داستانهای کوتاه

داستان راستان - بخش پنجم

تهیه شده توسط سایت حوزه - نقل از کتاب داستان راستان استاد شهید مرتضی مطهری
بازدید : 246
زمان تقریبی مطالعه : 41 دقیقه
تاریخ : 19 آذر 1399
داستان راستان   - بخش پنجم

خواهش مسیح

عیسی علیه السلام به حواریین گفت:«من خواهش و حاجتی دارم،اگر قول می دهید آن را برآورید بگویم.»حواریین گفتند: «هر چه امر کنی اطاعت می کنیم.»

عیسی از جا حرکت کرد و پاهای یکایک آنها را شست.حواریین در خود احساس ناراحتی می کردند،ولی چون قول داده بودند خواهش عیسی را بپذیرند تسلیم شدند و عیسی پای همه را شست.همینکه کار به انجام رسید،حواریین گفتند:«تو معلم ما هستی،شایسته این بود که ما پای تو را می شستیم نه تو پای ما را.»

عیسی فرمود:«این کار را کردم برای اینکه به شما بفهمانم که از همه مردم سزاوارتر به اینکه خدمت مردم را به عهده بگیرد«عالم »است.این کار را کردم تا تواضع کرده باشم و شما درس تواضع را فرا گیرید و بعد از من که عهده دار تعلیم و ارشاد مردم می شوید راه و روش خود را تواضع و خدمت خلق قرار دهید.اساسا حکمت در زمینه تواضع رشد می کند نه در زمینه تکبر،همان گونه که گیاه در زمین نرم دشت می روید نه در زمین سخت کوهستان.» (1)

جمع هیزم از صحرا

رسول اکرم صلی الله علیه و آله در یکی از مسافرتها با اصحابش در سرزمینی خالی و بی علف فرود آمدند.به هیزم و آتش احتیاج داشتند،فرمود:«هیزم جمع کنید.»عرض کردند:«یا رسول الله!ببینید این سرزمین چقدر خالی است!هیزمی دیده نمی شود.»فرمود:«در عین حال هر کس هر اندازه می تواند جمع کند.»

اصحاب روانه صحرا شدند،با دقت به روی زمین نگاه می کردند و اگر شاخه کوچکی می دیدند بر می داشتند.هر کس هر اندازه توانست ذره ذره جمع کرد و با خود آورد.همینکه همه افراد هر چه جمع کرده بودند روی هم ریختند،مقدار زیادی هیزم جمع شد.

در این وقت رسول اکرم فرمود:«گناهان کوچک هم مثل همین هیزمهای کوچک است،ابتدا به نظر نمی آید،ولی هر چیزی جوینده و تعقیب کننده ای دارد،همان طور که شما جستید و تعقیب کردید این قدر هیزم جمع شد،گناهان شما هم جمع و احصا می شود و یک روز می بینید از همان گناهان خرد که به چشم نمی آمد،انبوه عظیمی جمع شده است.» (2)

شراب در سفره

منصور دوانیقی هر چندی یک بار به بهانه های مختلف امام صادق را از مدینه به عراق می طلبید و تحت نظر قرار می داد. گاهی مدت زیادی امام را از بازگشت به حجاز مانع می شد.در یکی از این اوقات که امام در عراق بود یکی از سران سپاه منصور پسر خود را ختنه کرد،عده زیادی را دعوت کرد و ولیمه مفصلی داد.اعیان و اشراف و رجال همه حاضر بودند.از جمله کسانی که در آن ولیمه دعوت شده بودند امام صادق بود.سفره حاضر شد و مدعوین سر سفره نشستند و مشغول غذا خوردن شدند.در این بین یکی از مدعوین آب خواست.به بهانه آب،قدحی از شراب به دستش دادند.قدح که به دست او داده شد،فورا امام صادق نیمه کاره از سر سفره حرکت کرد و بیرون رفت.خواستند امام را مجددا برگردانند،برنگشت. فرمود رسول خدا فرموده است:«هر کس بر سر سفره ای بنشیند که در آنجا شراب است لعنت خدا بر او است.» (3)

استماع قرآن

ابن مسعود یکی از نویسندگان وحی بود،یعنی از کسانی بود که هر چه از قرآن نازل می شد،مرتب می نوشت و ضبط می کرد و چیزی فروگذار نمی کرد.

یک روز رسول اکرم به او فرمود:«مقداری قرآن بخوان تا من گوش کنم.»ابن مسعود مصحف خویش را گشود،سوره مبارکه نساء آمد،او می خواند و رسول اکرم با دقت و توجه گوش می کرد،تا رسید به آیه 41: فکیف اذا جئنا من کل امة بشهید و جئنا بک علی هؤلاء شهیدا یعنی چگونه باشد آن وقت که از هر امتی گواهی بیاوریم،و تو را برای این امت گواه بیاوریم. همینکه ابن مسعود این آیه را قرائت کرد،چشمهای رسول اکرم پر از اشک شد و فرمود:«دیگر کافی است.» (4)

شهرت عوام

چندی بود که در میان مردم عوام نام شخصی بسیار برده می شد و شهرت او به قدس و تقوا و دیانت پیچیده بود.همه جا عامه مردم سخن از بزرگی و بزرگواری او می گفتند.مکرر در محضر امام صادق سخن از آن مرد و ارادت و اخلاص عوام الناس نسبت به او به میان می آمد.امام به فکر افتاد که دور از چشم دیگران آن مرد«بزرگوار»را که تا این حد مورد علاقه و ارادت توده مردم واقع شده از نزدیک ببیند.یک روز به طور ناشناس نزد او رفت،دید ارادتمندان وی که همه از طبقه عوام بودند غوغایی در اطراف او بپا کرده اند.امام بدون آنکه خود را بنمایاند و معرفی کند ناظر جریان بود.اولین چیزی که نظر امام را جلب کرد اطوارها و ژستهای عوام فریبانه وی بود.تا آنکه او از مردم جدا شد و به تنهایی راهی را پیش گرفت. امام آهسته به دنبال او روان شد تا ببیند کجا می رود و چه می کند و اعمال جالب و مورد توجه این مرد از چه نوع اعمالی است؟

طولی نکشید که آن مرد جلو دکان نانوایی ایستاد.امام با کمال تعجب مشاهده کرد که این مرد همینکه چشم صاحب دکان را غافل دید،آهسته دو عدد نان برداشت و در زیر جامه خویش مخفی کرد و راه افتاد.امام با خود گفت شاید منظورش خریداری است و پول نان را قبلا داده یا بعدا خواهد داد.ولی بعد فکر کرد اگر این طور بود پس چرا همینکه چشم نانوای بیچاره را دور دید نانها را بلند کرد و راه افتاد.

باز امام آن مرد را تعقیب کرد و هنوز در فکر جریان دکان نانوایی بود که دید در مقابل بساط یک میوه فروش ایستاد،آنجا هم مقداری درنگ کرد و تا چشم میوه فروش را دور دید،دو عدد انار برداشت و زیر جامه خود پنهان کرد و راه افتاد.بر تعجب امام افزوده شد.تعجب امام آن وقت به منتهی درجه رسید که دید آن مرد رفت به سراغ یک نفر مریض و نانها و انارها را به او داد و راه افتاد.در این وقت امام خود را به آن مرد رساند و اظهار داشت:«من امروز کار عجیبی از تو دیدم. »تمام جریان را برایش بازگو کرد و از او توضیح خواست.

