غُرُوراً); خدا و پيغمبرش جز وعده هاى دروغين به ما ندادند ! » ، بعضى از آنها فكر مى كردند كه در اين جنگ پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)شكست مى خورد و آنها احتمالا كشته مى شوند و اسلام پايان مى گيرد ، و يا از رواياتى كه شيعه و اهل سنّت نقل كرده اند استفاده مى شود پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به هنگام كندن خندق در داستان معروف پيدا شدن سنگ و شكستن آن سنگ به وسيله ايشان ، زمانى كه وعده فتح شام و ايران و يمن را به آنها داد

گروهى همه اينها را به استهزا گرفتند .

آيا اين ها از اصحاب نبودند ؟

و از آن عجيب تر اين كه در آيه بعد مى فرمايد : «گروهى از آنها (خطاب به مردم مدينه كه در جنگ شركت داشتند) گفتند اين جا جاى توقّف شما نيست به خانه هاى خود بازگرديد ; (وَإِذْ قَالَتْ طَّائِفَةٌ مِنْهُمْ يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لاَ مُقَامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا)» .

و باز گروهى خدمت پيغمبر آمده و براى فرار از ميدان احزاب عذر تراشى مى كردند كه قرآن در همين آيه مى گويد : «(وَيَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِّنْهُمْ النَّبِىَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِىَ بِعَوْرَة إِنْ يُرِيدُونَ إِلاَّ فِرَاراً) ; گروهى از آنان از پيغمبر اجازه بازگشت مى خواستند و مى گفتند خانه هاى ما بدون حفاظ است ، اجازه دهيد براى حفظ خانه هايمان به مدينه بازگرديم . آنها دروغ مى گفتند ، خانه هاى آنها بدون حفاظ نبود ، فقط مى خواستند فرار كنند» . خوب ، چگونه ممكن است ما همه اين اعمال را ناديده بگيريم و انتقادى را درباره آنها نپذيريم .

از همه اينها بدتر نسبت خيانت دادن به پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) از سوى بعضى از صحابه است كه در آيه 161 سوره آل عمران منعكس است . قرآن مى گويد : «(وَمَا كَانَ لِنَبِىّ أَنْ يَغُلَّ وَمَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِمَا غَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ثُمَّ تُوَفَّى كُلُّ نَفْس مَّا كَسَبَتْ وَهُمْ لاَ يُظْلَمُونَ); ممكن نيست هيچ پيامبرى خيانت كند و هر كس خيانت كند روز رستاخيز آن چه را در آن خيانت كرده با خود به صحنه محشر مى آورد ، سپس به

هر كس آن چه كسب كرده ، داده مى شود و به آنها ستم نخواهد شد» ، يعنى اگر مجازاتى مى بينند محصول اعمال خود آنهاست .

دو شأن نزول براى اين آيه گفته اند : بعضى گفته اند آيه اشاره به برنامه ياران «عبدالله بن جبير» است كه در جنگ احد در سنگر كوه «عينين» بودند و هنگامى كه سپاه اسلام در آغاز جنگ بر دشمن پيروز شد ، تيراندازانى كه همراه عبدالله بودند ، با اين كه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)فرموده بود از آن جا تكان نخوريد سنگر خود را رها كرده و براى جمع آورى غنايم حركت كردند و بدتر از اين عمل ، گفتار آنها بود كه مى گفتند مى ترسيم پيغمبر در تقسيم غنايم رعايت حال ما را نكند (تعبير به جمله اى كردند كه قلم از ذكر آن شرم دارد) .

شأن نزول ديگرى كه «ابن كثير» و «طبرى» ذيل همين آيه در تفسير خود آورده اند ، اين است كه : پارچه سرخ رنگ گرانبهايى بعد از پيروزى در جنگ بدر گم شد . بعضى از نابخردان پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را به خيانت متّهم كردند و چيزى نگذشت پيدا شد و معلوم شد يكى از افراد لشكر آن را برداشته بود .

