مجموعه اشعار در باره امام محمد باقر (ع)

بازدید : 31494
زمان تقریبی مطالعه : 5 دقیقه
تاریخ : 11 آبان 1390
مجموعه اشعار در باره امام محمد باقر (ع)

لواى حضرت باقر عليه السلام

شاعر : حسن فرح بخشيان (ژوليده نيشابورى)


دلم پر مى ‏زند امشب براى حضرت باقر

كه گويم شرحى از وصف و ثناى حضرت باقر

نديده ديده ى گيتى به علم و دانش و تقوا

كسى را برتر و اعلم به جاى حضرت باقر

ز بهر رفع حاجات و نياز خويش گرديده

سلاطين جهان يكسر گداى حضرت باقر

زبان از وصف او لكن، قلم از مدح او عاجز

كه جز حق كس نمى ‏داند بهاى حضرت باقر

نزايد مادر گيتى ز بهر خدمت مردم

به جود و بخشش و لطف و سخاى حضرت باقر

به ذرات جهان يكسر بود او هادى و رهبر

كه جان عالمى گردد فداى حضرت باقر

برو كسب فضيلت كن چو مردان خدا اى دل

ز بحر دانش بى منتهاى حضرت باقر

اگر گردد شفيع ما بنزد خالق يكتا

بهر هر دردى شفا بخشد دعاى حضرت باقر

ز اندوه و غم و محنت بود آسوده و راحت

بزير سايه و تحت لواى حضرت باقر

بوى نسيم

شاعر : فائز شوشترى

 