او نگاهی به قیافه امام کرد و گفت:«خیال می کنم تو جعفر بن محمدی.»

-بلی درست حدس زدی،من جعفر بن محمدم.

-البته تو فرزند رسول خدایی و دارای شرافت نسب می باشی.اما افسوس که این اندازه جاهل و نادانی.

-چه جهالتی از من دیدی؟

-همین پرسشی که می کنی از منتهای جهالت است،معلوم می شود که یک حساب ساده را در کار دین نمی توانی درک کنی،مگر نمی دانی که خداوند در قرآن فرموده:

من جاء بالحسنة فله عشر امثالها هر کار نیکی ده برابر پاداش دارد.باز قرآن فرموده: و من جاء بالسیئة فلا یجزی الا مثلها هر کار بد فقط یک برابر کیفر دارد.روی این حساب پس من دو نان دزدیدم دو خطا محسوب شد،دو انار هم دزدیدم دو خطای دیگر شد،مجموعا چهار خطا شد،اما از آن طرف آن دو نان و آن دو انار را در راه خدا دادم،در برابر هر کدام از آنها ده حسنه دارم،مجموعا چهل حسنه نصیب من می شود.در اینجا یک حساب خیلی ساده نتیجه مطلب را روشن می کند و آن اینکه چون چهار را از چهل تفریق کنیم،سی و شش باقی می ماند.بنابراین من سی و شش حسنه خالص دارم.و این است آن حساب ساده ای که گفتم تو از درک آن عاجزی.

-خدا تو را مرگ بدهد.جاهل تویی که به خیال خود این طور حساب می کنی.آیه قرآن را مگر نشنیده ای که می فرماید: انما یتقبل الله من المتقین خدا فقط عمل پرهیزگاران را می پذیرد.حالا یک حساب بسیار ساده کافی است که تو را به اشتباهت واقف کند.تو به اقرار خودت چهار گناه مرتکب شدی،و چون مال مردم را به نام صدقه و احسان به دیگران دادی نه تنها حسنه ای نداری،بلکه به عدد هر یک از آنها گناه دیگری مرتکب شدی.پس چهار گناه دیگر بر چهار گناه اولی تو اضافه شد و مجموعا هشت گناه شد،هیچ حسنه ای هم نداری.

امام این بیان را کرد و در حالی که چشمان بهت زده او به صورت امام خیره شده بود او را رها کرد و برگشت.

امام صادق وقتی این داستان را برای دوستان نقل کرد،فرمود:«این گونه تفسیرها و توجیه های جاهلانه و زشت در امور دینی سبب می شود که عده ای گمراه شوند و دیگران را هم گمراه سازند.» (5)

سخنی که به ابو طالب نیرو داد

رسول اکرم بدون آنکه اهمیتی به پیشامدها بدهد با سرسختی عجیبی در مقابل قریش مقاومت می کرد و راه خویش را به سوی هدفهایی که داشت طی می کرد،از تحقیر و اهانت به بتها و کوتاه خواندن عقل بت پرستان و نسبت گمراهی و ضلالت دادن به پدران و اجداد آنها دریغ نمی کرد.اکابر قریش به تنگ آمدند،مطلب را با ابو طالب در میان گذاشتند و از او خواهش کردند یا شخصا جلو برادر زاده اش را بگیرد یا آنکه بگذارد قریش مستقیما از جلو او بیرون آیند.ابو طالب با زبان نرم هر طور بود قریش را ساکت کرد.تا کار تدریجا بالا گرفت و برای قریشیان دیگر قابل تحمل نبود.در هر خانه ای سخن از محمد صلی الله علیه و آله بود و هر دو نفر که به هم می رسیدند،با نگرانی و ناراحتی سخنان و رفتار او را و اینکه از گوشه و کنار یکی یکی و یا گروه گروه به پیروان او ملحق می شوند ذکر می کردند.جای معطلی نبود.همه متفق القول شدند که هر طور هست باید این غائله کوتاه شود.تصمیم گرفتند بار دیگر با ابو طالب در این موضوع صحبت کنند و این مرتبه جدی تر و مصمم تر با او سخن بگویند.

رؤسا و اکابر قریش نزد ابو طالب آمدند و گفتند:«ما از تو خواهش کردیم که جلو برادر زاده ات را بگیری و نگرفتی.ما به خاطر پیر مردی و احترام تو قبل از آنکه مطلب را با تو در میان بگذاریم متعرض او نشدیم،ولی دیگر تحمل نخواهیم کرد که او بر خدایان ما عیب بگیرد و بر عقلهای ما بخندد و به پدران ما نسبت ضلالت و گمراهی بدهد.این دفعه برای اتمام حجت آمده ایم،اگر جلو برادر زاده ات را نگیری ما دیگر بیش از این رعایت احترام و پیر مردی تو را نمی کنیم و با تو و او هر دو وارد جنگ می شویم تا یک طرف از پا در آید.»

این اولتیماتوم صریح،ابو طالب را بسی ناراحت کرد.هیچ وقت تا آن روز همچو سخنان درشتی از قریش نشنیده بود. معلوم بود که ابو طالب تاب مقاومت و مبارزه با قریش را ندارد و اگر بنا شود کار به جای خطرناک بکشد،خودش و برادر زاده اش و همه فامیل و بستگانش تباه خواهند شد.

این بود که کسی نزد رسول اکرم فرستاد و موضوع را با او در میان گذاشت و گفت:«حالا که کار به اینجا کشیده،سکوت کن که من و تو هر دو در خطر هستیم.»

رسول اکرم احساس کرد اولتیماتوم قریش در ابو طالب تاثیر کرده،در جواب ابو طالب جمله ای گفت که همه سخنان قریش را از یاد ابو طالب برد،فرمود:

«عمو جان!همین قدر بگویم که اگر خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپ من بگذارند که دست از دعوت و فعالیت خود بردارم هرگز بر نخواهم داشت،تا خداوند دین خود را آشکار کند یا آنکه خودم جان بر سر این کار بگذارم.»

این جمله را گفت و اشکهایش ریخت و از پیش ابو طالب حرکت کرد.چند قدمی بیشتر نرفته بود که به دستور ابو طالب برگشت.ابو طالب گفت:«حالا که این طور است،پس هر طور که خودت می دانی عمل کن.به خدا قسم تا آخرین نفس از تو دفاع خواهم کرد.» (6)

دانشجوی بزرگسال

«سکاکی »مردی فلزکار و صنعتگر بود،توانست با مهارت و دقت دواتی بسیار ظریف با قفلی ظریفتر بسازد که لایق تقدیم به پادشاه باشد.انتظار همه گونه تشویق و تحسین از هنر خود داشت.با هزاران امید و آرزو آن را به پادشاه عرضه کرد.در ابتدا همان طوری که انتظار می رفت مورد توجه قرار گرفت،اما حادثه ای پیش آمد که فکر و راه زندگی سکاکی را به کلی عوض کرد.

