سوره مؤمنون آیات 75تا100

بازدید : 1885
زمان تقریبی مطالعه : 16 دقیقه
تاریخ : 16 آذر 1392
سوره مؤمنون آیات 75تا100

[سوره المؤمنون (23): آيات 75 تا 80]

وَ لَوْ رَحِمْناهُمْ وَ كَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ (75) وَ لَقَدْ أَخَذْناهُمْ بِالْعَذابِ فَمَا اسْتَكانُوا لِرَبِّهِمْ وَ ما يَتَضَرَّعُونَ (76) حَتَّى إِذا فَتَحْنا عَلَيْهِمْ باباً ذا عَذابٍ شَدِيدٍ إِذا هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ (77) وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَلِيلاً ما تَشْكُرُونَ (78) وَ هُوَ الَّذِي ذَرَأَكُمْ فِي الْأَرْضِ وَ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (79)وَ هُوَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ لَهُ اخْتِلافُ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (80)

ترجمه:

75- و اگر به آنها رحم كنيم و گرفتاريها و مشكلاتشان را برطرف سازيم (نه تنها بيدار نمى‏شوند) بلكه در طغيانشان اصرار مى‏ورزند و (در اين وادى) سرگردان مى‏مانند.

76- ما آنها را به عذاب و بلا گرفتار ساختيم (تا بيدار شوند) اما آنها نه در برابر پروردگارشان تواضع كردند و نه به درگاهش تضرع مى‏كنند.

77- (اين وضع هم چنان ادامه مى‏يابد) تا زمانى كه درى از عذاب شديد به روى آنها بگشائيم، و چنان گرفتار شوند كه به كلى مايوس گردند!.

78- او كسى است كه براى شما گوش و چشم و قلب (عقل) ايجاد كرد، اما كمتر شكر او را به جا مى‏آوريد.

79- او كسى است كه شما را در زمين آفريد و به سوى او محشور مى‏شويد.

80- او كسى است كه زنده مى‏كند و مى‏ميراند و آمد و شد شب و روز از آن اوست، آيا انديشه نمى‏كنيد؟!

تفسير: طرق مختلف بيدار سازى الهى‏

از آنجا كه در آيات گذشته سخن از بهانه‏هاى مختلفى بود كه منكران حق براى سرپيچى از دعوت پيامبران عنوان مى‏كردند، در آيات مورد بحث خداوند از طرق اتمام حجت و بيدارسازى آنها سخن مى‏گويد.

نخست مى‏فرمايد: گاه آنها را مشمول نعمت خود مى‏سازيم تا بيدار شوند، ولى" اگر آنها را بوسيله نعمتها و برطرف ساختن امواج بلاها مشمول لطف خود قرار دهيم چنان آلوده‏اند كه باز در طغيانشان اصرار و لجاجت مى‏ورزند و در اين وادى هم چنان سرگردان مى‏مانند" (وَ لَوْ رَحِمْناهُمْ وَ كَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ‏).

*** و گاه آنها را با حوادث دردناك گوشمالى مى‏دهيم تا اگر از طريق رحمت‏ و نعمت بيدار نشدند از اين راه بيدار شوند، ولى اين كار نيز در آنها مؤثر نيست، زيرا" ما آنها را به عذاب و بلا گرفتار ساختيم اما آنها نه در برابر پروردگارشان تواضع و انقيادى نشان دادند و نه به درگاه او توجه و تضرع مى‏كنند" (وَ لَقَدْ أَخَذْناهُمْ بِالْعَذابِ فَمَا اسْتَكانُوا لِرَبِّهِمْ وَ ما يَتَضَرَّعُونَ‏)

«" استكانوا" از ماده" سكون" به معنى ساكن شدن در هيئت خضوع و خشوع است، و در اين صورت از باب افتعال خواهد بود كه در اصل استكنوا بوده و فتحه كاف اشباع و تبديل به الف و در نتيجه" استكانوا" شده است، و بعضى گفته‏اند از ماده كون از باب" استفعال" است به معنى طلب استقرار در مكانى توام با خضوع و خشوع مى‏باشد، و به هر حال حالت تواضع بنده را در برابر پروردگار منعكس مى‏كند و اينكه بعضى آن را به معنى دعا ذكر كرده‏اند به خاطر آن است كه دعا كردن يكى از مصاديق خضوع و تواضع است احتمال سومى نيز وجود دارد كه از ماده كين (بر وزن عين) از باب استفعال باشد زيرا اين ماده به معنى خضوع آمده است، و تمام اين معانى قريب الافق مى‏باشد.».

