امروز  9 اسفند 1395
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
داستانهایی از پیامبر (ص) / حضرت محمد (ص) 17:39 - 14 / 10 / 1393 420 بازدید
طبابت کودکي درد آشنا، براي پيري کهن سال   

طبابت کودکي درد آشنا، براي پيري کهن سال
بعد از آن که عبدالمطلّب جدّ رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله از دنيا رفت ونگه داري آن حضرت به عمويش ابوطالب واگذار گرديد.
پس از چند روزي، حضرت به چشم درد مبتلا شد و پزشکان از درمان آن ناتوان گشتند، ناراحتي تمام وجود عمويش را فرا گرفته بود، عدّه اي پيشنهاد دادند تا حضرت را نزد راهب نصراني به نام حبيب برده تا با دعاي او درد چشم حضرت بر طرف گردد.
ابوطالب پيشنهاد آن ها را براي برادرزاده اش حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله بازگو کرد.
حضرت اظهار نمود: از طرف من مانعي نيست، آنچه مصلحت مي داني عمل کن.
به همين جهت ابوطالب، حضرت را طبق تشريفات خاصّي سوار بر شتر نمود و با هم به سمت جايگاه راهب نصراني حرکت کردند.
موقعي که نزديک صومعه راهب رسيدند، اجازه ورود خواستند وحبيب راهب به ايشان اجازه داد، وقتي وارد شدند تا لحظاتي هيچ گونه صحبت و سخني مطرح نگرديد.
سپس ابوطالب شروع به سخن نمود و اظهار داشت: برادرزاده ام محمّد بن عبداللّه صلّي اللّه عليه و آله مدّتي است که به چشم درد مبتلا گرديده وپزشکان از درمان آن عاجز مانده اند؛ لذا نزد شما آمده ايم تا به درگاه خداوند دعا کني و چشمان او سالم گردد.
حبيب راهب پس از شنيدن سخنان ابوطالب، به حضرت رسول خطاب کرد و گفت: بلند شو و نزديک بيا.
حضرت با اين که در سنين کودکي بود، خطاب به راهب کرد و فرمود: تو از جاي خود حرکت کن و نزد من بيا.
ابوطالب حضرت را مخاطب قرار داد و عرضه داشت: از اين سخن و برخورد تعجّب مي کنم زيرا که شما مريض هستي.
حضرت رسول در جواب فرمود: خير، چنين نيست، بلکه حبيب راهب مريض است و بايد او نزد من آيد.
حبيب با شنيدن چنين سخني از آن خردسال در غضب شد و گفت: اي پسر! ناراحتي و مريضي من در چيست؟
حضرت فرمود: پوست بدن تو مبتلا به مرض پيسي مي باشد و سي سال است که مرتّب براي شفا و بهبودي آن به درگاه خدا دعا مي کني وليکن اثري نبخشيده است.
حبيب با حالت تعجّب گفت: اين موضوع را کسي غير از من و غير از خدا نمي دانسته است، در اين سنين کودکي چگونه از آن آگاه شده اي؟!
حضرت در پاسخ به او، فرمود: در خواب ديده ام؛ حبيب با حالت تواضع گفت: پس بر من بزرگواري نما و برايم دعا کن تا خدا مرا شفا و عافيت دهد.
بعد از آن، حضرت پارچه اي را که روي پيشاني و چشم هاي خود بسته بود، باز کرد و نوري عظيم از چهره مبارکش ظاهر گشت که تمامي فضا را روشنائي بخشيد؛ و عدّه اي از مردم که در آن مجلس حضور داشتند متوجّه تمام صحبت ها و جريانات شدند.
حضرت فرمود: اي حبيب! پيراهنت را بالا بزن تا افراد حاضر بدنت را نگاه کنند و آنچه را گفتم تصديق نمايند.
هنگامي که حبيب پيراهن خود را بالا زد، حاضران ناراحتي پوستي او را ديدند که به اندازه يک درهم مرض پيسي و کنار آن مقدار مختصري سياهي روي پوست بدنش وجود دارد.
در اين لحظه حضرت دست به دعا برداشت و چون دعايش پايان يافت، دست مبارک خود را بر بدن حبيب کشيد و با اذن خداوند، شفا يافت؛ سپس عموي خود را مخاطب قرار داد و فرمود: اگر تاکنون مي خواستم خدا مرا شفا دهد، دعا مي کردم و شفا مي يافتم و اينجا نمي آمدم؛ ولي اکنون دعا مي کنم و شفاي چشم خود را از خداي متعال مسئلت مي نمايم؛ و چون دست به دعا بلند نمود و دعا کرد، بلافاصله ناراحتي چشم او برطرف شد و اثري از آن باقي نماند.[1] .

نظرات کاربران 0 نظر