در حالی که شاه مشغول تماشای آن صنعت بود و سکاکی هم سرگرم خیالات خویش،خبر دادند عالمی(ادیب یا فقیهی) وارد می شود.همینکه او وارد شد،شاه چنان سرگرم پذیرایی و گفتگوی با او شد که سکاکی و صنعت و هنرش را یکباره از یاد برد.مشاهده این منظره تحولی عمیق در روح سکاکی به وجود آورد.

دانست که از این کار تشویق و تقدیری که می بایست نمی شود و آنهمه امیدها و آرزوها بی موقع است.ولی روح بلند پرواز سکاکی آن نبود که بتواند آرام بگیرد.حالا چه بکند؟فکر کرد همان کاری را بکند که دیگران کردند و از همان راه برود که دیگران رفتند.باید به دنبال درس و کتاب برود و امیدها و آرزوهای گمشده را در آن راه جستجو کند.هر چند برای یک عاقل مرد که دوره جوانی را طی کرده،با طفلان نو رس همدرس شدن و از مقدمات شروع کردن کار آسانی نیست،ولی چاره ای نیست،ماهی را هر وقت از آب بگیرند تازه است.

از همه بدتر اینکه وقتی که شروع به درس خواندن کرد،در خود هیچ گونه ذوق و استعدادی نسبت به این کار ندید.شاید هم اشتغال چندین ساله او به کارهای فنی و صنعتی ذوق علمی و ادبی او را جامد کرده بود.ولی نه گذشتن سن و نه خاموش شدن استعداد،هیچ کدام نتوانست او را از تصمیمی که گرفته بود باز دارد.با جدیت فراوان مشغول کار شد،تا اینکه اتفاقی افتاد:

آموزگاری که به او فقه شافعی می آموخت،این مساله را به او تعلیم کرد:«عقیده استاد این است که پوست سگ با دباغی پاک می شود.»

سکاکی این جمله را دهها بار پیش خود تکرار کرد تا در جلسه امتحان خوب از عهده بر آید،ولی همینکه خواست درس را پس بدهد این طور بیان کرد:«عقیده سگ این است که پوست استاد با دباغی پاک می شود.»

خنده حضار بلند شد.بر همه ثابت شد که این مرد بزرگسال که پیرانه سر هوس درس خواندن کرده به جایی نمی رسد. سکاکی دیگر نتوانست در مدرسه و در شهر بماند،سر به صحرا گذاشت.جهان پهناور بر او تنگ شده بود.از قضا به دامنه کوهی رسید،متوجه شد که از بلندیی قطره قطره آب روی صخره ای می چکد و در اثر ریزش مداوم،صخره را سوراخ کرده است،لحظه ای اندیشید و فکری مانند برق از مغزش عبور کرد.با خود گفت:دل من هر اندازه غیر مستعد باشد از این سنگ سخت تر نیست.ممکن نیست مداومت و پشتکار بی اثر بماند.برگشت و آن قدر فعالیت و پشتکار به خرج داد تا استعدادش باز و ذوقش زنده شد.عاقبت یکی از دانشمندان کم نظیر ادبیات گشت (7).

گیاه شناس

معلمین «شارل دولینه »در مدرسه،با کمال یاس و نومیدی،همه با هم اتفاق کردند که به پدرش که یک نفر کشیش بود پیشنهاد و نصیحت کنند بی جهت انتظار پیشرفت فرزندش را در کار تحصیل و درس خواندن نداشته باشد،زیرا هیچ گونه فهم و استعدادی در او مشاهده نمی شود،بهتر است یک کار دستی مناسبی برای فرزندش پیدا کند و به دنبال آن کار بفرستد.

ولی پدر و مادر«لینه »روی علاقه فراوان به فرزند،با همه نومیدی و تاثر،وی را برای آموزش علم طب به دانشگاه روانه کردند.اما چون بضاعتی نداشتند فقط مبلغ اندکی برای خرج دوران تحصیل او پرداختند و اگر ترحم و کمک یک مرد نیکو کار که در باغ دانشگاه با«لینه »آشنا شده بود نبود،فقر و تنگدستی او را از پا در می آورد.«لینه »بر خلاف میل پدر و مادر،به رشته ای که او را به دنبال آن فرستاده بودند علاقه ای نداشت،به رشته گیاه شناسی علاقه مند بود.او از کودکی گیاهها را دوست می داشت و این خصلت را از پدرش به ارث برده بود.باغ پدرش از نباتات زیبا پوشیده بود،و از همان وقت که «لینه »دوران کودکی را طی می کرد،مادرش عادت کرده بود که هر وقت او گریه و فریاد می کند گلی به دستش دهد تا آرام گیرد.

در خلال اوقاتی که در دانشگاه طب تحصیل می کرد،نوشته یک گیاه شناس فرانسوی به دستش افتاد و علاقه مند شد در اسرار گیاهها تعمق کند.در آن اوقات یکی از مسائل روز که مورد توجه دانشمندان گیاه شناس بود،طرز طبقه بندی صحیح گیاهها و نباتات بود.لینه موفق شد یک نوع طبقه بندی خاصی بر مبنای تذکیر و تانیث گیاهان ابتکار کند که بسیار مورد توجه قرار گرفت.کتابی که وی در این زمینه منتشر ساخت موجب شد که در همان دانشگاهی که در آنجا تحصیل می کرد برای وی در رشته ای که معلوم شد استعداد آن رشته را دارد مقامی دست و پا کنند،ولی حسادت دیگران مانع شد که این کار جامه عمل بپوشد.

لینه از موفقیت خود سرمست شد.اولین بار بود که لذت موفقیت را می چشید.لذا به این پیشامد اهمیتی نداد و برای خود یک ماموریت علمی دست و پا کرد و آماده یک سفر طولانی برای تحقیق و مطالعه در طبیعت گردید.از اسباب سفر یک جامه دان و مختصری لباسهای زیر و یک ذره بین و مقداری کاغذ برداشت،و تنها و پیاده به راه افتاد.وی هفت هزار کیلومتر راه را با مواجهه مشکلات عجیب و شنیدنی طی کرد و با غنیمت بزرگی از معلومات و مطالعات مراجعت نمود و در سال 1735،یعنی سه سال بعد از آن جریان،چون ملاحظه کرد در وطن خویش سوئد جز کارهای نا پایدار به دست نمی آید،به هامبورگ رفت و در آنجا هنگام بازدید یکی از موزه ها یکی از گنجینه های خود را که در این سفر به دست آورده بود و به وجود آن بسیار مفتخر بود،به رئیس موزه نشان داد و آن یک مار آبی بود که هفت سر داشت.این سرها نه فقط شبیه سر مار بلکه مانند سر«راسو»بودند.قاضی محل از این بازدید کننده نحس و شوم سخت خشمگین شد،امر داد تا او را اخراج کنند. لینه باز هم مسافرتهای خود را ادامه داد و طی راه رساله دکترای خود را در علم طب گذرانید و حتی توانست کتاب خود را به نام «دستگاه طبیعت »در بین راه در«لیدن »به چاپ برساند.این کتاب برای او شهرتی به وجود آورد و یکی از ثروتمندان آمستردام به او پیشنهاد کرد که باغ زیبا و بی مانند او را اداره کند،و به این طریق موفق شد لحظه ای به پای خسته خود استراحت بدهد.و از لطف حامی نیکوکار خود توانست کشور فرانسه را نیز بازدید کرده در جنگلهای «مودون »به جمع آوری انواع گیاهان آنجا مشغول شود.سرانجام درد غربت و علاقه به وطن او را گرفت و به سوئد کشور خودش باز گشت.وطن این بار قدرش را دانست و افتخاراتی که لازمه نبوغ و پشتکار و اراده او بود به وی-که یک روز معلمین مدرسه عذرش را خواسته بودند-عطا کرد (8).