تضرع چنان كه پيش از اين هم گفته‏ايم در اصل از ماده" ضرع" به معنى پستان گرفته شده و" تضرع" دوشنده است، سپس به معنى تسليم آميخته با تواضع و خضوع آمده است.

يعنى اين حوادث دردناك آنها را هرگز از مركب غرور و سركشى و خود- كامگى فرود نياورد و در برابر حق تسليم نشدند.

و اگر در پاره‏اى از روايات" تضرع" به معنى بلند كردن دستها در هنگام دعا و نماز تفسير شده در واقع بيان يكى از مصداقهاى اين معنى وسيع است.

*** به هر حال ما به اين رحمتها و نعمتها و مجازاتهاى بيدار كننده ادامه مى‏دهيم و آنها نيز به طغيان و سركشى و لجاجتشان،" تا هنگامى كه درى از عذاب شديد و دردناك خود به روى آنها بگشائيم و چنان گرفتار شوند كه به كلى مايوس گردند"

(حَتَّى إِذا فَتَحْنا عَلَيْهِمْ باباً ذا عَذابٍ شَدِيدٍ إِذا هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ‏

«" مبلس" از ماده" ابلاس" به معنى اندوهى است كه از شدت حادثه رخ مى‏دهد و انسان را غالبا به سكوت و حيرت يا نوميدى و ياس مى‏كشاند.».

در واقع خداوند دو نوع مجازات دارد" مجازاتهاى تربيتى" و" مجازاتهاى پاكسازى و استيصال" هدف در مجازاتهاى قسم اول آن است كه در سختى و رنج قرار گيرند و ضعف و ناتوانى خود را دريابند و از مركب غرور پياده شوند.

ولى هدف در قسم دوم كه در مورد افراد غير قابل اصلاح صورت مى‏گيرد اين است كه به حكم فرمان آفرينش ريشه كن شوند، چرا كه در اين نظام حق حيات براى آنها باقى نمانده و اين خارهاى راه تكامل انسانها بايد كنار زده شوند.

در اينكه منظور از" باباً ذا عَذابٍ شَدِيدٍ" (درى از عذاب دردناك) چيست در ميان مفسران گفتگو است:

بسيارى آن را مرگ و سپس عذاب و كيفر قيامت دانسته‏اند.

بعضى ديگر آن را اشاره به قحطى شديدى دانسته‏اند كه به نفرين پيامبر ص چند سال دامان مشركان را گرفت، تا آنجا كه مواد غذايى به كلى ناياب شد و مجبور به خوردن اشيايى شدند كه در حال عادى هيچكس حاضر به خوردن آنها نيست.

بعضى ديگر آن را اشاره به كيفر دردناكى مى‏دانند كه در زير ضربات شمشير رزمندگان اسلام در ميدان" بدر" بر سر آنان فرود آمد.

اين احتمال نيز وجود دارد كه اين آيه اشاره به گروه خاصى نباشد بلكه يك قانون كلى و همگانى را درباره كيفرهاى الهى بازگو مى‏كند كه آغازش رحمت است و سپس گوشماليها و كيفرهاى تربيتى، و سر انجام عذاب استيصال و مجازات نابود كننده‏ « آيه‏ إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ‏ بالآخره كه قبل از اين آيات است اين تفسير را تاييد مى‏كند.».

*** قرآن بعد از اين بيان، از طريق ديگر وارد مى‏شود و به ذكر نعمتهاى الهى براى تحريك حس شكرگزارى آنها پرداخته مى‏گويد:" او كسى است كه براى شما گوش و چشم و قلب (عقل) ايجاد كرد، اما كمتر شكر او را بجا مى‏آوريد" (وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَلِيلًا ما تَشْكُرُونَ‏).

