
شكّى نيست كه ياران پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) از امتيازات ويژه اى برخوردار بودند . آيات و وحى الهى را از زبان پيامبر مى شنيدند ، معجزات آن حضرت را مى ديدند ، با سخنان گهربارش پرورش مى يافتند و از الگوهاى عملى و اسوه حسنه آن حضرت بهره مند بودند .
به همين دليل در ميان آنها بزرگان و شخصيّت هاى ممتازى پرورش يافتند كه جهان اسلام به وجود آنها افتخار و مباهات مى كند ، ولى مسأله مهم اين جاست كه آيا همه صحابه بدون استثنا ، افرادى مؤمن ، صالح ، راستگو ، درستكار و عادل بودند يا در ميان آنها افراد ناصالحى نيز وجود داشتند .
درباره صحابه دو عقيده مختلف وجود دارد : نخست اين كه همه آنها بدون استثنا در هاله اى از قداست قرار دارند و افرادى صالح ، صادق ، با تقوى و عادل بودند . به همين دليل هر كدام روايتى از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نقل كنند ، صحيح و قابل قبول است ، و كمترين ايرادى بر آنها نمى توان گرفت ، و اگر كارهاى خلافى از آنها سرزده ، بايد به توجيه گرى پردازيم . اين عقيده گروه كثيرى از اهل سنّت است .
عقيده ديگر اين كه گرچه در ميان آنها افرادى با شخصيّت ، فداكار ، پاك و با تقوا بوده اند ، ولى افراد منافق و ناصالح نيز وجود داشته كه قرآن مجيد و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) از آنها بيزارى مى جستند .
به تعبير ديگر ، همان معيارهايى را كه براى شناخت افراد خوب
از بد در همه جا به كار مى گيريم ، بايد درباره آنها نيز اعمال كنيم ، منتها چون صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله) بودند ، اصل را بر خوبى آنها بگذاريم ولى هرگز چشم خود را بر حقايق نمى بنديم و صدور اعمال منافى عدالت و صدق و راستى را ناديده نمى گيريم ، چرا كه اين كار ضربه هاى سنگينى بر اسلام و مسلمين مى زند وسبب نفوذ منافقان در حوزه اسلام مى شود .
شيعيان و گروهى از روشنفكران اهل سنّت اين عقيده را برگزيده اند .
گروهى از طرفداران تنزيه صحابه چنان تند رفته اند كه هر كس لب به نقّادى از آنان بگشايد ، او را فاسق و گاه ملحد و زنديق مى نامند و يا خون او را مباح مى شمرند ! !
از جمله در كتاب «الاصابة» از ابوزرعه رازى چنين مى خوانيم : «هر گاه كسى را ديدى كه به يكى از اصحاب پيغمبر(صلى الله عليه وآله)خرده گيرى مى كند ، بدان كه او زنديق است و اين به خاطر آن است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) حق است و قرآن حق است ، و آنچه او آورده حق است و تمام اين ها را صحابه براى ما آوردند و اينها (مخالفان) مى خواهند ، شهود ما را از اعتبار بيندازند تا كتاب و سنّت از دست برود ! » . (1)
«عبدالله موصلى» در كتاب «حتّى لا ننخدع» مى گويد : آنها (صحابه) گروهى هستند كه خدا آنان را براى هم نشينى پيغمبرش و اقامه دين و شرع او برگزيده و آنها را وزيران پيامبرش
قرار داده و حبّ آنها را دين و ايمان و بغض آنها را كفر و نفاق شمرده ! و بر امّت واجب كرده ، همه آنها را دوست بدارند و پيوسته از خوبى ها و فضايل آنان سخن بگويند و در برابر جنگ و نزاع هايى كه آنها با هم داشتند سكوت كنند ! » . (2) در حالى كه خواهيم ديد اين سخن برخلاف كتاب و سنّت است .
1 . الاصابه ، جلد 1 ، صفحه 17 .
2 . حتّى لا ننخدع ، صفحه 2 .
در اينجا هر خردمند با انصافى كه سخنان بى دليل را چشم و گوش بسته نمى پذيرد ، اين سؤالات را از خود مى كند :
خداوند در قرآن مجيد درباره همسران پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد : «(يَا نِسَاءَ النَّبِىِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفَاحِشَة مُّبَيِّنَة يُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ وَكَانَ ذَلِكَ عَلَى اللهِ يَسِيراً); اى همسران پيامبر هر كس از شما گناه آشكارى كند مجازات او دو چندان است و اين كار براى خدا آسان است» . (1)
ما صحابه را به هر معنا تفسير كنيم (كه تفاسير گوناگون آن خواهد آمد) بى شك همسران پيامبر(صلى الله عليه وآله) آشكارترين مصداق آن هستند ، قرآن مى گويد نه تنها از گناهان آنها صرف نظر نمى شود ، بلكه مجازاتش دو چندان است .
آيا اين آيه را باور كنيم يا سخنان طرفداران تنزيه بى قيد وشرط را ؟
و نيز قرآن درباره فرزند نوح شيخ الانبياء به خاطر خطاهايش مى گويد : «(إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِح); او عملى ناصالح است»(2) و به نوح هشدار
مى دهد كه درباره او شفاعت نكند !
