ماجراي شگفت انگيز شيخ طبرسي مفسر بزرگ قرآن كريم

بازدید : 23487
زمان تقریبی مطالعه : 7 دقیقه
تاریخ : 03 اسفند 1390
ماجراي شگفت انگيز شيخ طبرسي مفسر بزرگ قرآن كريم

اگر نجات پيدا كنم

مرتضي عبدالوهابي


محرم سال 530 هجري قمري بود.

طلبه جوان سراسيمه از مدرسه علميه «دروازه عراق » بيرون دويد و به سمت خانه «محمد بن يحيي » بزرگ سادات آل زباره شتافت. رنگ از صورتش پريده بود و نفس نفس مي زد. خانه محمد بن يحيي، نزديك مسجد جامع شهر سبزوار قرار داشت. به خانه رسيد ودر زد. لحظه اي بعد خادم پير خانه، در را باز كرد.

سلام.

عليكم السلام. چكار داري جوان؟

آقا را خبر كن. با او كار مهمي دارم! ولي آقا مهمان دارد.

عجله كن. من از مدرسه علميه دروازه عراق مي آيم. قطب الدين راوندي مرافرستاده.

همين جا منتظر باش.

هنوز چيزي از رفتن پيرمرد نگذشته بود كه محمد بن يحيي در آستانه در ظاهر شد.

به سمت طلبه جوان رفت.

چه مي خواهي؟

قطب الدين راوندي مرا فرستاده. او گفت به شما بگويم...

چه بگويي؟

شيخ طبرسي...

شيخ طبرسي چه؟

شيخ به رحمت خدا رفت! انا لله و انا اليه راجعون.

محمد بن يحيي روي زمين زانو زد و با دست صورتش را پوشاند. سپس برخاست و به پيرمرد خادم اشاره كرد.

به پسرانم بگو مناديان را به محله هاي مختلف شهر بفرستند تا مردم را از فوت امين الاسلام طبرسي آگاه سازند. با من بيا جوان. مدرسه علميه دروازه عراق لبريز ازجمعيت بود. مردم سبزوار با شنيدن خبر فوت شيخ طبرسي به مدرسه هجوم آورده بودند.

در حياط مدرسه جاي سوزن انداختن نبود. چند نفر مقابل حجره شيخ طبرسي ايستاده بودند و كسي را راه نمي دادند. محمد بن يحيي همراه با طلبه جوان وارد اتاق شد.

همه به احترام او از جاي خود بلند شدند. قطب الدين راوندي و ابن شهرآشوب در كنارجنازه بودند.

رضي الدين حسن فرزند شيخ طبرسي به آرامي گريه مي كرد. ساعتي بعد محمد بن يحيي ازاتاق بيرون آمد. مقابل مردم ايستاد و با اشاره دست آنها را به سكوت دعوت كرد.

مردم سبزوار، شيعيان و ارادتمندان اهل بيت! من محمد بن يحيي بزرگ آل زباره خبر فوت امين الاسلام طبرسي را اعلام مي كنم. مردي از ميان ما رفت كه افتخار و بركت شهر ما بود. عالمي كه عمرش را وقف اسلام كرد. اكنون همگي به مسجد جامع بشتابيد.

جنازه شيخ پس از غسل دادن براي خواندن نماز ميت به آنجا منتقل خواهد شد.

مردم پراكنده شدند. بدن شيخ طبرسي را در غسالخانه شهر غسل دادند و كفن كردند.

سپس به مسجد جامع بردند. نماز ميت به امامت قطب الدين راوندي خوانده شد. سبزوارآن روز يكپارچه عزادار بود. مردم تابوت چوبي را روي دست گرفتند و به سمت قبرستان بزرگ رفتند. بازار تعطيل شده بود. روي پشت بام ها پر از زنان و كودكاني بود كه حركت سيل آساي مردم را تماشا مي كردند. جمعيت وارد قبرستان شدند.

قبر شيخ آماده بود و كنار آن تلي از خاك ديده مي شد. مردم اطراف قبر حلقه زدند.

صداي گريه آنها هر لحظه زيادتر مي شد. جسد شيخ طبرسي را از تابوت بيرون آوردندو داخل قبر گذاشتند. قطب الدين راوندي وارد قبر شد. جنازه را رو به قبله خواباند و در گوشش تلقين خواند.

سپس بيرون آمد و كارگران مشغول قرار دادن سنگهاي لحد در جاي خود شدند.

پيش از آنكه آخرين سنگ در جاي خود قرار داده شود; پلك چشم چپ شيخ طبرسي تكان مختصري خورد اما هيچ كس متوجه حركت آن نشد! كارگران با بيلهايشان خاكها را داخل قبر ريختند و آن را پر كردند. روي قبر را با پارچه اي سياه رنگ پوشاندند. آفتاب به آرامي در حال غروب كردن بود. مردم به نوبت فاتحه مي خواندند و بعد از آنجامي رفتند.

شب هنگام هيچ كس در قبرستان نبود.

شيخ طبرسي به آرامي چشم گشود.

اطرافش در سياهي مطلق فرو رفته بود.

بوي تند كافور و خاك مرطوب مشامش را آزار مي داد. ناله اي كرد. دست راستش زيربدنش مانده بود. دست چپش را بالا برد. نوك انگشتانش با تخته سنگ سردي تماس پيداكرد. با زحمت برگشت و به پشت روي زمين دراز كشيد. كم كم چشمش به تاريكي عادت مي كرد. بدنش در پارچه اي سفيد رنگ پوشيده بود.

