داستانهای کوتاه

داستان راستان -بخش اول

تهیه شده توسط سایت حوزه - نقل از کتاب داستان راستان استاد شهید مرتضی مطهری
بازدید : 246
زمان تقریبی مطالعه : 16 دقیقه
تاریخ : 19 آذر 1399
داستان راستان -بخش اول

رسول اکرم و دو حلقه جمعیت

رسول اکرم صلی الله علیه و آله وارد مسجد(مسجد مدینه (1) )شد،چشمش به دو اجتماع افتاد که از دو دسته تشکیل شده بود و هر دسته ای حلقه ای تشکیل داده سر گرم کاری بودند.یک دسته مشغول عبادت و ذکر و دسته دیگر به تعلیم و تعلم و یاد دادن و یاد گرفتن سرگرم بودند.هر دو دسته را از نظر گذرانید و از دیدن آنها مسرور و خرسند شد.به کسانی که همراهش بودند رو کرد و فرمود:«این هر دو دسته کار نیک می کنند و بر خیر و سعادتند.»آنگاه جمله ای اضافه کرد:«لکن من برای تعلیم و دانا کردن فرستاده شده ام.»پس خودش به طرف همان دسته که به کار تعلیم و تعلم اشتغال داشتند رفت و در حلقه آنها نشست. (2)

 

مردی که کمک خواست

به گذشته پر مشقت خویش می اندیشید،به یادش می افتاد که چه روزهای تلخ و پر مرارتی را پشت سر گذاشته،روزهایی که حتی قادر نبود قوت روزانه زن و کودکان معصومش را فراهم نماید.با خود فکر می کرد که چگونه یک جمله کوتاه-فقط یک جمله-که در سه نوبت پرده گوشش را نواخت،به روحش نیرو داد و مسیر زندگانی اش را عوض کرد و او و خانواده اش را از فقر و نکبتی که گرفتار آن بودند نجات داد.

 

او یکی از صحابه رسول اکرم بود.فقر و تنگدستی بر او چیره شده بود.در یک روز که حس کرد دیگر کارد به استخوانش رسیده،با مشورت و پیشنهاد زنش تصمیم گرفت برود و وضع خود را برای رسول اکرم شرح دهد و از آن حضرت استمداد مالی کند.

 

با همین نیت رفت،ولی قبل از آنکه حاجت خود را بگوید این جمله از زبان رسول اکرم به گوشش خورد:«هر کس از ما کمکی بخواهد ما به او کمک می کنیم،ولی اگر کسی بی نیازی بورزد و دست حاجت پیش مخلوقی دراز نکند خداوند او را بی نیاز می کند.»آن روز چیزی نگفت و به خانه خویش برگشت.باز با هیولای مهیب فقر که همچنان بر خانه اش سایه افکنده بود روبرو شد.ناچار روز دیگر به همان نیت به مجلس رسول اکرم حاضر شد.آن روز هم همان جمله را از رسول اکرم شنید:«هر کس از ما کمکی بخواهد ما به او کمک می کنیم،ولی اگر کسی بی نیازی بورزد خداوند او را بی نیاز می کند. »این دفعه نیز بدون اینکه حاجت خود را بگوید به خانه خویش برگشت.و چون خود را همچنان در چنگال فقر ضعیف و بیچاره و ناتوان می دید،برای سومین بار به همان نیت به مجلس رسول اکرم رفت.باز هم لبهای رسول اکرم به حرکت آمد و با همان آهنگ-که به دل قوت و به روح اطمینان می بخشید-همان جمله را تکرار کرد.

 

این بار که آن جمله را شنید،اطمینان بیشتری در قلب خود احساس کرد.حس کرد که کلید مشکل خویش را در همین جمله یافته است.وقتی که خارج شد با قدمهای مطمئنتری راه می رفت.با خود فکر می کرد که دیگر هرگز به دنبال کمک و مساعدت بندگان نخواهم رفت.به خدا تکیه می کنم و از نیرو و استعدادی که در وجود خودم به ودیعت گذاشته شده استفاده می کنم و از او می خواهم که مرا در کاری که پیش می گیرم موفق گرداند و مرا بی نیاز سازد.

 

با خودش فکر کرد که از من چه کاری ساخته است؟به نظرش رسید عجالتا این قدر از او ساخته هست که برود به صحرا و هیزمی جمع کند و بیاورد و بفروشد.رفت و تیشه ای عاریه کرد و به صحرا رفت،هیزمی جمع کرد و فروخت.لذت حاصل دسترنج خویش را چشید.روزهای دیگر به این کار ادامه داد،تا تدریجا توانست از همین پول برای خود تیشه و حیوان و سایر لوازم کار را بخرد.باز هم به کار خود ادامه داد تا صاحب سرمایه و غلامانی شد.