آيا فرزند پيامبر مهمتر است يا اصحاب و ياران او ؟
و درباره همسر نوح و لوط (دو پيامبر بزرگ الهى) مى گويد :
«(فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ يُغْنِيَا عَنْهُمَا مِنَ اللهِ شَيْئاً وَقِيلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ); آن دو نسبت به همسرشان (نوح و لوط) خيانت كردند (و با دشمنان همكارى داشتند) و آن دو پيامبر نتوانستند از آنها شفاعت كنند و به آن دو گفته شد ، همراه دوزخيان وارد آتش شويد» . (3)
آيا اين آيات با صراحت نمى گويد : معيار خوبى و بدى افراد ، ايمان و اعمال آنهاست و حتّى فرزند و همسر پيامبر بودن ، در صورت فساد اعمال مانع از دوزخى شدن افراد نمى شود ؟
با اين حال آيا صحيح است ما چشم بر هم بگذاريم و بگوييم فلان فرد چون زمانى از صحابه بوده ، محبّت او دين و ايمان و مخالفتش كفر و نفاق است ؟ هر چند بعداً به صف منافقين پيوسته و قلب پيامبر(صلى الله عليه وآله) را آزار داده و به مسلمين خيانت كرده باشد .
آيا عقل و خرد اين سخن را باور مى كند ؟
اگر كسى بگويد ، طلحه و زبير در آغاز افراد خوبى بودند ولى آن گاه كه هواى حكومت بر سر آنها افتاد و همسر پيامبر (عايشه) را با خود همراه كردند و بيعت و پيمان خود را با على(عليه السلام) كه قاطبه مردم مسلمان دست بيعت به او داده بودند ، شكستند و آتش جنگ جمل را برافروختند و حدود 17 هزار نفر از مسلمانان در اين آتش سوختند
، آنها از راه راست منحرف شدند و خون اين گروه عظيم به گردن آنهاست ، و در قيامت بايد جوابگو باشند .
1 . سوره احزاب ، آيه 30 .
2 . سوره هود ، آيه 46 .
3 . سوره تحريم ، آيه 10 .
آيا اين سخن از حقيقت به دور است ؟ !
يا اگر كسى بگويد معاويه با تخلّف از بيعت با امام(عليه السلام) و عدم اعتراف به حقّى كه از سوى خاصّ و عامّ مسلمين مورد پذيرش بود و روشن ساختن آتش جنگ صفّين و ريخته شدن خون بيش از يكصد هزار نفر از مسلمانان ، مردى ستمگر بوده ، سخنى به ناحق گفته است ؟ !
آيا مى توان چشم بر اين حقايق تلخ تاريخ بست يا از طريق توجيهات نادرستى كه هيچ خردمندى آن را نمى پذيرد ، از كنار اين حوادث بسيار اسفبار گذشت ؟ آيا حبّ اين گونه افراد _ به گفته عبدالله موصلى _ دين و ايمان است و بغض آنها كفر و نفاق ؟ ! آيا ما وظيفه داريم در برابر كارهاى خلافى كه انجام شده و سبب قتل هزاران نفر شده ، سكوت كنيم ؟ كدام عقل چنين حكم مى كند ؟ قرآن مى گويد در ميان اطرافيان پيامبر(صلى الله عليه وآله) گروهى از منافقان بودند ، آيا اين آيات قرآن را ناديده بگيريم ؟
قرآن مجيد مى گويد : (وَمِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِّنَ الاَْعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ لاَ تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ . . . ) . (1)
آيا انتظار داريم چنين منطقى را مردم خردمند جهان بپذيرند ؟
1
. سوره توبه ، آيه 101 .
نكته مهمّ ديگر در اين جا مفهوم «صحابه» است .
در اين كه منظور از «صحابه» كه اين هاله قداست را به دور آنان كشيده اند چه كسانى هستند ، تعابير و تعاريف كاملا متفاوتى از سوى علماى اهل سنّت ارائه شده است .
1_ بعضى آن قدر آن را توسعه داده اند كه مى گويند هر كس از مسلمانان آن حضرت را ديده است ، از اصحاب آن حضرت است ! اين تعبير را «بخارى» ذكر كرده و مى گويد : «من صحب رسول الله(صلى الله عليه وآله) أو رآه من المسلمين فهو من أصحابه ! » .
احمد بن حنبل عالم معروف اهل سنّت نيز آن را بسيار گسترده دانسته و مى گويد : «أصحاب رسول الله(صلى الله عليه وآله) كلّ من صحبه شهراً أو يوماً أو ساعة أو رآه; اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله)هر كسى است كه يك ماه يا يك روز يا حتّى يك ساعت با او مصاحبت داشته ، يا او را ديده است ! » .
2_ بعضى ديگر تعريف محدودترى براى صحابى برگزيده اند به عنوان مثال قاضى ابوبكر محمّد بن الطيّب مى گويد : «گرچه مفهوم لغوى صحابى عام است ، ولى عرف امّت اين واژه را تنها به كسانى اطلاق مى كنند كه مدّت قابل ملاحظه اى با آن حضرت مصاحبت داشته اند; نه كسى كه تنها يك ساعت در خدمتش بوده ، يا چند قدم با او گام برداشته ، يا حديثى از آن حضرت شنيده است» .
3_ بعضى مانند سعيد بن المسيّب دايره را
از اين هم تنگ تر كرده ، و گفته است : «صحابى پيامبر(صلى الله عليه وآله) تنها كسانى هستند كه حدّاقل يك يا دو سال با آن حضرت بوده و در يك يا دو غزوه با رسول خدا شركت جسته اند» . (1)
اين تعاريف و تعاريف ديگرى كه براى عدم اطاله كلام از نقل آن پرهيز شد ، نشان مى دهد كه دقيقاً روشن نيست مشمولان اين قداست چه كسانى هستند ، ولى اغلب همان معناى وسيع و گسترده را انتخاب كرده اند ، هر چند در بحث هاى مورد نظر ما تفاوت چندانى ايجاد نمى كند ، زيرا بسيارى از موارد نقض كه در آينده از آن بحث خواهد شد ، همانها هستند كه مدّت طولانى با آن حضرت بوده اند .