سخنور

دموستنس،خطیب و سیاستمدار معروف یونان قدیم،که با ارسطو در یک سال متولد و در یک سال در گذشته اند،از آغاز رشد و تمیز و سالهای نزدیک بلوغ برای ایراد سخنرانی آماده می شد،ولی نه برای آنکه واعظ و معلم اخلاق خوبی باشد،و نه برای آنکه بتواند در مجامع مهم و سخنرانیهای سیاسی و اجتماعی نطق ایراد کند،و نه برای آنکه در محاکم قضایی وکیل مدافع خوبی باشد،بلکه فقط به خاطر اینکه علیه کسانی که وصی پدرش و سرپرست خودش در کودکی بودند و ثروت هنگفتی که از پدرش به ارث مانده بود خورده بودند،در محکمه اقامه دعوی کند.

مدتی مشغول این کار بود.از مال پدر چیزی به دستش نیامد،اما در سخنوری ورزیده شد و بر آن شد که در مجامع عمومی سخن براند.در آغاز امر چندان سخنوری او مورد پسند واقع نشد،عیبهایی در سخنرانی اش چه از جنبه های طبیعی مربوط به آواز و لهجه و کوتاه و بلندی نفس،و چه از جنبه های فنی مربوط به انشاء و تعبیر دیده می شد ولی به کمک تشویق و ترغیب دوستان و با همت بلند و مجاهدت عظیم،همه آن معایب را از بین برد.خانه ای زیر زمینی برای خود مهیا ساخت و تنها در آنجا مشغول تمرین خطابه شد.برای اصلاح لهجه خود ریگ در دهان می گرفت و به آواز بلند شعر می خواند.برای اینکه نفسش قوت بگیرد رو به بالا می دوید یا منظومه های طولانی را یک نفس می خواند.در برابر آئینه سخن می گفت تا قیافه خود را در آئینه ببیند و ژستها و اطوار خود را اصلاح کند.آنقدر به تمرین و ممارست ادامه داد تا یکی از بزرگترین سخنوران جهان گشت (9).

ثمره سفر طائف

ابو طالب عموی رسول اکرم،و خدیجه همسر مهربان آن حضرت به فاصله چند روز هر دو از دنیا رفتند و به این ترتیب رسول اکرم بهترین پشتیبان و مدافع خویش را در بیرون خانه،یعنی ابو طالب،و بهترین مایه دلداری و انیس خویش را در داخل خانه،یعنی خدیجه،در فاصله کمی از دست داد.

وفات ابو طالب به همان نسبت که بر رسول اکرم گران تمام شد،دست قریش را در آزار رسول اکرم بازتر کرد.هنوز از وفات ابو طالب چند روزی نگذشته بود که هنگام عبور رسول اکرم از کوچه،ظرفی پر از خاکروبه روی سرش خالی کردند. خاک آلود به خانه برگشت.یکی از دختران آن حضرت(کوچکترین دخترانش،فاطمه سلام الله علیها)جلو دوید و سر و موی پدر را شستشو داد.رسول اکرم دید که دختر عزیزش اشک می ریزد،فرمود:«دخترکم!گریه نکن و غصه نخور،پدر تو تنها نیست،خداوند مدافع او است.»

بعد از این جریان،تنها از مکه خارج شد و به عزم دعوت و ارشاد قبیله «ثقیف »به شهر معروف و خوش آب و هوا و پر ناز و نعمت «طائف »در جنوب مکه که ضمنا تفرجگاه ثروتمندان مکه نیز بود رهسپار شد.

از مردم طائف انتظار زیادی نمی رفت.مردم آن شهر پر ناز و نعمت نیز همان روحیه مکیان را داشتند که در مجاورت کعبه می زیستند و از صدقه سر بتها در زندگی مرفهی به سر می بردند.

ولی رسول اکرم کسی نبود که به خود یاس و نومیدی راه بدهد و درباره مشکلات بیندیشد.او برای ربودن دل یک صاحبدل و جذب یک عنصر مستعد،حاضر بود با بزرگترین دشواریها روبرو شود.

وارد طائف شد.از مردم طائف همان سخنانی را شنید که قبلا از اهل مکه شنیده بود.یکی گفت:«هیچ کس دیگر در دنیا نبود که خدا تو را مبعوث کرد؟!»دیگری گفت:«من جامه کعبه را دزدیده باشم اگر تو پیغمبر خدا باشی.»سومی گفت: «اصلا من حاضر نیستم یک کلمه با تو هم سخن شوم.»و از این قبیل سخنان.

نه تنها دعوت آن حضرت را نپذیرفتند.بلکه از ترس اینکه مبادا در گوشه و کنار افرادی پیدا شوند و به سخنان او گوش بدهند،یک عده بچه و یک عده اراذل و اوباش را تحریک کردند تا آن حضرت را از طائف اخراج کنند.آنها هم با دشنام و سنگ پراکندن او را بدرقه کردند.رسول اکرم در میان سختیها و دشواریها و جراحتهای فراوان از طائف دور شد و خود را به باغی در خارج طائف رساند که متعلق به عتبه و شیبه،دو نفر از ثروتمندان قریش،بود و اتفاقا خودشان هم در آنجا بودند.آن دو نفر از دور شاهد و ناظر احوال بودند و در دل خود از این پیشامد شادی می کردند.

بچه ها و اراذل و اوباش طائف برگشتند.رسول اکرم در سایه شاخه های انگور،دور از عتبه و شیبه نشست تا دمی استراحت کند.تنها بود،او بود و خدای خودش.روی نیاز به درگاه خدای بی نیاز کرد و گفت:

«خدایا!ضعف و ناتوانی خودم و بسته شدن راه چاره و استهزاء و سخریه مردم را به تو شکایت می کنم.ای مهربانترین مهربانان!تویی خدای زیردستان و خوار شمرده شدگان،تویی خدای من،مرا به که وا می گذاری؟به بیگانه ای که به من اخم کند،یا دشمنی که او را بر من تفوق داده ای؟خدایا اگر آنچه بر من رسید،نه از آن راه است که من مستحق بوده ام و تو بر من خشم گرفته ای،باکی ندارم،ولی میدان سلامت و عافیت بر من وسیعتر است.پناه می برم به نور ذات تو که تاریکیها با آن روشن شده و کار دنیا و آخرت با آن راست گردیده است از اینکه خشم خویش بر من بفرستی یا عذاب خودت را بر من نازل گردانی.من بدانچه می رسد خشنودم تا تو از من خشنود شوی.هیچ گردشی و تغییری و هیچ نیرویی در جهان نیست مگر از تو و به وسیله تو.»