تكيه بر اين سه موضوع (گوش و چشم و عقل) به خاطر آن است كه ابزار اصلى شناخت انسان اين سه مى‏باشد، مسائل حسى را غالبا از طريق چشم و گوش درك مى‏كند و مسائل غير حسى را به وسيله نيروى عقل.

براى پى بردن به اهميت اين دو حس ظاهر (بينايى و شنوايى) كافى است كه حالتى را كه به انسان بر اثر فقدان اين دو دست مى‏دهد در نظر بگيريم كه تا چه حد دنياى او محدود و خالى از هر گونه نور و روشنايى، بيدارى و آگاهى مى‏گردد حتى بر اثر فقدان اين دو عملا بسيارى ديگر از حواس خود را از دست مى‏دهد زبان و گويايى كه در آغاز از طريق شنوايى به كار مى‏افتد و رابط ميان انسان و ديگران است ديگر كارى از او ساخته نيست (كرهاى مادر زاد هميشه لالند با اينكه زبانشان عيب و آفتى ندارد).

و به اين ترتيب اين دو حس، كليد عالم محسوساتند، سپس نوبت به عقل مى‏رسد كه كليد جهان ما وراء حس و عالم ما وراى طبيعت است، و در عين حال مامور نقادى، نتيجه‏گيرى، جمع بندى و تعميم و تجزيه در فرآورده‏هاى آن دو حس است.

آيا كسانى كه اين سه وسيله بزرگ شناخت را سپاس نگويند درخور سرزنش و ملامت نيستند؟ و آيا دقت در ريزه‏كاريهاى اين سه وسيله مؤثر كافى نيست كه انسان را به خالق آنها آشنا سازد؟

و اگر نعمت گوش و چشم، در آيه فوق بر عقل مقدم داشته شده دليلش روشن‏ است، اما چرا نعمت گوش را بر چشم مقدم مى‏دارد؟ ممكن است به اين دليل باشد كه به گفته دانشمندان براى نخستين بار گوش نوزاد به كار مى‏افتد و چشم مدتى بعد از آن، چرا كه چشمهاى بسته در محيط تاريك رحم هيچگونه آمادگى براى مشاهده امواج نور را ندارد و به همين دليل بعد از تولد مدتها بسته است تا تدريجا به نور عادت كند، در حالى كه گوش چنين نيست، حتى به اعتقاد بعضى در عالم جنين نيز قدرت شنوايى را دارد و صداى قلب مادر را مى‏شنود. « درباره ابزار سه گانه شناخت در جلد 11 صفحه 335 به بعد (ذيل آيه 78 سوره نحل) سخن گفته‏ايم.»

*** در حقيقت بيان مواهب سه گانه فوق، انگيزه‏اى است براى شناخت بخشنده اين مواهب كه او را به دنبال معرفت منعم اصلى مى‏فرستد (همانگونه كه علماى عقائد بحث شكر منعم را پايه‏اى براى وجوب عقلى معرفة اللَّه دانسته‏اند).

سپس در آيه بعد به يكى از مهمترين آيات پروردگار، يعنى خلقت انسان از اين زمين خاكى پرداخته چنين مى‏گويد:" او كسى است كه شما را در زمين آفريد" (وَ هُوَ الَّذِي ذَرَأَكُمْ فِي الْأَرْضِ‏) «" ذرأكم" از ماده" ذرء" (بر وزن زرع) در اصل به معنى آفرينش و ايجاد و اظهار است، ولى ماده" ذرو" با واو (كه آن هم بر وزن زرع است) به معنى پراكنده ساختن آمده، اين دو ماده را نبايد با هم اشتباه كرد و آيه مورد بحث ما از ماده اول است (متاسفانه در جلد هفتم تفسير نمونه صفحه 19 اشتباهى در اين زمينه رخ داده كه به اين وسيله اصلاح مى‏كنيم).».

و چون از زمين آفريده شده‏ايد باز به زمين باز مى‏گرديد و ديگر بار" برانگيخته شده به سوى او جمع و محشور مى‏شويد" (وَ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ‏).