1 . تفسير قرطبى ، جلد 8 ، صفحه 237 .
با اين كه اعتقاد به قداست فوق العاده صحابه كه از پاره اى جهات شبيه به عصمت است ، نه در قرآن مجيد آمده و نه در سنّت ، بلكه از كتاب و سنّت و تاريخ ، ضدّ آن استفاده مى شود ، و حتّى گفته مى شود در قرن اوّل چنين اعتقادى وجود نداشته ، بايد ديد چرا و به چه دليل اين مسأله در قرون بعد مطرح شده است .
به نظر مى رسد گزينش اين اعتقاد ، چند دليل داشته است :
1_ خوشبينانه ترين فرض همان است كه در بعضى از بحث هاى گذشته آمد كه عدّه اى چنين مى پنداشتند كه اگر قداست كامل صحابه از دست آنها گرفته شود ، حلقه اتّصال ميان آنها
و پيامبر(صلى الله عليه وآله) بريده خواهد شد ، زيرا كتاب الله و سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) توسّط آنها به ما رسيده است .
ولى پاسخ اين سخن روشن است ، زيرا هيچ كس همه صحابه را
_ خداى نكرده _ نادرست و دروغگو نمى داند ، چرا كه در ميان آنها افراد ثقه و مورد اعتماد فراوان بودند و همانها مى توانند حلقه اتّصال ما با پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) باشند ، همان گونه كه ما درباره ياران اهل بيت(عليهم السلام) مى گوييم .
جالب اين كه در قرون بعد نيز همين مشكل وجود دارد ، زيرا امروز ما با چندين واسطه خود را به عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)مى رسانيم ، ولى هيچ كس نمى گويد همه اين واسطه ها ثقه و صادق القول هستند و همگى داراى قداستند و اگر غير از اين باشد ، دين ما از بين مى رود .
بلكه همه مى گويند بايد روايات را از افراد ثقه و عادل اخذ نمود ، كتب رجال نيز براى همين مقصود يعنى شناخت ثقات از غير ثقات نگاشته شده است ، حال چه مانعى دارد درباره صحابه همان گونه عمل كنيم كه در رابطه با ديگران عمل مى كنيم ؟ !
2_ اين تصوّر كه «جرح» يعنى ايراد نقص بر بعضى از صحابه ، مقام شامخ پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)را پايين مى آورد ، پس به اين دليل جايز نيست .
بايد از كسانى كه به اين دليل تمسّك مى جويند پرسيد : آيا قرآن سخت ترين حملات را به منافقانى كه اطراف پيامبر را گرفته بودند
نكرده است ؟ آيا وجود منافقان در لابه لاى ياران صادق و خالص آن حضرت ، از مقام والاى آن بزرگوار كاسته است ؟ ابداً ! خلاصه هميشه و در هر زمان ، حتّى در عصر همه پيامبران بزرگ ، خوب و بد بوده و به مقام شامخ آنها لطمه نمى زده است .
3_ اگر مسأله جرح و نقد اعمال صحابه پيش آيد ، به موقعيّت خلفاى نخستين لطمه مى زند ، بنابراين براى حفظ آنها بايد روى مسأله قداست صحابه تأكيد كرد ، تا كسى نتواند مثلا كارهايى كه در زمان عثمان در مورد بيت المال و غير آن انجام گرفت و امثال آن را زير سؤال ببرد و بر خليفه ايراد بگيرد كه چرا چنين كرد و چنان كرد !
حتّى معاويه و كارهاى او مانند مخالفت با پيشواى مسلمين (على(عليه السلام)) و به راه انداختن جنگ هاى خونين و كشتار مسلمانان ، را مى توان به اين وسيله توجيه كرد ، و او را از دسترس نقد نقّادان دور نگه داشت .
البتّه مفهوم اين سخن آن است كه اين قداست را سياستمداران قرون نخستين پايه ريزى كردند ، همان گونه كه تفسير آيه «أولوا الأمر» به حاكمان هر زمان _ به مفهوم وسيع كلمه _ كه حتّى شامل حكّام ظالم بنى عبّاس و بنى اميّه مى شود ، نيز زاييده برنامه ريزى سياسى حكّام بود ، و تصوّر نمى كنم نتيجه اين سخن باب طبع طرفداران قداست تمام صحابه باشد .
4_ گروهى ديگر عقيده دارند ، اعتقاد به قداست صحابه به خاطر دستورى است كه در بعضى از آيات
قرآن و احاديث نبوى(صلى الله عليه وآله) وارد شده است .
البتّه اين ظاهراً بهترين توجيه است ، ولى هنگامى كه اين دليل را مورد نقد و بررسى قرار مى دهيم روشن مى شود كه در آيات و روايات مزبور چيزى كه آنها مى خواهند مطلقاً يافت نمى شود .