عتبه و شیبه در عین اینکه از شکست رسول خدا خوشحال بودند،به ملاحظه قرابت و حس خویشاوندی،«عداس »غلام مسیحی خود را که همراهشان بود دستور دادند تا یک طبق انگور پر کند و ببرد جلو آن مردی که در آن دور در زیر سایه شاخه های انگور نشسته بگذارد و زود برگردد.

«عداس »انگورها را آورد و گذاشت و گفت:«بخور!»رسول اکرم دست دراز کرد و قبل از آنکه دانه انگور را به دهان بگذارد، کلمه مبارکه «بسم الله »را بر زبان راند.

این کلمه تا آن روز به گوش عداس نخورده بود.اولین مرتبه بود که آن را می شنید.نگاهی عمیق به چهره رسول اکرم انداخت و گفت:«این جمله معمول مردم این منطقه نیست،این چه جمله ای بود؟»

رسول اکرم:«عداس!اهل کجایی؟و چه دینی داری؟»

-من اصلا اهل نینوایم و نصرانی هستم.

-اهل نینوا،اهل شهر بنده صالح خدا یونس بن متی؟

-عجب!تو در اینجا و در میان این مردم از کجا اسم یونس بن متی را می دانی؟در خود نینوا وقتی که من آنجا بودم ده نفر پیدا نمی شد که اسم «متی »پدر یونس را بداند.

-یونس برادر من است.او پیغمبر خدا بود،من نیز پیغمبر خدایم.

عتبه و شیبه دیدند عداس همچنان ایستاده و معلوم است که مشغول گفتگو است.دلشان فرو ریخت،زیرا از گفتگوی اشخاص با رسول اکرم بیش از هر چیزی بیم داشتند.یک وقت دیدند که عداس افتاده و سر و دست و پای رسول خدا را می بوسد.یکی به دیگری گفت:«دیدی غلام بیچاره را خراب کرد!» (10)

ابو اسحق صابی

ابو اسحق صابی از فضلا و نویسندگان معروف قرن چهارم هجری است.مدتی در دربار خلیفه عباسی و مدتی در دربار عزالدوله بختیار(از آل بویه)مستوفی بود.

ابو اسحق دارای کیش «صابی »بود که به اصل «توحید»ایمان دارند ولی به اصل «نبوت »معتقد نیستند.عزالدوله بختیار سعی فراوان کرد بلکه بتواند ابو اسحق را راضی کند که اسلام اختیار کند،اما میسر نشد.ابو اسحق در ماه رمضان به احترام مسلمانان روزه می گرفت،و از قرآن کریم زیاد حفظ داشت.در نامه ها و نوشته های خویش از قرآن زیاد اقتباس می کرد.

ابو اسحق مردی فاضل و نویسنده و ادیب و شاعر بود و با سید شریف رضی-که نابغه فضل و ادب بود-دوست و رفیق بودند.ابو اسحق در حدود سال 384 هجری از دنیا رفت و سید رضی قصیده ای عالی در مرثیه وی سرود که مضمون سه شعر آن این است:

«آیا دیدی چه شخصیتی را روی چوبهای تابوت حرکت دادند؟و آیا دیدی چگونه شمع محفل خاموش شد؟

«کوهی فرو ریخت که اگر این کوه به دریا ریخته بود دریا را به هیجان می آورد و سطح آن را کف آلود می ساخت.«من قبل از آنکه خاک،تو را در برگیرد باور نمی کردم که خاک می تواند روی کوههای عظیم را بپوشاند.» (11)

بعدها بعضی از کوته نظران سید را مورد ملامت و شماتت قرار دادند که کسی مثل تو که ذریه پیغمبر است شایسته نبود که مردی صابی مذهب را که منکر شرایع و ادیان بود مرثیه بگوید و از مردن او اظهار تاسف کند.

سید گفت:«من به خاطر علم و فضلش او را مرثیه گفتم.در حقیقت علم و فضیلت را مرثیه گفته ام.» (12)

در جستجوی حقیقت

سودای حقیقت و رسیدن به سر چشمه یقین «عنوان بصری »را آرام نمی گذاشت.طی مسافتها کرد و به مدینه آمد که مرکز انتشار اسلام و مجمع فقها و محدثین بود.خود را به محضر مالک بن انس،محدث و فقیه معروف مدینه،رساند.

در محضر مالک طبق معمول احادیثی از رسول خدا روایت و ضبط می شد.عنوان بصری نیز در ردیف سایر شاگردان مالک به نقل و دست به دست کردن و ضبط عبارتهای احادیث و به ذهن سپردن سند آنها،یعنی نام کسانی که آن احادیث را روایت کرده اند،سرگرم بود تا بلکه بتواند عطش درونی خود را به این وسیله فرو نشاند.

در آن مدت امام صادق علیه السلام در مدینه نبود.پس از چندی که آن حضرت به مدینه برگشت،عنوان بصری عازم شد چندی هم به همان ترتیبی که شاگرد مالک بوده در محضر امام شاگردی کند.

ولی امام به منظور اینکه آتش شوق او را تیزتر کند از او پرهیز کرد،روزی به او فرمود:«من آدم گرفتاری هستم،بعلاوه اذکار و اورادی در ساعات شبانه روز دارم،وقت ما را نگیر و مزاحم نباش.همان طور که قبلا به مجلس درس مالک می رفتی حالا هم همان جا برو.»

این جمله ها که صریحا جواب رد بود،مثل پتکی بر مغز عنوان بصری فرود آمد. از خودش بدش آمد.با خود گفت اگر در من نوری و استعدادی و قابلیتی می دید مرا از خود نمی راند.از دلتنگی داخل مسجد پیغمبر شد و سلامی داد و بعد با هزاران غم و اندوه به خانه خویش رفت.

فردای آن روز از خانه بیرون آمد و یکسره رفت به روضه پیغمبر،دو رکعت نماز خواند و روی دل به درگاه الهی کرد و گفت: «خدایا تو که مالک همه دلها هستی از تو می خواهم که دل جعفر بن محمد را با من مهربان کنی و مرا مورد عنایت او قرار دهی و از علم او به من بهره برسانی که راه راست تو را پیدا کنم.»

بعد از این نماز و دعا بدون اینکه به جایی برود،مستقیما به خانه خودش برگشت.ساعت به ساعت احساس می کرد که بر علاقه و محبتش نسبت به امام صادق افزوده می شود.به همین جهت از مهجوری خویش بیشتر رنج می برد.رنج فراوان،او را در کنج خانه محبوس کرد.جز برای ادای فریضه نماز از خانه بیرون نمی آمد.چاره ای نبود،از یک طرف امام رسما به او گفته بود دیگر مزاحم من نشو،و از طرف دیگر میل و عشق درونی اش چنان به هیجان آمده بود که جز یک مطلوب و یک محبوب بیشتر برای خود نمی یافت.رنج و محنت بالا گرفت.طاقتش طاق شد.دیگر نتوانست بیش از این صبر کند،کفش و جامه پوشیده به در خانه امام رفت.خادم آمد،پرسید:«چه کار داری؟»

-هیچ،فقط می خواستم سلامی به امام عرض کنم.