 

روزی رسول اکرم به او رسید و تبسم کنان فرمود:«نگفتم،هر کس از ما کمکی بخواهد ما به او کمک می دهیم،ولی اگر بی نیازی بورزد خداوند او را بی نیاز می کند.» (3)

 

خواهش دعا

شخصی با هیجان و اضطراب به حضور امام صادق علیه السلام آمد و گفت:

 

«درباره من دعایی بفرمایید تا خداوند به من وسعت رزقی بدهد،که خیلی فقیر و تنگدستم.»

 

امام:«هرگز دعا نمی کنم.»

 

-چرا دعا نمی کنید؟!

 

«برای اینکه خداوند راهی برای این کار معین کرده است.خداوند امر کرده که روزی را پی جویی کنید و طلب نمایید.اما تو می خواهی در خانه خود بنشینی و با دعا روزی را به خانه خود بکشانی!» (4)

 

بستن زانوی شتر

قافله چندین ساعت راه رفته بود.آثار خستگی در سواران و در مرکبها پدید گشته بود.همینکه به منزلی رسیدند که آنجا آبی بود،قافله فرود آمد.رسول اکرم نیز که همراه قافله بود شتر خویش را خوابانید و پیاده شد.قبل از همه چیز،همه در فکر بودند که خود را به آب برسانند و مقدمات نماز را فراهم کنند.

 

رسول اکرم بعد از آنکه پیاده شد،به آن سو که آب بود روان شد،ولی بعد از آنکه مقداری رفت،بدون آنکه با احدی سخنی بگوید به طرف مرکب خویش بازگشت.اصحاب و یاران با تعجب با خود می گفتند آیا اینجا را برای فرود آمدن نپسندیده است و می خواهد فرمان حرکت بدهد؟چشمها مراقب و گوشها منتظر شنیدن فرمان بود.تعجب جمعیت هنگامی زیاد شد که دیدند همینکه به شتر خویش رسید،زانو بند را برداشت و زانوهای شتر را بست و دو مرتبه به سوی مقصد اولی خویش روان شد.

 

فریادها از اطراف بلند شد:«ای رسول خدا!چرا ما را فرمان ندادی که این کار را برایت بکنیم،و به خودت زحمت دادی و برگشتی؟ما که با کمال افتخار برای انجام این خدمت آماده بودیم.»

 

در جواب آنها فرمود:«هرگز از دیگران در کارهای خود کمک نخواهید،و به دیگران اتکا نکنید و لو برای یک قطعه چوب مسواک باشد.» (5)

 

همسفر حج

مردی از سفر حج برگشته سرگذشت مسافرت خودش و همراهانش را برای امام صادق تعریف می کرد،مخصوصا یکی از همسفران خویش را بسیار می ستود که،چه مرد بزرگواری بود،ما به معیت همچو مرد شریفی مفتخر بودیم،یکسره مشغول طاعت و عبادت بود،همینکه در منزلی فرود می آمدیم او فورا به گوشه ای می رفت و سجاده خویش را پهن می کرد و به طاعت و عبادت خویش مشغول می شد.

 

امام:«پس چه کسی کارهای او را انجام می داد؟!و که حیوان او را تیمار می کرد؟»-البته افتخار این کارها با ما بود.او فقط به کارهای مقدس خویش مشغول بود و کاری به این کارها نداشت.

 

-بنا بر این همه شما از او برتر بوده اید.

 

غذای دسته جمعی

همینکه رسول اکرم و اصحاب و یاران از مرکبها فرود آمدند و بارها را بر زمین نهادند،تصمیم جمعیت بر این شد که برای غذا گوسفندی را ذبح و آماده کنند.

 

یکی از اصحاب گفت:سر بریدن گوسفند با من.

 

دیگری:کندن پوست آن با من.

 

سومی:پختن گوشت آن با من.

 

چهارمی:...

 

رسول اکرم:«جمع کردن هیزم از صحرا با من.»

 

جمعیت:یا رسول الله شما زحمت نکشید و راحت بنشینید،ما خودمان با کمال افتخار همه این کارها را می کنیم.

 

رسول اکرم:«می دانم که شما می کنید،ولی خداوند دوست نمی دارد بنده اش را در میان یارانش با وضعی متمایز ببیند که برای خود نسبت به دیگران امتیازی قائل شده باشد.» (6).