مهمترين آيه اى كه بدان تمسّك جسته اند آيه زير است :
«(وَالسَّابِقُونَ الاَْوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالاَْنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَان رَّضِىَ اللهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّات تَجْرِى تَحْتَهَا الاَْنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ); پيشگامان نخستين از مهاجرين و انصار و آنها كه به نيكى از آنان پيروى كردند ، خداوند از آنان خشنود است و آنها (نيز) از خدا خشنودند ، و باغ هايى از بهشت براى آنان فراهم ساخته كه نهرها از زير درختانش جارى است ، جاودانه در آن مى مانند ، و اين پيروزى بزرگى است» . (1)
بسيارى از مفسّران اهل سنّت در ذيل اين آيه حديثى (از بعضى از صحابه ، از پيامبر) نقل كرده اند كه مضمونش چنين است : «جميع أصحاب رسول الله فى الجنّة محسنهم و مسيئهم» و در آن به آيه فوق استناد شده است . (2)
جالب اين كه آيه فوق مى گويد ، تابعين در صورتى اهل نجاتند كه در نيكى ها از صحابه پيروى كنند (نه در بدى ها) و مفهومش اين مى شود كه بهشت براى صحابه تضمين شده است ، آيا مفهوم اين سخن ، آزاد بودن آنها در گناهان است ؟ !
آيا پيامبرى كه براى هدايت و اصلاح مردم آمده ، ممكن است ياران خود را استثنا
كند و گناه آنها را ناديده بگيرد ، در حالى كه قرآن درباره زنان پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه از نزديكترين صحابه بودند مى گويد : اگر گناه كنيد مجازات شما دو چندان است . (3)
نكته قابل توجّه اين كه هرگونه ابهامى در اين آيه باشد ، آيه 29 سوره فتح آن را برطرف مى كند ، زيرا صفات ياران راستين پيامبر(صلى الله عليه وآله)را چنين شرح مى دهد :
«(أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلا مِّنَ اللهِ وَرِضْوَاناً سِيمَاهُمْ فِى وُجُوهِهِمْ مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ); آنها در برابر كفّار سرسخت و شديد ، و در ميان خود مهربانند ، آنها را پيوسته در حال سجود و ركوع مى بينى ، در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او را مى طلبند ، آثار سجده در صورتشان نمايان است» .
آيا كسانى كه آتش جنگ جمل و صفّين را برافروختند و بر ضدّ امام وقت شوريدند و ده ها هزار نفر از مسلمانان را به كشتن دادند ، مصداق اين صفات هفت گانه بودند ؟ آيا در ميان خود مهربان بودند ؟
آيا شدّت عمل آنها در برابر كفّار بود يا در برابر مسلمين ؟ !
خداوند در ذيل همين آيه ، جمله اى بيان فرموده كه مقصد و مقصود را روشن تر مى سازد ، مى فرمايد : «(وَعَدَ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ مَّغْفِرَةً وَأَجْراً عَظِيماً); خداوند به كسانى از آنها (ياران پيامبر) كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده اند وعده آمرزش و پاداش عظيمى داده است» . (4)
بنابراين وعده مغفرت و اجر عظيم فقط براى
كسانى است كه داراى ايمان و عمل صالح باشند و لا غير . آيا كسانى كه كشتار مسلمين را در جنگ جمل و مانند آن به راه انداختند يا بيت المال را در عهد عثمان حيف و ميل كردند ، داراى عمل صالح بودند ؟
جالب اين كه خداوند پيغمبران بزرگ خود را به خاطر يك ترك أولى مورد مؤاخذه قرار داد; آدم را به سبب يك ترك أولى از بهشت بيرون فرستاد .
يونس را به دليل ترك أولى مدّتى در شكم ماهى ، در ظلمات ثلاث زندانى كرد .
نوح را به علّت شفاعت براى فرزند گنهكارش مورد مؤاخذه قرار داد; آيا باور كردنى است كه صحابه پيامبر اسلام را از اين قانون مستثنا كند .
پي نوشتها
1 . سوره توبه ، آيه 100 .
2 . تفسير كبير فخر رازى و تفسير المنار ، ذيل آيه فوق .
3 . سوره احزاب ، آيه 30 .
4 . سوره فتح ، آيه 29 .
همان گونه كه گفتيم غالب برادران اهل سنّت مى گويند ، همه صحابه يعنى كسانى كه در عصر پيامبر بودند يا آن حضرت را درك كردند و قسمتى از زمان را با آن حضرت بودند ، بدون هيچ استثنايى داراى مقام عدالت بودند و قرآن گواه بر اين معناست .
متأسّفانه اين برادران بعضى از آيات قرآن را كه به سود آنهاست پذيرفته و بقيّه آيات را به فراموشى سپرده اند . آياتى كه استثناهايى براى اين مطلب ارائه مى دهد ، (مى دانيم همه عمومات معمولا استثناهايى دارد) .
ما عرض مى كنيم :
اين چه
عدالتى است كه قرآن مجيد بارها خلاف آن را بيان كرده است ، از جمله در آيه 155 سوره آل عمران مى خوانيم : (إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمْ الشَّيْطَانُ بِبَعْضِ مَا كَسَبُوا وَلَقَدْ عَفَا اللهُ عَنْهُمْ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ) . آيه اشاره به كسانى است كه در روز جنگ اُحد پا به فرار گذاشتند و پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را در مقابل دشمن تنها رها كردند . آيه مى گويد : «كسانى كه در روز روبه رو شدن دو جمعيّت با يكديگر (روز جنگ اُحد) فرار كردند ، شيطان آنها را بر اثر بعضى از گناهانشان به لغزش افكند . خداوند آنها را بخشيد ، خداوند آمرزنده و حليم است» .
از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه در آن روز ، گروهى فرار كردند و در تواريخ عدد اين گروه بسيار زياد ذكر شده است و جالب اين كه مى گويد شيطان بر آنها غلبه كرد و غلبه شيطان هم به سبب گناهانى بود كه مرتكب شده بودند ، پس گناهان پيشين باعث گناه بزرگ فرار از زحف يعنى پشت كردن به ميدان و دشمن شد ، گرچه ذيل آيه مى گويد كه خداوند آنها را بخشيد ، ولى بخشش پروردگار به سبب پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مفهومش اين نيست كه آنها عادل بودند و مرتكب گناه نشدند ، بلكه با صراحت قرآن مى گويد آنها مرتكب گناهان متعدّدى شدند .