و اگر در آفرينش خودتان از خاك بى ارزش بينديشيد، كافى است كه هستى بخش را بشناسيد و نيز امكان مساله معاد را در يابيد.

*** بعد از ذكر مساله آفرينش انسان به مساله مرگ و حيات و آمد و شد شب و روز كه از آيات بزرگ پروردگار است پرداخته چنين مى‏گويد:" او كسى است كه زنده مى‏كند و مى‏ميراند و آمد و شد شب و روز از آن او است، آيا انديشه نمى‏كنيد"؟! (وَ هُوَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ لَهُ اخْتِلافُ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ‏).

و به اين ترتيب در آيات سه گانه اخير از انگيزه شناخت پروردگار شروع كرده و با ذكر بخشى از مهمترين آيات انفسى و آفاقى بحث را پايان مى‏دهد و به تعبير ديگر سير انسان را از آغاز تولد تا مرگ و بازگشت به سوى پروردگار بازگو مى‏كند كه همه چيزش به فرمان او، و با اراده او صورت مى‏گيرد.

جالب اينكه: آفرينش" مرگ" و" حيات" را در كنار آفرينش" شب" و" روز" قرار مى‏دهد چرا كه نور و ظلمت در پهنه عالم هستى همانند مرگ و حيات در جهان جانداران است همانگونه كه در پرتو امواج نور، عالم هستى جنب و جوش و حركت پيدا مى‏كند و زير پرده‏هاى ظلمت به خاموشى مى‏گرايد، همين گونه موجودات زنده با نور حيات حركت خود را آغاز مى‏كنند و با ظلمت مرگ خاموش مى‏گردند و هر دو جنبه تدريجى دارند.

اين نكته را سابقا گفته‏ايم كه اختلاف شب و روز ممكن است به معنى آمد و شد آنها بوده باشد كه هر يك" خلف" و جانشين ديگرى مى‏شود، و نيز ممكن است به معنى اختلاف و تفاوت تدريجى آنها باشد كه فصول چهارگانه سال را به وجود مى‏آورد، و گردش حيات را در جهان گياهان تحت نظام دقيقى رهبرى مى‏كند.

در هر حال همه اين مسائل مى‏تواند راهنماى طريق معرفت پروردگار باشد،*** به همين دليل در پايان آيه مى‏گويد:" أَ فَلا تَعْقِلُونَ‏":" آيا انديشه نمى‏كنيد"؟!

[سوره المؤمنون (23): آيات 81 تا 90]

بَلْ قالُوا مِثْلَ ما قالَ الْأَوَّلُونَ (81) قالُوا أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ (82) لَقَدْ وُعِدْنا نَحْنُ وَ آباؤُنا هذا مِنْ قَبْلُ إِنْ هذا إِلاَّ أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ (83) قُلْ لِمَنِ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيها إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (84) سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ (85)قُلْ مَنْ رَبُّ السَّماواتِ السَّبْعِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ (86) سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَ فَلا تَتَّقُونَ (87) قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لا يُجارُ عَلَيْهِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (88) سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ فَأَنَّى تُسْحَرُونَ (89) بَلْ أَتَيْناهُمْ بِالْحَقِّ وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ (90)

ترجمه:

81- آنها همان گفتند كه پيشينيانشان مى‏گفتند.

82- آنها گفتند آيا هنگامى كه مرديم و خاك و استخوان (پوسيده) شديم آيا بار ديگر برانگيخته خواهيم شد؟!.

83- اين وعده به ما و پدرانمان از قبل داده شده، اين فقط افسانه‏هاى پيشينيان است.

84- بگو زمين و كسانى كه در زمين هستند از آن كيست، اگر شما مى‏دانيد؟! 85- (در پاسخ تو) مى‏گويند: همه از آن خدا است، بگو آيا متذكر نمى‏شويد؟! 86- بگو: چه كسى پروردگار آسمانهاى هفتگانه و پروردگار عرش عظيم است.