 

سپس به طرف صحرا رفت و مقدار لازم خار و خاشاک از صحرا جمع کرد و آورد (7).

 

قافله ای که به حج می رفت

قافله ای از مسلمانان که آهنگ مکه داشت،همینکه به مدینه رسید چند روزی توقف و استراحت کرد و بعد،از مدینه به مقصد مکه به راه افتاد.

 

در بین راه مکه و مدینه،در یکی از منازل،اهل قافله با مردی مصادف شدند که با آنها آشنا بود.آن مرد در ضمن صحبت با آنها متوجه شخصی در میان آنها شد که سیمای صالحین داشت و با چابکی و نشاط مشغول خدمت و رسیدگی به کارها و حوائج اهل قافله بود.در لحظه اول او را شناخت.با کمال تعجب از اهل قافله پرسید:این شخصی را که مشغول خدمت و انجام کارهای شماست می شناسید؟

 

-نه،او را نمی شناسیم.این مرد در مدینه به قافله ما ملحق شد.مردی صالح و متقی و پرهیزگار است.ما از او تقاضا نکرده ایم که برای ما کاری انجام دهد،ولی او خودش مایل است که در کارهای دیگران شرکت کند و به آنها کمک بدهد.

 

-معلوم است که نمی شناسید،اگر می شناختید این طور گستاخ نبودید،هرگز حاضر نمی شدید مانند یک خادم به کارهای شما رسیدگی کند.

 

-مگر این شخص کیست؟

 

-این،علی بن الحسین زین العابدین است.

 

جمعیت،آشفته بپا خاستند و خواستند برای معذرت دست و پای امام را ببوسند.آنگاه به عنوان گله گفتند:«این چه کاری بود که شما با ما کردید؟!ممکن بود خدای ناخواسته ما جسارتی نسبت به شما بکنیم و مرتکب گناهی بزرگ بشویم.»

 

امام:«من عمدا شما را که مرا نمی شناختید برای همسفری انتخاب کردم،زیرا گاهی با کسانی که مرا می شناسند مسافرت می کنم،آنها به خاطر رسول خدا زیاد به من عطوفت و مهربانی می کنند،نمی گذارند که من عهده دار کار و خدمتی بشوم،از این رو مایلم همسفرانی انتخاب کنم که مرا نمی شناسند و از معرفی خودم هم خودداری می کنم تا بتوانم به سعادت خدمت رفقا نائل شوم.» (8)

 

مسلمان و کتابی

در آن ایام،شهر کوفه مرکز ثقل حکومت اسلامی بود.در تمام قلمرو کشور وسیع اسلامی آن روز،به استثناء قسمت شامات، چشمها به آن شهر دوخته بود که،چه فرمانی صادر می کند و چه تصمیمی می گیرد.

 

در خارج این شهر دو نفر،یکی مسلمان و دیگری کتابی(یهودی یا مسیحی یا زردشتی)،روزی در راه به هم برخورد کردند. مقصد یکدیگر را پرسیدند.معلوم شد که مسلمان به کوفه می رود و آن مرد کتابی در همان نزدیکی،جای دیگری را در نظر دارد که برود.توافق کردند که چون در مقداری از مسافت راهشان یکی است با هم باشند و با یکدیگر مصاحبت کنند.

 

راه مشترک،با صمیمیت،در ضمن صحبتها و مذاکرات مختلف طی شد.به سر دو راهی رسیدند.مرد کتابی با کمال تعجب مشاهده کرد که رفیق مسلمانش از آن طرف که راه کوفه بود نرفت و از این طرف که او می رفت آمد.

 

پرسید:مگر تو نگفتی من می خواهم به کوفه بروم؟

 

-چرا.

 

-پس چرا از این طرف می آیی؟راه کوفه که آن یکی است.

 

-می دانم،می خواهم مقداری تو را مشایعت کنم.پیغمبر ما فرمود:«هرگاه دو نفر در یک راه با یکدیگر مصاحبت کنند حقی بر یکدیگر پیدا می کنند.»اکنون تو حقی بر من پیدا کردی.من به خاطر این حق که به گردن من داری می خواهم چند قدمی تو را مشایعت کنم،و البته بعد به راه خودم خواهم رفت.

 

-اوه،پیغمبر شما که اینچنین نفوذ و قدرتی در میان مردم پیدا کرد و به این سرعت دینش در جهان رایج شد،حتما به واسطه همین اخلاق کریمه اش بوده.