اين چه عدالتى است كه قرآن مجيد در آيه 6 سوره حجرات بعضى را به عنوان «فاسق» معرّفى كرده است : «(يَا أَيُّهَا
الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهَالَة فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ) ; اى كسانى كه ايمان آورده ايد اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد ، درباره آن تحقيق كنيد ، مبادا از روى نادانى به گروهى آسيب برسانيد و از كرده خود پشيمان شويد» .
در ميان مفسّران ، معروف است كه اين آيه مربوط به «وليد بن عُقبة» است كه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) او را با گروهى براى جمع آورى زكات طايفه «بنى المصطلق» فرستاد ، وليد برگشت و گفت اين ها آماده زكات نيستند و بر ضدّ اسلام قيام كرده اند .
گروهى از مسلمانان حرف وليد را باور كردند و آماده پيكار با آن طايفه سركش شدند ، ولى آيه شريفه سوره حجرات نازل شد و به مسلمانان هشدار داد كه اگر يك فرد فاسق خبرى آورد ، تحقيق كنيد ، مبادا گروهى را به خاطر آن خبر فاسق گرفتار سازيد و ضربه اى بر آنها وارد كنيد و بعد هم پشيمان شويد .
اتّفاقاً بعد از تحقيق معلوم شد طايفه بنى المصطلق طايفه مؤمنى هستند و به استقبال وليد آمده بودند ، نه براى قيام بر ضدّ اسلام و وليد ، امّا چون وليد با آنها خصومتى داشت ، همين را بهانه كرده و برگشت و آن خبر نادرست را خدمت پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) عرض كرد .
وليد از صحابه پيغمبر(صلى الله عليه وآله) بود ، يعنى جزء كسانى بود كه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را درك كرد و در خدمت پيغمبر بود . قرآن در اين جا او را
فاسق مى داند ، آيا با عدالت همه صحابه سازگار است ؟
اين چه عدالتى است كه بعضى از صحابه به هنگام تقسيم زكات به پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) اعتراض كردند . قرآن مجيد اعتراض آنها را در آيه 58 سوره توبه نقل كرده است : «(وَمِنْهُمْ مَّنْ يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقَاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْهَا رَضُوا وَإِنْ لَّمْ يُعْطَوْا مِنْهَا إِذَا هُمْ يَسْخَطُونَ); در ميان آنها كسانى هستند كه در تقسيم غنايم به تو خرده مى گيرند ، اگر سهمى از آن به آنها داده شود ، راضى مى شوند و اگر داده نشود ، خشم مى گيرند» . آيا اين گونه افراد عادلند ؟
اين چه عدالتى است كه قرآن مجيد درباره جنگ احزاب مطابق آيه 12 و 13 سوره احزاب مى فرمايد : گروهى از منافقان و بيماردلان كه در خدمت پيغمبر بودند و در آن جنگ شركت داشتند ، پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را به فريب كارى متّهم ساختند و گفتند : «(مَا وَعَدَنَا اللهُ وَرَسُولُهُ إِلاَّ غُرُوراً); خدا و پيغمبرش جز وعده هاى دروغين به ما ندادند ! » ، بعضى از آنها فكر مى كردند كه در اين جنگ پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)شكست مى خورد و آنها احتمالا كشته مى شوند و اسلام پايان مى گيرد ، و يا از رواياتى كه شيعه و اهل سنّت نقل كرده اند استفاده مى شود پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به هنگام كندن خندق در داستان معروف پيدا شدن سنگ و شكستن آن سنگ به وسيله ايشان ، زمانى كه وعده فتح شام و ايران و يمن را به آنها داد
گروهى همه اينها را به استهزا گرفتند .
آيا اين ها از اصحاب نبودند ؟
و از آن عجيب تر اين كه در آيه بعد مى فرمايد : «گروهى از آنها (خطاب به مردم مدينه كه در جنگ شركت داشتند) گفتند اين جا جاى توقّف شما نيست به خانه هاى خود بازگرديد ; (وَإِذْ قَالَتْ طَّائِفَةٌ مِنْهُمْ يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لاَ مُقَامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا)» .
و باز گروهى خدمت پيغمبر آمده و براى فرار از ميدان احزاب عذر تراشى مى كردند كه قرآن در همين آيه مى گويد : «(وَيَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِّنْهُمْ النَّبِىَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِىَ بِعَوْرَة إِنْ يُرِيدُونَ إِلاَّ فِرَاراً) ; گروهى از آنان از پيغمبر اجازه بازگشت مى خواستند و مى گفتند خانه هاى ما بدون حفاظ است ، اجازه دهيد براى حفظ خانه هايمان به مدينه بازگرديم . آنها دروغ مى گفتند ، خانه هاى آنها بدون حفاظ نبود ، فقط مى خواستند فرار كنند» . خوب ، چگونه ممكن است ما همه اين اعمال را ناديده بگيريم و انتقادى را درباره آنها نپذيريم .