آيا همه اين نسبت هاى ناروا به پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) با عدالت مى سازد ؟ اگر وجدان خود را قاضى كنيم ، آيا مى پذيريم كه اين گونه اشخاص عادل بودند و پاك و پاكيزه ، و هيچ كس حق ندارد نقدى به كارهاى آنها بكند ؟

انكار نمى كنيم كه

اكثر اصحاب و ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله) افراد وارسته و پاكى بودند ، ولى اين كه ما يك حكم كلّى كنيم و همه را با آب تقوا و عدالت شستشو دهيم و حقّ هرگونه انتقاد را نسبت به اعمال آن ها از همه كس بگيريم ، واقعاً بسيار حيرت انگيز است .

اين چه عدالتى است كه يكى از افرادى كه ظاهراً جزء صحابه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) است ، (منظورمان معاويه است) به خود اجازه مى دهد به صحابه والا مقامى همچو على(عليه السلام) ، سال ها سبّ و لعن كند و به همه مردم شهرها بدون استثنا دستور دهد ، اين برنامه را اجرا كنند . به دو حديث زير توجّه كنيد :

1_ در صحيح مسلم كه از معتبرترين كتب اهل سنّت است مى خوانيم : «معاويه» به «سعد بن ابىوقاص» گفت : چرا از سبّ و لعن ابوتراب (على بن ابى طالب(عليه السلام)) خوددارى مى كنى ؟ گفت : من از پيامبر سه فضيلت مهم درباره او شنيدم كه اگر يكى از آنها را من داشته باشم از ثروت هاى عظيم دنيا براى من مهم تر است و به اين دليل به خود اجازه نمى دهم آن حضرت را سب كنم . (1)

2_ در كتاب «العقد الفريد» نوشته يكى از دانشمندان اهل سنّت (ابن عبد ربّه اندلسى) چنين مى خوانيم : هنگامى كه حسن بن على(عليه السلام) ديده از جهان بربست ، معاويه به زيارت خانه خدا آمد و وارد مدينه شد . تصميم داشت على(عليه السلام)را بر منبر رسول الله(صلى الله عليه وآله) سبّ و لعن كند !

به معاويه گفتند : «سعد بن ابىوقاص» در مسجد حضور دارد و ما فكر نمى كنيم اين كار تو را تحمّل كند ، ممكن است عكس العمل شديدى از خود نشان دهد ، كسى را بفرست و رأى او را جويا شو . معاويه كسى را نزد سعد فرستاد و مطلب را به او گفت ، سعد در جواب گفت : اگر چنين كارى كنى ، من از مسجد پيغمبر بيرون مى روم و ديگر هرگز به مسجد رسول الله(صلى الله عليه وآله) نخواهم آمد .

معاويه بعد از شنيدن اين پيام و عكس العمل ، از لعن على(عليه السلام)خوددارى كرد ، تا زمانى كه سعد از دنيا رفت . بعد از وفات سعد معاويه بر منبر ، على(عليه السلام) را سبّ و لعن كرد و به تمام عمّال و فرماندارانش نوشت كه آن حضرت را در منابر سبّ و لعن كنند; آنها هم چنين كردند . اين مطلب به گوش «امّ سلمه» همسر پيغمبر(صلى الله عليه وآله)رسيد . نامه اى به معاويه نوشت كه شما خدا و پيامبر را در منابر سب مى كنيد ! مگر شما نمى گوييد لعن بر على بن ابى طالب و من أحبّه ; يعنى هر كسى على را دوست دارد ، من گواهى مى دهم كه خدا على را دوست مى دارد ، رسول خدا على را دوست مى دارد ، پس در واقع لعن خدا و پيغمبر(صلى الله عليه وآله)مى كنيد . معاويه نامه امّ سلمه را خواند ولى اعتنايى به سخنان او نكرد . (2)

آيا اين اعمال زشت با عدالت سازگار است ؟ هيچ انسان عاقل

يا عادلى به خود چنين اجازه اى مى دهد كه چنين شخصيّت والا مقامى را ، آن هم به آن صورت وحشتناك و گسترده سبّ و لعن كند .