 

تعجب و تحسین مرد کتابی در این هنگام به منتها درجه رسید که برایش معلوم شد این رفیق مسلمانش خلیفه وقت علی بن ابی طالب علیه السلام بوده.طولی نکشید که همین مرد مسلمان شد و در شمار افراد مؤمن و فدا کار اصحاب علی علیه السلام قرار گرفت. (9)

 

در رکاب خلیفه

علی علیه السلام هنگامی که به سوی کوفه می آمد وارد شهر انبار شد که مردمش ایرانی بودند.

 

کدخدایان و کشاورزان ایرانی خرسند بودند که خلیفه محبوبشان از شهر آنها عبور می کند،به استقبالش شتافتند. هنگامی که مرکب علی به راه افتاد آنها در جلو مرکب علی علیه السلام شروع کردند به دویدن.علی آنها را طلبید و پرسید: «چرا می دوید،این چه کاری است که می کنید؟!»-این یک نوعی احترام است که ما نسبت به امرا و افراد مورد احترام خود می کنیم.این،سنت و یک نوع ادبی است که در میان ما معمول بوده است.

 

-این کار شما را در دنیا به رنج می اندازد و در آخرت به شقاوت می کشاند.همیشه از این گونه کارها که شما را پست و خوار می کند خودداری کنید.بعلاوه این کارها چه فایده ای به حال آن افراد دارد (10) ؟

 

امام باقر و مرد مسیحی

امام باقر،محمد بن علی بن الحسین علیه السلام،لقبش «باقر»است.باقر یعنی شکافنده.به آن حضرت «باقر العلوم »می گفتند،یعنی شکافنده دانشها.

 

مردی مسیحی،به صورت سخریه و استهزاء،کلمه «باقر»را تصحیف کرد به کلمه «بقر»یعنی گاو،به آن حضرت گفت: انت بقر»یعنی تو گاوی.

 

امام بدون آنکه از خود ناراحتی نشان بدهد و اظهار عصبانیت کند،با کمال سادگی گفت:«نه،من بقر نیستم،من باقرم.»

 

مسیحی:تو پسر زنی هستی که آشپز بود.

 

-شغلش این بود،عار و ننگی محسوب نمی شود.

 

-مادرت سیاه و بی شرم و بد زبان بود.

 

-اگر این نسبتها که به مادرم می دهی راست است خداوند او را بیامرزد و از گناهش بگذرد،و اگر دروغ است از گناه تو بگذرد که دروغ و افترا بستی.

 

مشاهده اینهمه حلم از مردی که قادر بود همه گونه موجبات آزار یک مرد خارج از دین اسلام را فراهم آورد،کافی بود که انقلابی در روحیه مرد مسیحی ایجاد نماید و او را به سوی اسلام بکشاند. مرد مسیحی بعدا مسلمان شد (11).

 

اعرابی و رسول اکرم

عربی بیابانی و وحشی وارد مدینه شد و یکسره به مسجد آمد تا مگر از رسول خدا سیم و زری بگیرد.هنگامی وارد شد که رسول اکرم در میان انبوه اصحاب و یاران خود بود.حاجت خویش را اظهار کرد و عطائی خواست.رسول اکرم چیزی به او داد،ولی او قانع نشد و آن را کم شمرد،بعلاوه سخن درشت و ناهمواری بر زبان آورد و نسبت به رسول خدا جسارت کرد. اصحاب و یاران سخت در خشم شدند و چیزی نمانده بود که آزاری به او برسانند،ولی رسول خدا مانع شد.

 

رسول اکرم بعدا اعرابی را با خود به خانه برد و مقداری دیگر به او کمک کرد.ضمنا اعرابی از نزدیک مشاهده کرد که وضع رسول اکرم به وضع رؤسا و حکامی که تاکنون دیده شباهت ندارد و زر و خواسته ای در آنجا جمع نشده.

 

اعرابی اظهار رضایت کرد و کلمه ای تشکر آمیز بر زبان راند.در این وقت رسول اکرم به او فرمود:«تو دیروز سخن درشت و ناهمواری بر زبان راندی که موجب خشم اصحاب و یاران من شد.من می ترسم از ناحیه آنها به تو گزندی برسد.ولی اکنون در حضور من این جمله تشکر آمیز را گفتی.آیا ممکن است همین جمله را در حضور جمعیت بگویی تا خشم و ناراحتی که آنان نسبت به تو دارند از بین برود؟»اعرابی گفت:«مانعی ندارد» روز دیگر اعرابی به مسجد آمد،در حالی که همه جمع بودند.رسول اکرم رو به جمعیت کرد و فرمود:«این مرد اظهار می دارد که از ما راضی شده،آیا چنین است؟»اعرابی گفت: «چنین است »و همان جمله تشکر آمیز که در خلوت گفته بود تکرار کرد.اصحاب و یاران رسول خدا خندیدند.