از همه اينها بدتر نسبت خيانت دادن به پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) از سوى بعضى از صحابه است كه در آيه 161 سوره آل عمران منعكس است . قرآن مى گويد : «(وَمَا كَانَ لِنَبِىّ أَنْ يَغُلَّ وَمَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِمَا غَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ثُمَّ تُوَفَّى كُلُّ نَفْس مَّا كَسَبَتْ وَهُمْ لاَ يُظْلَمُونَ); ممكن نيست هيچ پيامبرى خيانت كند و هر كس خيانت كند روز رستاخيز آن چه را در آن خيانت كرده با خود به صحنه محشر مى آورد ، سپس به
هر كس آن چه كسب كرده ، داده مى شود و به آنها ستم نخواهد شد» ، يعنى اگر مجازاتى مى بينند محصول اعمال خود آنهاست .
دو شأن نزول براى اين آيه گفته اند : بعضى گفته اند آيه اشاره به برنامه ياران «عبدالله بن جبير» است كه در جنگ احد در سنگر كوه «عينين» بودند و هنگامى كه سپاه اسلام در آغاز جنگ بر دشمن پيروز شد ، تيراندازانى كه همراه عبدالله بودند ، با اين كه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)فرموده بود از آن جا تكان نخوريد سنگر خود را رها كرده و براى جمع آورى غنايم حركت كردند و بدتر از اين عمل ، گفتار آنها بود كه مى گفتند مى ترسيم پيغمبر در تقسيم غنايم رعايت حال ما را نكند (تعبير به جمله اى كردند كه قلم از ذكر آن شرم دارد) .
شأن نزول ديگرى كه «ابن كثير» و «طبرى» ذيل همين آيه در تفسير خود آورده اند ، اين است كه : پارچه سرخ رنگ گرانبهايى بعد از پيروزى در جنگ بدر گم شد . بعضى از نابخردان پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را به خيانت متّهم كردند و چيزى نگذشت پيدا شد و معلوم شد يكى از افراد لشكر آن را برداشته بود .
آيا همه اين نسبت هاى ناروا به پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) با عدالت مى سازد ؟ اگر وجدان خود را قاضى كنيم ، آيا مى پذيريم كه اين گونه اشخاص عادل بودند و پاك و پاكيزه ، و هيچ كس حق ندارد نقدى به كارهاى آنها بكند ؟
انكار نمى كنيم كه
اكثر اصحاب و ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله) افراد وارسته و پاكى بودند ، ولى اين كه ما يك حكم كلّى كنيم و همه را با آب تقوا و عدالت شستشو دهيم و حقّ هرگونه انتقاد را نسبت به اعمال آن ها از همه كس بگيريم ، واقعاً بسيار حيرت انگيز است .
اين چه عدالتى است كه يكى از افرادى كه ظاهراً جزء صحابه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) است ، (منظورمان معاويه است) به خود اجازه مى دهد به صحابه والا مقامى همچو على(عليه السلام) ، سال ها سبّ و لعن كند و به همه مردم شهرها بدون استثنا دستور دهد ، اين برنامه را اجرا كنند . به دو حديث زير توجّه كنيد :
1_ در صحيح مسلم كه از معتبرترين كتب اهل سنّت است مى خوانيم : «معاويه» به «سعد بن ابىوقاص» گفت : چرا از سبّ و لعن ابوتراب (على بن ابى طالب(عليه السلام)) خوددارى مى كنى ؟ گفت : من از پيامبر سه فضيلت مهم درباره او شنيدم كه اگر يكى از آنها را من داشته باشم از ثروت هاى عظيم دنيا براى من مهم تر است و به اين دليل به خود اجازه نمى دهم آن حضرت را سب كنم . (1)
2_ در كتاب «العقد الفريد» نوشته يكى از دانشمندان اهل سنّت (ابن عبد ربّه اندلسى) چنين مى خوانيم : هنگامى كه حسن بن على(عليه السلام) ديده از جهان بربست ، معاويه به زيارت خانه خدا آمد و وارد مدينه شد . تصميم داشت على(عليه السلام)را بر منبر رسول الله(صلى الله عليه وآله) سبّ و لعن كند !
به معاويه گفتند : «سعد بن ابىوقاص» در مسجد حضور دارد و ما فكر نمى كنيم اين كار تو را تحمّل كند ، ممكن است عكس العمل شديدى از خود نشان دهد ، كسى را بفرست و رأى او را جويا شو . معاويه كسى را نزد سعد فرستاد و مطلب را به او گفت ، سعد در جواب گفت : اگر چنين كارى كنى ، من از مسجد پيغمبر بيرون مى روم و ديگر هرگز به مسجد رسول الله(صلى الله عليه وآله) نخواهم آمد .
معاويه بعد از شنيدن اين پيام و عكس العمل ، از لعن على(عليه السلام)خوددارى كرد ، تا زمانى كه سعد از دنيا رفت . بعد از وفات سعد معاويه بر منبر ، على(عليه السلام) را سبّ و لعن كرد و به تمام عمّال و فرماندارانش نوشت كه آن حضرت را در منابر سبّ و لعن كنند; آنها هم چنين كردند . اين مطلب به گوش «امّ سلمه» همسر پيغمبر(صلى الله عليه وآله)رسيد . نامه اى به معاويه نوشت كه شما خدا و پيامبر را در منابر سب مى كنيد ! مگر شما نمى گوييد لعن بر على بن ابى طالب و من أحبّه ; يعنى هر كسى على را دوست دارد ، من گواهى مى دهم كه خدا على را دوست مى دارد ، رسول خدا على را دوست مى دارد ، پس در واقع لعن خدا و پيغمبر(صلى الله عليه وآله)مى كنيد . معاويه نامه امّ سلمه را خواند ولى اعتنايى به سخنان او نكرد . (2)
آيا اين اعمال زشت با عدالت سازگار است ؟ هيچ انسان عاقل
يا عادلى به خود چنين اجازه اى مى دهد كه چنين شخصيّت والا مقامى را ، آن هم به آن صورت وحشتناك و گسترده سبّ و لعن كند .