فصل بهار آمد و عالم معطر است

بوى نسيم صبح بسى روح پرور است

گويا ز خلد مى ‏وزد اين باد مشكبيز

كاين سان دماغ ابر ز بوى خوش‏تر است

هم اين زمين مرده شده احيا ز فيض او

هم اين جهان پير، جوان بار ديگر است

چندان نموده عقد عقد جواهر نثار يار

كز فيض او فضاى زمين، پر ز گوهر است

گستره است فرش ز مرد به صحن باغ

دهقان باغ را ندانم چه بر سر است

در بزم بلبل آمد گل، باز بى نقاب

اما به سوز حسن رخش طرفه چادر است

نرگس گشوده چشم تماشا به روى گل

سوسن به صد زبان، پى مدحش ثناگر است

بنگرد مى به شاخه نيلوفر از شعف

در پيچ و خم، چو زلف عروسان دلبر است

ريحان تو گويى آمده از خطّه خطا

مجموع بار او همه از مشك اسفر است

در پاى قصر گل زده خوش خيمه نسترن

گويا طلب نموده چه درويش بر در است

از صوت سار و صلصل و بلبل، به گلستان

چشم حسود كور و همى گوش او كر است

با صد نوا به شاخ گل ارغوان، هزار

طوطى به نعمه بر سر شاخ صنوبر است

من هم زبان گشوده به مدح شهنشهى

كو بر علم حجله موجود، بائر است

نور خدا، امام هدى، باقر العلوم

هادى دين و وارث علم پيمبر است

بابش على و جد كبارش بود حسين

زين العابد را پسر و باب جعفر است

كى عقل مى‏ رسد به در قصر قدر او

جايى كه عشق، مات رخ آن فلك فر اشت

در جاه و رتبه صد چو سليمان، به عّز و جاه

در زير بال طايرى از كويش اندر است

هم لطف اوست مونس يونس، به بطن حوت

هم در طريق، هادى خضر و سكندر است

نعلين مصطفى است به پايش كه عروج

كو قصر جاه و رتبه ‏اش از عرش برتر است

دراعه و قار على هم بر دوش اوست

به تاركش ز نور حسينى هم افسر است

در پيش حر جود و سخايش كجا و كى

بحر محيط قلزم و عمان برابر است

مفتاح قفل گنج سعادت، به دست ست

بر پا از او بناى شفاعت، به محشر است

كى با شهان، گداى درش را مثل زنم

چون بر در گداى درش، صد چو قيصر است

مى ‏خواست تا هشام، حقيرش كند ز كين

با علم آنكه حجت خلاق اكبر است

وقتى طلب نمود به بزم خود آن لعين

كو ايستاده با همه اعيان برابر است

تير و كمان، بهانه خود ساخت آن شقى

با آن عناها كه به قلبش مخمر است

گفتا كمان كشى نبود كار هر كسى

چون كار آزموده يلان دلاور است

شاها تو چون به علم كما ندار اكملى

اكنون كمان و تير در اين بزم حاضر است

بايد كمان كشى بنشان تا كه بنگرم

فضل و هنر، به شان كه امروز در خور است

تير تو چون ز تير قضا مى‏ برد گرو

چشمم به چوب و تير تو شايق چه منظر است

مولاى دين، ز خصم دنى، عذر خواست ليك

راضى نشد ز بغض كه جانش در آذر است

آنكه فكند تير پس آن شاه بر نشان

با آنكه تير از پى حكمش چه چاكر است

با سوزن قضا، به دل خال آن چنان

پيوسته دوخت تير، كه دور از تصور است

نه جوب تير، دوخت به بالاى يكديگر

آنسان كه ذهن و عقل، ز ادراك قاصر است

هر كس كه ديد گفت تعالى از اين هنر

اين دست، دست قدرت خلاق اكبر است

دست ولى خالق كون و مكان بود

تير اين چنين، به راست ى از دست داور است

اما به حيرتم ز چه آن شه به كربلا

مغلوب كوفيان شرير ستمگر است

همراه باب خويش برندش به شهر شام

بر چشم شاميان، چو اسيران مضطر است

با آنكه خود مروج دين خدا بود

با آنكه نور ديده زهراى اطهر است

گاهى به شهر كوفه و گاهى به شهر شام

گه در خرابه، گاه به زندان بى در است

گاهى ز ابتلاى پدر، مى‏ زند به سر

گه فكر دستگيرى آل پيمبر است

فائز ز سوز ماتم او دم مزن دگر

كز آه آتشين تو عالم در آذر است

ويرانه بقيع

شاعر : عليرضا فولادى

 

اى بوسه گاه جن و ملك، خاك پاى تو

جان تمام عالم خاكى فداى تو

اى اختر سپهر ولايت، كه تا ابد

عالم منور است به نور لقاى تو

از شهريار كشور دانش، كه در جهان

نشناخت كس مقام تو را جز خداى تو

اى ريزه خوار سفره علمت جهانيان

خورشييد علم، كرده طلوع از سراى تو

اى باقر العلوم كه هنگام مكرمت

باشد هزار حاتم طايى گداى تو

پنجم ولى و حجت خلاق عالمى

لوح دل است مهر به مهر و ولاى تو

در عرصه وجود نهى قبل از آنكه پاى

داده سلام احمد مرسل براى تو

هر كس تورا شناخت، دل از ديگرى بريد

بيگانه گشت با همه كس، آشناى تو

چندين هزار عالم و دانشور فقيه

آمد برون ز مكتب و دانشسراى تو

آن پير سالخورده راهب تو را چو ديد

اسلام پيشه كرده و شد مبتلاى تو

خوان طعام، آور از بهر ميهمان

از حجره تهى يد قدرت نماى تو

يك عمر سوخت قلب تو از كينه هشام

آن دشمن سياه دل بى حياى تو

تنها نه در عزاى تو چشم بشر گريست

آن دشمن سياه دل بى حياى تو

اى خفته همچو گنج، به ويرانه بقيع

پر مى‏ زند كبوتر دل، در هواى تو

در را به روى امت اسلام بسته‏ اند

آن گمرهان كه بى خبرند از صفاى تو

يا بن الحسن گشوده نگردد به روى خلق

اين در مگر به پنجه مشكل گشاى تو

فولادى است پير غلام شكسته دل

چشم اميد بسته، به لطف و عطاى تو


دیدگاه های کاربران

هیچ دیدگاهی برای این مطلب وارد نشده است!

ارسال دیدگاه