-امام مشغول نماز است.

طولی نکشید که همان خادم آمد و گفت:«بسم الله،بفرمایید!»

«عنوان »داخل خانه شد،چشمش که به امام افتاد سلام کرد.امام جواب سلام را به اضافه یک دعا به او رد کرد و سپس پرسید:«کنیه ات چیست؟»

-ابو عبد الله.

-خداوند این کنیه را برای تو حفظ کند و به تو توفیق عنایت فرماید.

شنیدن این دعا بهجت و انبساطی به او داد،با خود گفت اگر هیچ بهره ای از این ملاقات جز همین دعا نبرم مرا کافی است. بعد امام فرمود:«خوب،چه کار داری؟و چه می خواهی؟»

-از خدا خواسته ام که دل تو را به من مهربان کند و مرا از علم تو بهره مند سازد.امیدوارم خداوند دعای مرا مستجاب فرماید.

-ای ابا عبد الله!معرفت خدا و نور یقین با رفت و آمد و این در و آن در زدن و آمد و شد نزد این فرد و آن فرد تحصیل نمی شود.دیگری نمی تواند این نور را به تو بدهد.این علم،درسی نیست،نوری است که هرگاه خدا بخواهد بنده ای را هدایت کند در دل آن بنده وارد می کند.اگر چنین معرفت و نوری را خواهانی،حقیقت عبودیت و بندگی را از باطن روح خودت جستجو کن و در خودت پیدا کن،علم را از راه عمل بخواه،از خداوند بخواه،او خودش به دل تو القا می کند...» (13)

جویای یقین

در همه کشور عظیم سلجوقی نظامیه بغداد و نظامیه نیشابور مثل دو ستاره روشن می درخشیدند.طالبان علم و جویندگان بینش،بیشتر به یکی از این دو دانشگاه عظیم هجوم می آوردند.ریاست و کرسی بزرگ تدریس نظامیه نیشابور، در حدود سالهای 450-478،به عهده ابو المعالی امام الحرمین جوینی بود.صدها نفر دانشجوی جوان جدی در حوزه تدریس وی حاضر می شدند و می نوشتند و حفظ می کردند.در میان همه شاگردان امام الحرمین سه نفر جوان پر شور و با استعداد بیش از همه جلب توجه کرده انگشت نما شده بودند:محمد غزالی طوسی،کیاهراسی،احمد بن محمد خوافی.

سخن امام الحرمین درباره این سه نفر گوش به گوش و دهان به دهان می گشت که:«غزالی دریایی است مواج،کیا شیری است درنده،خوافی آتشی است سوزان.»از این سه نفر نیز محمد غزالی مبرزتر و برازنده تر می نمود.از این رو چشم و چراغ حوزه علمیه نیشابور آن روز محمد غزالی بود.

امام الحرمین در سال 478 هجری وفات کرد.غزالی که دیگر برای خود عدل و همپایه ای نمی شناخت،آهنگ خدمت وزیر دانشمند سلجوقی،خواجه نظام الملک طوسی کرد که محضرش مجمع ارباب فضل و دانش بود.در آنجا نیز مورد احترام و محبت قرار گرفت.در مباحثات و مناظرات بر همه اقران پیروز شد!ضمنا کرسی ریاست نظامیه بغداد خالی شده بود و انتظار استادی با لیاقت را می کشید که بتواند از عهده تدریس آنجا بر آید.جای تردید نبود،شخصیتی لایقتر از این نابغه جوان که تازه از خراسان رسیده بود پیدا نمی شد.در سال 484 هجری قمری غزالی با شکوه و جلال تمام وارد بغداد شد و بر کرسی ریاست دانشگاه نظامیه تکیه زد.

عالیترین مقامات علمی و روحانی آن روز همان بود که غزالی بدان رسید.بزرگترین دانشمند زمان و عالیترین مرجع دین به شمار می رفت.در مسائل بزرگ سیاسی روز مداخله می کرد.خلیفه وقت،المقتدر بالله،و بعد از او المستظهر بالله برای وی احترام زیادی قائل بودند.همچنین پادشاه بزرگ ایران ملکشاه سلجوقی و وزیر دانشمند و مقتدر وی خواجه نظام الملک طوسی نسبت به او ارادت می ورزیدند و کمال احترام را مرعی می داشتند.غزالی به نقطه اوج ترقیات خود رسیده بود و دیگر مقامی برای مثل او باقی نمانده بود که احراز نکرده باشد.ولی در همان حال که بر عرش سیادت علمی و روحانی جلوس کرده بود و دیگران غبطه مقام او را می خوردند،از درون روح وی شعله ای که کم و بیش در همه دوران عمر وی سوسو می زد زبانه کشید که خرمن هستی و مقام و جاه و جلال وی را یکباره سوخت.

غزالی در همه دوران تحصیل خویش احساسی مرموز را در خود می یافت که از او آرامش و یقین و اطمینان می خواست، ولی حس تفوق بر اقران و کسب نام و شهرت و افتخار مجال بروز و فعالیت زیادی به این حس نمی داد.همینکه به نقطه اوج ترقیات دنیایی خود رسید و اشباع شد،فعالیت حس کنجکاوی و حقیقت جویی وی آغاز گشت.این مطلب بر وی روشن شد که جدلها و استدلالات وی که دیگران را اقناع و ملزم می کند،روح کنجکاو و تشنه خود او را اقناع نمی کند. دانست که تعلیم و تعلم و بحث و استدلال کافی نیست،سیر و سلوک و مجاهدت و تقوا لازم است.با خود گفت از نام شراب، مستی و از نام نان،سیری و از نام دوا،بهبود پیدا نمی شود.از بحث و گفتگو درباره حقیقت و سعادت نیز آرامش و یقین و اطمینان پیدا نمی شود.باید برای حقیقت خالص شد و این با حب و جاه و شهرت و مقام سازگار نیست.

کشمکش عجیبی در درون وی پیدا شد.دردی بود که جز خود او و خدای او کسی از آن آگاه نبود.شش ماه این کشمکش به صورت جانکاهی دوام یافت و به قدری شدت کرد که خواب و خوراک از وی سلب شد.زبانش از گفتار باز ماند.دیگر قادر به تدریس و بحث نبود.بیمار شد و در جهاز هاضمه اش اختلال پیدا شد.اطبا معاینه کردند،بیماری روحی تشخیص دادند. راه چاره از هر طرف بسته شده بود.جز خدا و حقیقت دادرسی نبود.از خدا خواست که او را مدد کند و از این کشمکش برهاند.کار آسانی نبود.از یک طرف آن حس مرموز به شدت فعالیت می کرد،و از طرف دیگر چشم پوشیدن از آنهمه جلال و عظمت و احترام و محبوبیت دشوار می نمود.تا آنکه یک وقت احساس کرد که تمام جاه و جلالها از نظرش ساقط شد.تصمیم گرفت از جاه و مقام چشم بپوشد.از ترس ممانعت مردم اظهار نکرد و به بهانه سفر مکه از بغداد بیرون رفت، ولی همینکه مقداری از بغداد دور شد و مشایعت کنندگان همه برگشتند،راه خود را به سوی شام و بیت المقدس برگرداند.برای آنکه کسی او را نشناسد و مزاحم سیر درونی اش نشود،در جامه درویشان در آمد.سیر آفاق و انفس را آنقدر ادامه داد تا آنچه را که می خواست،یعنی یقین و آرامش درونی،پیدا کرد.ده سال مدت تفکر و خلوت و ریاضت وی طول کشید (14).