شاعر عرب مى گويد :
اعلى المنابر تعلنون بسبّه *** و بسيفه نصبت لكم أعوادها ؟ !
«آيا بر فراز منبرها سبّ و لعن آن حضرت مى كنيد ، در حالى كه به بركت شمشير او اين منابر برپا شد ! » .
1 . صحيح مسلم ، جلد 4 ، صفحه 1871 ، كتاب فضائل الصحابه و همچنين كتاب فتح البارى فى شرح صحيح البخارى ، جلد 7 ، صفحه 60 (آن سه فضيلت عبارت است از : حديث منزلت ، حديث لأعطينّ الراية غداً . . . و آيه مباهله) .
2 . العقد الفريد ، جلد 4 ، صفحه 366 و جواهرالمطالب فى مناقب الامام على بن ابى طالب ، جلد 2 ، صفحه 228 ، تأليف محمد بن احمد الدمشقى الشافعى ، متوفّاى قرن نهم هجرى قمرى .
(صلى الله عليه وآله)صحابه رسول خدا را _ به گواهى آيات قرآن مجيد _ مى توان به پنج گروه عمده تقسيم كرد :
1_ پاكان و صالحان : آنها گروه هاى مؤمن و با اخلاص بودند كه ايمان ، در عمق جانشان نفوذ كرده بود و از هيچ گونه ايثار و فداكارى در راه خدا و اعتلاى كلمه اسلام كوتاهى نمى كردند . همان گروهى كه در آيه 100 سوره توبه به آنها اشاره شده است . هم خدا از آنها راضى بود و هم آنها از الطاف پروردگار راضى بودند ، (رَضِىَ
اللهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ) .
2_ مؤمنان خطاكار : همان گروهى كه در عين ايمان و عمل صالح ، گاهى لغزش هايى داشتند و اعمال صالح و ناصالح را به هم آميختند كه به گناه خود معترف بودند و اميد عفو و بخشش درباره آنها مى رود ، و در آيه 102 سوره توبه به دنبال گروه اوّل به آنها اشاره شده است : (وَآخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلا صَالِحاً وَآخَرَ سَيِّئاً عَسَى اللهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ) .
3_ افراد آلوده به گناه : كه قرآن نام فاسق بر آنها نهاده و فرموده اگر فاسقى خبرى براى شما آورد ، بدون تحقيق نپذيريد كه در سوره حجرات آيه 6 به آنها اشاره شده است : (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإ فَتَبَيَّنُوا) ، كه مصداق آن در تفاسير شيعه و اهل سنّت ذكر شده است .
4_ مسلمانان ظاهرى : آنها كه ادّعاى اسلام داشتند ولى ايمان در اعماق قلبشان نفوذ نكرده بود ، كه در آيه 14 سوره حجرات به آنها اشاره شده است : (قَالَتِ الاَْعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يَدْخُلِ الاِْيمَانُ فِى قُلُوبِكُمْ) .
5_ منافقان : افرادى كه با روح نفاق در لابه لاى مسلمانان ، گاهى به صورت شناخته شده ، و گاه ناشناخته به سر مى بردند و از كارشكنى در امر اسلام و پيشرفت مسلمين ابا نداشتند كه در همان سوره توبه به دنبال اشاره به گروه مؤمنان صالح ، كه در آيه 101 به آنها اشاره شده است : (وَمِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِّنَ الاَْعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ) .
بى شك همه اينها پيامبر(صلى الله عليه وآله) را ديده بودند و با او مصاحبت و معاشرت داشتند و بسيارى از آنها در غزوات شركت داشتند و هر تعريفى براى صحابه كنيم بر همه اين گروه هاى پنجگانه تطبيق مى شود ، آيا مى توان همه را اهل بهشت و پاك دانست ؟
آيا با صراحت آيات قرآنى ، جاى اين نيست كه راه اعتدال را در پيش گيريم و صحابه را به گروه هاى پنجگانه قرآنى تقسيم كنيم ، به نيكان و پاكان آنها نهايت احترام را بگذاريم و هر يك از گروه هاى ديگر را در جايگاه شايسته آنها بنشانيم ، و از غلوّ و افراط و تعصّب بپرهيزيم ؟ (از روى انصاف داورى كنيد) .
اعتقاد به قداست عموم صحابه مشكلات زيادى براى طرفداران اين عقيده به وجود آورده ، كه از آن جمله مشكلات عظيم تاريخى است ، زيرا در تواريخ معروف و مورد اعتماد آنها ، حتّى در احاديث كتب صحاح ، درگيرى هاى شديدى ميان بعضى از صحابه مى بينيم كه نمى توانيم هر دو طرف را صالح و عادل و مقدّس بشمريم ، چون از قبيل جمع در ميان ضدّين است ، و عدم امكان اجتماع ضدّين از بديهيّات عقليّه است .