 

در این هنگام رسول خدا رو به جمعیت کرد و فرمود:«مثل من و این گونه افراد،مثل همان مردی است که شترش رمیده بود و فرار می کرد،مردم به خیال اینکه به صاحب شتر کمک بدهند فریاد کردند و به دنبال شتر دویدند.آن شتر بیشتر رم کرد و فراری تر شد.صاحب شتر مردم را بانگ زد و گفت خواهش می کنم کسی به شتر من کاری نداشته باشد،من خودم بهتر می دانم که از چه راه شتر خویش را رام کنم.

 

«همینکه مردم را از تعقیب باز داشت،رفت و یک مشت علف برداشت و آرام آرام از جلو شتر بیرون آمد.بدون آنکه نعره ای بزند و فریادی بکشد و بدود،تدریجا در حالی که علف را نشان می داد جلو آمد.بعد با کمال سهولت مهار شتر خویش را در دست گرفت و روان شد.

 

«اگر دیروز من شما را آزاد گذاشته بودم حتما این اعرابی بدبخت به دست شما کشته شده بود-و در چه حال بدی کشته شده بود،در حال کفر و بت پرستی-ولی مانع دخالت شما شدم و خودم با نرمی و ملایمت او را رام کردم.» (12)

 

پی نوشت ها:

 

1- مسجد مدینه در صدر اسلام تنها برای ادای فریضه نماز نبود،بلکه مرکز جنب و جوش و فعالیتهای دینی و اجتماعی مسلمانان همان مسجد بود.هر وقت لازم می شد اجتماعی صورت بگیرد مردم را به حضور در مسجد دعوت می کردند،و مردم از هر خبر مهمی در آنجا آگاه می شدند و هر تصمیم جدیدی گرفته می شد در آنجا به مردم اعلام می شد.

 

مسلمانان تا در مکه بودند از هر گونه آزادی و فعالیت اجتماعی محروم بودند،نه می توانستند اعمال و فرائض مذهبی خود را آزادانه انجام دهند و نه می توانستند تعلیمات دینی خود را آزادانه فرا گیرند.این وضع ادامه داشت تا وقتی که اسلام در نقطه حساس دیگری از عربستان نفوذ کرد که نامش «یثرب »بود و بعدها به نام «مدینة النبی »یعنی شهر پیغمبر معروف شد.پیغمبر اکرم بنا به پیشنهاد مردم آن شهر و طبق عهد و پیمانی که آنها با آن حضرت بستند،به این شهر هجرت فرمود.سایر مسلمانان نیز تدریجا به این شهر هجرت کردند.آزادی فعالیت مسلمانان نیز از این وقت آغاز شد.اولین کاری که رسول اکرم بعد از مهاجرت به این شهر کرد،این بود که زمینی را در نظر گرفت و با کمک یاران و اصحاب این مسجد را در آنجا ساخت.

 

2- منیة المرید،چاپ بمبئی،صفحه 10.

 

3- اصول کافی،ج 2/ص 139-«باب القناعة ».و سفینة البحار،ماده «قنع ».

 

4- وسائل،چاپ امیر بهادر،ج 2/ص 529.

 

5- لا یستعن احدکم من غیره و لو بقضمة من سواک.کحل البصر محدث قمی،صفحه 69.

 

6- ان الله یکره من عبده ان یراه متمیزا بین اصحابه.

 

7- کحل البصر،صفحه 68.

 

8- بحار،ج 11،چاپ کمپانی،صفحه 21،و در صفحه 27 بحار جمله هایی هست که امام می فرماید:«اکره ان آخذ برسول الله ما لا اعطی مثله ».و در روایتی هست که فرمود:«ما اکلت بقرابتی من رسول الله قط.»

 

9- اصول کافی،ج 2،باب «حسن الصحابة و حق الصاحب فی السفر»،صفحه 670.

 

10- نهج البلاغة،کلمات قصار،شماره 37.

 

11- بحار الانوار،جلد 11،حالات امام باقر،صفحه 83.

 

12- کحل البصر،صفحه 70،

دیدگاه های کاربران

هیچ دیدگاهی برای این مطلب وارد نشده است!

ارسال دیدگاه