تشنه ای که مشک آبش به دوش بود

اواخر تابستان بود و گرما بیداد می کرد.خشکسالی و گرانی اهل مدینه را به ستوه آورده بود.فصل چیدن خرما بود.مردم تازه می خواستند نفس راحتی بکشند که رسول اکرم به موجب خبرهای وحشتناکی-مشعر به اینکه مسلمین از جانب شمال شرقی از طرف رومیها مورد تهدید هستند-فرمان بسیج عمومی داد.مردم از یک خشکسالی گذشته بودند و می خواستند از میوه های تازه استفاده کنند.رها کردن میوه و سایه بعد از آن خشکسالی و در آن گرمای کشنده و راه دراز مدینه به شام را پیش گرفتن کار آسانی نبود.زمینه برای کار شکنی منافقین کاملا فراهم شد.

ولی نه آن گرما و نه آن خشکسالی و نه کار شکنیهای منافقان،هیچ کدام نتوانست مانع فراهم آمدن و حرکت کردن یک سپاه سی هزار نفری برای مقابله با حمله احتمالی رومیان بشود.

راه صحرا را پیش گرفتند و آفتاب بر سرشان آتش می بارید.مرکب و آذوقه به حد کافی نبود.خطر کمبود آذوقه و وسیله و شدت گرما کمتر از خطر دشمن نبود.بعضی از سست ایمانان در بین راه پشیمان شدند.ناگهان مردی به نام کعب بن مالک برگشت و راه مدینه را پیش گرفت.اصحاب به رسول خدا گفتند:«یا رسول الله!کعب بن مالک برگشت.»فرمود:«ولش کنید،اگر در او خیری باشد خداوند به زودی او را به شما بر خواهد گرداند،و اگر نیست خداوند شما را از شر او آسوده کرده است.»

طولی نکشید که اصحاب گفتند:«یا رسول الله!مرارة بن ربیع نیز برگشت.»رسول اکرم فرمود:«ولش کنید،اگر در او خیری باشد خداوند به زودی او را به شما بر می گرداند،و اگر نباشد خداوند شما را از شر او آسوده کرده است.»

مدتی نگذشت که باز اصحاب گفتند:«یا رسول الله!هلال بن امیه هم برگشت.»رسول اکرم همان جمله را که در مورد آن دو نفر گفته بود تکرار کرد.

در این بین شتر ابو ذر که همراه قافله می آمد از رفتن باز ماند.ابو ذر هر چه کوشش کرد که خود را به قافله برساند میسر نشد.ناگهان اصحاب متوجه شدند که ابو ذر هم عقب کشیده،گفتند:«یا رسول الله!ابو ذر هم برگشت.»باز هم رسول اکرم با خونسردی فرمود:«ولش کنید،اگر در او خیری باشد خدا او را به شما ملحق می سازد،و اگر خیری در او نیست خدا شما را از شر او آسوده کرده است.»

ابو ذر هر چه کوشش کرد و به شترش فشار آورد که او را به قافله برساند،ممکن نشد.از شتر پیاده شد و بارها را به دوش گرفت و پیاده به راه افتاد.آفتاب به شدت بر سر ابو ذر می تابید.از تشنگی له له می زد.خودش را از یاد برده بود و هدفی جز رسیدن به پیغمبر و ملحق شدن به یاران نمی شناخت.همان طور که می رفت،در گوشه ای از آسمان ابری دید و چنین می نمود که در آن سمت بارانی آمده است.راه خود را به آن طرف کج کرد.به سنگی برخورد کرد که مقدار کمی آب باران در آنجا جمع شده بود.اندکی از آن را چشید و از آشامیدن کامل آن صرف نظر کرد.زیرا به خاطرش رسید بهتر است این آب را با خود ببرم و به پیغمبر برسانم،نکند آن حضرت تشنه باشد و آبی نداشته باشد که بیاشامد.آبها را در مشکی که همراه داشت ریخت و با سایر بارهایی که داشت به دوش کشید.با جگری سوزان پستیها و بلندیهای زمین را زیر پا می گذاشت،تا از دور چشمش به سیاهی سپاه مسلمین افتاد،قلبش از خوشحالی تپید و به سرعت خود افزود.

از آن طرف نیز یکی از سپاهیان اسلام از دور چشمش به یک سیاهی افتاد که به سوی آنها پیش می آمد.

به رسول اکرم عرض کرد:«یا رسول الله!مثل اینکه مردی از دور به طرف ما می آید.»

رسول اکرم:«چه خوب است ابو ذر باشد.»

سیاهی نزدیکتر رسید،مردی فریاد کرد:«به خدا خودش است،ابو ذر است.»رسول اکرم:«خداوند ابو ذر را بیامرزد،تنها زیست می کند،تنها می میرد،تنها محشور می شود.»

رسول اکرم ابو ذر را استقبال کرد،اثاث را از پشت او گرفت و به زمین گذاشت.ابوذر از خستگی و تشنگی بی حال به زمین افتاد.

رسول اکرم:«آب حاضر کنید و به ابو ذر بدهید که خیلی تشنه است.»

ابو ذر:«آب همراه من هست.»

-آب همراه داشتی و نیاشامیدی؟!

-آری،پدر و مادرم به قربانت،به سنگی برخوردم دیدم آب سرد و گوارایی است.اندکی چشیدم،با خود گفتم از آن نمی آشامم تا حبیبم رسول خدا از آن بیاشامد.» (15)

لگد به افتاده

عبد الملک بن مروان،بعد از بیست و یک سال حکومت استبدادی،در سال 86 هجری از دنیا رفت.بعد از وی پسرش ولید جانشین او شد.ولید برای آنکه از نارضاییهای مردم بکاهد،بر آن شد که در روش دستگاه خلافت و طرز معامله و رفتار با مردم تعدیلی بنماید.مخصوصا در مقام جلب رضایت مردم مدینه-که یکی از دو شهر مقدس مسلمین و مرکز تابعین و باقیماندگان صحابه پیغمبر و اهل فقه و حدیث بود-بر آمد.از این رو هشام بن اسماعیل مخزونی پدر زن عبد الملک را که قبلا حاکم مدینه بود و ستمها کرده بود و مردم همواره آرزوی سقوط وی را می کردند از کار بر کنار کرد.

هشام بن اسماعیل در ستم و توهین به اهل مدینه بیداد کرده بود.سعید بن مسیب،محدث معروف و مورد احترام اهل مدینه را به خاطر امتناع از بیعت،شصت تازیانه زده بود و جامه ای درشت بر وی پوشانده،بر شتری سوارش کرده،دور تا دور مدینه گردانده بود.به خاندان علی علیه السلام و مخصوصا مهتر و سرور علویین،امام علی بن الحسین زین العابدین علیه السلام،بیش از دیگران بد رفتاری کرده بود.