گذشته از جنگ هاى «جمل» و «صفّين» كه به وسيله «طلحه» و «زبير» و «معاويه» در برابر امام مسلمين على(عليه السلام) به راه افتاد و اگر چشم را به روى حقايق نبنديم ، ناچاريم اعتراف به خطاها و جنايات آتش افروزان جنگ كنيم ، شواهد زيادى در تاريخ براى اين امر داريم كه در اين
مختصر تنها به سه نمونه آن قناعت مى كنيم :
1_ بخارى ، محدّث معروف در صحيح خود در كتاب التفسير درباره مسأله افك (تهمتى كه به همسر پيامبر زدند) مى نويسد : روزى پيامبر(صلى الله عليه وآله) بر منبر بود ، صدا زد : اى مسلمانان ، چه كسى اين مرد را مجازات مى كند (منظور عبدالله بن سلول يكى از سران منافقان است)
براى من نقل كرده اند كه به همسر من نسبت بد داده است ، در حالى كه من از همسرم خلافى نديده ام . . . سعد بن معاذ انصارى (صحابى معروف) برخاست و عرض كرد : من او را مجازات مى كنم ، اگر از طايفه «اوس» باشد ، او را گردن مى زنم و اگر از طايفه خزرج باشد ، هر امرى بفرماييد انجام خواهيم داد . سعد بن عباده بزرگ طايفه خزرج كه پيش از آن مرد صالحى بود ، به سبب تعصّب قبيله اى به سعد بن معاذ گفت : به خدا دروغ گفتى ، تو هرگز قدرت بر اين كار را ندارى ، اسيد بن حضير (پسر عموى سعد بن معاذ) گفت : به خدا تو دروغ مى گويى ، او از منافقان است و ما او را به قتل مى رسانيم ، نزديك بود طايفه اوس و خزرج به هم بريزند كه رسول الله(صلى الله عليه وآله) آنها را خاموش كرد . (1) آيا همه اين چند نفر ، صحابى صالح بودند ؟
2_ دانشمند معروف بلاذرى در «الأنساب» مى گويد : سعد بن ابى وقاص والى كوفه بود ، عثمان او را عزل
كرد و «وليد بن عقبه» را به جاى او قرار داد و عبدالله بن مسعود در آن زمان خزانه دار بيت المال بود . هنگامى كه وليد وارد كوفه شد ، كليدهاى بيت المال را از عبدالله بن مسعود خواست ، عبدالله كليدها را نزد او انداخت و گفت : خليفه سنّت (پيامبر) را تغيير داده است ، آيا شخصى مثل سعد بن ابى وقاص را عزل مى كند و مثل وليد را جانشين او مى كند ؟
وليد به عثمان نوشت ، عبدالله بن مسعود از تو انتقاد مى كند ،
دستور داد او را تحت الحفظ نزد او بفرستند . هنگامى كه وارد مدينه شد خليفه بر منبر بود ، چشمش به عبدالله بن مسعود افتاد و گفت : جنبنده بدى وارد شد ! (و سخنان ديگرى كه عفّت قلم اجازه نقل آن را نمى دهد) .
عبدالله بن مسعود گفت : من چنين نيستم ، من از ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله) در جنگ بدر و روز بيعت رضوان هستم ، عايشه به حمايت از عبدالله برخاست ، ولى غلام عثمان به نام «يحموم» او را از مسجد بيرون برد و بر زمين زد و دنده او را شكست . (2)
3_ بلاذرى در همان كتاب أنساب الأشراف نقل مى كند كه در بيت المال مدينه جواهرات و زينت آلاتى بود ، عثمان تعدادى از آن را در اختيار بعضى از خانواده اش قرار داد ، مردم ديدند و آشكارا بر او ايراد گرفتند و تعبيرات شديدى با او داشتند . عثمان خشمگين شد و بر منبر رفت و ضمن خطبه اى گفت
: ما از غنايم آنچه مورد نيازمان باشد بر مى گيريم ! ، هر چند بينى افرادى به خاك ماليده شود ! !
على(عليه السلام) به او فرمود : «مسلمانان جلو تو را خواهند گرفت» !
عمّار ياسر گفت : اوّلين كسى كه بينى او به خاك ماليده مى شود منم ! (اشاره به اين كه من دست از انتقاد بر نمى دارم) .
عثمان خشمگين شد و گفت : تو نسبت به من جسارت مى كنى ، او را بگيريد . او را گرفتند و به خانه عثمان آوردند . آن قدر او را زد كه بيهوش شد ، بعد او را به خانه امّ سلمه (همسر پيامبر) آوردند ، او همچنان بيهوش بود كه نماز ظهر و عصر و مغرب او از دست رفت ، هنگامى كه به هوش آمد ، وضو گرفت و نماز خواند و گفت : اين نخستين بار نيست كه ما به خاطر خدا مورد ايذا و آزار واقع مى شويم . (3) (اشاره به داستان هايى است كه در عصر جاهليّت با كفّار داشت) .
ما هرگز مايل نيستيم اين گونه حوادث ناگوار تاريخ اسلام را نقل كنيم ، (ترسم آزرده شوى ورنه سخن بسيار است ! ) و اگر اصرار برادران در تقديس همه صحابه و همه كارهاى آنها نبود ، شايد نقل اين مقدار هم مصلحت نبود .
حال ، سؤال اين است كه آيا فحّاشى و اذيّت و آزار جسمانى درباره سه نفر از پاك ترين صحابه (سعد بن معاذ و عبدالله بن مسعود و عمّار ياسر) قابل توجيه است ، آن قدر يك صحابى
بزرگ را بزنند كه دنده اش بشكند ، و ديگرى را بزنند تا بيهوش شود و نماز او از دست برود ؟
آيا اين شواهد تاريخى كه نمونه هاى آن كم نيست ، به ما اجازه مى دهد كه چشم بر حقايق ببنديم و بگوييم همه صحابه خوب بودند و تمام اعمالشان صحيح بود ، و سپاهى به نام «سپاه صحابه» تشكيل دهيم و از تمام كارهاى آنها بى قيد و شرط دفاع كنيم ؟