شاعر عرب مى گويد :

اعلى المنابر تعلنون بسبّه *** و بسيفه نصبت لكم أعوادها ؟ !

«آيا بر فراز منبرها سبّ و لعن آن حضرت مى كنيد ، در حالى كه به بركت شمشير او اين منابر برپا شد ! » .

1 . صحيح مسلم ، جلد 4 ، صفحه 1871 ، كتاب فضائل الصحابه و همچنين كتاب فتح البارى فى شرح صحيح البخارى ، جلد 7 ، صفحه 60 (آن سه فضيلت عبارت است از : حديث منزلت ، حديث لأعطينّ الراية غداً . . . و آيه مباهله) .

2 . العقد الفريد ، جلد 4 ، صفحه 366 و جواهرالمطالب فى مناقب الامام على بن ابى طالب ، جلد 2 ، صفحه 228 ، تأليف محمد بن احمد الدمشقى الشافعى ، متوفّاى قرن نهم هجرى قمرى .

7_ اصناف ياران پيامبر

(صلى الله عليه وآله)صحابه رسول خدا را _ به گواهى آيات قرآن مجيد _ مى توان به پنج گروه عمده تقسيم كرد :

1_ پاكان و صالحان : آنها گروه هاى مؤمن و با اخلاص بودند كه ايمان ، در عمق جانشان نفوذ كرده بود و از هيچ گونه ايثار و فداكارى در راه خدا و اعتلاى كلمه اسلام كوتاهى نمى كردند . همان گروهى كه در آيه 100 سوره توبه به آنها اشاره شده است . هم خدا از آنها راضى بود و هم آنها از الطاف پروردگار راضى بودند ، (رَضِىَ

اللهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ) .

2_ مؤمنان خطاكار : همان گروهى كه در عين ايمان و عمل صالح ، گاهى لغزش هايى داشتند و اعمال صالح و ناصالح را به هم آميختند كه به گناه خود معترف بودند و اميد عفو و بخشش درباره آنها مى رود ، و در آيه 102 سوره توبه به دنبال گروه اوّل به آنها اشاره شده است : (وَآخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلا صَالِحاً وَآخَرَ سَيِّئاً عَسَى اللهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ) .

3_ افراد آلوده به گناه : كه قرآن نام فاسق بر آنها نهاده و فرموده اگر فاسقى خبرى براى شما آورد ، بدون تحقيق نپذيريد كه در سوره حجرات آيه 6 به آنها اشاره شده است : (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإ فَتَبَيَّنُوا) ، كه مصداق آن در تفاسير شيعه و اهل سنّت ذكر شده است .

4_ مسلمانان ظاهرى : آنها كه ادّعاى اسلام داشتند ولى ايمان در اعماق قلبشان نفوذ نكرده بود ، كه در آيه 14 سوره حجرات به آنها اشاره شده است : (قَالَتِ الاَْعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يَدْخُلِ الاِْيمَانُ فِى قُلُوبِكُمْ) .

5_ منافقان : افرادى كه با روح نفاق در لابه لاى مسلمانان ، گاهى به صورت شناخته شده ، و گاه ناشناخته به سر مى بردند و از كارشكنى در امر اسلام و پيشرفت مسلمين ابا نداشتند كه در همان سوره توبه به دنبال اشاره به گروه مؤمنان صالح ، كه در آيه 101 به آنها اشاره شده است : (وَمِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِّنَ الاَْعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ) .