ولید،هشام را معزول ساخت و به جای او عمر بن عبد العزیز،پسر عموی جوان خود را که در میان مردم به حسن نیت و انصاف معروف بود حاکم مدینه قرار داد.عمر برای باز شدن عقده دل مردم دستور داد هشام بن اسماعیل را جلو خانه مروان حکم نگاه دارند و هر کس که از هشام بدی دیده یا شنیده بیاید و تلافی کند و داد دل خود را بگیرد.مردم دسته دسته می آمدند.دشنام و ناسزا و لعن و نفرین بود که نثار هشام بن اسماعیل می شد.

خود هشام بن اسماعیل بیش از همه نگران امام علی بن الحسین و علویین بود.با خود فکر می کرد انتقام علی بن الحسین در مقابل آنهمه ستمها و سب و لعنها نسبت به پدران بزرگوارش کمتر از کشتن نخواهد بود.ولی از آن طرف،امام به علویین فرمود خوی ما بر این نیست که به افتاده لگد بزنیم و از دشمن بعد از آنکه ضعیف شد انتقام بگیریم،بلکه بر عکس، اخلاق ما این است که به افتادگان کمک و مساعدت کنیم.هنگامی که امام با جمعیت انبوه علویین به طرف هشام بن اسماعیل می آمد،رنگ در چهره هشام باقی نماند.هر لحظه انتظار مرگ را می کشید.ولی بر خلاف انتظار وی،امام طبق معمول-که مسلمانی به مسلمانی می رسد-با صدای بلند فرمود:«سلام علیکم »و با او مصافحه کرد و بر حال او ترحم کرده به او فرمود:«اگر کمکی از من ساخته است حاضرم.»

بعد از این جریان،مردم مدینه نیز شماتت به او را موقوف کردند (16).

مرد ناشناس

زن بیچاره مشک آب را به دوش کشیده بود و نفس نفس زنان به سوی خانه اش می رفت.مردی ناشناس به او برخورد و مشک را از او گرفت و خودش به دوش کشید.کودکان خردسال زن چشم به در دوخته منتظر آمدن مادر بودند.در خانه باز شد.کودکان معصوم دیدند مرد ناشناسی همراه مادرشان به خانه آمد و مشک آب را به عوض مادرشان به دوش گرفته است.مرد ناشناس مشک را به زمین گذاشت و از زن پرسید:«خوب،معلوم است که مردی نداری که خودت آبکشی می کنی،چطور شده که بی کس مانده ای؟»

-شوهرم سرباز بود.علی ابن ابی طالب او را به یکی از مرزها فرستاد و در آنجا کشته شد.اکنون منم و چند طفل خردسال.

مرد ناشناس بیش از این حرفی نزد،سر را به زیر انداخت و خدا حافظی کرد و رفت،ولی در آن روز آنی از فکر آن زن و بچه هایش بیرون نمی رفت.شب را نتوانست راحت بخوابد.صبح زود زنبیلی برداشت و مقداری آذوقه از گوشت و آرد و خرما در آن ریخت و یکسره به طرف خانه دیروزی رفت و در زد.

-کیستی؟

-همان بنده خدای دیروزی هستم که مشک آب را آوردم،حالا مقداری غذا برای بچه ها آورده ام.

-خدا از تو راضی شود و بین ما و علی بن ابی طالب هم خدا خودش حکم کند.

در بازگشت و مرد ناشناس داخل خانه شد.بعد گفت:«دلم می خواهد ثوابی کرده باشم.اگر اجازه بدهی،خمیر کردن و پختن نان یا نگهداری اطفال را من به عهده بگیرم.»

-بسیار خوب،ولی من بهتر می توانم خمیر کنم و نان بپزم.تو بچه ها را نگاه دار تا من از پختن نان فارغ شوم.

زن رفت دنبال خمیر کردن.مرد ناشناس فورا مقداری گوشت که خود آورده بود کباب کرد و با خرما به دست خود به بچه ها خورانید.به دهان هر کدام که لقمه ای می گذاشت می گفت:«فرزندم!علی بن ابی طالب را حلال کن اگر در کار شما کوتاهی کرده است.»

خمیر آماده شد.زن صدا زد:«بنده خدا همان تنور را آتش کن.»

مرد ناشناس رفت و تنور را آتش کرد.شعله های آتش زبانه کشید.چهره خویش را نزدیک آتش آورد و با خود می گفت: «حرارت آتش را بچش،این است کیفر آن کس که در کار یتیمان و بیوه زنان کوتاهی می کند.»

در همین حال بود که زنی از همسایگان به آن خانه سر کشید و مرد ناشناس را شناخت.به زن صاحبخانه گفت:«وای به حالت!این مرد را که کمک گرفته ای نمی شناسی؟!این امیر المؤمنین علی بن ابی طالب است.»

زن بیچاره جلو آمد و گفت:«ای هزار خجلت و شرمساری از برای من!من از تو معذرت می خواهم.»

-نه،من از تو معذرت می خواهم که در کار تو کوتاهی کردم. (17)

پی نوشت ها:

1- وسائل،ج 2/ص 457.

2- وسائل،ج 2/ص 462.

3- بحار الانوار،ج 11/ص 115.

4- کحل البصر محدث قمی،صفحه 79.

5- وسائل،ج 2/ص 57.

6- سیره ابن هشام،ج 1/ص 265.

7- روضات الجنات،چاپ حاج سید سعید،صفحه 747.

8- تاریخ علوم پی یر روسو،صفحه 382 و383.

9- آیین سخنوری،تالیف مرحوم محمد علی فروغی،ج 2/ص 5 و6.

10- سیره ابن هشام،ج 1/ص 419-421.

11- ا رایت من حملوا علی الاعواد ا رایت کیف خبا ضیاء النادی جبل هوی لو خر فی البحر اعتدی من ثقله متتابع الازباد ما کنت اعلم قبل حطک فی الثری ان الثری تعلو علی الاطواد

12- وفیات الاعیان ابن خلکان،ج 1/ص 36،و الکنی و الالقاب محدث قمی،ج 2/ص 365،ذیل عنوان «الصابی ».

13- الکنی و الالقاب،جلد 2،ذیل کلمه «البصری ».نیز بحار،ج 1/ص 224،حدیث 17.

14- ترجمه المنقذ من الضلال(اعترافات غزالی)،و تاریخ ابن خلکان،ج 5/ص 351 و 352،و غزالی نامه.

15- ابو ذر غفاری،تالیف عبد الحمید جودة السحار،ترجمه(با اضافات)علی شریعتی.

16- بحار الانوار،ج 11/ص 17 و27،و الامام الصادق،ج 1/ص 111،و الامام زین العابدین،تالیف عبد العزیز سید الاهل،ترجمه حسین وجدانی،صفحه 92.

17- بحار الانوار،جلد7،باب 103،صفحه 597.

دیدگاه های کاربران

هیچ دیدگاهی برای این مطلب وارد نشده است!

ارسال دیدگاه