آرام آرام موقعيتي را كه در آن قرار گرفته بود درك مي كرد. آخرين بار حالش هنگام تدريس به هم خورده بود و ديگر هيچ چيز نفهميده بود. اينجا قبر بود! او رابه خاك سپرده بودند. ولي او كه هنوز زنده بود. زنده به گور شده بود. هواي داخل قبر به آرامي تمام مي شد و شيخ طبرسي صداي خس خس سينه اش را مي شنيد. چه مرگ دردناكي انتظار او را مي كشيد. ولي اين سرنوشت شوم حق او نبود. آيا خدا مي خواست امتحانش كند؟

چشمانش را بست و به مرور زندگيش پرداخت. سالهاي كودكي اش را به ياد آورد واقامتش در مشهد رضا را. پدرش «حسن بن فضل » خيلي زود او را به مكتب خانه فرستاد.

از كودكي به آموختن علم و خواندن قرآن علاقه داشت. سالها پشت سر هم گذشتند. به سرعت برق و باد! شش سال پيش زماني كه 54 ساله بود; سادات آل زباره او را به سبزوار دعوت كردند. آنها با او نسبت فاميلي داشتند. دعوتشان را پذيرفت و به سبزوار رفت. مديريت مدرسه دروازه عراق را پذيرفت و مشغول آموزش طلاب گرديد وسرانجام هم زنده به گور شد! چشمانش را باز كرد. چه سرنوشت شومي برايش ورق خورده بود. ديگر اميدي به زنده ماندن نداشت. نفس كشيدن برايش مشكل شده بود. هر بارهواي داخل گور را به درون ريه هايش مي كشيد; سوزش كشنده اي تمام قفسه سينه اش رافرا مي گرفت. آن فضاي محدود دم كرده بود و دانه هاي درشت عرق روي صورت و پيشاني شيخ را پوشانده بود. در اين موقع به ياد كار نيمه تمامش افتاد. از اوايل جواني آرزو داشت تفسيري بر قرآن كريم بنويسد. چندي پيش محمد بن يحيي بزرگ آل زباره نيزانجام چنين كاري را از او خواستار شده بود. هر بار كه خواسته بود دست به قلم ببرد و نگارش كتاب را شروع كند; كاري برايش پيش آمده بود. شيخ طبرسي وجود خدارا در نزديكي خودش احساس مي كرد. مگر نه اينكه خدا از رگ گردن به بندگانش نزديك تر است؟ به آرامي با خودش زمزمه كرد:

خدايا اگر نجات پيدا كنم; تفسيري بر قرآن تو خواهم نوشت. مرا از اين تنگنانجات بده تا عمرم را صرف انجام اين كار كنم.

شيخ طبرسي در حال خفه شدن بود.

پنجه هايش را در پارچه كفن فرو برد و غلت خورد. صورتش متورم شده بود.

ت كفن دزد با ترس و لرز وارد قبرستان بزرگ شد. بيلي در دست داشت. به سمت قبرشيخ طبرسي رفت.

بالاي قبر ايستاد و نگاهي به اطراف انداخت. قبرستان خاموش بود و هيچ صدايي به گوش نمي رسيد. پارچه سياه رنگ را از روي قبر كنار زد و با بيل شروع به بيرون ريختن خاكها كرد. وقتي به سنگهاي لحد رسيد; يكي از آنها را برداشت.

صورت شيخ طبرسي نمايان شد.

نسيم خنكي گونه هاي شيخ را نوازش داد. چشمانش را باز كرد و با صداي بلند شروع به نفس كشيدن كرد. كفن دزد جوان، وحشت زده مي خواست از آنجا فرار كند اما شيخ طبرسي مچ دست او را گرفت.

صبر كن جوان! نترس من روح نيستم. سكته كرده بودم. مردم فكر كردند مرده ام مرا به خاك سپردند. داخل قبر به هوش آمدم. تو مامور الهي هستي. آيا مرامي شناسي؟

بله مي ... شناسم! شما شيخ ط...طبرسي هستيد. امروز تشييع جنازه تان بود. دلم مي خواست ... دلم مي خواست زودتر شب شود و بيايم كفن شما را بدزدم! به من كمك كن از اينجا بيرون بيايم. چشمانم سياهي مي رود. بدنم قدرت حركت ندارد.

كفن دزد جوان سنگها را بيرون ريخت; پايين رفت و بدن كفن پوش شيخ طبرسي رابيرون آورد. در گوشه اي خواباند و بندهاي كفن را باز كرد و آن را به كناري انداخت.

مرا به خانه ام برسان. همه چيز به تو مي دهم. از اين كار هم دست بردار.

كفن دزد جوان لبخند زد و بدون آنكه چيزي بگويد شيخ را كول گرفت و به راه افتاد.

شيخ طبرسي به كفن اشاره كرد و گفت:

آن را هم بردار. به رسم يادگاري! به خاطر زحمتي كه كشيده اي جوان به سمت كفن رفت. خم شد و آن را برداشت.

خيلي وقت است به اين كار مشغولي؟

بله جناب شيخ. چندين سال است عادت كرده ام در اين شهر مرگ و مير زياد است.

اگر روزي مرده اي را در يكي از قبرستانهاي اين شهر خاك كنند و من شب كفنش راندزدم آن شب خوابم نمي برد. كفن ها را به بازار مشهد رضا مي برم و مي فروشم.

از اين كار توبه كن، خدا از سر تقصيراتت مي گذرد.

آن دو از قبرستان خارج شدند. جوان پرسيد:

از كدام طرف بروم؟

برو محله مسجد جامع، من همسايه محمد بن يحيي هستم.

جوان به راه خود ادامه داد. شيخ طبرسي نگاهش را به آسمان و ستاره هاي بيشمارآن دوخته بود. آذر76

فرهنگ كوثر - شماره 10

دیدگاه های کاربران

هیچ دیدگاهی برای این مطلب وارد نشده است!

ارسال دیدگاه