87- مى‏گويند: همه اينها از آن خدا است، بگو آيا تقوى پيشه نمى‏كنيد (و از خدا نمى‏ترسيد)؟! 88- بگو اگر راست مى‏گوئيد چه كسى حكومت همه موجودات را در دست دارد؟ و به بى‏پناهان پناه مى‏دهد و نياز به پناه دادن ندارد؟! 89- مى‏گويند: (همه اينها) از آن خدا است. بگو با اين حال چگونه مى‏گوئيد شما را سحر كرده‏اند؟

90- واقع اين است كه ما حق را براى آنها آورديم و آنان دروغ مى‏گويند!

تفسير: قرآن و جدان آنها را به داورى مى‏طلبد

آيات گذشته منكران توحيد پروردگار و معاد را به انديشه در جهان هستى و آيات آفاقى و انفسى دعوت كرد، در آيات مورد بحث اضافه مى‏كند: اينها انديشه و عقل را رها كرده و كوركورانه از نياكان خود تقليد مى‏كنند،" آنها همان مى‏گويند كه پيشينيانشان مى‏گفتند" (بَلْ قالُوا مِثْلَ ما قالَ الْأَوَّلُونَ‏).

***" آنها از روى تعجب مى‏گفتند: آيا هنگامى كه ما مرديم و خاك و استخوان (پوسيده) شديم آيا بار ديگر برانگيخته خواهيم شد"؟! (قالُوا أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ‏) « مقدم داشتن" تراب" (خاك) بر" عظام" (استخوانها) يا به خاطر اين است كه باز گشت خاك به زندگى نخستين عجيبتر است از بازگشت استخوانها، و يا اشاره به اينكه اجداد ما خاك شده‏اند و پدران ما تبديل به استخوان پوسيده، و يا اشاره به اينكه نخست گوشت بدن انسان خاك مى‏شود و در كنار استخوانها قرار مى‏گيرد و سپس استخوانها خاك مى‏گردند.».

*** اين باور كردنى نيست!" اينها وعده‏هاى دروغينى است كه هم به ما و هم به پدران ما در گذشته داده مى‏شد" (لَقَدْ وُعِدْنا نَحْنُ وَ آباؤُنا هذا مِنْ قَبْلُ‏).

" اينها فقط افسانه‏ها و اسطوره‏هاى پيشينيان است" (إِنْ هذا إِلَّا أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ‏).

آفرينش مجدد، اسطوره‏اى است و حساب و كتاب افسانه‏اى ديگر، و بهشت و دوزخ نيز هر يك اسطوره‏اى بيش نيست!.

*** و از آنجا كه كفار و مشركان بيش از همه از مساله معاد وحشت داشتند و به همين دليل با انواع بهانه‏ها و لطائف الحيل مى‏خواستند شانه از زير بار آن خالى كنند، قرآن نيز مشروحا و به طور مؤكد از معاد سخن مى‏گويد.

لذا در دنباله آيات مورد بحث از سه راه، منطق واهى منكران معاد را در هم مى‏كوبد: از راه مالكيت خداوند بر پهنه عالم هستى، سپس ربوبيت او، و سر انجام حاكميتش بر مجموعه جهان، و از تمام اين بحثها چنين نتيجه مى‏گيرد كه او از هر نظر قدرت و توانايى بر مساله معاد را دارد، و عدالت و حكمتش ايجاب مى‏كند كه اين جهان، عالم آخرت را به دنبال خود داشته باشد.

و جالب اينكه در هر مورد از خود مشركان اعتراف مى‏گيرد و سخن آنها را به خودشان باز مى‏گرداند.

نخست مى‏گويد:" بگو زمين و كسانى كه در زمينند از آن كيست، اگر شما مى‏دانيد"؟! (قُلْ لِمَنِ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيها إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ‏).

*** سپس اضافه مى‏كند آنها بر اساس نداى فطرت و اعتقادى كه به خداوند آفريننده هستى دارند" در پاسخ تو مى‏گويند مالكيت زمين و آنچه در آنست براى خدا است" (

دیدگاه های کاربران

هیچ دیدگاهی برای این مطلب وارد نشده است!

ارسال دیدگاه