 

بى شك همه اينها پيامبر(صلى الله عليه وآله) را ديده بودند و با او مصاحبت و معاشرت داشتند و بسيارى از آنها در غزوات شركت داشتند و هر تعريفى براى صحابه كنيم بر همه اين گروه هاى پنجگانه تطبيق مى شود ، آيا مى توان همه را اهل بهشت و پاك دانست ؟

آيا با صراحت آيات قرآنى ، جاى اين نيست كه راه اعتدال را در پيش گيريم و صحابه را به گروه هاى پنجگانه قرآنى تقسيم كنيم ، به نيكان و پاكان آنها نهايت احترام را بگذاريم و هر يك از گروه هاى ديگر را در جايگاه شايسته آنها بنشانيم ، و از غلوّ و افراط و تعصّب بپرهيزيم ؟ (از روى انصاف داورى كنيد) .

8_ شهادت تاريخ

اعتقاد به قداست عموم صحابه مشكلات زيادى براى طرفداران اين عقيده به وجود آورده ، كه از آن جمله مشكلات عظيم تاريخى است ، زيرا در تواريخ معروف و مورد اعتماد آنها ، حتّى در احاديث كتب صحاح ، درگيرى هاى شديدى ميان بعضى از صحابه مى بينيم كه نمى توانيم هر دو طرف را صالح و عادل و مقدّس بشمريم ، چون از قبيل جمع در ميان ضدّين است ، و عدم امكان اجتماع ضدّين از بديهيّات عقليّه است .

گذشته از جنگ هاى «جمل» و «صفّين» كه به وسيله «طلحه» و «زبير» و «معاويه» در برابر امام مسلمين على(عليه السلام) به راه افتاد و اگر چشم را به روى حقايق نبنديم ، ناچاريم اعتراف به خطاها و جنايات آتش افروزان جنگ كنيم ، شواهد زيادى در تاريخ براى اين امر داريم كه در اين

مختصر تنها به سه نمونه آن قناعت مى كنيم :

1_ بخارى ، محدّث معروف در صحيح خود در كتاب التفسير درباره مسأله افك (تهمتى كه به همسر پيامبر زدند) مى نويسد : روزى پيامبر(صلى الله عليه وآله) بر منبر بود ، صدا زد : اى مسلمانان ، چه كسى اين مرد را مجازات مى كند (منظور عبدالله بن سلول يكى از سران منافقان است)

براى من نقل كرده اند كه به همسر من نسبت بد داده است ، در حالى كه من از همسرم خلافى نديده ام . . . سعد بن معاذ انصارى (صحابى معروف) برخاست و عرض كرد : من او را مجازات مى كنم ، اگر از طايفه «اوس» باشد ، او را گردن مى زنم و اگر از طايفه خزرج باشد ، هر امرى بفرماييد انجام خواهيم داد . سعد بن عباده بزرگ طايفه خزرج كه پيش از آن مرد صالحى بود ، به سبب تعصّب قبيله اى به سعد بن معاذ گفت : به خدا دروغ گفتى ، تو هرگز قدرت بر اين كار را ندارى ، اسيد بن حضير (پسر عموى سعد بن معاذ) گفت : به خدا تو دروغ مى گويى ، او از منافقان است و ما او را به قتل مى رسانيم ، نزديك بود طايفه اوس و خزرج به هم بريزند كه رسول الله(صلى الله عليه وآله) آنها را خاموش كرد . (1) آيا همه اين چند نفر ، صحابى صالح بودند ؟

2_ دانشمند معروف بلاذرى در «الأنساب» مى گويد : سعد بن ابى وقاص والى كوفه بود ، عثمان او را عزل

كرد و «وليد بن عقبه» را به جاى او قرار داد و عبدالله بن مسعود در آن زمان خزانه دار بيت المال بود . هنگامى كه وليد وارد كوفه شد ، كليدهاى بيت المال را از عبدالله بن مسعود خواست ، عبدالله كليدها را نزد او انداخت و گفت : خليفه سنّت (پيامبر) را تغيير داده است ، آيا شخصى مثل سعد بن ابى وقاص را عزل مى كند و مثل وليد را جانشين او مى كند ؟

وليد به عثمان نوشت ، عبدالله بن مسعود از تو انتقاد مى كند ،

دستور داد او را تحت الحفظ نزد او بفرستند . هنگامى كه وارد مدينه شد خليفه بر منبر بود ، چشمش به عبدالله بن مسعود افتاد و گفت : جنبنده بدى وارد شد ! (و سخنان ديگرى كه عفّت قلم اجازه نقل آن را نمى دهد) .

عبدالله بن مسعود گفت : من چنين نيستم ، من از ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله) در جنگ بدر و روز بيعت رضوان هستم ، عايشه به حمايت از عبدالله برخاست ، ولى غلام عثمان به نام «يحموم» او را از مسجد بيرون برد و بر زمين زد و دنده او را شكست . (2)

3_ بلاذرى در همان كتاب أنساب الأشراف نقل مى كند كه در بيت المال مدينه جواهرات و زينت آلاتى بود ، عثمان تعدادى از آن را در اختيار بعضى از خانواده اش قرار داد ، مردم ديدند و آشكارا بر او ايراد گرفتند و تعبيرات شديدى با او داشتند . عثمان خشمگين شد و بر منبر رفت و ضمن خطبه اى گفت

: ما از غنايم آنچه مورد نيازمان باشد بر مى گيريم ! ، هر چند بينى افرادى به خاك ماليده شود ! !

على(عليه السلام) به او فرمود : «مسلمانان جلو تو را خواهند گرفت» !

عمّار ياسر گفت : اوّلين كسى كه بينى او به خاك ماليده مى شود منم ! (اشاره به اين كه من دست از انتقاد بر نمى دارم) .

عثمان خشمگين شد و گفت : تو نسبت به من جسارت مى كنى ، او را بگيريد . او را گرفتند و به خانه عثمان آوردند . آن قدر او را زد كه بيهوش شد ، بعد او را به خانه امّ سلمه (همسر پيامبر) آوردند ، او همچنان بيهوش بود كه نماز ظهر و عصر و مغرب او از دست رفت ، هنگامى كه به هوش آمد ، وضو گرفت و نماز خواند و گفت : اين نخستين بار نيست كه ما به خاطر خدا مورد ايذا و آزار واقع مى شويم . (3) (اشاره به داستان هايى است كه در عصر جاهليّت با كفّار داشت) .

ما هرگز مايل نيستيم اين گونه حوادث ناگوار تاريخ اسلام را نقل كنيم ، (ترسم آزرده شوى ورنه سخن بسيار است ! ) و اگر اصرار برادران در تقديس همه صحابه و همه كارهاى آنها نبود ، شايد نقل اين مقدار هم مصلحت نبود .

حال ، سؤال اين است كه آيا فحّاشى و اذيّت و آزار جسمانى درباره سه نفر از پاك ترين صحابه (سعد بن معاذ و عبدالله بن مسعود و عمّار ياسر) قابل توجيه است ، آن قدر يك صحابى

بزرگ را بزنند كه دنده اش بشكند ، و ديگرى را بزنند تا بيهوش شود و نماز او از دست برود ؟

آيا اين شواهد تاريخى كه نمونه هاى آن كم نيست ، به ما اجازه مى دهد كه چشم بر حقايق ببنديم و بگوييم همه صحابه خوب بودند و تمام اعمالشان صحيح بود ، و سپاهى به نام «سپاه صحابه» تشكيل دهيم و از تمام كارهاى آنها بى قيد و شرط دفاع كنيم ؟

ارسال پرسش مذهبی

چنانچه پرسش مد نظر شما در سایت وجود ندارد آن را از طریق این فرم ارسال کنید. بعد از بررسی پاسخ پرسش در سایت قرار خواهد گرفت.

اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی